‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها

آیین های نوروزی بندرانزلی





بندرانزلی قدمت تاریخی چندان زیادی ندارد، بدین جهت آثار و بناهای تاریخی آن کمتر از دویست سال عمر دارند. در عهد باستان طبق مدنیت متداول، هر کجا که آب و درخت و رود و دشت بود خانه­ ای ساخته می­شد و به تدریج آبادی و قصبه و قریه و شهر به وجود می­آمد. بنا به روایتی اولین خانه «گالیپوش» در این ناحیه را سربازی راه گم کرده و جا مانده از «ساخلوی» پسا گیلان «پادگان بیه پس» ساخت و سپس به مرور طوایف هفت گانه ای در این بندر سکنی گزیدند و برای خود خانه و گرمابه و مسجد و گورستان ساختند. پدیده نوشدن سال در این منطقه هم مانند سایر مناطق گیلان اهمیت عمیقی در زندگی انسان داشته و سبب به وجود آمدن آیین ها و سنن مختلف شده است. انسان با برپایی آیین ها، آداب و رسوم ویژه به استقبال نوروز می رود و هم گام با طبیعت و به امید بهروزی، برای بازسازی خویش و زندگی اش تلاش می­کند. از این رو هر آنچه را که در خور زندگی نو نیست و بوی کهنگی می­دهد وا می­نهد و برای حیاتی نو و تولدی دیگر آماده می­شود. در انزلی معمولاً یک ماه قبل از سال نو به خرید البسه و خانه تکانی می­پرداختند. شستن حصیر و زیراندازها و «اَلاوه» کردن دیوارهای خانه، پاک کردن شیشه و پنجره و «لابدان گیری» از کنج دیوار و سقف و جارو کشیدن از کارهای اصلی خانه تکانی به شمار می رفت. در حیاط خانه ها هم با کاشتن گلهای بنفشه و پامچال به استقبال بهار می­رفتند. این در شرایطی بود که حیاط اکثر خانه ها مملو از درختان نارنج و پرتقال و لیمو بود و زنان با جمع کردن بهار نارنج در اواسط بهار مربای خوشمزه ای با آن می پختند.

1-درست کردن حلوا دوشاب

یکی از مراسم بسیار قدیمی انزلی است که زنان خانه دور هم جمع می شدند وبه درست کردن آن می­پرداختند।روش پخت به این صورت بودکه آرد برنج سرخ کرده و «دوشاب» را به صورت مخلوط یکنواختی در می آوردند. این کار به صورت دستی و با چنگ زدن معمولاً در تشتهای بزرگ مسی انجام می شد و با «موشته سنگ» روی آن می کوبیدند تا خوب صاف شود. سپس پودری متشکل از گردو و هله مغز روی آن می پاشیدند و مجدداً با موشته سنگ روی آن فشار می­دادند تا درون مخلوط آرد و دوشاب بنشیند. در انتها حلوا را به صورت لوزی برش می دادند که به حلوا خاج معروف بود.

2- نوروزی خوانی

یکی از مراسم قدیمی بندرانزلی نوروزی خوانی است. در گروه نوروزی خوان یک نفر به عنوان سرخوان و نفر دیگر علاوه بر «واگیر کردن»، کول بارکش یا کول بارچی بود و چماقی نیز در دست داشت. زمانی که آنها جلوی ایوان یا درون خانه­ای قرار می­گرفتند، طنز پردازی و متلک گفتن به افرادی که در دادن هدیه و پرداختن پول و یا تخم مرغ خست می کردند تنها از سر خوان بر می­آمد. نمونه­ای از نوروزی خوانی در بندرانزلی بدین صورت بود.

از این جا می رویم در هر ولایت کنیم تعریف آقا بی نهایت

که آقا داد به ما انعام و خلعت شما را سال نو باشد مبارک

در انتهای کار برای صاحب خانه و فرزندانش دعا و برای رفتگان طلب آمرزش می­کردند و به سمت خانه بعدی می رفتند.

3-خرسه بونی

خرسه بون معمولاً از مردم کوهستانهای اردبیل، آذربایجان و تالش بود. وی خرسی را به زنجیر کشیده و مچ بندهای چرمی به دست خود می بست و تکه ای چرم هم روی شانه های خود می گذاشت و حرکاتی را که قبلاً با خرس تمرین کرده بود به معرض دید همگان می­گذاشت. در داخل حیاط خانه خرس بان با حرکت دادن چماق و یا بر زبان آوردن کلماتی آهنگین خرس را به هنر نمایی وا می­داشت و این باعث خنده و شادی و رقص و پایکوبی اهل خانه می­شد که دور تا دور «چَپَر» ایستاده بودند و نظاره می­کردند طبق تعریف یکی از اهالی برای خرس باقلای پخته می­آوردند که بخورد وقتی خرس از ظرف غذا دور می شد. بچه ها به سطل یورش می بردند و هر کدام مشتی از غذای خرس را می قاپیدند و می خوردند به نیت اینکه همچون خرس چاق و قوی بشوند.

4- آیین تکم

تکم چیها معمولاً از آذربایجان به این شهر می­آمدند. تکم عروسک دست ساخته­ای به شکل بز بود و به دسته­ای متصل می­گردید و با پارچه رنگی و منجوق تزئین می­شد که با بالا و پایین بردن دسته­ای که از میان چوبی سوراخ دار می­گذشت آن را به حرکت در می­آوردند، تکم چی­ها ترانه­های شاد می­خواندند و از مردم عیدی می گرفتند.

5- چهارشنبه سوری

مراسم آخرین سه شنبه سال که به چهارشنبه سوری معروف است با سبز کردن گندم یا عدس درون ظرفهای کوچک که نماد رویش مجدد و نو شدن و سلامتی بود و با با سرخ کردن برنج و عدس و نخود و دانه­ای روغنی به نام بزرّک و «جوکول» آغاز می­شد به این مواد سرخ شده گردو، نقل و سنجد هم اضافه می­کردند. مهم ترین اتفاق چهارشنبه سوری آتش زدن «کولوش» و پریدن از روی آن بود که صفای جالبی به خانه های مردم این منطقه می­داد و با گفتن جملاتی همچون زردی من بر تو و سرخی تو بر من و گوله گوله چهارشنبه چندین بار از روی آتش می پریدند. زنان خانه هم علاوه بر این کار ظروف شکسته و ترک خورده و جاروی کهنه را به بیرون از خانه می انداختند و می گفتند نکبت بیشه ! دولت بَیه! و برای دختران جوانشان آینه می­خریدند و اعتقاد داشتند که باعث سفید بختی و خوشبختی می شود و به صورت نمادین دختر را از خانه بیرون می کردند به این نیت که تا سال دیگر خانه شوهر برود. به اعتقاد مردم این سامان شام شب چهارشنبه سوری باید غذایی به رنگ سبز به نشانه طراوت و شادابی باشد به همین دلیل برخی از خانواده ها ترش تره با ماهی سفید و برخی دیگر هم سبزی پلو با ماهی سفید میل می کنند. ماهی سفید جزء جدا نشدنی سفره های مردم در این ایام بوده و هست. ماهی سفید دوازده قرانی آن ایام که بازور بازوی صیادان لاکش بر سر سفره های مردم قرار می گرفت. از قدیمی ترین ماهی فروشیهای انزلی یوسف ماهی فروش واقع در خیابان سپه است، او هم اکنون هم همانجا مشغول به کار است. در غازیان هم پاتوق ماهی فروشان در بازار روز بود.

6- تحویل سال

تحویل سال نو در آن ایام که نه تلویزیونی بود و نه رادیویی، توسط «سیستوب» حمام علی اُف در خیابان سپه اعلام می شد که صدای سوت بلندش مردم انزلی را از تحویل سال آگاه می کرد. در غازیان هم صدای آژیر شیلات نوید بخش تحویل سال بود. البته سیستوب حمام علی اُف و آژیر شیلات در ماه رمضان هم لحظه افطار و سحر را اعلام می کردند. بعد از تحویل سال خانواده هایی که تمکن مالی داشتند به رستوران قانع واقع در خیابان سپه و یا رستوران تهران واقع در میدان مرکزی و رستوران پرنده می رفتند و دور هم شام می خوردند و در غازیان هم معروفترین رستوران علی بالا واقع در میدان گمرک و رستوران شیلات بود. گاهی هم در بلوار قدم می زدند و مُل (موج شکن) آخرین مکان تجمع و صحبت و شادی و تبریک و روبوسی بود. البته ناگفته نماند که مردم در پلاژهای کنار ساحل هم دور هم جمع می شدند و تا پاسی از شب به شادی و پایکوبی می پرداختند. دید و بازدید از اقوام و آشنایان و همسایگان هم تا چند روز مانده به سیزده بدر از رسوم دیر پای این شهر بود و هست.

7- سیزده بدر


در صبح سیزده بدر سبزه های گندم یا عدس را به رودخانه یا دریا می انداختند و کسانی که آرزویی داشتند سبزه­ها را به هم گره می­زدند و سپس درون آب پرت می­کردند به این نیت که تا سال دیگر گره از کارشان باز شود ظهر سیزده بدر مردم معمولاً به همراه خانواده­های خود به ساحل دریا و پلاژها می­رفتند و در کنار هم نهار می­خوردند که شامل انواع خورشتهای محلی، اشبل پلا و یا کباب ماهی اوزون برون بود. همچنین غروب سیزده بدر کاهو سکنجبین میل می­شد که سکنجبین از آب «کونوس» بدست می­آمد خوردنش بسیار لذتبخش بود و حتماً باید در غروب سیزده بدر خورده می­شد. در زمانهایی هم که دریا طوفانی بود مردم معمولاً به دشت صاف و سر سبز و هموار منطقه «کولیور» می­رفتند و در کنار هم ساعاتی را به شادمانی می گذراندند.

با تشکر از آقای حسین بت دوار و خانم فاطمه راست کناری که اطلاعات ارزشمندی را در اختیارم گذاردند.

برخی منابع:

گیل آواز منوچهر جراح زاده

جشن ها و آیین های مردم گیلان محمد بشرا- طاهر طاهری

نمایش ها و بازیهای سنتی گیلان سید هاشم موسوی زیر نظر دکتر محمود طالقانی

گالیپوش: سقف خانه های قدیمی از گیاه آبی لی که برگش باریک و دراز است.

ساخلو: پادگان

اَلاوه کردن: گچ کاری با آهک که معمولاً با کف دست انجام می شد.

لابدان گیری: گرفتن تار عنکبوت

دوشاب: شیره انگور

موشته سنگ: قلوه سنگی که برای سائیدن سبزیجات معطر در ظرفی به نام نمک یار برای درست کردن درار (نمک سبز) استفاده می شد.

واگیر کردن: دنبال کردن یا ادامه دادن حرف یا شعر

چَپَر: دیوار حیاط در قدیم که از لوله های کنار هم چیده مرداب بود.

جوکول: کنجد

کولوش: ساقه خشک برنج

سیستوب: محفظه بخار حمام که صدای سوت مانند داشت.

