نقد کتاب فاطمه رهبر

مردها با سلیقه‌ی خودشان...






"امروز یک دل سیر گریه کردم. نه اینکه فکر کنی باز فیلم هندی نگاه کردم و از هیجان ریشه ی ناخن هایم را به دندان گرفتم و هی اشک ریختم یا اینکه از روی بی‌کاری ده کیلو پیاز خریدم و برای اینکه یکدست طلایی سرخ بشوند، نشستم با چاقو ریزشان کردم و یا اینکه باز ماهی تابه را روی اجاق گذاشتم و وقتی خوب داغ شد و خواستم روغن را تویش بریزم، با دیدن یک مورچه ی جزغاله شده... . نه. امروزفقط و فقط به خاطر تو گریه کردم."
آنچه در سطور بالا خواندید بخش هایی ست از مطلع اولین داستان کتاب "مردها با سلیقه ی خودشان رو فرشی نمی خرند" نوشته ی فاطمه رهبر- نویسنده‌ی جوان انزلی‌چی - که توسط نشر فرهنگ ایلیا، در بهار 1388 و با تیراژ 1100 نسخه در قالب مجموعه ی داستان به بازار کتاب عرضه شد.
فاطمه رهبر در اولین تجربه نویسندگی اش نه اثری متفاوت و قابل تأمل ، که همان مجموعه ای را گردآورده است که انتظارش می رفت! اثری شدیداً احساسی، منبعث از دغدغه هایی عموماً زنانه و بیشتر شخصی که البته این را می توان به واسطه ی خوانش همان آغازین جملات ِ اولین داستان ِ مجموعه نیز پیش بینی کرد.
"مردها با سلیقه ی خودشان روفرشی نمی خرند" مجموعه یست متشکل از 14 داستان کوتاه که بیشترشان را اول شخص یا همان "من ِ قصه گو" سعی کرده است با خلق فضاهایی رمانتیک، اندوهبار وغمگنانه ، بر اساس عواطف رقیق شاعرانه، تمناهای دور و درازِ به سامان نرسیده و خطابه های اخلاق محور ِ شعارگونه روایت کند. و همین نوع روایت است که اکثر بخش های کتاب را در منظر مخاطب ِ جدی داستان، در حد فقط حدیث نفس یا در مقام گزارش صفحه ی حوادث جراید فرو می کاهد.
عدم توجه و التزام به قواعد و مؤلفه های بنیادین نگارش داستان به خصوص از جنس کوتاه ش، سطحی نگری ، فرار از عمق! خلأ تکنیک یا بی انگیزه گی در اجرای فنون نویسندگی خلاق، تعصْب نسبت به روایت قصه های خطی، رها کردن یا از یاد بردن حقیقت هوشمندی به نام مخاطب، ناتوانی دربرقراری تعادل بین عناصر اساسی داستان( نقش پررنگ عنصر حادثه و گاها محیط و در مقابل کم توجهی به اصل پردازش شخصیت و هم مولفه ی خبر) همچنین نگاه ساده انگارانه به مقوله ی خلق اثر ادبی، سبب ساز پدید آمدن مجموعه ای شده است که به غیر از یکی دو تا از داستان هایش، چیزی به جز مقدار متنابهی تجربه و بیشتر از آن ثبت یک اثر در رزومه ی کاری نویسنده عایدی برای او و خواننده گان اثرش در بر نداشته است. تا جایی که انگار بسیاری از داستان ها، فقط و فقط برای رساندن تعداد صفحات کتاب به استانداردهای چاپ خلق شده اند!
در این میان اما موجه ترین وشاید مقبول ترین داستانهای این مجموعه، اتفاقا آنجایی پدید آمده اند که فاطمه رهبر پا از جهان پر احساس ، پرنوسان ورمانتیک زنانه فراتر گذاشته و خواسته است که از روابط و پیچیده گی های دنیایی مردانه بنویسد. دنیایی متفاوت که انگار به واسطه ی فاصله معقول وشاید دوری جبری نویسنده از آن همچنین زاویه ی دید مناسب ش نسبت به سوژه منطقی تر و درست تر تعریف شده است.
"در میدان مالا "( دومین داستان از این کتاب و شاید بهترینش) توصیفی ست واقع گرایانه، صادق و بی پیرایه از زندگی سخت و پرملال صیادی به نام عباد و هم شرح دغدغه های روزانه و درگیری های ذهنی اش با دریا و مقتضیات و متعلقات پیرامونی ش. غم نان، تنگی معاش و خوف از فردایی که بی رحمانه می آید، جان مایه ی قصه ایست که نویسنده در عین ساده گی از زبان اول شخص روایت کرده است. اما آنچه که در این مجموعه به روایت نویسنده از قصه ی مکرّر صید و صیاد جانی تازه می بخشد، آشنایی نویسنده با موقعیت مکانی خلق رویداد و بر همین اساس تلاش برای بازتولید فضایی واقعی و باورپذیر با نگاهی دقیق و البته متعهد به مؤلفه های بومی ست.همچنین باید گفت بهره گیری به نسبت خوب از عنصر محیط (هوا. دریا. ساحل. و حتی سازه های شهری مثل مجسمه ی مردان ماهیگیر) و ابزارهایی که در اختیار خالق اثر می گذارد در انسجام و شکل گیری کلیت داستان و هم جذابیت ش مؤثر بوده است.
و اما " اینجا هوا سرد است" ششمین اثر منتشر شده از فاطمه ی رهبر، هم چون مالا ، از معدود داستان هایی ست در این مجموعه که ارزش خواندن را دارد.
راوی در این داستان هم چنان "من" است و قصه در قالب سه نامه، شرح حال جعفر پسر جوانی را روایت می کند که در ماه های پایانی خدمت سربازی دور از ولایت و در فراق یار روزگار سپری می کند.
تعهّد به ماهیت و ذات قصه، توجه به محدوده ی مکانی که قصه در آن قوام می گیرد، اتخاذ یک استراتژی معین برای بسط وگسترش ایده اولیه، بازی گرفتن از عنصر زمان، ایجاد تعلیق در بدنه داستان، انتخاب زبان روایی ساده، خودداری از زیاده گویی و هرزه نویسی، بهره گیری از شناسه های بومی، تدارک پایان بندی مناسب و علی رغم بکر نبودن فرم و قالبی که برای نگارش داستان برگزیده است، ساختار درست و کم نقص ش، بر خلاف سایر روایت های این مجموعه از این داستان اثری قابل عرضه و دفاع پدید آورده است.
با همه این اوصاف با نگاهی به کلیت مجموعه ی "مردها با سلیقه خودشان روفرشی نمی خرند" باید اذعان داشت که نویسنده علی رغم تمامی مساعی که به کار گرفته و تمهیداتی که اندیشیده است نتوانسته یا اصولاً نخواسته که سبب ساز وقوع اتفاقی قابل به ذکر در حوزه نشر بالاخص در عرصه داستان نویسی باشد.
شاید اگر فاطمه رهبر مقداری تامل و سخت گیری را چاشنی کارش داشت و هم اندکی صبر و گوشه ای برای خواندن و اندوختن ِ بیشتر اختیار می کرد، نتیجه اش چیزی ورای مخلوقاتی بود که حالا دیگر اسامی شان پر رنگ در شناسنامه‌ی کاریش ثبت شده است. در این باره شاید بهترین پند را اورسن ولز کبیر به همه‌ی مدعیان عرصه ادب و هنر هبه کرده است:
"ما قبل از رسیدن میوه، آن را نمی فروشیم."
Author: Amin Haghrah : caspino.org

درباره کوچکپور کپورچالی








او بیش از آنکه در مورد فرهنگ و اصالت صحبت کند بیشتر به آن می اندیشد، نگاه می کند و در نهایت آنرا به شیوه خود حفظ می کند.
او از اوان جوانی بدون تحصیلات آکادمیک و فقط با عشق به جنگل و دریا که هویت زادگاهش بود به عکاسی پرداخت. عشق به جنگل و نفرت از شهر تنها مشخصه اوست که به راحتی در آثارش نمایان است.
دید او به طبیعت و جنگل یک دید عمیق است. در آثارش فقط به درخت و کوه، برگ و سنگ، زمین و دریا نپرداخته بلکه با تمام وجود به درد و رنجی که در متن جنگل نهفته می پردازد.
جنگل نشینانی که لحظه به لحظه از آنها کاسته می شود، درختان کهنی که زمانی سوژه او بودند و حال دیگر نیست شده اند، همه دردیست که در دید او دیده می شود.
نگاه او جای جای گیلان را دیده است. زاویه دید او به گیلان متفاوت است. او لحظه هایی را با دیدش ثبت کرده که حال به سختی می توان آنها را رویت کرد، آداب رسوم جشنهای عروسی در روستاها، نوزادی که برکول مادری در شالیزار به خسته تر شدن مادر کمک می کند و ....
محمد کوچک پور کپور چالی، عکاس مستند اجتماعی متولد کپورچال بندرانزلی بیش از بیست و پنج سال در زمینه ی عکاسی فعالیت دارد. او یکصد و هشتاد هزار عکس در سالهای فعالیت خود به ثبت رسانده است که در پنجاه و هفت نمایشگاه انفرادی ویکصد نمایشگاه جمعی درایران و خارج از کشور به نمایش گذاشته شده است. کوچک پور با آثار زیبایش به خوبی توانسته گیلان را به همگان معرفی کند.





