روز سينما و ابراهيم مرادی

آقا ابراهیم مرادی عزیز سلام.
ساعت دقیقا دوازده شب است. ساعت عشاق سینه چاک است و من این وقتها هوس می کنم نامه هایی برای عشاق جدّیِ روزگار بنویسم که این روزها نایابتر می شوند و تو قطعاً یکی از آنهایی. یکی از آن آدمهای به قول ِقدیمی ها «درجه یک». این اصطلاح هم مثل آن آدمها دیگر ور افتاده.
فردا روز سینماست. روز توست. فردا حتماً در موزه سینما خیلی ها بالا و پایین می روند و حتماً عکس خوش پُز تو را در قاب خواهند دید که مثل هنرپیشه های دوران طلایی سینمای ایتالیا امیدوار و محکم بهشان نگاه می کنی. نگاهت غرور و سرخوشی همه ما انزلیچی ها را در خودش یک جا دارد. البته که روز سینما بهانه است آقا ابراهیم عزیز و من مدّتها بود که دلم می خواست با تو حسابی گپی بزنم، و از این برایت بنویسم که چرا ما تو را این قدر دیر پیدا کردیم!؟ باورم نمی شود که سه ربع قرن قبل از ما و قبلتر از خیلی های دیگر، تو در این جزیره ی کوچک داشتی داستان هایت را با دوربین دست ساخت خودت تعریف می کردی. آن روز ها که ما با بچّه های دار و دسته داشتیم با دوربین های اسقاط وی اچ اس، فیلم های آماتوری مان را می ساختیم فکرش را هم نمی کردیم که پیش از ما و در همان لوکیشنهایی که توی آنها ول معطل بودیم، تک و تنها، تمام زندگیت را گذاشته بودی تا یکی از اوّلین فیلم های تاریخ سینمای ایران را بسازی. من را به یاد یک دوست عزیز رفته می اندازی که مثل خودت شیدا و بی قرار بود . مرا یاد اردشیر می اندازی. اردشیر غلامعلی پور. با همان سرنوشت، با همان میزان «شور» برای تغیير دنیا و با همان میزان «نادیده گرفته شدن» از طرف دنیای بیرون. شماها رفته اید و دنیای جادویی تان را هم به همراهتان برده اید. حالا ما آدمهای عادی ای هستیم که می خواهیم ادای شماها را در بیاوریم و میان حالی مان را پس مُشتی تعریف از همدیگر قایم کنیم. نمی خواهم بیخود بزرگت کنم. تو هیچوقت فیلم های درخشاني نساختی. اختراعاتت به کار ايراني ها نمي‌ آمد و آن مدرسه «كودك پاد»ت که ادّعا می کردی می خواهی بچّه های نابغه در آن پرورش بدهی، از جنس همان مالیخولیاهای آخر عمر اردشیر بود. برای من هیچکدام اینها مهم نیستند. مهم آن شوری است که پشت کارهایت بود. مهمّش این در و آن در زدنهای هرچند بیهوده ات بود. حتّی سینما را ول کردی وقتی که دیدی اسیرت کرده و نمی توانی همراه آن نسل جوان ِابله ِمزخرف ساز که اوّلین «فیلم فارسی»سازها بودند پیش بیایی. دنیا تو را پس می زد و تو می گفتی: مهم نیست از اول شروع می کنم. و طرح یک رؤیای دیگر، یک دنیای دیگر را در سر می ریختی.
من و آروین و ثاره و بعضی از بچُه های دار و دسته ی نابودمان چند تا از شماها را همین پارسال بود که کشف کردیم . مثلاً عاشور پور را که وقتی برای هوتن «ِبی بال و پر» صفحه اش را گذاشتم، همینطور که داشت از شنیدن موزیک آن مرحوم دیوانه می شد، با چشم حیرانش به من می گفت: این کیه؟ این کجا بوده؟... مرادی عزیز، باید بهش می گفتم ما اینها را پیدا نکرده ایم. گمانم ما خودمان گم شده ایم. نسل بی شکل و سیاق ِما و تمام آن حلقه های زنگزده ی زنجیر در هزارتوی نمی دانم چی گم شده ایم.
من و آروین خیلی درباره ی تو با آقا فرزام {امین صالی} حرف زدیم. او را نمی شناسی؟ از این آدمهای مَشتی ِبندر است که می خواست شادی بچّگانه ی ما را از کشف تو داغان کند! او می گفت تو عقاید مزخرف آلمانوفيلی داشته ای. می گفت از آن تازه به دوران رسیده های دوره پهلوی بوده ای. از فرزام و تلخی هایش دلگیر نشو. او با همین مخالف خوانی هایش برای ما ارزش دارد. او با همه چیزهای خیلی قدیمی و خیلی جدید یک جور هایی چپ است. اما آدم محشری است که شاید اگر یک روز همه در آن دنیا دور هم جمع شدیم از شنیدن خاطره هایش کیف کنی. من و آروین می گفتیم به درک حتّی اگر تو آن طوری بوده باشی که او می گويد. ما تمام آن چیزهایی را در تو دوست داشتیم و داریم که دلمان می خواهد از تو ببینیم. راستش ما هر چیزی از بندر را این جوری دوست داریم. ما عاشق آن زندگی پر و پیمانت شده ایم. از همراهی میرزا کوچک خان گرفته تا فرارتان به روسیه... تا آن عشقت به سینما بدون آنکه بدانی در پایتخت درست همزمان با تو دارند فیلم می سازند... با آن نمایش فیلم های ناتمامت که بیست تماشاگر بیشتر نداشتند... با آن فریم های قیچی خورده و سانسور شده در اداره شهربانی انزلی... با آن اختراعات عجیبت... آن کشف از نو همه دنیا برای خودت... تو برای ما از همان آدمهای درجه یک نایاب هستی و یادت به خیر و روزت مبارک.