کونوس: ازگیل

کولیور: منطقه ای در انزلی قبل از بشمن

این مطلب در شماره بیست نشریه دادگر نیز منتشر شده است


درباره «شهروندی» در انزلی

بی‌خیالی در شهر مهاجران

بندرانزلی به عنوان یک شهر صیادی و بندری همواره مهاجرپذیر بوده و مهاجرین تأثیرات تعیین کننده‌ای در اقتصاد، فرهنگ و مناسبات اجتماعی جامعه شهری آن داشته‌اند. ورود مهاجرین اولیه از باکو، ارمنستان و روسیه و حضور فعال آنان در حوزه های مختلف زندگی شهری، موجب پیشرفت شهر در همه عرصه‌های حیات آن گردید. احداث بانک ایران و روس، احداث کارخانه‌های برنج‌کوبی، صابون‌پزی، کالباس‌‌سازی، فتیله‌بافی، لیموناد‌سازی، چاپخانه، و بنانهادن عمارات و ابنیه‌های متعدّد با سبک معماری اروپایی در شهر، احداث مدرسه (در 1285) توسط ارامنه، احداث دبیرستان در ساختمان بزرگ اشکولا در خیابان بایندر فعلی در اوایل قرن اخیر توسط مهاجرین؛ و ترویج هنر موسیقی، نقاشی و تئاتر در بین جوانان شهر در مجموعه خود باعث ارتقاء سرمایه های مادی و فرهنگی شهر گردید و بنیه مدنی جامعه در سطحی از آگاهی قرار گرفت که هیات حاکمه ناچاراً مدیران توانمندی را در مصدر مدیریت شهری قرار می‌داد. بدین لحاظ با توجه به نزدیکی نسبت به بنیه مدنی جامعه و توانمندی مدیران شهری، بندرانزلی در آن مقطع زمانی نسبت به دیگر شهرهای خطه شمال زیبا و آبادتر گردید و «دروازه اروپا» نام گرفت.
در واقع انزلی در چند دهه قبل چیزی از یک شهر اروپایی کم نداشت. اما موج دوم مهاجرت و جابجایی جمعیّتی به ویژه در سه دهه گذشته حامل این بار مثبت نبوده است. اکثر مهاجرین موج دوم مهاجرت از روستاها، بخش ها و شهرهایی به انزلی کوچیدند که سابقه مدنی و توسعه یافتگی این مناطق به مراتب پایین‌تر از انزلی بوده و لذا نمی‌توانسته‌اند سطح مطالبات و بنیه مدنی شهر را ارتقاء بخشند. تصور کنید کسی که از یک روستا به شهر آمده و از مواهب گاز، آب لوله کشی، مدرسه، پارک، درمانگاه و سینما برخوردار می‌گردد، این شهر برایش کمال مطلوب است. اما برای شهروندی که انزلی را در گذشته آن دیده و یا اکنون با توسعه‌یافتگی شهرهای دیگر مقایسه‌می کند، این شهر دارای کاستی های فراوان است. یکی مطلوبیت را در وضع موجود می‌بیند و یا نسبت به تغییر و تحول آن بی-تفاوت است و اصلاً سرنوشت شهر دغدغه وی نیست. اما دیگری از این نابسامانی و عقب‌ماندگی در رنج است و لذا مطالبه‌محور است. متأسّفانه بر اثر مهاجرت روز افزون و تغییر اساسی در لایه‌بندی جمعیتی، اکثریت با کسانی است که مطالبه‌محور نیستند و به وضع موجود تمکین می‌کنند. در سطح مدیریت نیز به ویژه در این ایام مدیرانی در مسند امور قرار گرفتند که یا تجربه لازم مدیریتی نداشته و یا اینکه تجربه مدیریت در شهرهای بسیار کوچک و کم‌اهمیّت را دارا بوده‌اند. لذا ما هیچوقت مدیرانی نداشته‌ایم که با تجربه مدیریت کلان شهری به انزلی آمده باشند و لاجرم موقعیّت و اهمیّت این شهر را درک کرده و برنامه‌هایی جهت توسعه و پیشرفت این شهر داشته باشند. بنابراین از نگاه واقع‌بینانه، شهر ما هم در سطح بنیه مدنی جامعه و هم در سطح مدیریتی مشکل دارد.
ما شهروندانی داریم که نسبت به سرنوشت شهر خود بی‌توجّه‌اند و اگر مدیر اداره‌ای بخشی از بودجه عمومی این شهر را بدون مطالعه و بدون نظرخواهی از ارباب‌نظر صرف میدانی کند که خالی از هر ذوق فنّی، هنری و جامعه‌شناختی است و مردم خود آن را «میدان اعدام» می‌نامند! و یا شهروندانی که سالهاست از کنار ابنیه‌های مخروبه و متروکه میدان اصلی شهر [بی‌تفاوت] می‌گذرند و یا سالهاست که معابر اصلی و مرکزی آن توسط متجاوزین به حقوق عمومی به نام کاسبان ارابه‌دار اشغال شده است و یا 52 روز از سال یکی از شاهرهای اصلی عبور و مرور شهری به روال نیم‌قرن پیش به بازار مکاره روستایی تبدیل می‌شود و فضولات این بازارچه به رودخانه مشرف به تالاب می‌ریزد و بازار ماهی فروشان آن، منبع آلودگی زیست‌محیطی است، و همه این مصائب را آن اکثریت بی‌خیال می‌بیند و به راحتی از آن می‌گذرد! و یا آنکه می‌بیند و از آن رنج می‌کشد امّا از پایگاه دفاع از حقوق شهروندی خود متعرض نمی‌شود و مسئولانِ این عقب‌ماندگی را به چالش نمی‌کشد، بنابراین باید قبول کرد ما شهروندانی مطالبه‌محور نداریم. لذا وقتی دو سوی ضروری تحول و توسعه یعنی «خواست مردم» و «کارآمدی مدیریتی» فاقد مطلوبیت لازم است، می بایست به خود آییم و جدا از شعارهای خودفریبنده که «ما انزلی‌چی‌ها در همه حوزه‌ها سرآمدیم»، چون طاووس مست زیبایی خویش نگردیم. باید درباره خود مبالغه نکنیم. پای زشت خود را نیز بنگریم و آن را از انظار پوشیده نداریم. ما می‌بایست جامعه خود را بشناسیم، عیوب آن را بجوییم و سپس با نقد سازنده در پی تغییر آن برآییم.
Author: Hasan Layeghkar
آذرماه 88

روایتی درباره گورستان انزلی





روایتی از احداث گورستان «لاله زار»

در سال 1304 شمسی، زمینی که متعلق به چند نفر از اشخاص معروف شهرستان انزلی بود به همت یکی از تجار به نام و مشهور شهر، مرحوم حاج یوسف زمانی (بزرگ خاندان زمانی) از این اشخاص خریداری گردید و چون در آن زمان محل مناسبی برای دفن اجساد وجود نداشت توسط این شخص در یک اقدام خیرخواهانه برای امورات کفن و دفن به اسم گورستان یا قبرستان انزلی وقف مردم گردید تا از آن پس محلی مشخص و آبرومند را جهت انجام این امور داشته باشند.

این امر با استقبال بزرگان و اهالی آن موقع انزلی مواجه گردید چنانکه هنوز هم بعد از گذشت نزدیک به 90 سال، از این اقدام خیرخواهانه به نیکی یاد می‌شود. اما در کنار این عمل خیر طی سالیان گذشته شاهد مسائلی بودیم که باعث بوجود آمدن امّا و اگرهای بسیاری شده است که در این‌جا به شرح بعضی از آنها می‌پردازم:
1- در سالهای اولیه بعد از انقلاب بنا به دستور شهردار وقت بندرانزلی شاهد تخریب سر در بسیار زیبایی بودیم که چند سالی بعد از وقف گورستان انزلی توسط حاج یوسف زمانی ساخته شد. مسئله‌ای که هنوز هم دلایل قانع کننده‌ای برای تخریب آن عنوان نشده است و هر آنچه که باقی مانده آه است و افسوس برای بنایی که می‌باید باشد و نیست.
2- ساخت و سازهای مغازه‌هایی که توسط شهرداری بندرانزلی در سه طرف از گورستان انزلی صورت گرفته‌است مسأله‌ی دیگری‌است. البته ساخت و ساز هیچ اشکالی ندارد اما این‌که چگونه می‌شود در زمینی که برای امورات کفن و دفن وقف گردیده است ساخت و ساز کرد جای تأمل و سؤال فراوان دارد که باید از بانیان این امر پرسید. آیا مکانهای دیگر برای این ساخت و سازها وجود نداشت. آیا شهرمان این قدر کوچک است که بیاییم در زمینی که برای دفن اموات وقف گردیده ساخت و ساز کنیم و هر بلایی دوست داریم سرش بیاوریم؟! آیا بهتر نبود به جای تخریب کردن به فکر حفظ آن می‌بودیم؟
3- مساله‌ی فروش قبر خود حدیث مفصلی است! روشن نیست که چگونه می‌شود زمینی را که برای انجام این امورات وقف گردیده را فروخت. آن چه مسلم است و تردیدی در آن نیست این است که بانی این امر خیر هدف و نیتش از وقف این زمین آن گونه که در حال حاضر انجام می‌شود، نبوده است. واقعا معنی تمام و کمال وقف این است؟ آیا باید وجب به وجب آن زمین را متر بزنیم و به نام قبر به فروش برسانیم؟ اگر این گونه است باید تعریف جدیدی برای کلمه‌ی وقف نوشت!!
و در آخر این‌که خدا رحمت کند حاج یوسف زمانی را که اگر زنده بود شاید با این اوصاف از کرده‌ی خود پشیمان می‌شد و عطای این کار را به لقایش می‌بخشید. روحش شاد و یادش گرامی باد...
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز... مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
Author: Amin zamani آبان 88

پ.ن: در بایگانی راکد شهرداری انزلی درباره گورستان لاله زار چنین آمده است: «قبرستان لاله زار در سال 1307 شمسی بوسیله اهالی احداث گردید. زمین گورستان 141250 مترمربع و دیوار بتونی آن 1597 متر مربع و بنای دروازه بزرگ دارای دو اطاق در طرفین دروازه در سال 1307 شمسی با مساحت 76 متر مربع و بنای یک باب خانه یک اطاق بزرگ و چهار اطاق کوچک در همان سال با مساحت 423 متر مربع در سال 1307 شمسی ساخته شده است.»