عکس ها از وبسایت mkphotoart.com

Author: Hamed Tavakkoli : caspino.org

درباره استاد جلیل ضیاءپور






پرواز در نوشناخته ها
زندگی نامه استاد جلیل ضیاءپور؛ پدر نقاشی مدرن ایران


پنج اردیبهشت 1299، نوزادی چشم در انزلی گشود که سه دهه بعد، هنر نقاشی ایران را دگرگون کرد. بندر خوش آب و هوای انزلی در آن زمان شهری بود آرمیده بر بوته های گل سرخ و بهاری مست از شکوفه های بی حدّ و حصار مرکّبات. شهری سبز و تمیز و آرام که با سرعتی نامعمول مسیر رونق و آبادانی را می پیمود. جلیل، اولین فرزند خانواده ی پرچمعیّت شیخ حسن ضیاءپور بود. پدرش استادکار شهیری در دوخت و ساز کفش بود و مغازه ای به سامان در کهنه بازار انزلی داشت. شیخ حسن به «ادامه ی خویش دیدن» ِپسر ارشدش امید داشت ولی بعدها دید اصرار سودی ندارد و در میان چهار برادر و چهار خواهر جلیل، هیچکس به قدر او، راهی جدا از پیشه موروثی و سنّت های عرف نمی رود. خانه ی ضیاءپورها در کوچه ندیم باشی بود. وقتی جلیل به سن دبستان رسید، در مدرسه ای که همان نزدیکی بود (در محل دبیرستان شرف فعلی) آموختن آغاز کرد. خیابان ساحلی با چشم انداز کشتی های بادبانی در دور و درختان تودرتو در کنار، راهی عجیب برای سفر هرروزه ی دانش آموز کوچک بود. در روزهای سرد، ساعات فراغت از مدرسه به بازی در محل شیرسنگی می گذشت و روزهای گرم، دریا از او شناگر قابلی می ساخت. هرچه بزرگتر می شد، پدر بر اصرار و اجبار برای مشغول کردنش در دکان کفاشی می افزود امّا فشارها بی فایده بود و او راه دیگری دوست داشت. به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی دل باخته بود و هیچ برایش مهم نبود زخم زبانهای چه کسی را به جان می خرد. خیلی زود توانست با نقاشی برای مشتریان خوش ذوق، خطاطی روی شیشه مغازه های بازار و درس دادن به بچّه های کوچکتر، پول اندکی برای خرج تحصیل خودش دست و پا کند. ضیاءپور کوچک، نوجوان پرشوری بود، تشنه ی جستجو در چیستی و چگونگی هنرهای جهان. یکروز که در مدرسه بود و طراحی می کرد، دوستش پرسید: «دلت می خواهد کمال الملک باشی جلیل؟» و او جواب داد: «نه. من می خواهم خودم باشم.»
سالهای متوسطه، باید هر روز از خلیج انزلی می گذشت تا به دبیرستان فردوسی برسد. «فردوسی» و «مهدخت» مدارس اصلی شهر بودند که نسل تأثیرگذاری در کلاسهایشان درس می خواند و با تئاتر و موسیقی فراغت می گذراند. سالن آمفی تئاتر«فردوسی» برنامه های هنری مدوّنی داشت و هنر، سرگرمی ِغالب بود. وقتی احمد عاشورپور اولین بار در جمع همکلاسی ها خواند و با استقبال بچه ها، آغازگر راهی بزرگ به سوی موسیقی نوین گیلان شد، جلیل ضیاءپور نیز همانجا بود.
در ساعات بیکاری قایقی بر می داشت و به دل مرداب انزلی می زد. در نیزارهای آنجا می ایستاد و خطوط رنگی ِ نی و صداهای بی امان پرندگان و حشرات و جانوران مرداب را گوش می کرد.
گاهی هم بادبان کشان قایقش را به دریا می راند. بعد، در ساحلی آرام می نشست به نوشتن یادداشتهای خودش راجع به همه چیز. می نوشت و می نوشت و می نوشت تا اینکه خورشید در آب می افتاد. ضیاءپور هم مثل همه ی هنرمندان آن نسل انزلی علاقه مند ورزش بود. اوقات زیادی به شنا و ژیمناسیک می پرداخت که حاصلش چند قهرمانی کوچک و بزرگ در ژیمناستیک شد.
بعد از دیپلم برای تحصیل بیشتر هنر به تهران رفت. سفر از شهری که مهد تئاتر نوین ایران و پیشگام در سینما و مراودات هنری زمانه بود، ضیاءپور را در موقعیّتی جدا از بقیه قرار می داد. شنیده بود که در مدرسه ی موسیقی تهران، استادان بلژیکی مدیریت و تدریس می کنند. رشته ای هم به نام «آهنگسازی» وجود داشت که مورد نظر ِضیاءپور جوان بود. برای ورود از او امتحانی گرفتند که بسیار خوب در آن ظاهر شد و بین همه هلهله افتاد که یکی از شهرستان آمده و به همه ی سؤالها جواب داده است. مدرسه یک اتاق به او داد و خرجی اش را نیز تقبّل کرد.
بعد از مدّتی دولت، عذر استادان بلژیکی را خواست. کلنل وزیری، مدیریت مدرسه را برعهده گرفت و سیاست ها تغییر کرد. ضیاءپور هم انصراف داد چون رشته ی مورد علاقه اش –آهنگسازی- حذف شده بود. پس از آن به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمی پیوست تا به جای موسیقی، هنرهای تزئینی سنّتی بیاموزد. در آنجا تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، نگارگری و کاشیکاری را فراگرفت تا زمانی که دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تأسیس شد. در سال 1320 به آنجا رفت و تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه سازی آموخت. سال 1325 با کسب رتبه ی اول لیسانس فارغ التحصیل شد تا با دریافت مدال درجه یکم فرهنگی، بورس دولت فرانسه را برای ادامه تحصیل دریافت نماید. قبل از رفتن به فرانسه، بسیار کوشید تا هنر سرزمین خود را خوب تر بشناسد. از اینرو به تمام کتابخانه هایی که کتب خطی داشتند مراجعه کرد و در نقاشی های هنرمندان قدیم ایران دقیق شد. در میان آنها اثری دید که او را بسیار دگرگون کرد. آن نقاشی، «هفت اورنگ» ِ بهزاد بود.
برای سفر به فرانسه دوباره باید از انزلی می گذشت. به زادگاه بازگشت و با یکی از همان کشتی هایی که در کودکی تصاویر غول آسایش را به ذهن می سپرد، اسکله ی کهنسال بندر را به قصد اروپا ترک کرد. در فرانسه به دانشکده معتبر ملّی و عالی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) رفت و از اساتیدی چون «سووربی» ِنقاش و «نیکلوس» ِمجسمه ساز، هنر آموخت. در آن زمان «بوزار» بهترین مدرسه هنری دنیا محسوب می شد که اساتیدش همه جزو بزرگترین تئوریسین های جهان هنر محسوب می شدند. امّا اشتیاق و انرژی بسیار جلیل ضیاءپور آنقدر بود که با اصرار، مجوز دولت فرانسه را برای تحصیل همزمان در یک دانشکده دیگر، کسب کرد. اینچنین در دانشکده ی دولتی گراندشوم نیز ثبت نام کرد تا علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی که رشته های اصلی «بوزار» بود، تاریخ هنر، سبک شناسی، جامعه شناسی، تاریخ تمدن، نقش شناسی و پوشاک را نیز بیاموزد. حتّی روحیه نوجویش به دانشکده و گالری ها و موزه های فرانسه نیز رضایت نداد؛ نزد آندره لوت فرانسوی رفت و سعی کرد از او چیزهای بیاموزد که در دسترس نبود. در این سالها سفر به ایران را با وجود دشواری از برنامه بیرون نمی گذاشت و در سال 1328 بعد از اخذ درجه ی دکترای هنر برای همیشه به میهن بازگشت. دریافته بود که «هنر ایران از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی معاصرش یک تقلید بی محتواست». بر آن شد تا مبارزه ای با این شرایط آغاز کند. با همکاری سه تن از دوستانش «انجمن خروس جنگی» را با هدف روشنگری اذهان نسبت به هنر نو، شناخت آن و مجادله با هنر کهنه، تأسیس کرد. شعار انجمن خروس جنگی این بود: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر». محل انجمن، آتلیه نقاشی خود ضیاءپور بود و برنامه ی ثابتش، سخنرانی های پرشور او و همفکرانش در عصرهای جمعه. سه گروه نیز از مخالفان و دشمنان خروس جنگی محسوب می شدند: گروه نخست، توده ای ها بودند که می گفتند نقاشی باید برای همه قابل درک باشد؛ گروه دوم مینیاتوریست ها بودند که به طور کلی در برابر هنر نو ایستادگی می کردند و سومین دسته، رئالیست ها بودند که از سوی اشراف و دربار حمایت می شدند و معتقد بودند آثار رئالیستی باید غالب باشد. سه یار ضیاءپور در خروس جنگی، غلامحسین غریب (در ادبیات)، حسن شیروانی (در تئاتر) و مرتضی حنّانه (در موسیقی) بودند که از میانشان حنّانه خیلی زود کناره گرفت. آنها برای اشاعه نظراتشان مجله خروس جنگی را نیز بنیان نهادند که تا سالها بعد تأثیر بی رقیبی بر هنرهای تجسمی ایران نهاد. نیما یوشیج (پدر شعر نوی ایران) در اولین شماره خروس جنگی به آنها پیوست و چنین سرود:
قوقولی قو! خروس می‌خواند
از درون نهفت خلوت ده،
از نشیب رهی که چون رگ خشک،
در تن مردگان دواند خون،
می‌تند بر جدار سرد سحر
می‌تراود به هر سوی هامون.
با نوایش از او، ره آمده پُر،
مژده می‌آورد به گوش آزاد
می‌نماید رهش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.
نرم می‌آید
گرم می‌خواند
بال می‌کوبد
پر می‌افشاند.
گوش بر زنگ کاروان صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این ره تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
گرم شد از دم نواگر او
سردی‌آور شب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
با تن خاک بوسه می‌شکند
صبح نازنده صبح دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز ره سوز جان کشید به در.
قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا
می‌گریزد سوی نهان شب کور
چون پلیدی دروج کز در صبح
به نواهای روز گردد دور.
می‌شتابد به راه مرد سوار
گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید
عطسه‌ی صبح در دماغش بست
نقشه‌ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می‌راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد. خروس می‌خواند.
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جسته است
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟
در مطبوعه ی خروس جنگی، ضیاءپور نظریه ی هنری خویش را تحت عنوان «لغو نظریه های مکاتب گذشته و معاصر» به چاپ رساند و پرچمداری نهضتی را بر دوش گرفت که در دشوارترین شرایط فرهنگی و اجتماعی، می رفت تا نیم قرن تاریخ هنر ایران را متأثر از خویش کند. در پشت جلد مجله نیز چنین آمد: «زیر نظر انجمن هنری خروس جنگی، هدف ما بالابردن سطح معرفت عمومی است.» استاد ضیاءپور بعدها می نویسد: «می خواستم هویّت ملّی مان را با الهام گیری از مواریث خود به دنیای نو وارد کنیم بی آنکه مقلّد باشیم و یا اینکه بگذاریم مقلّد باشند. و این حرکت از روی هدف و بنیادین بود، نه یک جنگ سلیقه ای.»
پس از پنج شماره، مخالفان دسیسه چیدند و دادگاه با اشتباه گرفتن واژه ی «کوبیسم» با «کمونیسم»، خروس جنگی را توقیف نمود. هرچند پس از مدتی به خاطر این اشتباه از آنها عذرخواهی شد امّا ضیاءپور مجله ی دیگری به نام «کویر» منتشر کرد. در مجله کویر، او اولین تابلوی کوبیسم آبستره ی خود را با نام «حمام عمومی» به چاپ رساند. در همان سال 1328 مقاله ای با عنوان «نقاشی» نوشت که اولین تئوری هنر مدرن ایران در آن بیان شده است. یک سال بعد، کویر نیز از سوی حاکمیت وقت با مشکل روبرو گشت و استاد ضیاءپور «پنجه خروس» را منتشر نمود. در «پنجه خروس» نقاشان جوانتری مثل سهراب سپهری و بهمن محصص به جمع همکاران او پیوستند.
دو سال بعد، از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و در سال 1332 اقدام به تأسیس هنرستان های هنرهای تجسمی دختران و پسران تهران و فراهم آوری مقدمات تأسیس دانشکده هنرهای تزئینی نمود. در این سالها سفرهای تحقیقی بسیاری به نواحی مختلف ایران کرد که توجهش را به زندگی ایلیاتی ها و پوشاکشان برانگیخت.
تا سالها بعد استاد جلیل ضیاءپور علاوه بر فعالیتهای شخصی اش در نقاشی و تحقیق و نویسندگی، مدیریت مراکزی چون «موزه مردم شناسی»، «اداره نمایشگاه ها» و «کانون هنرمندان» را برعهده گرفت. همچنین به دلیل «استفاده از اشکال هندسی در روایت دوباره هنرهای تزئینی و دستمایه های هنر ایرانی به روش کوبیسم» ردای «پدر نقاشی مدرن ایران» را بر دوش افکند. دکتر ضیاءپور دو دهه ی آخر زندگی خویش را همچنان با انرژی خارق العاده و اشتیاق فراوان به ادامه آموزش در دانشکده های آردراماتیک و هنرهای تزئینی، مجمع دانشگاهی هنر، دانشکده تربیت مدرس و دانشکده الزهرا (س) گذراند. برنامه ریزی دقیق و دقت او در آموزش در کنار قدرت و تأثیرگذاری کلام ، ازو استادی بی رقیب و دوست داشتنی ساخته بود که ماحصل تلاشهایش تربیت شاگردان برجسته ای چون پرویز تناولی، حسین زنده رودی، مسعود عربشاهی، محمدعلی شیوایی و بسیاری دیگر شد.
استاد جلیل ضیاءپور در سی ام آذرماه 78 در یلدایی سرد، دیده از جهان فرو بست تا از آن پس، در ذهن و دل دوستداران و هنرمندان متأثرش به حیات این جهانی ِخویش ادامه دهد.
Author: Arvin Ilbeygi : caspino.org