رضا . یکی از بچه های دار و دسته سابق. بيست ويك شهریور هشتاد و هفت.


Author: Reza Bahrami

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

درباره ابراهيم مرادی

آروين ايلبيگی: در سال 1278 هجری خورشيدی، ابراهیم مرادی؛ مخترع، نویسنده، كارگردان، فیلمبردار و یكی از پیشگامان سینمای ایران در بندرانزلی متولّد شد. در مدرسه رشدیه انزلی به آموزش گریگور یقیكیان با هنر تئاتر آشنا گردید. وقتی سیزده ساله بود به نهضت جنگل پیوست و به سرعت در دولت جمهوری انقلابی گیلان به كارهای دفتری مشغول شد. سال 94، مرحوم عمید همایون، سالن سینماتئاتر شخصی اش را در انزلی ساخت كه فیلمهایش از روسیه تأمین می شد و ابراهیم مرادی مشتری همیشگی اش بود. پس از شكست جنگلی ها در هجده سالگی به همراه پدرش به شوروی گریخت. پنج سال بعد به همراه یك دوربین كوچك روسی به انزلی بازگشت تا به عكّاسی بپردازد. بعدها به مدد هوش و ابتكارش همین دوربین كوچك را به دوربین فیلمبرداری و نمایش دهنده ی فیلم تبدیل كرد كه اوّلین اختراعش به حساب آمد. تا سال 1305 به تجربه های مختلف هنری دست زد و نشان عالی مدرسه معروف اكول یونیورسال پاریس را كسب كرد. در سال 1307 برای یادگیری بیشتر فیلمسازی و تهیه ابزارآلات ساخت فیلم به لنینگراد رفت. پس از بازگشت در سال 1308 در انزلی اوّلین استودیوی فیلمسازی را تأسیس كرد امّا چون سینما در ایران هنری ناشناخته بود، هیچ كس حاضر به كمك مالی به او نشد. سرانجام همه ی سرمایه و پس اندازش را صرف كرد و با مشكلات فراوان اوّلین فیلم بلندش را به نام «انتقام برادر» ساخت. «انتقام برادر»(1308) یكی از نخستین فیلمهای تاریخ سینمای ایران محسوب می شود با این ویرگی مهم كه كاملاً مستقل از جریان سینمای ایران كه در تهران و هند متمركز بود ساخته شده است. یكسال بعد به تركیه رفت تا دوربین خودساخته اش را برای خرید دوربینی جدید به فروش رساند. آنگاه به كمپانی كازادما خرید یك دوربین دستی جدید را سفارش داد امّا دوربینش در گمرك انزلی توقیف شد! تا پس از مشقّت بسیار در 1312 آن را تحویل بگیرد. پس از آن به تهران رفت و با همراهی دوستانی كه از طریق مقاله نویسی در روزنامه اطلاعات شناخته بود، شركت «پرس فیلم» را تأسیس كرد. همان سال دومین فیلم بلندش (بوالهوس) را كلید زد و در سال 1313 همزمان با «دختر لر» و «حاجی