درباره اسب کاسپین



اسب کاسپین (اسبچه خزر)
به بهانه هفتمین جشنواره اسب کاسپین در انزلی

اهمیّت تاریخی اسب در ایران و جهان:
ایران یکی از سرزمین­هایی ست که نقشی کلیدی در روند تکامل و اهلی­سازی اسب در جهان ایفا کرده­اند. از اسطوره‌ها، آداب و آیین­های کهن، تا صورت­های امروزین فرهنگ عامه در مناطق گوناگون ایران و حوزه‌ی گسترده‌ی فرهنگ ایرانی در ادوار مختلف تاریخی این سرزمین، اسب جایگاه ویژه­ای داشته و دارد. این حیوان از زمان­های گذشته مورد توجه بشر بوده و طی قرون و اعصار متمادی، تلاش­هایی در جهت شناسایی هرچه بهتر توانایی­ها و نحوه استفاده از آن متناسب با نیازهای مکانی و زمانی، صورت گرفته است.
اسب در میان جانورانی که همواره با انسان پیوند نزدیکی داشته است، جایگاه خاصی دارد. این اهمیّت تا بدان پایه است که نمی­توان در اسطوره­ها و افسانه­های جهان، نقش این حیوان شگفت­انگیز را نادیده انگاشت. در تفکّر کهن ایرانی، درواسپا در کنار گئوس، ایزد نگهبان چارپایان می­باشد. نامی هم که امروزه این حیوان در فارسی دارد، همان است که در چندین هزار سال پیش نزد آریایی­ها داشته است. آنگونه که آثار به­جای مانده و سوابق تاریخی دوران کهن نشان می­دهند، در ایران از حدود سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد، نگهداری و اهلی کردن اسب رواج داشته و این حیوان در تمامی شئون زندگی و تمدن اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی این ملت، در طول تاریخ حاضر بوده است [4].

پیشینه نژادهای اسب ایرانی:
ایران از سرزمین­های شاخص مشرق زمین بوده که در روند تکاملی اسب شرقی، نقش کلیدی داشته است. در شمال ­شرقی این سرزمین، زیرگونه­هایی از اسب­های وحشی وجود داشته­اند که یکی از منابع اصلی تکامل اسب­های شرقی محسوب می­شوند [2 و 4].
از یک دیدگاه کلّی، امروزه سه گروه اسب در ایران وجود دارد که عبارتند از: اسب ترکمن، اسب­های کاسپین و شمالی ایران و اسب­های فلات ایران. واژه فلات برای مشخص کردن همه اسب­های موجود در مناطق جنوبی رشته کوه البرز به­کار برده می­شود. در واقع چون این اسب­ها توسط قبایل مختلف در طی سالیان متمادی پروش داده شده­اند، دارای خصوصیات متفاوتی بوده و معمولاً به نام همان قبیله پرورش­دهنده نیز نام­گذاری شده­اند. اسب اصیل (عرب ایرانی) نیز دارای سویه­های مختلفی است که در طی سال­های متمادی، با هم مخلوط شده و نژادی تحت این عنوان را ایجاد کرده­اند [5]. اسب سنگین نسایی هم که امروزه اسب کُرد نامیده می­شود، احتمالاً از نژادهای پایه فوق­الذکر، حاصل شده است [3]. از یک دیدگاه دیگر نیز اسب­های موجود در ایران را در قالب نژادهای کاسپین، اصیل (عرب ایرانی)، کُردی و ترکمن دسته­بندی می­نمایند [3].

اسب کاسپین:
کاسپین یک پونی (اسب کوتاه قد اروپایی) نیست زیرا مانند سایر پونی­ها، اندامی کوتاه و چاق و دست و پایی زمخت و قوی ندارد، بلکه از زیبایی و ظرافت یک اسب کوچک برخوردار است [1 ، 2 و 5].
مطالعات تاریخی و شواهد باستانی، دلایل متعددی از وجود نژادی کوچک در نواحی غربی آسیا در دشت­های حدّ فاصل دریای خزر تا دریای سیاه، بین­النهرین، ایران، سوریه و فلسطین ارائه می­کنند که به اسب­های لیدیایی مشهور بوده­اند [2]. در گذشته اعتقاد بر این بوده است که قبل از مهاجرت اقوام هند و اروپایی به ایران (حدود دو تا سه هزار سال پیش از میلاد)، اسب در ایران وجود نداشته، ولی امروزه اعتقاد بر این است که بخش اعظم بقایای کشف شده تک­سُمیان در ایران، مربوط به اسبان کاسپین می­باشد [2]. در آثاری همچون نقوش حکاکی شده بر پلکان­های شمالی و شرقی تخت جمشید، مُهر داریوش کبیر، گنجینه آمودریا در موزه بریتانیا، نقش رستم و داراب­گُرد، اسب کوچکی مشاهده می­شود که مبیّن این موضوع است که اسبی در قد و قامت اسب کاسپین، برای ایرانیان باستان شناخته شده بود [2 و 3]. مطالعات فسیل­شناسی بر روی بقایای اسکلت­های یافت شده در اطراف همدان نیز نشانگر آن است که قدمت تاریخی چنین اسبی، به سه هزار سال قبل از میلاد می­رسد [5].


مشخصات ظاهری این حیوان عبارتند از: چشمان گرد و درشت، برجسته و فاصله­دار، پیشانی اندکی محدب، پوزه کوچک و منخرین باز، گوش­های بسیار کوتاه و افراخته، گردن قوس­دار، باریک و دارای تناسبی مطلوب، دستان محکم و قوی و پاهای سخت، کمر کشیده، بدنی تقریباً باریک و استخوان­بندی قوی با ارتفاع جدوگاه 90 تا 120 سانتی­متری، رنگ­های متنوع سفید، سیاه خاکستری، نیله، کهر، کرنگ و سمند، پوست بسیار نازک و لطیف و یال و دُم پُرپشت و بلند [2 و 3].
از نظر ساختمان بدنی، پنج تفاوت در اسکلت این اسب در مقایسه با سایر اسب­های ایرانی دیده می­شود [5]:


1 - جمجمه دارای یک برآمدگی تاجی در جلوی کاسه سر است.
2 – کتف، پهن­تر از سایر نژادها بوده و از این لحاظ به نشخوارکنندگان شباهت بیشتری دارد.
3 - نسبت طول استخوان­های زبرین و زیرین ساق به قد، بلندتر و باریک­تر از نژادهای دیگر است.
4 - در ناحیه مهره­های سینه­ای، دارای تیغه پشتی بلندتری می­باشد که سبب کشیدگی مهره­های پشتی نسبت به سایر نژادها می­گردد.
5 - سُم باریک و بیضی شکل است.
خصوصیات رفتاری کاسپین حاکی از هوش سرشار آن بوده و مهمترین ویژگی آن، فراگیری سریع و آسان رفتارهای آموزشی می باشد. تلفیق این هوش با خُلق و خوی مهربان، آنرا در رده بهترین اسب­ها جهت سوارکاری و آموزش به کودکان قرار داده است [2].
از سال 1345، با ورود نخستین اسب کاسپین به ایالت ویرجینیای آمریکا، حرکت این نژاد به سایر نقاط جهان آغاز گشت. در سال 1350، این اسب به خانواده سلطنتی انگلیس اهدا شد و به­دلیل علاقه­ای که این خانواده به اسب کاسپین پیدا کردند، انجمن سلطنتی اسب کاسپین در انگلستان تأسیس گردید. در سال 1355 برای اولین بار به استرالیا صادر شد و در سال 1357، از انگلستان به نیوزیلند صادر گردید. آخرین محموله صادراتی ایران به انگلستان، مربوط به سال 1372 می­باشد. پس از آن صادرات این حیوان از انگلستان به بلژیک، آمریکا، سوئد، نروژ و ژاپن صورت گرفته و به­دنبال آن نیز از کشورهای استرالیا و نیوزیلند، به آمریکا صادر گردیده است [2 و 3].
بسیاری از گله­های موجود در جهان، تحت عنوان English Caspian Pony به­ ثبت رسیده­اند که متاسفانه گامی در جهت تصاحب مالکیت معنوی و مادی این نژاد بوده است. در حالی­که این حیوان منحصراً در نواحی شمالی ایران زیست کرده و در هیچ نقطه دیگری از جهان یافت نشده است. لذا حفظ و گسترش آن از نظر فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و زیست­محیطی، از اهمیت خاصی برخوردار است [1].
هم­اکنون 16 انجمن ثبت شده برای این نژاد در دنیا فعال است. انگلستان دارای 13 مرکز پرورش و 432 راس اسب کاسپین و استرالیا دارای 12 مرکز پرورش و 143 راس اسب می­باشند. در ایران 300 راس اسب، تحت عنوان کاسپین ثبت شده است. البته این آمار جدای از اسب­های موجود در روستاها و زیستگاه­های طبیعی در شمال ایران می­باشد. نکته قابل توجّه آن است که کل جمعیّت تولید شده در خارج کشور، تنها از حدود 20 راس اسب مولّد بوده و لذا خویشاوندی بین آنها بسیار بالا می­باشد. این موضوع اهمیت ذخیره ژنتیکی موجود در کشور و لزوم مطالعه بر روی آنرا گوشزد می­نماید [2].
علاوه بر اهمیت زیست­شناختی، چون این نژاد به­عنوان یکی از بهترین نژادها برای تولید آمیخته­های مناسب جهت سوارکاری و آموزش شناخته می­شود، لذا تقاضا برای صدور این حیوان به­طور روزافزونی افزایش داده است. علی­رغم قیمت بسیار نازل این حیوان در داخل کشور و به­ویژه در بازارهای محلی، این اسب در بازارهای جهانی به­ قیمت بسیار گزاف معامله می­شود [2].

منابع:
[1] افراز ف. 1381. جایگاه اسبچه خزر در جهان و اهمیت حفاظت از آن. چکیده پژوهش­ها در سومین همایش اسبچه خزر. پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی.
[2] درداری ش. 1381 . اسب کوچک کرانه دریای خزر چیست. چکیده پژوهش­ها در سومین همایش اسبچه خزر. پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی.
[3] رامین ع.ق. و احمدی آشتیانی ح.ر. 1384. اسبچه خزر ثروت ملی ایران. کنگره بین­المللی زیست­شناسی. رشت، ایران.
[4] سهرابی ع.ر. 1382. بررسی تنوع ژنتیکی دو نژاد اسب ایرانی (ترکمن و خزر) با استفاده از نشانگرهای RAPD . پایان­نامه کارشناسی ارشد. دانشگاه گیلان.
[5] Bonnie L.H. 2007. International encyclopedia of horse breeds. University of Oklahoma Press.

* عکس ها از نگارنده
Author: Reza Poorseyfi
مهر 88
پ.ن 1: عکس‌های این مقاله مربوط به اسبهای شرکت کننده در هفتمین جشنواره زیبایی اسب کاسپین است که 24 مهرماه در منطقه آزاد انزلی برگزار شد.

پ.ن 2: در روستای لیجارکی انزلی (جنب شهرک صنعتی انزلی) یک باشگاه سوارکاری و مرکز پرورش اسب کاسپین به نام "تک‌تاز" وجود دارد که موقعیّت خوبی برای پرداختن به ورزش سوارکاری به شمار می‌رود. ازینرو به همه انزلیچی‌ها توصیه می‌کنیم اگر می‌خواهید برای سرگرمی و ورزش فرزندانتان هزینه‌ کنید، با خرید یک اسب کاسپین و آشناکردن آنها با این ورزش زیبا، دنیای جدیدی به روی شان بگشایید.