خاطرات احمد نوری زاد

ماندگاران خاطره های من





دلم می خواهد پیش از آن که توسن خیال سوار بر قلم، عرصه ی سفید کاغذ را شبقوار در نوردد، صمیمانه نزد وجدان خود مقر بیایم. که به قول آنتروپولوژی علمی، انسان واقعا پدیده غریبی در طبیعت است و جناب زیگموند فروید را به حال خودش رها کنم تا در خیابان های ملال آور پاییزی وین و در سنترال فریدوم هاف این شهر در جوار گور بتهوون و موتسارت و باخ و اشتراوس به تخیل های روانکاوانه ی خود ادامه دهد و با اطلاعات ناقص خود از دوران های گونه گون تاریخ بشری به ویژه توتمیزم، همچنان با مقوله ی "پدرکشی نخستین" و " عقده ی ادیپ" کلنجار برود و همچنان باعث همه ی دشواری های روانی انسان را وجود غریزه ی جنسی قلمداد کند و بی خبر از دست آوردهای ایوان میخاییلویچ سچنوف درباره ی ساختمان نیمکره های مغز و اعصاب مرکزی و بازتاب های مشروط و صدها اعجاز طبیعت در تکامل ساختمان مغز و ضمیر ناخودآگاه و پرده خاکستری و قشر مخ و چیزهای دیگر مربوط به روان شناسی که از حیطه ی آگاهی های حقیر بی تقصیر فراوان دور است و خواننده ی همیشه بخشاینده پرچانگی های فعله های راستین قلم و فضل فروشان بی مایه را مطمئن کنم که قصدم از قلمی کردن این اندک تنها واگویی شتابناک چند خاطره ی اینک به دور مانده است که دلیل بازنگری آن ها را به ناگزیر باید در رازواره های هزار توی مغز جست و جو کرد و محرک های خارجی.
از غنیمت روزهای تعطیل نوروزی که شهر ِ پر تپش آسمانخراش ها و آهن پاره ها ی الوان و شتابناک موتوری که دود مسموم در ریه ها می انبارند و جنون صوتی را به جمجمه ها پمپاژ می کنند به یکباره تهی می شود و حیابان ها و کوچه های شهر خسته از هیاهو و جنجال جنون آمیز خجولانه عریانی پر شکوفه ی بهاری خود را برملا می کنند سود می جستم و سوار بر توسن خیال در گذشته ها می تازیدم تا هم به سرانجام تکلیفم را با رمان سه جلدی ام "در گذرگاه رنج" یکسره کنم و هم به بهانه ی پر کردن چاله چوله های اندوخته های ذهنی یک بار دیگر مروری داشته باشم بر کتاب هایی که سال ها و حتی دهه ها پیش با چشم بلعیده ام و به حافظه سپرده ام.
همین شد که برخی کتاب های فارسی و ارمنی را در زمینه های گوناگون تاریخی و فرهنگی و ادبی به دیگر بار تورق کردم و برخی چهره ها که بیشتر شان اینک روی در نقاب خاک کشیده اند در مخیله ی من دوباره جان گرفتند و خاطره هایی که در گذشته های دور و نزدیک با آن ها داشته ام فکر مرا به خود مشغول کردند: " تاریخ جامع ادیان" اثر جان بی. ناس را که کتابی فراوان سودمند در عرصه ی پژوهش تاریخ ادیان است با ترجمه ی علی اصغر حکمت مرور می کردم که حدود پنج دهه به گذشته برگشتم و در هیات یک بچه کارگر در پانسیون متروپل کردمحله ی غازیان بندرانزلی در آستانه ی بهار و نوروز که هم بارانی بود و هم دمسرد، چمدان علی اصغر حکمت را از راننده ی سواری که تازه رسیده بود گرفتم و با نک و ناله به اتاق شماره ی 2 در قسمت اتاق های لوکس دارای حمام بردم. آن وقت ها مسیو آرسن صاحب پانسیون متروپل در یک قسمت مجزا از محوطه ی درندشت پانسیون دوازده تا اتاق ساخته بود که تعدادی از آن ها دارای حمام بودند و این برای آن زمان پدیده ای نوین به حساب می آمد و به همین دلیل برای آن دوازده اتاق و ساختمان نو بنیاد عنوان لوکس یعنی شیک و پیشرفته به کار برده می شد. ولی همین اتاق لوکس در آن هوای دمسرد بهاری که مثل بیشتر سال ها بارانی هم بود در غیاب شوفاز و بخاری های پیشرفته با چراغ ها ی نفتی علاء الدین یا والور گرم می شد. یادم هست وقتی چمدان را به اتاق بردم خودش هم آمد و با مشاهده ی سردی هوای اتاق بخاری در خواست کرد. وقتی علاءالدین را نفت کردم و آوردم با آن چهره ی مهربان و دماغ گوشتیِ بزرگ تو دماغی گفت: " پسرجان یه کتری آب هم بیار بذار روی چراغ بخار کنه..." حتماً نگران سوخت ناقص فتیله ی علاءالدین و کمبود اکسیژن و مسمومیت بود. گاهی برای صرف صبحانه و یا نهار به سالن غذا خوری نمی آمد و اتاقدار خودش را می فرستاد و در خواست می کرد که سینی غذایش را من به اتاقش ببرم. اتاق او همیشه کنجکاوی مرا تحریک می کرد. روی میز کوچک اتاق تا چشم کار می کرد کتاب بود و مجله و روزنامه. وقتی سینی را می گذاشتم روی میز عینک ته استکانی اش را روی دماغ گوشتی بزرگش جا به جا می کرد و بعد دست توی جیب شلوار می برد و یک سکه انعام می داد. معمولا سکه پنج ریالی می داد. وقتی وارد اتاقش می شدم و او را در محاصره ی کتاب ها می دیدم غرق در بی خبری های کودکانه با خودم می گفتم: " این همه راه رو از تهران کوبیده اومده انزلی تا توی هوای سرد و بارونی خودشو میون کتابها زندونی کنه." کتاب های روی میز اتاق پیرمرد گنده دماغ فکرم را مشغول می کرد. بعضی شبها پیش از رفتن به خانه و تعطیل شدن پانسیون از سر کنجکاوی و فضولی از زیر پنجره ی اتاقش رد می شدم و می دیدم چراغ اتاق هنوز روشن است. حتما از تهران آمده بود انزلی که تا نصف شب با کتاب و کاغذ ور برود. بعضی وقت ها می دیدی که یک اتومبیل آخرین سیستم با راننده و پیرمردی که روی صندلی عقب نشسته وارد پانسیون متروپل می شد و توی بچه ها ولوله می افتاد و نگهبان و گارسون و اتاقدار همه در گوشی پچ پچ می کردند که "... یارو پسر عموشه. اسمش سردار فاخر حکمت است. درباریه و از کله گنده هاس..." بعد ها که در روزنامه قلم می زدم کاشف به عمل آمد که سردار فاخر حکمت از درباری های بلند مرتبه ی رژیم پهلوی است. وقتی به دیدار پیرمرد گنده دماغ می آمد بین گارسون ها و همه ی کارگرهای پانسیون این حرف می پیچید که... " یارو خیلی کنده گندس... در رامسر توی قصر شاه می مونه..." هربار که کتاب " تاریخ جامع ادیان" را به هر دلیل در دست می گیرم چهره ی مردی را در برابر چشمانم می بینم که در بهاران بارانی و دمسرد انزلی تا نیمه های شب چراغ اتاقش روشن بود و موقع نهار و شام عصا به دست از میان چنارها و تاک ها به طرف سالن غذاخوری پانسیون می آمد و یا سوار اتومبیل خود می شد تا در شهر زیبای ساحلی چرخی بزند و از زیبایی های آن لذت ببرد.
Author: Ahmd Noorizadeh

درباره تعطیلی خانه فرهنگ




خانه ی فرهنگ انزلی، مهمانسرا می شود!




ضرب العجل مکتوب صادره از طرف ریاست با کیاست و هنرمند اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بندر انزلی - به نیابت از مدیر کل معزز و بسیار محترم این دستگاه در استان - برای انجمن های هنری ، مبنی بر لزوم تخلیه ی طبقات فوقانی ساختمان خانه ی فرهنگ تا قبل از عید نوروز، به جهت تغییر کاربری ساختمان از فرهنگی - آموزشی به تفریحی - سیاحتی!، مضحک ترین و به یقین ضد فرهنگی ترین اقدامی ست که می شد از یک دستگاه یا نهاد دولتی ِمدعی عرصه ی فرهنگ وهنر انتظار داشت. درجه ی مسخره گی و بی مایه گی این طرح تا آن جاست که گوی سبقت را از پروژه ی کزایی مشابهش در سازمان کریمه ی آموزش و پرورش انزلی هم ربوده است ( منظور تغییر کاربری محیط های آموزشی ، در این وانفسای کمبود فضای ایمن و استاندارد، به ساختمان اداری و ستادی ست که همین چند ماه پیش بی سر و صدا و با موفقیت کامل، به روشنی چشم بزرگان اجرایی شد)
این که بذر این واقعه ی نامیمون را در دوره ی ریاست قبلی اداره ی فرهنگ و ارشاد انزلی پاشیده اند یا که حکم تخلیه را از ما بهتران قلمی کرده اند و ابلاغ زده اند، برای متولیان امروز که مدعی فهم هنرند و کننده ی کار، عذر تقصیر و دلیل موجه خطا نمی شود. در به دری و آواره گی ِ از این بیشتر ِ اهالی فرهنگ وهنر در آستانه ی سال نو، به بهانه ی ساخت مهمانسرا و استراحتگاه ویژه برای بزرگان، آن هم روی دوش تنها کتابخانه ی قابل به ذکر شهر، گناهی نابخشودنی ست که لکه اش به یقین تا همیشه دامن گیر مسببان و عاملان و مؤیدانش خواهد بود (البته که انگار پوشیدن دامن لکه دار این روزها عادی و بلکه مایه ی مباهات است، تا آن جا که نمونه اش- مجتمع فرهنگی - را چند سالی ست با بوق و کرنا به تن کرده اند و هیچ رقم هم برای رفع لکه از پایین تنه بیرونش نمی آورند!)
در هر حال در این مقال برای آنهایی که دورند یا که آگاه نیستند به عمق فاجعه (نا دانسته یا خودخواسته!) کوتاه وگذرا بر می شماریم بخشی از زشتی ها و سیاهی های این طرح را. والبته که قضاوت با شماست:
1- در حال حاضر ساختمان خانه ی فرهنگ ( واقع در ابتدای خیابان پاسداران) تنها مامن و پناهگاه انجمن های فرهنگی - هنری ست که پس از قطع بودجه و اعتبارات مربوط به انجمن ها در این یکی دو سال اخیر، حالا با تخریب یا تغییر کاربری آن، عملا پروژه ی تعطیلی فعالیت های فرهنگی - هنری در شهرستان با موفقیت به سرانجام خواهد رسید.
2- اگر این سؤال به ذهنتان خطور کرد که پس مجتمع فرهنگی با آن همه اتاق و سالن و حجره و ...چه؟ باید عرض شود که آنان که رفته اند و از نزدیک دیده اندش می دانند، به لطف نظارت دقیق و حس مسئولیت پذیری بالا و وجدان کاری شدید مسئولان مربوطه (از کار فرما و پیمان کار و ناظر و کاربر) سیستم های بهداشتی، گرمایشی ، سرمایشی ، تهویه و... شدیداً تعطیل است و تأسیسات و مستقلات هم مورد استفاده واقع نشده مستهلک گردیده اند و عملا هر گونه حضور فیزیکی در آن مکان با درصد بالا مصادف است با امکان اصابت ِ خسارت جانی چه برسد به جوشش و قلیان طبع ظریف و نازک هنری!
3- این که ابلاغیه ی عملیات اجرایی ِاقدامی این چنین غیر فرهنگی - آن هم به قید فوریت - از سوی مدیری صادر شود که به زعم همه، اتفاقا از هنری ترین و بر اساس سبقه کاری اش فرهنگ فهم ترین ِ مسئولان و صاحب منصبان همه ی این سالهای اداره فرهنگ و ارشاد بوده و اتفاقا با رأی و اصرار همین اهالی هنر هم بر جایگاه ریاست تکیه زده است، بسیار دردناک، تلخ، و ناامید کننده است.
4- چون روز روشن است که احداث، راه اندازی و در نهایت بهره برداری ازهرگونه استراحتگاه یا مهمانپذیرعلاوه بر صرف هزینه هایِ قابل توجه مرتبط با تامین مصالح ساختمانی و تجهیزات اقامتی و رفاهی ، مستلزم تامین و تخصیص اعتبارات ویژه جهت نگهداری تاسیسات هم چنین ارایه ی خدمات به میهمانان ِ حکما ویژه است که با توجه به بی بضاعتی و فقر مفرط مالی و اعتباری اداره ی مطبوعه ( با استناد به اظهارات مدیران محترم در همه ی ادوار، که همواره عاجز از پرداخت و کارسازی هزینه های اکثرا ناچیز معطوف به وظایف بنیادین سازمانی از جمله برگزاری جشنواره های داخلی، نمایشگاه ها، دوره های آموزشی و حتی پذیرایی از اساتید میهمان در حد یک وعده غذای گرم بوده است! ) بی معنا، و تاکید وتعجیل و دستپاچگی آقایان در اجرای طرح نامعقول و غیرمنطقی مذکور، در خوش بینانه ترین حالت عجیب و سوال برانگیز می نماید...
در انتها در این میان، آن چه که می ماند حیرت و حیرت است از این همه بی تعصبی و بی تعهدی اهالی قدیم و جدید هنر، که به یقین بی تحرکی و بی توجهی اکثریت قریب به اتفاقشان نسبت به منافع جمعی به دور از منافع شخصی و صنفی ، مسبب و زمینه ساز اصلی چنین وقایع نامطلوب و ناگوار است، هم چنین خود نمایش در ِباغ سبزیست برای آنهایی که در وادی پر مخاطره ی فرهنگ کسی شده اند و اتفاقا همواره همه جور درد و دغدغه و مشغله داشته اند و دارند الا درد و دغدغه ی فرهنگ...

15 اسفند 87

Author: Amin haghrah

NA در انزلی








معجزه در بلوار!

این روزها، هر غروب وقتی پله های سنگی ِ بلوار پیر و صبور انزلی را پایین می آیی- احتمالا به نیت تازه کردن دیدار با جناب دریا و ریختن عقده ها و دق و دلی هایت از روزگار کج مدار توی سینه ی باز و همیشه گشاده اش- حتما دیده ای و باز خواهی دید جماعتی غریب را که در جوار آن آبی بی انتها، زیر آسمان خدا، گرد آمده اند و سخت مشغولند به مکالمه و مباحثه با هم، و آنقدر درگیر جدال کلامی و حسی اند که گمانت می رود اصلاً نمی بینند تو را و صدها عابر مثل تو را که حیران می گذرند از کنارشان. این گونه است که تصورت می شود اینان اصلاً نیستند در این دنیا و یا اینکه در عالم دیگری ورای عالم تو سیر می کنند! و زمانی گیجی وحیرتت بیشتر می شود که می بینی انگار همه ی آنها را پیشتر از این ها می شناسی در هیاتی دیگر! نگاهشان برایت آشناست. تداعی گر چیزهایی هستند که نمی دانی یا که نمی خواهی به یادشان بیاوری... و تو را ارجاع می دهند گاهی به خاطراتی از روزهایی که آرزویت بود ای کاش هیچ وقت شکل نمی گرفت یا که اگر می گرفت زود فراموشت می شد. خاطراتی تلخ، آکنده از تصاویری به درد آغشته!
تصاویری از قامت های خمیده، تن های زخمی و تکیده، چشم های بی روح، ارواح مسخ شده. دل های مرده. رگ های خشکیده. بدن های بی رگ. تنه های های بی ریشه...دود آلوده...تیره...سوخته...
تصاویری که حادثه ی دیدنشان مدت هاست همه روزه مکرر می شود و دیگر شده جزو لاینفک و جدایی ناپذیر تزئینات و مبلمان شهری! نقش بسته اند یا که زده اندشان! حتی روی دیوارها و کف خیابان ها. حک شده اند انگار بر تن نحیف شهر، مثل یک خال بد طرح و بد قواره، که به گمان خیلی ها دیگر هیچ رقم پاک شدنشان میسر نیست. که یعنی شهر ناگزیر است که به تن بپذیرد و به دوش بکشد و حملشان کند حالا حالاها تا به ناکجا...
... امّا این بار- در بلوار- خرق عادت شده است انگار. خوب که چشم بچرخانی می بینی که اینها آنهایی نیستند که می شناختی پیشتر! استحاله شده اند. عوض شده اند. تیره نیستند. سپید شده اند... تا آنجا که اگر نبود آن درد عمیق و غم غریب ِ رسوب کرده در کف ِ نگاه شان، نمی شد که بشناسی و بِکِشی هیچ کدام شان را بیرون از زیر آوار بی رحم خاطرات. و مگرنه این که زنده شدن ِ مرده معجزه است. پس این ها همین که زنده اند و سخت ایستاده اند یعنی معجزه. معجزه ی حالا. معجزه ی هر روز. معجزه ی زنده... معجزه ی NA...