آقا آكتور سینما» به روی پرده سینماها فرستاد. «بوالهوس» اگرچه صامت بود امّا اوّلین فیلم ملودرام ایرانی به شمار می رفت. خیلی زود سینمای ایران به دلیل ورود بی رویه فیلمهای خارجی تعطیل شد كه تا 1327 ادامه داشت. در این مدّت مرادی ادواتی چون «دستگاه زیرنویس گذاری برای فیلم» و «دستگاه صداگذاری فیلم» را اختراع كرد. همچنین در وزارت معارف (فرهنگ)، مركزی برای تولید فیلمهای خبری بنیان نهاد كه به دلیل عدم پشتیبانی مادی و معنوی چندان نپایید. در 1328 «استودیو مرادی» را در تهران تأسیس كرد. در این زمان مرادی افتخار دیگری به نام خویش ثبت كرد و اوّلین فیلم از دوره جدید سینمای ایران را با نام «طوفان زندگی» ساخت. در شصت و یك سالگی فیلمبرداری فیلم «لاله دریایی» را در تالاب انزلی شروع كرد كه به دلیل مشكلات مالی ناتمام ماند. این آخرین فیلم او بود. پس از كناره گیری از سینما در سال 1351 مدرسه «كودك پاد» را با هدف كشف كودكان استثنایی و نابغه تأسیس نمود و پنج سال بعد در 79 سالگی درگذشت. روحش شاد.

رضا بهرامی نژاد در پاییز آینده فیلمی را جلوی دوربین خواهد برد كه در آن به زندگی و شخصیت ابراهیم مرادی پرداخته می شود. در حالی كه هنوز سؤال بزرگی در ذهن ما بی جواب مانده است: آیا هنرمند تأثیرگذاری چون ابراهیم مرادی آنقدر برای مسؤولین و دستگاه های فرهنگی انزلی اهمیت نداشته كه یك مكان فرهنگی یا حتّی كوی و كوچه ای به نامش نامگذاری شود؟

۳ نظر:

حسین مسافری گفت...

دم رضای عزیز گرم که همیشه سعی در حفظ خاطرات و ارزشهای زنگار گرفته ی شهر همیشه فراموش شده ی انزلی داشته

آمین گفت...

چشمات رو ببند و فقط صحنه ای رو تصور کن که شهرداری انزلی قراره حفاظ دور تا دور میدان مرکزی شهر رو برداره و همه ی ما جمع شدیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده اون وسط...
و بعد با یک موسیقی قشنگ - بلکه با یک آتیش بازی حسابی- پرده ها می افته پایین و ما اشک می ریزیم از دیدن نیم تنه های برنزی ابراهیم مرادی ، احمد غاشور پور ، ناخدا بایندر ، نامجو ، قایقران ، و...
خب! نمیشه .ولی اگه بشه چی میشه...

غزل غ گفت...

سلام آقایون هنرمند.....بابت سایت خوبتون تبریک میگم......ممنون که راجب ششهر خوبمون انزلی مطالب مینویسین......اگه بیوگرافی هنرمندان تئاتر انزلی رو هم بزارین عالی میشه....ممنون