درباره‌ یعقوب کوچکی‌زاد

ارباب آبها و حلقه‌ها
درباره‌ی یک عمر زندگی ورزشی یعقوب کوچکی‌زاد



چند روز پیش کتابچه‌ای به دستم رسید تحت عنوان «تاریخچه‌ی ژیمناستیک در گیلان» که در اوایل سال 88 ، به بهانه‌ی پاس‌داشت سالها ممارست و سختکوشی یقوب کوچکی‌زاد در عرصه‌ی فرهنگ و ورزش این مرزو بوم، توسط فرزندانش (فرامرز- افشین- کریم) به صورت محدود، غیررسمی والبته رایگان چاپ، توزیع و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت. جدای از فرم و شاکله‌ی ظاهری این اثر مکتوب که به یقین می‌توانست بهتر و مطلوب‌تر از آن چه که عرضه شد تدارک دیده شود، در این مجموعه نکات بدیع، جالب و ارزش‌مندی از تاریخ یکصدساله‌ی اخیر انزلی و تاثیر به‌سزای ساکنین و شهروندان پیشرو‌اَش در رشد و توسعه‌ی فرهنگ نوین شهرنشینی ِ ایران معاصر و متعلقاتش ارائه گردیده که خواندن و روایت بخش هایی از آن حداقل برای مخاطب انزلی‌چی خالی از لطف نمی‌تواند باشد:

یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1298 خورشیدی در بندرانزلی به دنیا آمد، ولی شناسنامه‌ی او را متولد 1300 خورشیدی ذکر کرده‌اند. وی فرزند یوسف کوچکی‌زاد و نوه‌ی آقا کوچک طالقانی است. کودکی‌ش را بدون حضور مادر آغاز کرد و دوران تحصیلش را همراه جلیل ضیاءپور در دبستان سعدی بندرانزلی پی‌ گرفت. به گفته‌ی خودش درس ریاضیات جلیل ضیاءپورعالی بود و در موقع امتحانات به وی بسیار کمک می‌کرد. حدود سالهای 1305 الی 1307 خورشیدی همزمان با ایام کودکی یعقوب، در بنادر شمالی ایران به دلیل آمد و رفت روس‌ها، طی ساعات فراغت، گه‌گاهی حرکات ژیمناستیکی به صورت نمایشی اجرا می‌شد که موجب برانگیخته‌ شدن جوانان می‌گردید. کاری که امروزه هم در تلویزیون‌های جهانی نمایش داده می شود. در رشت هم سوای از پهلوانانی چون احمد درخشان، سید علی کم سخن و... که معمولا‍ بدن‌های سنگین و ورزیده داشتند و به خم کردن میله و پاره کردن سینی مسی می‌پرداختند یک نفر جوان ریزاندام به نام محمود چینی که بعدها محمود نامجو شد به حرکات آکروباتیک می‌پرداخت و چندسالی بعدتر قهرمان وزنه‌برداری جهان شد.
به هر حال در انزلی، یعقوب کوچکی‌زاد، قدیر بیشه‌بان و جلیل ضیلءپور مقدمات ژیمناستیک را از همین طریق از روس‌ها و لهستانی‌ها فرا گرفتند. در تهران هم دو آکروبات‌باز به نام‌های میراحمد صفوی و غضنفر جباری با حمایت های ژنرال ژادگونی و میرمهدی ورزنده در باغ ملی تهران کارهای نمایشی انجام داده و ژیمنتاستیک را آموزش‌ می‌دادند.
با گذشت زمان اما مشغله‌ی پدر(یوسف کوچکی‌زاد) سبب شد که یعقوب همراه جلیل به تهران برود و مابقی تحصیلاتش را آنجا سپری نماید. فشار حاصل از تنگی معیشت اما موجب گشت که یعقوب مجبور به ترک تحصیل شود و به علت آشنایی با فن شنا وارد رشته‌ی ورزش گردد. دراین میان جلیل ضیاءپور به تحصیلات خود ادامه داده و در رشته‌ی نقاشی به مرحله‌ی استادی رسید. ضیاءپور همان کسی است که بعدها سبک کوبیسم را وارد نقاشی ایران کرد.

ورود یعقوب کوچکی‌زاد به تهران سبب شد به دلیل علاقه واستعدادش در امر ورزش در بوستان ورزش روبروی امجدیه (شیرودی فعلی) با میرمهدی ورزنده آشنا شود و همان جا مبانی علمی ژیمناستیک را بیش از پیش فرا بگیرد. به هر حال تاریخ نشان می‌دهد بنای ژیمناستیک نوین در تهران بوسیله‌ی چند نفر تهرانی و چند نفر مشهدی و یک نفر انزلی‌چی پایه گزاری گردیده است.
آشنایی کوچکی‌زاد با فنون شنا همچنین موجب شد که پس از حضورش در تهران به عنوان مربی شنا و معلم ورزش به استخدام اداره‌ی تربیت بدنی در‌آید. از خاطرات نقل شده در تائید توانایی وی به فن شنا می‌توان به این اشاره کرد که با دریافت یک ریال آن زمان شناکنان از یک سمت زیر کشتی‌های پهلو گرفته به زیر آب رفته و از طرف دیگر کشتی‌ها بیرون می‌آمد. همچنین در مسابقه‌ی قایقرانی که بین جوانان انزلی‌جی و جوانان ارمنی ساکن انزلی برگزار گردیده بود، چون تیم جوانان ارامنه قوی‌تر بود، شبانه زیر قایق ارامنه را با حصیر میخ‌کوب کرده تا اصطکاک بجود آمده موجب کند شدن حرکت قایق ارامنه شده، بدین ترتیب تیم جوانتان انزلی برنده شود! به‌گفته‌ی شاهدان عینی در نوجوانی وی را یعقوب آرتیست می‌نامیدند و زمانی که می‌خواستند ساعت کنونی را روی مناره‌ی انزلی قرار دهند چون ساعت از تنه‌ی داخل مناره بالا نمی‌رفت، به وسیله‌ی سیم بوکسیل ساعت را از بیرون بالا بردند. در همین دوران یعقوب با دریافت یک ریال دست‌های خود را با جوراب پشمی می‌بست و از بالای مناره بر روی سیم بوکسیل سُر خورده، پایین می‌آمد که شدیدا موجب تحسین تماشاگران قرار می گرفت. یکی دیگر از آرتیست بازی‌های یعقوب این بود که با دریافت یک ریال آن زمان از دیوار ساختمان عباس‌ اُف دادگستری سابق) بالا می‌رفت. به هر صورت استعداد ورزشی در یعقوب بدین طریق به عموم عرضه می شد.
در تهران ابتدا وی به عنوان قهرمان شنا و شیرجه وارد استادیوم امجدیه گردید اما حرکات نمایشی او در آب بسیار مورد توجه تماشاگران قرار می‌گرفت. آن طور که نقل شده است حتی در یکی از جشن‌های آن زمان که احتمالاً به سال 1317 بوده ، یعقوب را درون کیسه‌ای قرار داده و پس از بستن سر کیسه آن را به استخر امجدیه انداختند، یعقوب هم که قبلاً تدابیر لازم را اندیشیده بود بوسیله‌ی تیغی که در داخل یک چوب جای سازی کرده بود کیسه را پاره نموده و شناکنان به سطح آب آمده و مورد تشویق تماشاگران قرار‌گرفت.
یعقوب کوچک‌زاد، در ابتدای استخدامش در اداره‌تربیت بدنی چون کسی به مدرسه یهودیان نمی‌رفت به مدرسه‌ی کوروش که مخصوص یهودیان بود اعزام شد. در آنجا بود که معلم افرادی چون برومند بروخیم، صاحب بعدی هتل سینا در تهران و القانیان صاحب بعدی ساختمان پلاسکو در تهران و حییم نویسنده‌ی بعدی فرهنگ انگلیسی به فارسی گردید. معروفیت زودرس یعقوب در نوجوانی موجب شد که یک متخصص امر ورزش آلمانی که در تهران سکونت داشت( به نام ژوزف باروخ ) استعداد او را در امور ورزش کشف نموده و یعقوب را به سمت ژیمناستیک سوق دهد. یعقوب خیلی زود فنون علمی و حرفه ای ژیمناستیک را فرا گرفت. با یادگیری اصول علمی ژیمناستیک وی‌ را به عنوان معلم ورزش به اداره‌ی فرهنگ رشت انتقال دادند. در رشت او را به مدرسه‌ی شاهپور فرستادند. مدیر مدرسه به نام مهدی گرامی از کوتاه بودن قد یعقوب و اندام کوچک او ایراد گرفت. لذا یعقوب بلافاصله در اتاق مدیر یک پشتک و یک وارو روی متد علمی انجام داد که مورد تحسین مدیر مدرسه قرارگرفت. مدیر یعقوب را به نوبت بر سر کلاس‌های درس برده و پس از معرفی از وی خواست همان پشتک و وارو را در کلاس نیز اجرا کند. بدین طریق بود که وی مورد پذیرش و محبوبیت دانش‌آموزان مدرسه شاهپور قرار گرفت. بعد از مدتی آوازه‌ی نام این معلم جوان در سراسر مدارس رشت پیچید و توانست معلم ورزش مرکز تربیت معلم آن زمان شود. به همین لحاظ بسیاری از افراد سالخورده در شهر رشت هنوز به یاد دارند که یعقوب کوچکی‌زاده معلم ورزش آنها نیز بوده است، در حالی که فاصله‌ى سنی چندانی با یعقوب ندارند.

همانطور که ذکرش رفت یعقوب در دبستان یهودیان به عنوان مدرس پذیرفته شد و ژیمناستیک، شمشیربازی و پیشاهنگی آموزش می‌داد. او در مراسم گشایش استخر امجدیه از بلندترین دایو(10 متری) آن زمان به درون آب شیرجه رفت. در سال 1319 به پیشنهاد ورزنده برای اشاعه‌ی ورزش راهی سیستان و بلوچستان شد و در شهر بمپور نخستین معلم ورزش گردید. او خود تعریف کرده است که در بمپور آبگیر متروک و ترسناکی بود که بیرون شهر وجود داشت و به گمان اهالی محلی یک اژدها در آن زندگی می‌کرد. از همین رو در تمام آن سالها کسی به آن آبگیر نزدیک نمی‌شد. پس یعقوب در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مردم وارد آبگیر شده و موجب فروریختن ترس اهالی بومی از آبگیر اژدها گردید. این چنین شد که به کمک او درآینده ای نزدیک بسیاری جوانان علاقه‌مند، فن شنا را نیز آموختند!
در سال 1322 کوچکی‌زاد به پیشنهاد دوباره‌ی میرمهدی ورزنده برای توسعه‌ی ورزش ژیمناستیک به رشت آمد. او با کمک مالی حاج اسفندیار سرتیپ‌پور توانست باشگاهی در خانه‌ی وی تاسیس کند و نخستین تیم ژیمناستیک را بنا نهاد. او به‌جای تشک‌های مدرن امروزی از کاه استفاده می‌کرد. چوب پارالل را خودش می‌ساخت و آهن‌های میله بارفیکس را به آهنگری به نام یوزباشی سفارش می‌داد تا برایش جوش دهد. در سال 1324 برای گشایش باشگاه نیرو و راستی تهران به مدیریت منوچهر مهران به تهران رفت و به پیشنهاد او مسابقه‌ای بین دو تیم رشت و تهران برگزار نمود. در سال 1327 دومین تیم ژیمناستیک را از نوجوانان انتخاب کرد در حالی که در ایران فقط دو تیم تهران و مشهد ژیمناستیک داشت. این تیم در مسابقات کشوری به مقام نخست رسید اما در کمال ناباوری تیم تهران را به المپیک لندن فرستادند تا این امر خود نمایان‌گر قدمت و سابقه‌ی سانترالیزم در امر ورزش ایران باشد که تا چه حد پایتخت‌نشینان به شهرستانی‌ها از گذشته‌های دور اجحاف می کردند!
باید دانست که کوچکی‌نژاد نظر دکتر بنایی (از هم دوره‌هایش و ریاست کل تربیت‌بدنی و پیشاهنگی کشور) را نیز جلب نمود و طی دعوت از او به رشت مقدمات احداث باشگاه ورزشی چهارم آبان( شهید باهنر و مخروبه فعلی) را فراهم ساخت، که زمین آن اهدایی حاج محمد جعفر چینی‌چیان بود.