NAچیست؟
در سال 1935 میلادی - در ایالات متحده - انجمنی به نام (alcoholics anonymous) - الکلی های گمنام - که به ""AA معروف است شکل گرفت. بنیان گذار این انجمن که خود در اثر یک تجربه ی عمیق روحانی از وسوسه ی اعتیاد به الکل رها شده بود، به تجربه دریافت که رسانیدن پیام بهبودی به الکلی های دیگر، تضمینی جهت بهبودی پایدار شخصی اوست. او متوجه شده بود که فقط با در میان گذاشتن تجربه ی بهبودی خود، قادر به حفظ آن می شود. با گذشت زمان ابعاد این کشف بزرگ روز به روز فرا تر رفت تا جایی که اکنون حدود 250 برنامه ی خودیاری در زمینه های مختلف اعتیاد و ناهنجاری های روانی ، از همین روش که به نام برنامه ی " دوازده قدمی " معروف شده بهره برداری می کنند. الکلی های گمنام اکنون بیش از دو میلیون عضو بهبود یافته در جهان دارد.
در جولای 1953 میلادی تعدادی از معتادانی که در AA در حال بهبودی بودند، انجمنی به نام Narcotics Anonymous - معتادان گمنام - که به" "NA معروف است تاسیس کردند که اولین جلسه ی آن در همان ماه در جنوب کالیفرنیا برگزار گردید. رشد انجمن در ابتدا نامتعادل بود، اما به سرعت به نقاط مختلف امریکا گسترش یافت. از ابتدا مشهود بود که برای تقویت انجمن، نیاز به یک کتاب در خصوص روش های بهبودی است. سرانجام در سال 1962 کتابچه ی سفید " معتادان گمنام" منتشر شد. در آن دوران انجمن ساختار بسیار مختصری داشت و دهه 1960 برای NA دوره ی مشکلی بود. در این دهه تعداد اعضا برای مدتی به سرعت بالا رفت و سپس سیر نزولی خود را آغاز کرد. این مطلب به خوبی نیاز به داشتن یک خط مشی مشخص تر را نشان می داد. سرانجام در سال 1972 انجمن با تشکیل دفتر خدمات جهانی NA در لوس آنجلس ، بلوغ خود را نشان داد. گشایش این دفتر، هدف مندی و اتحادی را که بدان نیاز بود برای انجمن به ارمغان آورد. وجود دفتر خدمات جهانی، باعث تثبیت و رشد انجمن شد. امروزه بیش از یک میلیون معتاد در حال بهبودی ، در جلساتی که در سراسر امریکا و بسیاری از کشورهای دیگر تشکیل می شود، شرکت می کنند و دفتر خدمات جهانی، در حقیقت خدمتگزار یک انجمن جهانی شده است.

انجمن معتادان گمنام در ایران
در سال 1369 دو برادر که در خارج از کشور با کمک انجمن، به بهبودی رسیدند، به ایران بازگشتند و اولین جلسه ی معتادان گمنام را در مرکز بازپروری قرچک برگزار کردند. این جلسات به مدت یک سال ادامه یافت اما به علت دیدگاه های خاص آن زمان نسبت به بیماری اعتیاد، این دو برادر از ادامه ی این راه باز ماندند و فعالیت انجمن معتادان گمنام ایران که تازه تاسیس و نوپا بود برای مدتی متوقف شد. اما این پایان راه نبود زیرا در سال 1372 دو نفر که در ایالات متحده و کانادا از طریق انجمن، سلامتی خود را باز یافته بودند، در تهران به طور اتفاقی در یک مهمانی با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند که به یاری هم و با همکاری سازمان بهزیستی پیام بهبودی را به معتادانی که در مرکز بازپروری قرچک به سر می بردند برسانند. در این بین یکی از اعضای نسبتا با سابقه و فعال انجمن در خارج از کشور نیز به ایشان پیوست و پس از آن شکل گیری انجمن معتادان گمنام در ایران شتاب بیشتری به خود گرفت و بالاخره آنان موفق شدند نظر مسئولین بهزیستی را برای برگزاری جلسات هفتگی در مرکز بازپروری قرچک در تاریخ 31/1/73 جلب نمایند. این گروه 3 نفره در مرداد 1373 توانستند محلی مستقل در تهران برای برگزاری جلسات خود اجاره نمایند. در این میان یکی از دو برادری که پیشتر از آن ها یاد شد نیز به این گروه نوپا پیوست واین گونه سبب ساز تقویت هسته ی مرکزی انجمن شد.هم اکنون در پی تلاش های صورت گرفته ، پس از گذشت سالها همه روزه جلسات متعددی در تهران، مراکز استانها، شهرستانها، روستاها و اقصی نقاط کشور برگزارمی شود و تعداد قابل توجهی از معتادان می توانند با کمک انجمن بهبودی و سلامتی خود را بازیابند.
مجوز فعالیت رسمی
انجمن NA ایران بر اساس مجوز نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، پلیس اطلاعات و امنیت ناجا در تاریخ 17/2/138 تحت شماره ی 21065 اداره ی ثبت شرکت ها به ثبت رسیده واخبار آن در روزنامه ی رسمی شماره ی 18120 مورخ 26/2/1386 درج گردید..

تاریخچه ی انجمن معتادان گمنام در انزلی
پیام NA ، در خرداد ماه سال 1383 توسط یکی از اعضای با سابقه ی انجمن شیراز به انزلی رسانیده شد و به واسطه ی توزیع کتب و نشریات، اهداف انجمن تشریح و عضو گیری آغاز گردید. اولین جلسات NA به صورت غیر رسمی در حاشیه ی ساحل و روی تخته سنگهای کناره ی دریا تشکیل و با گذشت زمان و جلب اعتماد عامه ی مردم همچنین مراجع قانونی، در ساختمان بهزیستی واقع در میان پشته با جدیت بیشتر پیگیری گردید. هم اکنون علی رغم گذشت حدود 5 سال از شکل گیری انجمن معتادان گمنام در انزلی و تاثیر به سزای آن در بازسازی شخصیتی و بهبودی معنوی و جسمانی جمع کثیری از معتادین و با توجه به گرایش روزافزون دارندگان سوء مصرف مواد جهت ورود به انجمن، NA هنوز فاقد یک مکان مشخص و آبرومند جهت برگزاری جلسات روزانه ی خود است. جلسات بسته و تخصصیNA در فضاهای تنگ و فاقد امکانات اولیه از قبیل کلاس های بلااستفاده ی مدارس غیر انتفاعی ، سالن های متروکه ی ارگانها و بالاخص فضاهای آزاد و نمازخانه ی کوچک پارک ساحلی - بلوار قدس- انزلی و به همت خود اعضا و گاها با حمایت های جسته و گریخته ی معدودی از نهادها برگزار می گردد. در یک ساله ی اخیربا همکاری سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی، جلسات این انجمن به صورت هفتگی در مکان زندان انزلی برگزار و تعداد قابل توجهی از زندانیان جرایم مواد مخدر نیز پیام بهبودی را دریافت نموده اند. موثر ترین و شورانگیزترین وجه انتقال پیام بهبودی انجمن، جلسات عمومی و بازی است که همه ماهه یک بار- در اولین چهارشنبه ی ماه - در مکان سالن سایه بان برگزار می گردد. و در این همایش است که افراد ضمن اعلام مدت پاکی و دعوت از اعضاء تازه وارد، تجربه ی دوران تخریب و بهبودی خود را صادقانه در اختیار حاضرین می گذارند.

اعضای انجمن معتادان گمنام چه کسانی هستند؟
" فقط برای امروز. دیگر هرگز مجبور نیستی چیزی مصرف کنی! "
این شعار هر روزه ی معتادان گمنام است. معتادان گمنام، تشکیلاتی غیر انتفاعی، بین المللی و انجمنی برخاسته از بطن اجتماع است که با هدف بهبودی معتادین، در 127 کشور فعالیت دارد. اعضای انجمن معتادان گمنامNA ، چگونگی زندگی کردن بدون مواد مخدر و دوری از عوارض مخرب آن را از یکدیگر یاد می گیرند.
هرکسی که بخواهد مصرف مواد مخدر را قطع کند، می تواند عضوی از انجمن معتادان گمنام باشد. عضویت، محدود به مصرف ماده ی خاصی نمی باشد. کسانی که احساس می کنند با مواد مخدر، چه انواع قانونی آن و چه غیر قانونی که شامل الکل هم می شود، مساله دارند می توانند به NA ورود کنند. تمرکز بهبودی در NA بر روی اعتیاد است نه یک ماده ی خاص. در معتادان گمنام هیچ شرط و شروطی وجود ندارد. گروه به هیچ سازمانی وابسته نیست. حق عضویتی ندارد و با هیچ سازمان سیاسی، مذهبی و یا انتظامی ارتباطی ندارد. هرگز تحت نظر نبوده و نیست. هرکس مایل باشد بدون در نظر گرفتن سن، مذهب، نژاد و جنسیت می تواند به ایشان بپیوندد.
گمنامی یکی از اصول اساسی انجمن است که سبب می شود تا اعضا بدون ترس از ممانعت های اجتماعی و قانونی، در جلسات شرکت کنند. این برای معتادی که قصد دارد برای اولین بار در جلسات شرکت کند، مساله ی مهمی است. همچنین گمنامی، فضای یکسان و عادلانه ای را در جلسات به وجود آورده و این اطمینان را ایجاد می کند که هیچ فرد یا شرایطی، مهمتر از پیام بهبودی که در قالب مشارکت مطرح می شود، نیست.
بهبودی در NA یک معجزه ست . اما نه آن معجزه ای که آنا و به یکباره رخ دهد. فرایندی ست مداوم و مشخص. اعضاء، خود، برای پیوستن به انجمن معتادان گمنام و طی کردن بهبودی با سرعت دلخواهشان تصمیم می گیرند. در NA صداقت، روشن بینی ، ایمان، تمایل و فروتنی اصولی ست که با آنها همیشه وقت برای معجزه هست...

Author: Amin Haghrah

درباره سله باقلا








سله باقلا!

حتماً هنگام قدم زدن در بلوار انزلی گل های زیبای این گیاه دوست داشتنی و زیبا را در دست قایقرانان تعاونی های بلوار که مشغول جلب مشتری هستند، دیده اید. اگر هم تاکنون به تالاب انزلی تشریف برده باشید، شاید از نزدیک این فرش سبز گل دار را در مرداب دیده اید. گویی باغبان هستی، با دستان هنرمند خود، تالاب را با یکی از زیباترین آفریدگان خود گل آرایی کرده است. نمی دانم زیستگاه منحصر به فرد تالاب با چیدن هر شاخه از این گل چقدر (از نظر کمی واقعاً چقدر؟؟؟) خسارت می بیند. اما شک ندارم که کاری زشت و ناپسند بوده و یقین دارم که به سود تالاب بی همتایمان نخواهد بود.


نیلوفر آبی، لاله ی تالاب، سله باقلا یا پسته ی دریایی با اسم علمی Nelumbo nucifera نه تنها در ایران، بلکه در دنیا نیز با نام های مختلفی شناخته شده و گیاهی ست چندساله و آبزیست. در صورت وجود شرایط محیطی مناسب، دانه اش می تواند تا سال ها سالم باقی بماند. این گیاه، بومی ِنواحی گسترده ای از ویتنام تا افغانستان بوده و گسترش آن به عنوان گیاهی زینتی و خوراکی، طبیعی به نظر می رسد. در سال 1787 برای اولین بار به عنوان گیاهی زینتی برای باغهای آبی و پارک ها و کلکسیون های باغ های گیاهشناسی وارد اروپا شد. امروزه این گیاه در آفریقا کمیاب بوده، اما در جنوب آسیا و استرالیا که معمولاً در باغهای آبی کشت می گردد، فراوان تر است.

این گیاه، در واقع گل ملی هند و ویتنام است. ریشه های این گیاه در خاک استخر، مرداب یا رودخانه جای گرفته در حالی که برگ هایش بر روی سطح آب شناور است. گل ها معمولاً روی ساقه های نازکی که چند سانتیمتر از سطح آب بالاتر آمده اند یافت می گردد. این گیاه معمولاً تا ارتفاع 150 سانتیمتر قد کشیده و گسترش افقی آن نیز تا حدود 3 متر است. اما برخی گزارشات تأیید نشده ارتفاع آن را تا بیش از 5 متر اعلام کرده اند. برگ ها ممکن است تا قطر 60 سانتیمتر رشد کرده در حالی که گل های زینتی آن قطری تا 20 سانتیمتر دارند. ارقام مختلفی از نیلوفر آبی وجود داشته، رنگ گل ها از سفید برفی تا زرد و صورتی روشن متفاوت است. این گیاه از طریق دانه یا ریزوم (ساقه های زیرزمینی) تکثیر می گردد. یکی از قدیمی ترین دانه هایی که تاکنون روییده و به گیاهی زنده و سالم تبدیل شده، یک میوه ی نیلوفر تقریباً 1300 ساله بوده که از بستر دریاچه ی خشک شده ای در شمال شرقی چین به دست آمده است.
پژوهشگران گزارش داده اند که نیلوفر آبی، توانایی قابل ملاحظه ای در تنظیم دمای گل هایش در دامنه ی محدودی، همانند انسان و سایر حیوانات خونگرم دارد. دانشمندان می گویند که این گیاه می تواند دمای گل خود را بین 30 تا 35 درجه سانتیگراد ثابت نگه دارد، حتی هنگامی که دمای هوا تا 10 درجه سانتیگراد بالای صفر پایین بیاید. آنها می گویند که شاید بالا نگه داشتن دمای گل به منظور حمایت از حشرات خون سرد گرده افشان باشد. نتایج این پژوهش در مجله ی نیچر منتشر شده است. گونه های گیاهی بسیار کمیابی هستند که چنین توانایی در تنظیم دمای خود داشته باشند.
گل ها، دانه ها، برگ های جوان و ریشه ها خوراکی اند. در آسیا گلبرگ ها به عنوان ادویه و چاشنی استفاده می شوند. در حالی که از برگ های بزرگتر برای پیچاندن غذا استفاده می شود. در کره، برگ ها و گلبرگ ها به صورت دم کرده یا جوشانده استفاده می گردد. در کره از ساقه های زیرزمینی این گیاه به عنوان سبزیجات در سوپ، گوشت سرخ کرده و غذاهای پختنی استفاده می شود. گلبرگ ها، برگ ها و ریشه ها نیز همگی به صورت خام قابل خوردن بوده اما خطر انتقال انگل وجود دارد. بنابراین توصیه می شود که پیش از خوردن، پخته شوند.
ریشه ها سرشار از فیبر غذایی، ویتامین C، پتاسیم، تیامین، ریبوفلاوین، ویتامین B6، فسفر، مس و منگنز بوده در حالی که میزان اسیدهای چرب اشباع آن بسیار اندک است. در چین و ویتنام پرچم ها را خشک کرده و به عنوان یک خوشبوکننده در چای می ریزند. دانه های نیلوفر آبی را می توان به صورت خام یا خشک شده و بوداده، مصرف کرد.

هندو ها شکوفه های نیلوفر آبی را به افسانه های آفرینش مربوط به خدایان ویشنو، براهما و الهه های لاکشمی و ساراسواتی نسبت می دهند. نیلوفر آبی، در فرهنگ هندو، از زمان های باستان، سمبلی از خدایان بوده است. این گیاه اغلب نمادی از زیبایی خدایان بوده، به عنوان مثال اغلب ویشنو به صورت نیلوفر آبی به تصویر کشیده شده است. گلبرگ های باز شده ی آن نمادی از شکوفایی روح است. توسعه ی زیبایی گل هایش از غنچه ی بسته تا شکوفه ی کامل، نمادی از تعهد اخلاقی و معنوی، مهربانی و ملایمت است. به خصوص، براهما و لاکشمی، خدایان قدرت و باروری و ثروت، نیلوفر آبی را به این نمادها نسبت می دهند. در پیکرنگاره های هندو، اغلب خدایان، به صورت نشسته بر روی گل های نیلوفر آبی نمایش داده می شوند. در زبان هندی نیلوفر آبی به نام کمال कमल (Kamal) معروف است که یک نام رایج برای مردان بوده و برای زنان نیز به صورت کماله Kamala استفاده می گردد.

در کتاب های مذهبی هندو از جمله در کتاب مقدس Vedic بارها به گیاه نیلوفر آبی اشاره شده است. به عنوان مثال:
One who performs his duty without attachment, surrendering the results unto the Supreme Lord, is unaffected by sinful action, as the lotus leaf is untouched by water. (Bhagavad Gita 5.10)
کسی که به وظایف دینی خود عمل کرده و خود را تسلیم خدا نماید، همانند برگ نیلوفر آبی که با آب خیس نشده و در آن غرق نمی شود، خود را به گناه نمی آلاید (بهاگاواد گیتا 5-10)


Author: Reza Pourseyfi

گفت‌وگو با ادشير پورنعمت


گفت‌وگو با ادشير پورنعمت آناليزور سابق و مدیرعامل فعلی ملوان

دی ماه گذشته، شهر انزلی تجربه ی گرانی را از سر گذراند که هنوز ابعاد و اثرات گوناگونش آشکار نشده است. پس از کش و قوس های بسیار، باشگاه فوتبال ملوان که مهمترین واکنشهای اجتماعی مردم انزلی به آن مربوط است، توسط ارتش به دولت فروخته شد. «سازمان منطقه آزاد انزلی» به عنوان عضوی از بدنه «ریاست جمهوری» در حالی 80 درصد سهام این باشگاه قدیمی را از نیروی دریایی تحویل گرفت که دسته های مختلف سیاسی شهر سعی می کردند توفیق این اتفاق را به نام ثبت کنند. «سازمان منطقه آزاد انزلی» که بر منطقه ی همجوار انزلی حکم می راند، متعهّد شد هیچ گاه نام ملوان را تغییر نداده و آن را از انزلی به جایی دیگر منتقل نکند. همچنین وعده داد که با بودجه کلان خویش ملوان را از تأسیساتی استاندارد که شایسته ی یک تیم فوتبال است، برخوردار کند. در ترکیب جدید مدیران عالی ملوان، به جای احمد دنیامالی، ریاست هیأت مدیره به کمال فیروزآبادی (مدیرعامل سازمان منطقه آزاد انزلی) رسید که حکم خود را از فرمانده ی نیروی دریایی ارتش دریافت نمود. امّا سایر اعضای هیأت مدیره شامل محمود موسوی، بهمن امیری مقدم، ابراهیم پوررمضان و محمود آقایی، حکم خود را از محمود صلاحی (رئیس شورای عالی مناطق آزاد) دریافت کردند. این هیأت نیز اردشیر پورنعمت، آنالیزور فصل پیش ملوان را به سمت مدیرعاملی محبوب ترین باشگاه شهرستانی برگزیدند. انتخابِ اردشیر پورنعمت، واکنش های مثبت بسیاری را در میان مطبوعات ورزشی کشور برانگیخت که از ورود یک مدرس بین المللی فوتبال به عرصه ی مدیریت باشگاهی خوشنود بودند؛ ولی در خود شهر، مردمی که خاطره ی چندان خوشی از مدیران دوران قبلی ملوان نداشتند، سعی کردند در مقابل انتخاب این انزلیچی ِدرس خوانده، سکوت کنند. برای اطّلاع و آشنایی شما با سوابق و دیدگاه های اردشیر پورنعمت، متن گفت و گویی را که با او در ماهنامه «موج» داشتم در زیر می آورم:

***
سالها قبل، نصرت ايراندوست تيمي به اسم «اميد جوانان» داشت. در آن زمان كه هنوز پلي بر «نهنگ‌روگا» وجود نداشت، چند بازيكن اين تيم با شنا خود را از جزيره قلمگوده به انزلي مي‌رساندند. يكي از آنها اردشير پورنعمت بود. وقتي بهمن صالح‌نيا ملوان را شكل داد، سفيران استعداديابش تيم‌هاي بسياري در همين شهر مهيّا داشتند كه بهترين‌ها را دستچين كنند. محمدرضا مرادي هم مربّي جوانان ملوان بود، بازي اردشير جوان را ديد و براي «جوانان ملوان» او را پسنديد. در سال 1353 جوانان ملوان با او، محمود فكري، ناصر قنبريان، سعيد ميرنظامي و خيلي‌هاي ديگر در مسابقات كشوري چهارم شدند. وقتي ملوان افتخارات جام تخت‌جمشيد را مي‌ربود اردشير به سربازي رفت. بعد از انقلاب به تيم بندر پيوست كه جمعي از همان فوتباليست‌هاي «جوانان ملوان» بودند. با تعطيلي ليگ ايران بازي‌هاي داخل شهر انزلي قوي‌تر و جدّي‌تر برگزار مي‌شد. تيم بندر با شكست ملوان، قهرمان انزلي گرديد. دو سال بعد بهمن صالح‌نيا با هنر خود ستاره‌هايي مثل نياكاني و جهاني را كه سنشان بالا رفته بود دوباره دست‌چين كرد و كنار عزت‌الهي و قايقران و ديگران، اسكلت نويني از ملوان خويش ساخت. در كوچ ِبهترين‌هاي تيم بندر به تيم دردانه‌ي شهر، اردشير در بندر باقي ماند. از آن پس اخراجي‌هاي ملوان، بزرگان تيم بندر مي‌شدند و انشعابي‌هاي ملوان، استقلال انزلي را تشكيل دادند. با شروع جنگ، اردشير پورنعمت فوتبال را رها كرد و براي هميشه دست از بازيگري فوتبال هم كشيد. در سال 65 وقتي سي‌سالش بود، در قامت مربّي به فوتبال برگشت. بعد از تيم آماتوري «مجاهد» مربّي‌گري «هلال‌احمر» را برعهده گرفت. دو سال بعد مربّي تيم منتخب نوجوانان گيلان شد. بعد از مدتي تيم هلال‌احمر نيز به دليل ناتواني‌ مالي از مسابقات استاني كناره گرفت. اردشير به دعوت غفور جهاني به كلوير رفت تا تيمهاي پايه استقلال انزلي را ساماندهي كند. در سال 72 با جوانان استقلال انزلي قهرمان كشور شد. پس از انتقال باشگاه استقلال انزلي به چوكا، شاخه جوانان از كوچ به غرب گيلان سرباز زد. با حمايت برهانيِ شهردار، به صورت يك باشگاه مستقل تحت پوشش شهرداري انزلي درآمد. با وجود صعود به ليگ 1، به دليل دگرگوني‌هاي شوراي شهر، تيم را ترك كرد. معرفي بازيكناني چون جواد شيرزاد، عارف محمدوند، علي حسني‌صفت، مسعود غلامعلي‌زاد، كيوان ساجدي، مرتضي بهشتي حاصل تلاشهاي او در زمين كلوير بود. هشت سال قبل محمد احمدزاده از او براي خدمت در ملوان دعوت كرد امّا پس از مخالفت مسئوولين باشگاه به صومعه‌سرا رفت تا تيم قبلي احمدزاده را تمرين دهد. با انتخاب صفايي فراهاني، فوتبال ايران به سوي بين‌المللي شدن گام برداشت و كميته آموزش فدراسيون مستقيماً زيرنظر AFC قرار گرفت. در آن زمان اردشير مدرك درجه 2 مربّي‌گري ايران را داشت. تصميم گرفت بازيهاي آخر «صنعت صومعه‌سرا» را رها كند و به كلاس B بين‌المللي بپيوندد. در آنجا شاگرد ممتاز شناخته شد و مدرك B را در جيب گذاشت. طبق قانون فيفا به دليل ممتازي، براي رفتن به كلاس ليسانس A توصيه شد. به سفارش فدراسيون كتاب ليسانس A مربّي‌گري را به فارسي ترجمه كرد و به عنوان پاداش بدون پرداخت هزينه در كلاس A بين‌المللي حاضر شد كه «برنارد شوم» آلماني مدرسش بود. در دور پاياني ليسانس A به عنوان شاگرد برگزيده، اجازه تدريس در كلاس C بين‌المللي را نيز اخذ كرد (مدرس در داخل كشور).
ولي هنوز در انزلي جايي براي مربّي‌گري‌اش نبود و مسير تدريس را ادامه داد. پس از 7 دوره تدريس كلاس C، در سال 2001 به دعوت كميته جوانان فدراسيون (پس از قبولي در تست زبان انگليسي) به عنوان تنها نماينده ايران به كلاس حرفه‌ايِ رده‌ي جوانان درمالزي رفت كه تحت نظارت فدراسيون فوتبال انگليس برگزار مي‌شد. در آنجا به مرحله دوم راه يافت و در سال 2003 با كسب ليسانس مربوطه به ايران برگشت. AFC به فدراسيون توصيه كرد از او در بالاترين رده فوتبال جوانان كشور استفاده شود اما فدراسيون فوتبال ايران به اين توصيه ترتيب اثر نداد. دو سال پيش با انتخاب AFC به عنوان تنها نماينده ايران در دوره آموزش ژان ماري گونش در هندوستان شركت كرد و با برگزيده شدن، اجازه تدريس در سطح منطقه را نيز گرفت. بعد از يكسال اين عنوان را به سطح قارّه آسيا ارتقا داد و كلاسهايي در نقاط مختلف آسيا برگزار كرد. سه ماه پيش در اجلاس ده روزه زوريخ (مقر فيفا) به سخنراني پرداخت و توصيه شد تا او را در رديف اليتها يعني كساني كه مي‌توانند كلاس A بين‌المللي را تدريس كنند، قرار دهند.
بلافاصله يك كلاس B به او پيشنهاد شد تا با تدريس و گذراندن اين چند دوره، در سال آينده ميلادي رسماً لقب اليت (نخبه) را كسب نمايد. اردشير پورنعمت چندماه پيش دوباره پس از سالها به ملوان بازگشت و اكنون (مصاحبه در ابتدای فصل پیش انجام شده) آناليزور تيم فوتبال ملوان بندرانزلي است.