یکی از نکات بارز زندگی یعقوب کوچکیِ‌زاد انتخابش به عنوان داور در مسابقات ژیمناستیک بازیهای آسیایی تهران است. در باره‌ی حضورش در ‌این مسابقات نیز نقل کرده اند، در هنگام برگزاری بازی‌ها، ورزشکاران چین و ژاپن که عکسهای ورزشی او را پیشتر دیده بودند، قبل از ورود به صحنه ‌ی ورزش، ابتدا به عنوان ادای احترام در مقابل یعقوب تعظیم می‌نمودند و بعد به کارشان می‌پرداختند. وقتی که علتش را از انها جویا شدند، اظهار داشتند که این مرد ( یعقوب کوچکی‌زاد) حرکاتی را که اکنون ما انجام می‌دهیم چهل سال قبل انجام می‌داده است!
یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1357 پس از 37 سال خدمات دولتی به افتخار بازنشستگی نائل گردید. به علت علاقه‌ی وافر به امر ورزش حتی در ایام بازنشستگی نیز به عنوان معلم ورزش مدارس غیرانتفاعی فعالیت نمود و به پرورش نوجوانان پرداخت. وی با خدمات ارزنده‌ به ورزش گیلان همواره زندگی صادقانه و بی‌ریایی داشته و تنها درآمد او همان حقوق ماهیانه‌ی دولتی بوده و بدین لحاظ بعد از 37 سال خدمت هنوز نتوانسته است صاحب خانه گردد! تنها تشکر اولیاء دولتی از وی در روز 20 بهمن 1382 بوده است که در مراسم گشایش خانه‌ی ژیمناستیک شهر رشت، در جوار سازمان تربیت‌بدنی در خیابان نامجو با حضورسلطانی‌فر استاندار وقت گیلان و نوبخت نماینده‌ی مجلس از یعقوب کوچکی‌زاد بنیانگذار ژیمناستیک تجلیل شد. در حال حاضر این پیر ورزش گیلان که جنگ جهانی دوم را به چشم دیده و نهمین دهه از زندگی پر فراز و نشیبش را در زادگاهش سپری می کند، هنوز پیاده از یک سر شهر به سر دیگر شهر می‌رود، هیچ گاه خسته نمی‌شود و از سلامتی جسمی خوبی برخوردار است.
Author: Amin Haghrah : caspino.org
شهریور 1388

درباره چمن استادیوم فوتبال انزلی


تو كجا بوده ای چمن؟!

اگرچه شب پنجم شهریور 88 حرف از بارانهای پاییز و زمستانی ‌نبود، امّا مردمی كه زیر نور زیبای شبانگاهی پا به استادیوم كهنسال «تختی» انزلی می‌گذاشتند، خود‌به‌خود راهی به اولین سكّوی نزدیك می‌جستند تا زود و سریع «چمن» را ببینند. كنجكاوی و هیجان توی چشمهایشان دیدن داشت. گویی «چمن» به طرفة‌العینی جان و دل خسته‌شان را آرام كرده بود. رضایتی غریب در نگاهشان بود. یكی نبود بپرسد چه دیده‌اید مگر جز چمن؟ چمن كه این همه غریبی ندارد!
اما چمن، «غریبی» داشت. قصّه‌ی كهنه‌ای ست اما حقیقت داشت: شصت و دو سال بود كه هزاران هزار انزلیچی به دور این مستطیل جمع می‌شدند تا داستانی ببینند كه بی‌چمن نمی‌شد خوب تعریفش كرد! سالهای سال تماشاگران عاشق، دور چمنی كه چمن نبود، خون دل خوردند و هیچكس نیامد دندان بسازد برای این دهان. بازیكنان گریزپای ملوان در گل و لای زمستان گیر می‌كردند چون چمن نبود. مربی‌ها شكوه از زمین بدچمن داشتند و «بازی مستقیم» را از آن ناچار می‌دیدند. ملوان از فوتبال زیبا و رؤیایی می‌گریخت چون «چمن» نداشت. به راستی این «چمن» كجا بود كه شصت دهه گذشت و هیچ دولتمردی به یادش نیفتاد؟!
می‌گویند زمین فوتبال انزلی را مردم خودشان برای خودشان ساخته‌اند. شصت و اندی سال پیش بود كه انزلیچی‌ها با تیم‌های محلّه‌ای و میهمانان فرنگی‌شان، تب و تاب ورزش قرن را به این زمین کشاندند. دو دهه با درخشش تیم های «پرستو» و «پریسا» گذشت تا تیم «كلونی انزلی» از دل تیم های كوچكتر قد برافراشت. سرانجام چند دلاور آن روز بندر (جبار صمدی، رضا صالح نیا و دیگران) به عشق و سرمایه خود دست به‌کار شدند تا زمین اصلی سر و شکلی تازه بگیرد. آنها كه «عاشقی»، به دقت و فكر بیشتر می‌كشاندشان، سنگ‌های بزرگ در پی ِزمین كار گذاشتند تا باران انزلی از جدار سنگ‌ها به پایین كشیده شود و برود پایین (بعد از انقلاب به خیال بازسازی این سیستم زهكشی هوشمندانه را كندند و دورریختند). تا مدتها انزلیچی‌ها دور چمن می‌نشستند تا كلونی و بعدها ملوان ببینند. تا اینكه جام تخت‌جمشید اندكی پول حكومتی آورد و تربیت‌بدنی چهار ردیف سكّو ساخت. هرچه فوتبال انزلی بیشتر اوج می‌گرفت، سكّوها زیادتر می شدند و اندك اندك دورتادور زمین سكوی سرد و بتنی بود برای نشستن. امّا خود زمین و چمن همان بود كه بود!
در این سالها زمین انزلی تیم‌های زیادی را میهمان بود. از فوتبال تا «اسبدوانی» و «تماشای رئیس جمهور» روی چمن نحیف و فرتوت او بوده است! چندین رئیس و مرئوس و وكیل و شورایی آمد و رفت امّا دل نداشت چمن بسازد. دهها شهردار آمدند و رفتند اما مركز ثقل شهرنشینان انزلی را كه همین چمن بود، ندیدند. صدها نفر با لباس و اسب سفید آمدند و سكه‌ی آزادی و اتوبوس زرد، هبه دادند. چندین برابر این صدمیلیونی كه امروز برای چمن خرج شده، آمد و رفت و تیم ها بسته شد و وارفت، امّا چمن نساختند! عجیب نیست؟ می‌بینید كه انزلیچی‌ها حق دارند هیجان‌زده به تماشای چمن بروند.
یكروز كه هنوز هفته‌ای به بازی ملوان-استقلال باقی بود، به استادیوم رفتم. باران نرمی می‌بارید. چندین نفر آمده بودند ببینند كه واقعاً خوابها هم تعبیر می شوند یا نه. یكی از بازیكنان قدیمی ملوان هم بینشان بود. آرام آمد و گوشه ای ایستاد و چمن تر و تازه را تماشا كرد. وقتی می‌رفت هنوز ساکت و خاموش بود ولی چهره‌اش شادمانی کوچکی همراه داشت. از دور «اردشیر پورنعمت» را دیدم كنار چمن ایستاده بود و فكر می‌كرد. با خودم گفتم این چمن محقّق‌شده را بیشتر از همه باید به پای اصرارهای او نوشت. شگفتا كه یك مدیر دانش‌آموخته‌ی فوتبال چقدر می‌تواند با تصمیمی به سادگی یك چمن، اتّفاقی را كه شصت سال نمی‌افتاد، محقّق کند. می گویم «ساده» چون همین 100 میلیون تومان هزینه بازسازی چمن استادیوم انزلی، 2.5 درصد ِ هزینه‌های فصل جاری ملوان، سه درصد ِهزینه‌های فصل قبلش، یك درصد ِبودجه سالیانه شهرداری انزلی، 2‌درصد ِاعتبار عمرانی انزلی (غیر از عمران شهرداری) و 0.2 درصد ِبودجه عمرانی منطقه آزاد انزلی است.
جالب است بدانید همین هزینه‌ی چمن کذایی، با 0.047 درصد ِدرآمد سالیانه گمرک انزلی برابری می‌کند. یعنی با پولی که از گمرک انزلی نصیب دولت می‌شود و بسیاری از معضلاتش را (مثل ترافیک و صف کامیونها) مردم شهر با گوشت و پوستشان می‌پذیرند، می‌توان 2126 زمین چمن استاندارد (مثل همان که شصت سال انتظار تماشایش طول کشید) ساخت.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!

Author: Arvin ilbeygi : caspino.org
شهریور 1388
* این یادداشت در روزنامه «گیلان امروز» نیز همزمان به چاپ رسیده است.