آيا در فوتبال ايران با سطحي كه دارد، آناليز كردن تيم‌هاي رقيب تعيين كننده است؟
فكر مي‌كنم هست. ما دو نوع آناليز داريم. آبجكتيو و سابجكتيو. يعني آناليزي كه با آمار سر و كار دارد و آناليزي كه با اهداف مربي سر و كار دارد. آناليز آماري نيازمند دستگاه و نرم‌افزار خوب است. ولي يكجا هست كه بالا مي‌نشيني و نگاهِ هدفمند مي‌كني و مي‌گويي من مي‌خواهم سيستم بازي اين تيم را بدون ابزار آماري تحليل كنم و حدس بزنم. اين تحليل آبجكتيو و هدفمند به درد ما مي‌خورد. آناليز ابزاري و نرم‌افزاري به درد ما نمي‌خورد چون ابزار كاملش را نداريم. علاوه بر اينكه در ايران آمارها را به طور خام در اختيار بازيكنان قرار مي‌دهند كه بيشتر موجب استرس آنها مي‌شود. اين كه بيست تا پاسي كه كامپيوتر نشان مي‌دهد كي داده شده و تحت چه فشار و شرايطي بوده، نيازمند تحليل هدفمند انسان است تا هدف تيم حريف را شناسايي كند.

ما هم قبول داريم كه از كامپيوتر و آمار نرم افزاري درست استفاده نمي‌شود اما شما به عنوان تحليلگر اگر آمار و ابزار را داشته باشيد دستتان براي ايده‌پردازي بازتر است.
صددرصد. ولي به نظر شخصي من اگر بازي را زنده ببينيم، برداشت‌ها اصيل‌تر است و ممكن است سالم‌تر هم باشد. بعداً مي‌توانيم به آمار مراجعه كنيم براي چك كردن. چندبار فيلم بازي را ديدن خيلي مفيدتر است. از روي مشاهده ببينيم چطور حمله مي‌كنند؟ تاكتيكشان چيست؟ چند هافبك به فوروارد اضافه مي‌شوند؟ اين‌ها را كامپيوتر نمي‌گويد و نيازمند ديدن بازي است. بنابراين نگاه آبجكتيوي بهتر است تا سوبژكتيوي. معتقدم ذهن انسان خيلي مهمتر از آمار است. ابزار هر چقدر پيشرفته باشد، در لحظه‌ي مسابقه به درد ما نمي‌خورد و براي بعد از مسابقه است. شما هيتسفيلد را ببينيد كه وقتي به كنار زمين مي‌آيد و دستور مي‌دهد كل جريان بازي با تاكتيك ذهني او برمي‌گردد. آن هم در كشور آلمان كه خودش جزو پيشگامان ابداع اين ابزار است. هيتسفيلد بعد از بازي از اين ابزار استفاده مي‌كرد. از آن گذشته آيا فوتبال پله اصيل‌تر است يا فوتبال مسي؟ چقدر فوتبال آن زمان هنرمندانه‌تر بوده و فوتبال الان بيشتر ماشيني است (مثل فوتبال كره و ژاپن).

به نظر شما فوتبال ليپي اصيل‌تر است يا فوتبال ريكارد؟
ريكارد. فوتبال ليپي مصلحت‌گرا و نتيجه‌گراست. مبتني بر اين است كه اول گل نخورند و بعد گل بزنند. الان همه اين را مي‌خواهند اما خيلي‌ها مثل اكثر برزيلي‌ها اين را نخواستند و فداي زيبابازي‌كردن شدند. اين‌ها شاهزادگان تكنيك هستند. به نتيجه هم فكر مي‌كنند اما به هنر فردي بازيكنان متكّي‌ترند. اگر ميليتاريستي و ماشيني جلو برويم به روزي مي‌رسيم كه فوتباليست‌ها از تماشاگران بيشترند و اين خطرناك است. روزي كه تعداد خبرنگاران، تحليلگران و مفسّرين فوتبال بيش از تماشاگران مي‌شود و مردم ديگر به فوتبال عشق نمي‌ورزند.

شايد اين موضوعِ «نوع فوتبال» مدخل خوبي براي ورود به بحث فوتبال انزلي باشد. بياييم دو سبك فوتبال را كنار هم بگذاريم. يكي همين سبك فوتبال برزيلي يا فوتبال آمريكاي جنوبي و ديگري سبك فوتبال ايتاليا. به نظر مي‌رسد سبك فوتبالي كه ما در انزلي دنبال كرده‌ايم و ملوان مشخصه آن است، سبك فوتبال ايتالياست.
درست است. مسائل زيادي در سبك فوتبال دخالت دارد. اولين مسأله مربّي و فلسفه فوتبالي اوست. اينكه مربّي چگونه فكر مي‌كند. اگر نتيجه‌گرا باشد كاملاً در سبك دخالت دارد. او سيستم و تاكتيك‌هايي انتخاب مي‌كند كه به هدفش برسد. همچنين مربّياني هستند كه به نتيجه و فوتبال زيبا فكر مي‌كنند يا آنهايي كه فقط فوتبال زيبا را مي‌خواهند. علاوه بر آن، فرهنگ و آداب و رسوم مردم مؤثر است.
مي‌خواهيم اين مشخصه‌هاي فرهنگي را برشمريم و متّصلش كنيم به اين گونه‌گوني سبك. مثلاً يكي از مشخصه‌هاي فرهنگ آمريكاي جنوبي آن روحيه تغزّلي است كه به همه‌ي چيزها يك وجه خيالي عظيم مي‌بخشد. مثل ادبياتش كه به سمت رئاليسم جادويي رفته است.
خب اين الآن مستقيماً روي كورد‌ينشين تسلّط بر توپ تأثير دارد. در آمريكاي جنوبي بازيكنان انگار با توپ شعر مي‌گويند. به اين ترتيب فوتباليستي مثل رونالدينيو حركت با توپش مثل يك شعر قشنگ است. فوتبال برزيل يك فوتبال شاعرانه است. ولي در عوض برگرديد به آن خشونتهاي سيسيلي در ايتاليا و حالتهاي پرخاشگرانه و تدافعي مردم آنجا.
همان چيزي كه در شهر ما هم رگه‌هايي از آن مي‌بينيم.
دقيقاً. و اين يكي از دلايل است. به غير از فرهنگ‌ها، آب و هوا هم هست. اين بحث اتفاقاً دلمشغولي خود من بوده. ما در كشور ايران ضمن اينكه به لحاظ سبكي هميشه تقليد كرده‌ايم (به دليل اينكه مربّيان صاحب سبك نداريم)، برخوردار از چند اقليم بسيار متفاوت هستيم. يك سمتش جنوب گرم است كه كاملاً تحت تأثير فوتبال مبتني بر توانايي‌هاي مردمي است. چون هماهنگي بدن در چنان آب و هوايي بالاست يك سمتش شمال و شمال‌غربي است با زمين‌هاي گل‌آلود و فوتبالِ مبتني بر قدرت بدني. فوتباليست‌هاي شمال بر اثر تسلّط و بازي كردن در زمين‌هاي سخت و گل‌آلود، خود به خود به قدرت روي‌ مي‌آورند. در چنين زمين‌هايي وقتي توپ داري نمي‌تواني با تدارك تدريجي حمله كني. بنابراين مجبور مي‌شوي توپ را كه گرفتي مستقيماً بيندازي روي دروازه. در اينجا چون زمين مناسب نداشتيم سبك بازي مستقيم غلبه پيدا كرده است.

يعني بازي انگليسي كه از كشوري با آب و هواي نظيرِ اينجا مي‌آيد.
دقيقاً! پس ايران به خاطر تنوّع اقليمي نتوانسته يك سبك خاصي را دنبال كند. نوع تربيت بازيكنان از ديگر عوامل مؤثر بر سبك فوتبال است. ما در شمال بازيكنان را چگونه تربيت مي‌كنيم؟ ظرف 10 ساله گذشته چند بازيكن فانتزيست مثل محسن گياهي تربيت كرده‌ايم؟ ما اگر 10 بازيكن مثل گياهي داشته باشيم مي‌توانيم برويم به سمت سبك آمريكاي جنوبي. آنهم به شرطي كه زمين اجازه كار بدهد. پيداست كه اين زمين گل‌آلود و نابسامان هيچ‌وقت اجازه نمي‌دهد بازيكناني مثل گياهي در سيستم بازي جاي بگيرند و آن سبك خاص بازي متولّد شود. طبيعي است كه ما در اين شرايط زميني روي آورده‌ايم به سيستم بازي مستقيم.

چطور در اسپانيا دو سبك مختلف فوتبالي كه كاپلو و رايكارد ارائه مي‌كردند در كنار هم و در يك اقليم و شرايط فرهنگي يكسان حضور داشتند؟
بله امّا ديديم كاپلو با سبك فوتبال ايتاليايي قهرمان شد اما كنارش گذاشتند. درحالي‌كه رايكارد قهرمان نشد امّا به كارش ادامه داد. اينجا موضوع فرهنگ فوتبالي به ميان مي‌آيد. فرهنگ فوتبال اسپانيا سبك كاپلو را نپذيرفت. اين فرهنگ فوتبال بسيار مهم است. يكي از دلايل دوري فوتبال آسيا از اروپا، همين فرهنگ فوتبال است كه در آسيا وجود ندارد.

اين فرهنگ فوتبال چگونه شكل مي‌گيرد؟ يقيناً تصميم دولت شكل دهنده اين فرهنگ نيست. پول هم نمي‌سازد چون نمونه‌ي بزرگي چون فوتبال آمريكاي جنوبي را داريم. چيزي كه باقي مي‌ماند تاريخ فوتبال است و تماشاچي. مثلاً در انزلي هم تاريخ قابل توجّه فوتبال داريم و هم تماشاگر زياد. چطور مي‌توانيم به يك فرهنگ مستقل فوتبالي دست پيدا كنيم.
به نظر من فرهنگ فوتبالي را برنامه‌ريزي مناسب مي‌تواند شكل دهد. ما براي چهار سال آينده هيچ برنامه مدوّني نداريم. در حالي كه ژاپني‌ها تا سال 2050 برنامه سالانه فوتبالشان را به فيفا اعلام كرده‌اند، ما حتّي نمي‌دانيم سال بعد كجا هستيم. مديّريت زمان در اينجا وجود ندارد. تربيت نيروي انساني هم نداريم. چند نفر آدم متفكّر و صاحب انديشه توانسته‌ايم تربيت كنيم، خود من كه شغلم فقط تدريس است، آنقدر جلوي پايم سنگ مي‌اندازند كه از همين موقعيّت بين‌المللي دستم كوتاه شود و نتوانم به بالاتر برسم.

اين حرف شما پذيرفتني است براي كشوري مثل ژاپن كه آمده يك فرهنگ فوتبالي را از صفر ساخته است ولي در كشوري مثل برزيل كه نه تنها مديريّت نابساماني دارد، دچار فقر شديد مالي هم هست چطور؟ آيا چون تاريخ فوتبال و تماشاچي دارند؟
بله آنها تاريخ و الگو دارند. پله يك الگو و قهرمان است. برزيلي‌ها سالهاست كه قهرمان جهان شده‌اند و اين تاريخ به آنها كمك مي‌كند. چرا مي‌گويند در معماري داخلي يك باشگاه عناصري تعبيه كنيد كه وقتي بازيكن وارد آنها مي‌شود در مسير گام برداشتن در ساختمان، تاريخ باشگاه از برابر چشمانش عبور كند؟ در همين محوّطه باشگاه ملوان پيشنهاد كردم يك موزه براي تاريخ ملوان بسازيم تا جواني كه مي‌آيد اين تاريخ را ببيند بعد برود قرارداد امضا كند يا برود سر تمرين. خيلي تأثير‌گذار است. در مورد برزيل بحث‌هاي ديگري هم وجود دارد. ببينيد، ما دو نوع آموزش داريم. يا از كل به جز مي‌رسيم يا برعكس. در فوتبال ماشيني از جزء به كل مي‌رسند. يعني كودك را مي‌آورند تحت نظارت قرار مي‌دهند و همزمان با آموزش مي‌گويند برو در تيم بازي كن. اما برزيلي‌ها به علّت فوتباليست‌هاي زيادشان از كل به جزء مي‌رسند. اوّل بازي مي‌كنند بعد از ميان صدها فوتباليستِ ذاتي، يكي را انتخاب مي‌كنند. با تمرين كردن در فوتبال يا مي‌توانيم پرفورمنس(عملكرد) را بالا ببريم يا لرنينگ (يادگيري) را. من بازيكني داشتم كه مي‌توانست مسير زمين تمرين تا خانه را روپايي بزند و برگردد. چند ساعت مي‌توانست توپ را روي هوا نگه دارد. امّا وقتي او را در ارنج گذاشتم نمي‌توانست بفهمد هافبك چپ يعني چه. يعني عملكرد عالي ولي يادگيري ضعيف. شما بايد جوري آموزش دهيد كه يادگيري را بالا ببريد. تمرين هم بايد نزديك به شرايط بازي باشد. فوتباليست برزيلي اوّل مي‌رود فوتبال بازي مي‌كند و در شرايط فوتبال، خودش ياد مي‌گيرد. در اين مرحله تأثير سبك‌هاي آموزشي نمايان مي‌شود.

فوتبال محلات انزلي چه پيشينه تاريخي منحصر بفردي داشته كه زماني توانسته دوران درخشاني را رقم بزند؟
فوتبال انزلي از جهتي به فوتبال برزيل شبيه است چون مثل آنجا روي غريزه استوار بوده است. در زمانهاي قديم فوتبال محلات آنقدر قوي بوده كه هر كدام از تيم‌هاي محلي ما با يكي از باشگاه‌هاي كشور برابري مي‌كردند. اگر باشگاهي مثل شاهين تهران وجود داشت ما در انزلي تيمي به نام پرستو داشتيم كه فوتباليست‌هاي مطرحي در آن بازي مي‌كردند. يا تيم پريسا كه از بازيكنان قدر غازيان تشكيل شده بود. تيمي مثل كارگر داشتيم كه كارگران بندر در آن بازي مي‌كردند. از سر كار مي‌آمدند و مسابقه مي‌دادند. تيم كلوير كه آقاي غفور جهاني از آن آمد در جام گندم طلايي قهرمان ايران مي‌شد. يا تيم مطرح باشگاه گيو و خيلي تيم‌هاي ديگر. فوتباليست‌هاي انزليچي قدرت بدني بسيار بالايي داشتند چون نسل بچه‌هاي قايقران بودند. يعني از ژن پدراني كه پاروزنان بي‌نظيري به حساب مي‌آمدند.

وجود زمين كافي هم خيلي به فوتبال ما كمك مي‌كرد.
بله مثلاً زمين بالون صحرايي باعث شده بود فوتبال غازيان رشد كند و قوي شود. هر تكه‌اي از آن زمين را مي‌ديدي، دو تيم مشغول مسابقه بودند. وقتي زمين پهناور بالون صحرايي از بين رفت، فوتبال غازيان هم ضعيف شد. در انزلي زمين‌هايي مثل شهاب در كلوير يا زمين پاس در ميان‌پشته بود كه تيم‌هاي محلي مطرحي را معرفي كرد. زندگي هم ارزان بود و هيچ كس ادعايي نداشت. وقتي زمين‌ها از بين رفت، فوتبال غريزي انزلي هم از بين رفت. اين چند زمين باقي مانده هم به همّت بعضي از بچه‌هاي دلسوخته انزلي حفظ شده است. شهرداري حتي مي‌خواست كاربري زمين شهاب كلوير را تغيير بدهد و در آنجا آپارتمان بسازد. همان زمين آمدن بسيار به فوتبال ما كمك مي‌كند. در زمان قديم فوتبال خودجوش و از كل به جزء برزيلي را داشتيم كه نام انزلي را در سطح اول فوتبال كشور تثبيت مي‌كرد. يك آدم نخبه‌اي مثل آقاي صالح‌نيا هم آمد و استعدادهاي اين تيم‌ها را جمع كرد و تيم كلوني نويني را ساخت. همين تيم بعدها به ملوان تبديل شد و هنر كم‌نظير آقاي صالح‌نيا اين بود كه از نيروي دريايي استفاده كرد چون آن زمان نيروي دريايي اسپانسر قدرتمندي بود. در شرايط آن زمان آقاي صالح‌نيا با تيزهوشي خود بهترين انتخاب را كرد. تيم ملوان هواپيماي اختصاصي در اختيارش بود كه خيلي از تيم‌ها به خواب هم نمي‌ديدند. خود آقاي صالح‌نيا در اولين كلاس بين‌المللي ايران كه یک آلماني برگزار كرده بود جزء نخبه‌هاي مربي‌گري شناخته شد. يكي از چيزهاي ديگري كه به غرور فوتبالي ما كمك مي‌كرد، بازي با تيم‌هاي خارجي بود. انزليچي‌ها جزء اولين گروههايي بودند كه بازي‌هاي بين‌المللي مي‌كردند. تيم كلوني با روسها بازي مي‌كرد و با شكست آنها اعتماد به نفس زيادي به دست مي‌آورد. اين ريشه داشتن فوتبال همان تاريخ فوتبال است كه فرهنگ را مي‌سازد. عجيب‌ترين موضوع هم اين است كه به اين تاريخ هيچ اهميّتي نمي‌دهيم و حتي يك موزه كوچك هم برايش نساخته‌ايم.

بياييد موضوعِ رابطه‌ي متوازن فرهنگ و سبك فوتبال را به شهر انزلي اندازه كنيم. در انزلي به سبك فوتبال ايتاليا يا فوتبال اقليمِ معتدل اروپايي شبيه‌تريم امّا از لحاظ فرهنگي به برزيل و آمريكاي جنوبي نزديك‌تريم، همان طور كه اسپانيا در اروپاي مركزي به فرهنگ فوتبال آمريكاي جنوبي نزديك‌تر است. در ملوان آن تاريخ و الگوي فوتبالي را داريم. بازيكنان ملوان همانطور كه سيدجلال رافخايي هم در مصاحبه شماره قبل مي‌گفت، اين مسأله را حس مي‌كنند كه بازيكن ملوان بودن يك غرور و هويّت خاصي به آنها مي‌دهد كه تيم‌هاي ديگر اكثراً ندارند. در مدارس انزلي كه مي‌رويم مي‌بينيم پسربچّه‌ها از صبح تا آخرين ساعت مدام از فوتبال حرف مي‌زنند. درست برعكس شهرهاي ديگر، فقط بازيكنان تيم شهر خودشان الگوي ورزشي و حتّي رفتاريشان است. با چنين شرايط منحصر بفردي، براي كامل شدن آن فرهنگ فوتبالي و صاحب سبك شدن در فوتبال به چه چيزي نياز داريم؟
الآن نياز به ابزار مناسب داريم. اوّل مربّي آگاه به سبك. دوم ابزار زمين كه بتواند آن سبك و فلسفه را اجرا كند. در همين ملوان سبك و فلسفه فوتبال آقاي ايراندوست به كل از سبك آقاي احمدزاده متفاوت بوده است. آقاي ايراندوست به اين نتيجه رسيد كه در زمين نامساعد انزلي نمي‌تواند با فوتبال زيبا نتيجه بگيرد بنابراين مبناي بدنسازي‌اش را روي قدرت بدني گذاشت تا بازيكن با قدرت بدني و در گل‌ولاي حريف را شكست دهد. در حالي كه آقاي احمدزاده طرفدار فوتبال زيبايي است كه در اين زمين امكان‌پذير نيست. طبيعتاً ديديم كه ملوان در فصل گذشته بيشترين امتيازات را در بيرون از خانه گرفت. چون فلسفه مربّي با ابزار و امكانات پارادوكس داشت. اگر شما در انزلي فوتبال زيباي برزيلي مي‌خواهيد بايد ابزار آنجا را در اختيارش قرار دهيد. دولتمردان قبل از همه بايد زمين‌ها را درست كنند.

و نه فقط زمين شماره يك استاديوم اصلي، بلكه همه‌ي زمين‌هاي تمريني و محلّي و زمين‌هاي مدارس.
بله اگر شهر انزلي 10 زمين مناسب و 10 مدرسه فوتبال خوب داشته باشد خود به خود يك فرهنگ فوتبال استاندارد جهاني( با پتانسيل‌هاي بالايي كه وجود دارد) مشكل مي‌گيرد. اين زمين خيلي مهم است. اگر مي‌خواهيم از چمن مصنوعي استفاده كنيم بايد زمين‌هاي تمرين كوچك را با چمن مصنوعي بسازيم نه زمين شماره يك شهر را. مگر خيلي مشكل است كه زمين ورزشگاه تختي با زيرسازي مناسب، چمن طبيعي داشته باشد؟ شما مي‌‌دانيد كه انزليچي‌هاي قديمي مثل جبار صمدي، استاديوم انزلي را جوري ساخته بودند كه به راحتي آب را هدايت مي‌كرد. سنگ‌هاي بزرگي زير زمين فوتبال آنجا گذاشته بودند. فضاي خالي بين اين سنگ‌ها، يك سيستم زهكشي مناسب بود. بعدها در اوايل انقلاب يك نفر آمد اين زمين را پنج‌ شش متر كند و همه‌ي زيرسازي و سيستم زهكشي آنجا را از بين برد. من مي‌گويم اصلاً چه اشكالي دارد براي انزلي يك زمين استاندارد بسازند؟ وقتي آقاي علي‌آبادي در مصاحبه‌اش مي‌گويد انزلي براي من يك استان است و به اندازه يك استان براي ورزش ما مدال مي‌آورد، چرا براي اين شهر يك‌ميليارد تومان نمي‌دهند تا زمين ورزشگاه تختي استاندارد شود؟ مگر در كاشان نساختند؟ مي‌توانند پيست دوميداني همين زمين تختي را بردارند و يك زمين استاندارد بسازند.

در مورد مدارس فوتبال و «آموزش صحيح و به‌ روز» وضعيّت انزلي چگونه است؟
در حال حاضر چند مدرسه فوتبال انزلي، تكنيك را آموزش مي‌دهند. مدارس فوتبال ما در تابستان است يعني وقتي كه زمين‌ها خوب است. اما بازيكن همين مدرسه وقتي زمستان مي‌شود، در قالب تيم نوجوانان شهر نمي‌تواند خوب بازي كند. وقتي بزرگ‌تر مي‌شود در ليگي بازي مي‌كند كه باز هم در فصل بارندگي برگزار مي‌شود. بهره‌وري او چون در فصل تابستان و زمين خشك آموزش ديده است، بالا نخواهد بود. يعني وجود ناهماهنگي. در مدارس فوتبال عملكرد‌ها خيلي خوب است اما يادگيري اصلاً خوب نيست. ما يك‌سري مدارس فوتبال تابستاني داريم كه هيچ استانداردي ندارند و صرفاً براي پر كردن اوقات فراغت بچه‌هاست. خانواده‌ها هم به اين دلخوشند كه بچّه‌شان فصل تابستان يك جايي مشغول به ورزش است. اما چيزي كه واقعاً به آن احتياج داريم، پايگاه‌هاي قهرمان‌سازي در فوتبال است. يعني پايگاه‌هايي كه نخبه‌ها را بر‌مي‌گزينند و در طول سال آموزش مي‌دهند. وقتي تابستان تمام شد، بايد بهترين‌هاي آن مدارس را برداريم و در مدارس و پايگاه‌هاي كه قهرمان مي‌سازد، آموزش را ادامه دهيم. استعداد با خوابيدن در خانه رشد نمي‌كند. استعداد در زمين فوتبال شكوفا مي‌شود.

از لحاظ علمي در چه سني بهتر است اين سنجش و انتخاب انجام گيرد؟
12 سالگي. از 12 تا 16 سالگي سن طلايي فوتبال است و مي‌توان استعداد يك بازيكن را سنجيد. ضمن اينكه بعضي‌ها دير رشدند و بعضي زود رشد. حتي در مدارس فوتبال، ايراد بزرگتر اينست كه وقتي مي‌خواهيم در مسابقات مدارس شركت كنيم، از بازيكناني استفاده مي‌كنيم كه هيكل بزرگتري دارند چون مربي حتي در آن سطح هم مي‌خواهد اول شود! حتي در 10 ساله‌ها چون به دنبال قهرماني است، زودرشدها را انتخاب مي‌كند. در نتيجه آن كسي كه ديررشد است محو مي‌شود. بازيكني كه بيرون مي‌ماند، فوتبال را رها مي‌كند در حالي كه شايد پنج‌ سال ديگر مي‌توانست به يك بازيكن بزرگ تبديل مي‌شود. شما ببينيد در رده نوجوانان تيم‌ملي عربستان مي‌آيد قهرمان جهان مي‌شود اما بزرگسا‌لانش به كجا مي‌رسند؟ آيا تيم‌هاي اروپايي اهميّتي به نتايج تيم‌هاي پايه مي‌دهند؟ آنها به آموزش اهميّت مي‌دهند. اگر در انزلي مثل آن چيزي كه باشگاه سپاهان داير كرده، مدارس فوتبال دايمي داشته باشيم، مي‌توانيم به شرايط مطلوبي برسيم. ارتباط با آموزش و پرورش هم بسيار مهم است چون مربيان استعداد ياب به كمك معلمين ورزش نيازمندند.

براي اين خيل كودكان و نوجوانان انزليچي كه عاشق فوتبالند و اكثر ساعات روزشان هم در اختيار سازمان آموزش و پرورش است، چه كاري ضروري است؟ آيا نمي‌شود هر سال نشست‌هايي بين مربيان مدارس فوتبال و معلمين آموزش و پرورش در جهت هماهنگي بيشتر برگزار كرد؟
الان خيلي از معلمان ورزش ما مربي فوتبال هم هستند. خوشبختانه در شهر ما هميشه اين ارتباط برقرار بوده امّا بايد بهتر شود. خود آقاي بهمن صالح‌نيا هم در سالهاي قديم معلم ورزش بوده و تيم آموزشگاههاي انزلي را قهرمان ايران كرده بود.