درباره استاد جلیل ضیاءپور






پرواز در نوشناخته ها
زندگی نامه استاد جلیل ضیاءپور؛ پدر نقاشی مدرن ایران


پنج اردیبهشت 1299، نوزادی چشم در انزلی گشود که سه دهه بعد، هنر نقاشی ایران را دگرگون کرد. بندر خوش آب و هوای انزلی در آن زمان شهری بود آرمیده بر بوته های گل سرخ و بهاری مست از شکوفه های بی حدّ و حصار مرکّبات. شهری سبز و تمیز و آرام که با سرعتی نامعمول مسیر رونق و آبادانی را می پیمود. جلیل، اولین فرزند خانواده ی پرچمعیّت شیخ حسن ضیاءپور بود. پدرش استادکار شهیری در دوخت و ساز کفش بود و مغازه ای به سامان در کهنه بازار انزلی داشت. شیخ حسن به «ادامه ی خویش دیدن» ِپسر ارشدش امید داشت ولی بعدها دید اصرار سودی ندارد و در میان چهار برادر و چهار خواهر جلیل، هیچکس به قدر او، راهی جدا از پیشه موروثی و سنّت های عرف نمی رود. خانه ی ضیاءپورها در کوچه ندیم باشی بود. وقتی جلیل به سن دبستان رسید، در مدرسه ای که همان نزدیکی بود (در محل دبیرستان شرف فعلی) آموختن آغاز کرد. خیابان ساحلی با چشم انداز کشتی های بادبانی در دور و درختان تودرتو در کنار، راهی عجیب برای سفر هرروزه ی دانش آموز کوچک بود. در روزهای سرد، ساعات فراغت از مدرسه به بازی در محل شیرسنگی می گذشت و روزهای گرم، دریا از او شناگر قابلی می ساخت. هرچه بزرگتر می شد، پدر بر اصرار و اجبار برای مشغول کردنش در دکان کفاشی می افزود امّا فشارها بی فایده بود و او راه دیگری دوست داشت. به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی دل باخته بود و هیچ برایش مهم نبود زخم زبانهای چه کسی را به جان می خرد. خیلی زود توانست با نقاشی برای مشتریان خوش ذوق، خطاطی روی شیشه مغازه های بازار و درس دادن به بچّه های کوچکتر، پول اندکی برای خرج تحصیل خودش دست و پا کند. ضیاءپور کوچک، نوجوان پرشوری بود، تشنه ی جستجو در چیستی و چگونگی هنرهای جهان. یکروز که در مدرسه بود و طراحی می کرد، دوستش پرسید: «دلت می خواهد کمال الملک باشی جلیل؟» و او جواب داد: «نه. من می خواهم خودم باشم.»
سالهای متوسطه، باید هر روز از خلیج انزلی می گذشت تا به دبیرستان فردوسی برسد. «فردوسی» و «مهدخت» مدارس اصلی شهر بودند که نسل تأثیرگذاری در کلاسهایشان درس می خواند و با تئاتر و موسیقی فراغت می گذراند. سالن آمفی تئاتر«فردوسی» برنامه های هنری مدوّنی داشت و هنر، سرگرمی ِغالب بود. وقتی احمد عاشورپور اولین بار در جمع همکلاسی ها خواند و با استقبال بچه ها، آغازگر راهی بزرگ به سوی موسیقی نوین گیلان شد، جلیل ضیاءپور نیز همانجا بود.
در ساعات بیکاری قایقی بر می داشت و به دل مرداب انزلی می زد. در نیزارهای آنجا می ایستاد و خطوط رنگی ِ نی و صداهای بی امان پرندگان و حشرات و جانوران مرداب را گوش می کرد.
گاهی هم بادبان کشان قایقش را به دریا می راند. بعد، در ساحلی آرام می نشست به نوشتن یادداشتهای خودش راجع به همه چیز. می نوشت و می نوشت و می نوشت تا اینکه خورشید در آب می افتاد. ضیاءپور هم مثل همه ی هنرمندان آن نسل انزلی علاقه مند ورزش بود. اوقات زیادی به شنا و ژیمناسیک می پرداخت که حاصلش چند قهرمانی کوچک و بزرگ در ژیمناستیک شد.
بعد از دیپلم برای تحصیل بیشتر هنر به تهران رفت. سفر از شهری که مهد تئاتر نوین ایران و پیشگام در سینما و مراودات هنری زمانه بود، ضیاءپور را در موقعیّتی جدا از بقیه قرار می داد. شنیده بود که در مدرسه ی موسیقی تهران، استادان بلژیکی مدیریت و تدریس می کنند. رشته ای هم به نام «آهنگسازی» وجود داشت که مورد نظر ِضیاءپور جوان بود. برای ورود از او امتحانی گرفتند که بسیار خوب در آن ظاهر شد و بین همه هلهله افتاد که یکی از شهرستان آمده و به همه ی سؤالها جواب داده است. مدرسه یک اتاق به او داد و خرجی اش را نیز تقبّل کرد.
بعد از مدّتی دولت، عذر استادان بلژیکی را خواست. کلنل وزیری، مدیریت مدرسه را برعهده گرفت و سیاست ها تغییر کرد. ضیاءپور هم انصراف داد چون رشته ی مورد علاقه اش –آهنگسازی- حذف شده بود. پس از آن به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمی پیوست تا به جای موسیقی، هنرهای تزئینی سنّتی بیاموزد. در آنجا تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، نگارگری و کاشیکاری را فراگرفت تا زمانی که دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تأسیس شد. در سال 1320 به آنجا رفت و تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه سازی آموخت. سال 1325 با کسب رتبه ی اول لیسانس فارغ التحصیل شد تا با دریافت مدال درجه یکم فرهنگی، بورس دولت فرانسه را برای ادامه تحصیل دریافت نماید. قبل از رفتن به فرانسه، بسیار کوشید تا هنر سرزمین خود را خوب تر بشناسد. از اینرو به تمام کتابخانه هایی که کتب خطی داشتند مراجعه کرد و در نقاشی های هنرمندان قدیم ایران دقیق شد. در میان آنها اثری دید که او را بسیار دگرگون کرد. آن نقاشی، «هفت اورنگ» ِ بهزاد بود.
برای سفر به فرانسه دوباره باید از انزلی می گذشت. به زادگاه بازگشت و با یکی از همان کشتی هایی که در کودکی تصاویر غول آسایش را به ذهن می سپرد، اسکله ی کهنسال بندر را به قصد اروپا ترک کرد. در فرانسه به دانشکده معتبر ملّی و عالی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) رفت و از اساتیدی چون «سووربی» ِنقاش و «نیکلوس» ِمجسمه ساز، هنر آموخت. در آن زمان «بوزار» بهترین مدرسه هنری دنیا محسوب می شد که اساتیدش همه جزو بزرگترین تئوریسین های جهان هنر محسوب می شدند. امّا اشتیاق و انرژی بسیار جلیل ضیاءپور آنقدر بود که با اصرار، مجوز دولت فرانسه را برای تحصیل همزمان در یک دانشکده دیگر، کسب کرد. اینچنین در دانشکده ی دولتی گراندشوم نیز ثبت نام کرد تا علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی که رشته های اصلی «بوزار» بود، تاریخ هنر، سبک شناسی، جامعه شناسی، تاریخ تمدن، نقش شناسی و پوشاک را نیز بیاموزد. حتّی روحیه نوجویش به دانشکده و گالری ها و موزه های فرانسه نیز رضایت نداد؛ نزد آندره لوت فرانسوی رفت و سعی کرد از او چیزهای بیاموزد که در دسترس نبود. در این سالها سفر به ایران را با وجود دشواری از برنامه بیرون نمی گذاشت و در سال 1328 بعد از اخذ درجه ی دکترای هنر برای همیشه به میهن بازگشت. دریافته بود که «هنر ایران از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی معاصرش یک تقلید بی محتواست». بر آن شد تا مبارزه ای با این شرایط آغاز کند. با همکاری سه تن از دوستانش «انجمن خروس جنگی» را با هدف روشنگری اذهان نسبت به هنر نو، شناخت آن و مجادله با هنر کهنه، تأسیس کرد. شعار انجمن خروس جنگی این بود: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر». محل انجمن، آتلیه نقاشی خود ضیاءپور بود و برنامه ی ثابتش، سخنرانی های پرشور او و همفکرانش در عصرهای جمعه. سه گروه نیز از مخالفان و دشمنان خروس جنگی محسوب می شدند: گروه نخست، توده ای ها بودند که می گفتند نقاشی باید برای همه قابل درک باشد؛ گروه دوم مینیاتوریست ها بودند که به طور کلی در برابر هنر نو ایستادگی می کردند و سومین دسته، رئالیست ها بودند که از سوی اشراف و دربار حمایت می شدند و معتقد بودند آثار رئالیستی باید غالب باشد. سه یار ضیاءپور در خروس جنگی، غلامحسین غریب (در ادبیات)، حسن شیروانی (در تئاتر) و مرتضی حنّانه (در موسیقی) بودند که از میانشان حنّانه خیلی زود کناره گرفت. آنها برای اشاعه نظراتشان مجله خروس جنگی را نیز بنیان نهادند که تا سالها بعد تأثیر بی رقیبی بر هنرهای تجسمی ایران نهاد. نیما یوشیج (پدر شعر نوی ایران) در اولین شماره خروس جنگی به آنها پیوست و چنین سرود:
قوقولی قو! خروس می‌خواند
از درون نهفت خلوت ده،
از نشیب رهی که چون رگ خشک،
در تن مردگان دواند خون،
می‌تند بر جدار سرد سحر
می‌تراود به هر سوی هامون.
با نوایش از او، ره آمده پُر،
مژده می‌آورد به گوش آزاد
می‌نماید رهش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.
نرم می‌آید
گرم می‌خواند
بال می‌کوبد
پر می‌افشاند.
گوش بر زنگ کاروان صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این ره تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
گرم شد از دم نواگر او
سردی‌آور شب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
با تن خاک بوسه می‌شکند
صبح نازنده صبح دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز ره سوز جان کشید به در.
قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا
می‌گریزد سوی نهان شب کور
چون پلیدی دروج کز در صبح
به نواهای روز گردد دور.
می‌شتابد به راه مرد سوار
گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید
عطسه‌ی صبح در دماغش بست
نقشه‌ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می‌راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد. خروس می‌خواند.
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جسته است
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟
در مطبوعه ی خروس جنگی، ضیاءپور نظریه ی هنری خویش را تحت عنوان «لغو نظریه های مکاتب گذشته و معاصر» به چاپ رساند و پرچمداری نهضتی را بر دوش گرفت که در دشوارترین شرایط فرهنگی و اجتماعی، می رفت تا نیم قرن تاریخ هنر ایران را متأثر از خویش کند. در پشت جلد مجله نیز چنین آمد: «زیر نظر انجمن هنری خروس جنگی، هدف ما بالابردن سطح معرفت عمومی است.» استاد ضیاءپور بعدها می نویسد: «می خواستم هویّت ملّی مان را با الهام گیری از مواریث خود به دنیای نو وارد کنیم بی آنکه مقلّد باشیم و یا اینکه بگذاریم مقلّد باشند. و این حرکت از روی هدف و بنیادین بود، نه یک جنگ سلیقه ای.»
پس از پنج شماره، مخالفان دسیسه چیدند و دادگاه با اشتباه گرفتن واژه ی «کوبیسم» با «کمونیسم»، خروس جنگی را توقیف نمود. هرچند پس از مدتی به خاطر این اشتباه از آنها عذرخواهی شد امّا ضیاءپور مجله ی دیگری به نام «کویر» منتشر کرد. در مجله کویر، او اولین تابلوی کوبیسم آبستره ی خود را با نام «حمام عمومی» به چاپ رساند. در همان سال 1328 مقاله ای با عنوان «نقاشی» نوشت که اولین تئوری هنر مدرن ایران در آن بیان شده است. یک سال بعد، کویر نیز از سوی حاکمیت وقت با مشکل روبرو گشت و استاد ضیاءپور «پنجه خروس» را منتشر نمود. در «پنجه خروس» نقاشان جوانتری مثل سهراب سپهری و بهمن محصص به جمع همکاران او پیوستند.
دو سال بعد، از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و در سال 1332 اقدام به تأسیس هنرستان های هنرهای تجسمی دختران و پسران تهران و فراهم آوری مقدمات تأسیس دانشکده هنرهای تزئینی نمود. در این سالها سفرهای تحقیقی بسیاری به نواحی مختلف ایران کرد که توجهش را به زندگی ایلیاتی ها و پوشاکشان برانگیخت.
تا سالها بعد استاد جلیل ضیاءپور علاوه بر فعالیتهای شخصی اش در نقاشی و تحقیق و نویسندگی، مدیریت مراکزی چون «موزه مردم شناسی»، «اداره نمایشگاه ها» و «کانون هنرمندان» را برعهده گرفت. همچنین به دلیل «استفاده از اشکال هندسی در روایت دوباره هنرهای تزئینی و دستمایه های هنر ایرانی به روش کوبیسم» ردای «پدر نقاشی مدرن ایران» را بر دوش افکند. دکتر ضیاءپور دو دهه ی آخر زندگی خویش را همچنان با انرژی خارق العاده و اشتیاق فراوان به ادامه آموزش در دانشکده های آردراماتیک و هنرهای تزئینی، مجمع دانشگاهی هنر، دانشکده تربیت مدرس و دانشکده الزهرا (س) گذراند. برنامه ریزی دقیق و دقت او در آموزش در کنار قدرت و تأثیرگذاری کلام ، ازو استادی بی رقیب و دوست داشتنی ساخته بود که ماحصل تلاشهایش تربیت شاگردان برجسته ای چون پرویز تناولی، حسین زنده رودی، مسعود عربشاهی، محمدعلی شیوایی و بسیاری دیگر شد.
استاد جلیل ضیاءپور در سی ام آذرماه 78 در یلدایی سرد، دیده از جهان فرو بست تا از آن پس، در ذهن و دل دوستداران و هنرمندان متأثرش به حیات این جهانی ِخویش ادامه دهد.
Author: Arvin Ilbeygi : caspino.org

خاطرات احمد نوری زاد

ماندگاران خاطره های من





دلم می خواهد پیش از آن که توسن خیال سوار بر قلم، عرصه ی سفید کاغذ را شبقوار در نوردد، صمیمانه نزد وجدان خود مقر بیایم. که به قول آنتروپولوژی علمی، انسان واقعا پدیده غریبی در طبیعت است و جناب زیگموند فروید را به حال خودش رها کنم تا در خیابان های ملال آور پاییزی وین و در سنترال فریدوم هاف این شهر در جوار گور بتهوون و موتسارت و باخ و اشتراوس به تخیل های روانکاوانه ی خود ادامه دهد و با اطلاعات ناقص خود از دوران های گونه گون تاریخ بشری به ویژه توتمیزم، همچنان با مقوله ی "پدرکشی نخستین" و " عقده ی ادیپ" کلنجار برود و همچنان باعث همه ی دشواری های روانی انسان را وجود غریزه ی جنسی قلمداد کند و بی خبر از دست آوردهای ایوان میخاییلویچ سچنوف درباره ی ساختمان نیمکره های مغز و اعصاب مرکزی و بازتاب های مشروط و صدها اعجاز طبیعت در تکامل ساختمان مغز و ضمیر ناخودآگاه و پرده خاکستری و قشر مخ و چیزهای دیگر مربوط به روان شناسی که از حیطه ی آگاهی های حقیر بی تقصیر فراوان دور است و خواننده ی همیشه بخشاینده پرچانگی های فعله های راستین قلم و فضل فروشان بی مایه را مطمئن کنم که قصدم از قلمی کردن این اندک تنها واگویی شتابناک چند خاطره ی اینک به دور مانده است که دلیل بازنگری آن ها را به ناگزیر باید در رازواره های هزار توی مغز جست و جو کرد و محرک های خارجی.
از غنیمت روزهای تعطیل نوروزی که شهر ِ پر تپش آسمانخراش ها و آهن پاره ها ی الوان و شتابناک موتوری که دود مسموم در ریه ها می انبارند و جنون صوتی را به جمجمه ها پمپاژ می کنند به یکباره تهی می شود و حیابان ها و کوچه های شهر خسته از هیاهو و جنجال جنون آمیز خجولانه عریانی پر شکوفه ی بهاری خود را برملا می کنند سود می جستم و سوار بر توسن خیال در گذشته ها می تازیدم تا هم به سرانجام تکلیفم را با رمان سه جلدی ام "در گذرگاه رنج" یکسره کنم و هم به بهانه ی پر کردن چاله چوله های اندوخته های ذهنی یک بار دیگر مروری داشته باشم بر کتاب هایی که سال ها و حتی دهه ها پیش با چشم بلعیده ام و به حافظه سپرده ام.
همین شد که برخی کتاب های فارسی و ارمنی را در زمینه های گوناگون تاریخی و فرهنگی و ادبی به دیگر بار تورق کردم و برخی چهره ها که بیشتر شان اینک روی در نقاب خاک کشیده اند در مخیله ی من دوباره جان گرفتند و خاطره هایی که در گذشته های دور و نزدیک با آن ها داشته ام فکر مرا به خود مشغول کردند: " تاریخ جامع ادیان" اثر جان بی. ناس را که کتابی فراوان سودمند در عرصه ی پژوهش تاریخ ادیان است با ترجمه ی علی اصغر حکمت مرور می کردم که حدود پنج دهه به گذشته برگشتم و در هیات یک بچه کارگر در پانسیون متروپل کردمحله ی غازیان بندرانزلی در آستانه ی بهار و نوروز که هم بارانی بود و هم دمسرد، چمدان علی اصغر حکمت را از راننده ی سواری که تازه رسیده بود گرفتم و با نک و ناله به اتاق شماره ی 2 در قسمت اتاق های لوکس دارای حمام بردم. آن وقت ها مسیو آرسن صاحب پانسیون متروپل در یک قسمت مجزا از محوطه ی درندشت پانسیون دوازده تا اتاق ساخته بود که تعدادی از آن ها دارای حمام بودند و این برای آن زمان پدیده ای نوین به حساب می آمد و به همین دلیل برای آن دوازده اتاق و ساختمان نو بنیاد عنوان لوکس یعنی شیک و پیشرفته به کار برده می شد. ولی همین اتاق لوکس در آن هوای دمسرد بهاری که مثل بیشتر سال ها بارانی هم بود در غیاب شوفاز و بخاری های پیشرفته با چراغ ها ی نفتی علاء الدین یا والور گرم می شد. یادم هست وقتی چمدان را به اتاق بردم خودش هم آمد و با مشاهده ی سردی هوای اتاق بخاری در خواست کرد. وقتی علاءالدین را نفت کردم و آوردم با آن چهره ی مهربان و دماغ گوشتیِ بزرگ تو دماغی گفت: " پسرجان یه کتری آب هم بیار بذار روی چراغ بخار کنه..." حتماً نگران سوخت ناقص فتیله ی علاءالدین و کمبود اکسیژن و مسمومیت بود. گاهی برای صرف صبحانه و یا نهار به سالن غذا خوری نمی آمد و اتاقدار خودش را می فرستاد و در خواست می کرد که سینی غذایش را من به اتاقش ببرم. اتاق او همیشه کنجکاوی مرا تحریک می کرد. روی میز کوچک اتاق تا چشم کار می کرد کتاب بود و مجله و روزنامه. وقتی سینی را می گذاشتم روی میز عینک ته استکانی اش را روی دماغ گوشتی بزرگش جا به جا می کرد و بعد دست توی جیب شلوار می برد و یک سکه انعام می داد. معمولا سکه پنج ریالی می داد. وقتی وارد اتاقش می شدم و او را در محاصره ی کتاب ها می دیدم غرق در بی خبری های کودکانه با خودم می گفتم: " این همه راه رو از تهران کوبیده اومده انزلی تا توی هوای سرد و بارونی خودشو میون کتابها زندونی کنه." کتاب های روی میز اتاق پیرمرد گنده دماغ فکرم را مشغول می کرد. بعضی شبها پیش از رفتن به خانه و تعطیل شدن پانسیون از سر کنجکاوی و فضولی از زیر پنجره ی اتاقش رد می شدم و می دیدم چراغ اتاق هنوز روشن است. حتما از تهران آمده بود انزلی که تا نصف شب با کتاب و کاغذ ور برود. بعضی وقت ها می دیدی که یک اتومبیل آخرین سیستم با راننده و پیرمردی که روی صندلی عقب نشسته وارد پانسیون متروپل می شد و توی بچه ها ولوله می افتاد و نگهبان و گارسون و اتاقدار همه در گوشی پچ پچ می کردند که "... یارو پسر عموشه. اسمش سردار فاخر حکمت است. درباریه و از کله گنده هاس..." بعد ها که در روزنامه قلم می زدم کاشف به عمل آمد که سردار فاخر حکمت از درباری های بلند مرتبه ی رژیم پهلوی است. وقتی به دیدار پیرمرد گنده دماغ می آمد بین گارسون ها و همه ی کارگرهای پانسیون این حرف می پیچید که... " یارو خیلی کنده گندس... در رامسر توی قصر شاه می مونه..." هربار که کتاب " تاریخ جامع ادیان" را به هر دلیل در دست می گیرم چهره ی مردی را در برابر چشمانم می بینم که در بهاران بارانی و دمسرد انزلی تا نیمه های شب چراغ اتاقش روشن بود و موقع نهار و شام عصا به دست از میان چنارها و تاک ها به طرف سالن غذاخوری پانسیون می آمد و یا سوار اتومبیل خود می شد تا در شهر زیبای ساحلی چرخی بزند و از زیبایی های آن لذت ببرد.
Author: Ahmd Noorizadeh

به ياد احمد عاشورپور (4)

به ياد احمد عاشورپور (4)

شخصیت قرمزی داشت عاشورپور. همیشه زیر ضربدر بود! ممنوع بود. آن قدر که همه، ترانه‌هایش را خواندند جز خودش. بچّه بودیم -1332 شاید - که از مسیر همین غازیان، رفت از ایران برای کار موسیقی و البته در امتداد فعالیت‌های سیاسی به بخارست. قریب بیست سال قبل‌تر، تقی ارانی پایه گذاشته بود «توده» را در ایران و در زمانه ی قحطی احزاب، تنها همین «توده» بود که پاسخ می داد به آمال و آرزوهای دور و دراز و آرمان خواهانه‌ی تجددطلبان و روشنفکران. و این گونه شد که او هم ، چون بسیاری دیگر-‌ از هدایت تا جلال آل احمد- به امید تغییر، به عضویت حزب در آمد. بازگشتش به زادگاه - انزلی- مصادف بود با ایام کودتا، و سبب ساز اقامتش در زندان، که مکرر شد.
بعدترها ما صدایش را از رادیو رشت می‌شنیدیم و کیف می‌بردیم. آن زمان رادیو دست ساواک بود و همین سبب شد که قوام و دوام نیابد خواندش در آن جا. و او هم دیگر نخواند، تا اویل دهه‌ی شصت که از ایران رفت... آن ها که ترک وطن می‌کنند می‌دانند که چه می‌گویم. مرضی‌ست که به جان آدم می‌افتد در غربت. به آن می‌گویند«‌شوک فرهنگی»؛ ماحصل جدا افتادن از رگ و ریشه! فکری اگر برای علاجش نکنی تو را می‌اندازد به هرز‌گی...شادخواری و...(سال 58 که رفتم از ایران به عینه تجربه اش کردم. برگشتم.)
عاشورپور هم همان سالها رفت. به گمانم فرانسه. اما رگ و ریشه‌اش نگذاشت که بماند و برگشت. و باز نخواند‌، یعنی که نشد که بخواند آن جور که دلش می‌خواست. تا که برای همیشه رفت.
مرد شریفی بود. روحش شاد...