غير از مدارس دايمي بايد دنبال چه باشيم؟
الان ‌AFC پروژه‌اي دارد به اسم Asia visian كه طي آن با انتخاب چند ليگ استاني از هر كشور و نظارت و كمك‌هاي ويژه به رشد فوتبال آنجا كمك مي‌كند. در ايران سه پايگاه را در نظر گرفته بودند. يكي اصفهان، دومي شيراز و براي سومين هنوز جاخالي است. {در حال حاضر قزوین هم صاحب پایگاه آسیاویژن شده است} هر چقدر به مسئولين شهر گفتيم از طريق سازمان تربيت بدني پيگيري كنند تا گيلان سومين پايگاه شود، هيچ‌كس كمكي نكرد. اگر گيلان انتخاب مي‌شد آن وقت انزلي به لحاظ سبقه‌ي فوتبالي و افتخارات و استعدادهاي غيرقابل مقايسه‌اش با رشت، به سادگي به عنوان شهرِ اصلي انتخاب مي‌شد. مي‌توان گفت هنوز هم دير نشده است. اول از همه بايد رايزني‌هاي سياسي با تربيت بدني و فدراسيون فوتبال انجام شود.
كنفدراسيون فوتبال آسيا حرف فدراسيون فوتبال را به رسميّت مي‌شناسد و آنها بايد ما را معرفي كنند. اگر اينجا پايگاه آسيل ويژن شود، آن‌ها امكانات را سرازير مي‌كنند. مدرس‌هاي طراز اول فوتبال مي‌فرستند. كمك مي‌كنند تا استاديوم بسازيم و همه‌ي زمين‌هاي تمرين شهر را تجهيز كنيم. اين يكي از راه‌هاي عملي است كه متأسفانه هيچ كس قدمي برنمي‌دارد. علاوه بر اين باشگاه‌هاي انزلي بايد با باشگاه‌هاي دنيا ارتباط داشته باشند. الان باشگاه اينترميلان براي آبادان مدرسه مجهز فوتبال تأسيس كرده است. رئال‌مادريد در بم شعبه زده است. اينجا چرا كاري صورت نگرفته؟ چرا باشگاهي مثل ملوان نمي‌تواند با مثلاً آژاكس ارتباط برقرار كند؟ چقدر ما انزليچي در هلند و ديگر نقاط دنيا داريم كه مي‌توانند و خودشان هم بسيار مايلند تا به ما كمك كنند. حتي در آرژانتين انزليچي‌هايي هستند كه مشتاق كمك به شهرشان هستند. چرا با آنها ارتباط برقرار نمي‌كنيم؟ از طريق ارتباط با باشگاه‌هاي اروپايي مي‌توانيم بعضي از بچه‌ها را هم براي آموزش به اروپا بفرستيم. آژاكس آمستردام تنها تيمي است كه اصلاً بازيكن هلندي ندارد. چون بسيار علاقه‌مند به اين كارهاست. ما تا وقتي كه بزرگ فكر نكنيم نمي‌توانيم به نتيجه برسيم. تا وقتي افق ديدمان پرداخت حقوق ماهيانه بازيكن است، نمي‌توانيم استراتژي توسعه فوتبال داشته باشيم. استراتژي نداريم چون آدمهاي كاربلد سرجايشان نيستند.

پس يكي از كارهايي كه هم‌‌اكنون لازم است، ترسيم استراتژي فوتبال انزلي‌ست. اين استراتژي مي‌تواند در قالب يك سمينار علمي تدوين شود. سميناري كه كارشناسان، متفكرين و بزرگان فوتبال انزلي كنار هم بنشينند و بحث و جدل و تبادل ايده صورت گيرد. به شرطي كه خروجي اين سمينار و استراتژي ترسيم شده‌ي آن، در برنامه مسؤولين هم اجرايي شود. در آنجاست كه اولويّت‌بندي مشخص مي‌شود.
بله. پيشنهاد خوبي است. و فراموش نكنيم اگر پروژه‌هايي مثل آسيا ويژن را مي‌خواهيم، بايد دوباره تيم اول انزلي يعني ملوان عناويني به دست بياورد. ما به اين برد تبليغاتي نياز داريم. اگر ملوان امسال در جام‌حدفي قهرمان شود، فدراسيون فوتبال چاره‌اي جز بهادادن به فوتبال انزلي ندارد. جام‌حذفي نزديكترين راه است براي رسيدن به ليگ قهرمانان آسيا. به نظرم ملوان خيلي راحت مي‌تواند به اين عنوان دست پيدا كند. چون اول شخصيت قهرماني را دارد و دوبار قهرمان شده است. دوم به خاطر فلسفه مربي‌اش و سوم به خاطر هماهنگي خوب بازيكنان كه چند سال است با هم كار مي‌كنند. امسال ملوان خيلي به جام حذفي نزديك است. فقط بايد يك مقدار نتيجه‌گرايي هم به سبك بازيشان اضافه شود. راه‌يابيِ سپاهان به ليگ قهرمانان بسيار روي تصميم اي‌اف‌سي تأثير داشت. وگرنه مگر سپاهان چه دارد كه اينجا موجود نيست؟ اگر آنها فولاد مباركه را دارند، ما بندر و منطقه ‌آزاد را داريم. ما نيروهاي پنهان زيادي داريم كه بايد جمعشان كنيم. تمام انزليچي‌هايي كه در زمينه‌هاي مختلف توانمند هستند را بايد رصد كنيم و حامي قرار دهيم. اگر به تيم اول شهر كمك كنيم تا اتفاق خوبي برايش بيفتد، راه باز مي‌شود تا بتوانيم در فدراسيون حرفمان را به كرسي بنشانيم.

يكي از چيزهايي كه در راه پيشرفت بازيكنان ملوان مهم است موضوع زبان است تا بتوانند فوتبالشان را در اروپا دنبال كنند. براي داشتن باشگاهي كه بازيكنانش وقتي به رده بزرگسالان رسيدند به يك زبان بين‌المللي هم مسلط باشند چه كاري بايد انجام داد. آيا تأسيس يك مدرسه زبان در باشگاه ضروري نيست؟
بله مدرسه زبان امكان‌پذير است اما مهم‌تر پاسخ دادن به اين سؤال است كه چرا هيچ‌وقت در باشگاهِ ملوان بازيكن‌ ترانسفر نكرده‌ايم؟ چرا خودمان مستقيم بازيكن را به اروپا نمي‌فرستيم؟ در اروپا انزليچي‌هايي داريم كه مي‌توانند خط ارتباط ما باشند. در آلمان كسي را داريم به اسم محمّدجاني كه سالها قبل هم در تيم فوتبال كلن بازي كرده است. محمدجاني بازيكن تيم پرستوي انزلي بود و از همين تيم محلّي ما مستقيماً لژيونر شد و به آلمان رفت، چرا به اين فكر نمي‌كنيم كه فروختن مستقيم بازيكن به تيم‌هاي اروپايي خيلي‌خيلي بيشتر ثمره‌ي مالي براي تيم مي‌آورد؟ اگر اين برنامه‌ريزي‌ها را انجام دهيم هم براي ديگر بازيكنان انگيزه ايجاد مي‌كنيم، هم سود مالي براي باشگاه مي‌آوريم و هم خودبه خود با باشگاه‌هاي اروپايي ارتباط برقرار مي‌كنيم. واقعاً در شأن انزلي و در شأن فرهنگ مردم انزلي هست كه اين ارتباطات بين‌المللي را داشته باشد.

از لحاظ ساختاري چه چيزي در باشگاه ملوان نيست كه اين امر عملي نمي‌شود؟
باشگاه ملوان بايد يك كميته روابط بين‌الملل داشته باشد. چنين كميته‌اي را نداريم چون بچه‌هاي كاربلد را به كار نگرفته‌ايم. خيلي‌ها در انزلي هستند كه مي‌توانند مسؤول اين كميته باشند. چرا مي‌ايستيم تا بازيكن قراردادش تمام شود و تيم را ترك كند؟ اگر بازيكن را مستقيماً به اروپا بفرستيم، هر وقت كه او قرار داد ببندد و پول بگيرد، درصدي عايد باشگاه مي‌شود. خود بازيكن هم راضي است كه يك‌ميليارد دستمزد بگيرد و 300 ميليونش مال باشگاه باشد. ما دور خودمان حصار كشيده‌ايم و مي‌ترسيم بيرون برويم. اگر كميته روابط بين‌الملل را با مسؤوليت دادن به آدم‌هاي كاربلد ايجاد كنيم آن وقت به اين مسأله خواهيم رسيد كه بازيكنان ملوان بايد مشكل زبان خارجي‌شان را حل كنند. وقتي بازيكن اين تشكيلات و ثمره‌اش را ببيند، قانع مي‌شود كه بايد زبان خارجي‌اش را تقويت كند.

تا سال 2009 هم ‌زمان زيادي باقي نيست.
بله اين مسئله مهمي است. آيا باشگاه ملوان تا سال 2009 ديگر استانداردهايي را كه AFC همه را ملزم به رعايتشان كرده خواهد دانست؟ اگر تا 2009 اين استانداردها را كسب نكند ممكن است اجازه حضور در ليگ برتر را هم نداشته باشد. آيا در باشگاه كميته‌اي تشكيل داده‌ايم كه براي فراهم كردن اين استانداردها برنامه‌ريزي كند؟ 2 سال وقتِ خيلي كمي است. اين استانداردها به قسمت‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شود. مثلاً از لحاظ تشكيلاتي مدير باشگاه بايد توسط هيأت مديره‌اي كه خودشان با انتخابات و رأي مجمع عمومي سركار آمده‌اند، برگزيده شود. بايد گردش مالي‌اش واضح باشد و حسابهاي روشني داشته باشد. اسپانسر‌هايش مشخص باشد. استاديوم اختصاصي داشته باشد. اين استاديوم اختصاصي به اين معنا نيست كه خودش استاديوم بسازد. در همه جاي دنيا دولت‌ها استاديوم مي‌سازند بعد در اختيار باشگاه قرار مي‌دهند تا نگهداري‌اش كند. همين استاديوم انزلي را مي‌توانند در اختيار ملوان بگذارند و ملوان هزينه‌ي حفظ و نگهداري‌اش را بپردازد. وقتي باشگاه مالك 90 ساله يك استاديوم باشد، يكي از استانداردهاي AFC را محقّق كرده است. در سال 2009 اگر قهرمان ليگ برتر شويد و اين استانداردها را رعايت نكنيد نمي‌گذارند وارد ليگ قهرمانان شويد. در شأن مردم انزلي هم هست كه تيم‌هاي خارجي را در استاديوم انزلي ببينند. چرا مردم اصفهان بايد بازي بين‌المللي ببينند و مردم انزلي نبينند؟ مسابقه فوتبال آنها كجا و فوتبال انزلي كجا؟ يك زماني تيم‌ ملّي كره در استاديوم انزلي در مقابل ملوان بازي كرده است. ما روزبه روز ضعيف‌تر شده‌ايم اما استعدادهايمان هنوز پابرجاست. پروژه آسيا ويژن امكان كمي نيست. در ايالت چيناي هندوستان جايي كه نه فوتبال دارد و نه مسابقه‌اي،AFC يك استاديوم مجهز شصت‌هزار نفري ساخته است كه هيچ‌وقت هم از تماشاچي پر نمي‌شود! چرا در انزلي نباشد؟ در شأن مردم انزلي هست كه مديرانش بزرگتر فكر كنند و به دستاوردهاي بزرگتري برسند.
Author: Arvin Ilbeygi

سردیس استاد عاشورپور


موقع طراحی از چهره ی عاشورپور، (برای ساخت یک سردیس کوچیک یادبود در اولین سالگردش)، مجذوب لبخند بی نظیری شدم که در عین سادگی برام آشنا و ناشناخته بود!
ساعت ها به عکسهایش با اون لبخند معروفش نگاه کردم تا چیزی که می سازم درصدی از روح عاشورپور را که مثل یک رودخونه جاری ست همراه داشته باشد. می دانم چیزهای زیادی از عاشورپور هست که نمی دانیم. چیزهایی که هنوزم که هنوز است رنگ صدایش را خاص می کند. چیزی که باعث لبخند فراموش ناشدنیش می شود.
حین ساختن مجسمه وقتی به گردن و حنجره رسیدم یاد حرفش افتادم که می گفت:
«من وقت برای مردن ندارم»
بی اختیار دست از کار کشیدم و به مجسمه نگاه کردم و گفتم: «می دونم».


Author: Ali Baghban
* سردیس استاد عاشورپور از طریق سایت گروه کاسپینو و سایت رسمی استاد عاشورپور عرضه خواهد شد. درآمد حاصل از فروش این مجسمه ها صرف خرید کتاب (غیردرسی) برای کودکان مدارس فقیرنشین انزلی خواهد شد.
عکس: رضا بهرامی نژاد

به ياد احمد عاشورپور (10)


رفيق عزیز سلام
از من خواسته بودی تا برای بزرگداشت عاشورپور چیزی بنویسم امّا راستش اصلاً دلم نمی‌خواهد چیزی برای هیچ بزرگداشت کذایی‌ای در آن شهر بنویسم. به گمان من هیچ بزرگداشتی برای عزیزی مانند عاشورپور بهتر از این نیست که صدایش را گذاشت در هزاران سی‌دی و کاست و به بچّه‌های آن شهر هدیه داد. آن‌ها حقّشان است که بدانند یک روزی آدم‌های قدبلند نیز در این شهر گام برمی‌داشته‌اند. متنفّرم از این که برای مراسمی قدم بردارم که مشتی شاعر درجه‌ی سه و چهار ِدرب و داغان می‌خواهند بیایند تویش و گوشه عقده‌هایشان را آنجا پر و خالی کنند. نه دوست عزیز من ... محافظه‌کاری را یک دم باید گذاشت کنار و گفت: آقایان و خانمها! در مراسم چنین مردی تنها سکوت کنید و اجازه دهید موسیقی‌اش شهر را بغل کند... از روی دریای‌مان بگذرد و مرداب را در بر بگیرد. روی سقف‌های شیروانی بسرد و با بچّه‌صیادهای فقیر ِحاشیه‌ي شهر برقصد و برقصد.... نمی‌توانید؟ زورش را ندارید؟ خب بیشتر از این به آن عزیز رفته بی‌حرمتی نکنید. ملّتی که سرسوزنی بلد نیست شادی کند و قدر شادمانی را بداند باید هم ترانه و هم ترانه‌خوان را غریبانه بدرقه کند. و حالا من هم از لج تمام آن مرده‌پرست‌های بی‌شرم، نه سر خاکش می‌آیم و نه برایش عاشقانه می‌نویسم. امّا ای کاش من هم مانند تو عکسی به یادگار با او داشتم. این‌جا که نشد شاید آن ور بشود.

قربانت.رضا. از بچ‍ّه‌های دار و دسته. زمستان هشتاد و هفت

Author: Reza Bahrami