Author: Ahmad Nourizadeh


* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

نگاهی به آیین‌های ارامنه در کریسمس

آیین‌های ارامنه‌ی ایرانی

علل پیدایی و اسکان ارامنه در ایران:
دوستی ملتهای ساکن در دو واحد جغرافیایی ایران و ارمنستان ریشه در هزاره‌های تاریخ دارد. ملل ایرانی و ارمنی علاوه بر تعلق نژادی به قوم مادر-هند و اروپایی- به طور مشخص از اواخر سده‌ی هفتم پیش از میلاد دارای تاریخ مکتوب دوستی هستند. در سال 612 پیش از میلاد، ملّت ارمنی به سرکردگی «بارویر barouyr» به یاری امپراتوری ماد می‌شتابد تا با هم‌پیمانی بابل، حکومت در خال ضعف آشور را براندازد. به همین علّت هم بارویر از طرف پادشاه ماد به دریافت تاج مفتخر و به مثابه‌ی نخستین پادشاه ارمنی در عرصه‌ی تاریخ پدیدار می‌شود. بعدها وقتی داریوش ِاول، شاه هخامنشی به دنبال سرنگونی دولت ماد و پدیداری شورش‌هایی در کشورهای همپیمان امپراتوری ماد، این شورش‌ها را در سالهای 522- 520 پیش از میلاد سرکوب می‌کند، در متن نوشته‌های پارسی و عیلامی کتیبه‌ی معروف بیستون از ارمنستان به نام سرزمین "ارمینه" و از ساکنان آن با نام "ارمینیان" یاد می‌کند. از همان زمان ارمنی‌ها به صورت جسته‌گریخته، در اینجا و آنجای قلمرو پهناور پادشاهان ایران می‌زیسته‌اند؛ اما ارمنی‌های هم میهن‌ ما از سال 1604 میلادی به بعد در ایران ساکن شده‌اند. به این صورت که شاه عباس‌صفوی که در سال 1590 میلادی، معاهده‌ای با عثمانی منعقد کرده و بر اساس آن ارمنستان و آذربایجان و گرجستان را به عثمانی‌ها واگذار کرده بود، در سال 1603 میلادی با تقویت قوای نظامی خود و بهره جستن از درگیری‌های داخلی امپراتوری عثمانی به سوی ماورای قفقاز روی آورد و بخش‌های وسیعی از آذربایجان و ارمنستان را تسخیر کرد. یک‌سال پس از آن حکومت عثمانی سپاهی عظیم را برای جنگ با قوای شاه‌عباسبه میدان نبرد گسیل داشت. شاه‌ صفوی برای اجتناب از جنگ تصمیم به عقب‌نشینی گرفت. وی برای آن‌که نیروهای عثمانی را دچار گرفتاری و مانع کند، به هنگام عقب‌نشینی روستاها و آبادی‌های سر راه را ویران کرد. بدینگونه در سال 1604 میلادی به دستور شاه‌عباس صفوی بسیاری از روستاها و آبادی‌ها و شهرهای شرقی با خاک یکسان شدند و بیش از سیصد‌ و پنجاه‌هزار نفر از ارمنیان ساکن در آنها به زور به داخل ایران مهاجرت داده شدند. در این زمان شهر معروف «جوقا GOUGHA» که در کنار رود ارس واقع شده بود و همچون بسیاری دیگر از شهرها و آبادی‌ها ویران شد و اهالی آن به حوالی پایتخت شاه‌عباس یعنی شهر اصفهان کوچانده شدند. بعدها شهر جدید ارمنی‌نشین مجاور اصفهان را با نام «جوقای‌نو» (جلفا) به وجود آوردند که امروزه جزئی از شهر بزرگ اصفهان است. بدینگونه برای نخستین بار اسلاف ارمنیان هم‌میهن ما در سال 1604 میلادی در جوقای‌نو "جلفا" در اصفهان ساکن شدند و به مرور زمان در سراسر ایران پراکنده گردیدند. امروزه اما از نظر جغرافیای سکونت، ارامنه‌، در شهرهای اصفهان، فریدن، اراک، تهران، رشت، انزلی، قزوین، آبادان و اهواز بیشتر از دیگر شهرهای ایران پراکنده‌اند و معمولا در هرکجا که به طور انبوه سکونت اختیار کرده‌اند، کلیساها، مدارس و انجمن‌های فرهنگی ویژه‌ی خود را دایر کرده‌اند.


اشتراکات فرهنگی اقوام ایرانی و ارمنی:
ارمنی‌ها و ایرانی‌ها هم تعلق قومی به قوم مادر هند و اروپایی دارند و هم، زبان آنها به یک خانواده‌ی زبانی تعلق دارد و هم این‌که دوستی و برادری تاریخی چند هزارساله (به ویژه حکومت تقریبا پانصدساله‌ی پارت‌ها و اشکانی‌ها در ارمنستان) باعث شده که این ملت ها دارای پیوندهای ریشه‌دار فرهنگی با یکدیگر باشند. بسیاری از سنت‌ها و آداب متداول ایرانی‌ها از سوی ارمنی‌ها به عاریت گرفته شده و یا با همان ترتیب اولیه و یا قدری تغییر و دستکاری مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. به عنوان مثال سنت‌هایی نظیر سنت تقدیس آب که نزد ایرانیان باستان رواج داشته و از سوی ارمنی‌ها هم مورد استفاده قرار گرفته و با نام «وارتاوار vartavar » متداول شده است. یا چهارشنبه‌سوری ایرانیان باستان نزد ارمنی‌ها نیز معمول شده و با نام «دَرِندِز darendez» یا «دیارانداَراج diarandaraj» رواج یافته و این سنت باستانی حتّی پس از پذیرش مسیحیت در ارمنستان از سوی کلیسای ارمنی مورد پذیرش واقع شده و امروزه یکی از سنت‌های کلیسایی هم محسوب می‌شود.
ارمنستان به دلایل تاریخی و سیاسی از سال 301 میلادی به مثابه نخستین کشور جهان، دین مسیح را به عنوان دین رسمی و دولتی خود پذیرفت و با کشورهای مجاور خود از جمله ایران که دارای دین متفاوتی بودند با مسالمت و برادری به زندگی ادامه داد.
اعیاد ارمنی:
ارمنی‌ها دو گونه عید (مسیحی و ملّی) دارند. مهمترین اعیاد کلیسایی مسیحی عبارتند از: عید میلاد مسیح و دیگر اعیاد مربوط به آن و اعیاد مربوط به حضرت مریم و صلیب‌مقدس که در زبان ارمنی به آن «خاچ – khach» اطلاق می‌شود. البته غیر از این‌ها اعیاد گوناگون کلیسایی دیگری نیز وجود دارند. اعیاد مسیح با رویدادهای گوناگون زندگی وی ارتباط دارند که مهمترین آنها عید میلاد و عید غسل تعمید و عید موسوم به «زادیک‌ zadik» و «هامبارتسوم hambartsom» به معنای رستاخیز است. پاره‌ای از اعیاد ارمنی‌ها نیز جنبه‌ی ملی دارند و به مناسبت رویدادهای مهم ملی، طبیعی و تاریخی برپا می‌شوند. امروزه بسیاری از اعیاد ارمنی‌ها با اعیاد و رسوم کلیسایی درهم آمیخته‌اند و به صورت یک کل واحد در آمده‌اند که هم از سوی کلیسا پذیرفته شده‌اند و هم از سوی مردم ارج نهاده می‌شوند.
ارامنه و آئین‌های ویژه‌ی عید میلاد مسیح:
امروزه عید میلاد مسیح که بزرگترین عید ارمنی‌های مسیحی است همه‌ساله با شکوه و جلال فراوان در میان مسیحیان جهان و ارمنی‌های ایرانی برگزار می‌گردد. عید میلاد یا «ظهور الهی» بزرگترین وهمگانی‌ترین جشن مسیحیان جهان است. ارمنی‌ها عید میلاد مسیح را با عید غسل تعمید حضرت مسیح که به آن «جراورهنک – Grorhnek» اطلاق می کنند به طور همزمان جشن می‌گیرند. ازعمده‌ترین دلایل این اختلاط ایام آن است که تاریخ دقیق ولادت حضزت مسیح (ع) به طور کامل روشن نیست و در میان فرقه‌هالی گوناگون مسیحی بر سر تاریخ دقیق تولد مسیح اختلاف نظر وجود دارد. در قر ن دوم میلادی به طور رسمی روز ششم ژانویه روز تولد حضرت مسیح شمرده می‌شد و تا قرن چهارم میلادی نیز این روز به طور رسمی جشن گرفته می‌شد، اما از آن پس کلیسای کاتولیک رم روز تولد مسیح را 25 دسامبر و روز غسل تعمید او در رود اردن را ششم ژانویه اعلام کرد.
در سر میز جشن ویژه‌ی میلاد مسیح معمولا پیش از خوردن شام، بزرگان خانواده نان مقدس را بین اعضای خانواده تقسیم می‌کند تا در جام فرو برند و سپس جام‌ها را با آرزوی تندرستی یکدیگر بنوشند. مراسم این شب ویژه را ارمنی‌ها «تاتاخوم Tatakhoum» یا «ختوم khetom» می‌نامند و بدین‌گونه سال نوی ارمنی آغاز می‌شود.
بعد از برگزاری آیین ویژه‌ی تاتاخوم و صرف شام ویژه، مردم دسته دسته به خانه‌های یکدیگر برای دید و بازدید می‌روند و به یکدیگر مژده یا «آودیس» می‌دهند. چند روز قبل از عید میلاد مسیح ارمنی‌ها روزه نگه می‌دارند و در شب پنجم ژانویه که به ارمنی‌ به آن «ناواگادیک – navagadik» اطلاق می‌کنند، بعد از شرکت در مراسم ویژه یا «باداراگ ‌badarag» که در کلیسا برگزار می‌شود، به خانه می‌آیند و پای سفره‌ی سال نو می‌نشینند و به صرف شام ویژه‌ی سال‌نو می‌پردازند. شام ویژه‌ی شب تاتاخوم معمولا شام پلو و کوکو و ماهی‌شور و ماهی خشکانده یا ماهی دودی (‌دستپیج) است، چرا که ارمنی‌ها در این شب از خوردن غذاهای تهیه شده با گوشت حیواناتی که خون آنها هنگام ذبح ریخته می‌شود، اجتناب می‌ورزند. روز ششم ژانویه معمولا ارمنی‌های جوان و مردها برای دیدار عید یه خانه‌ی برگترها می‌روند و سال نو را به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها تبریک می‌گویند. در روز ششم ژانویه بر سفره‌ی عید در خانه‌ی ارمنی‌ها اغلب شیرینی‌های ویژه مانند شیرینی موسوم به نازوک (نازک) گاتا، شکلات و آجیل به چشم می‌خورد. مرسوم است که معمولاً پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و پدر شوهرها و مادرشوهرها به اولاد و عروسان و دامادهای خود هدیه می‌دهند. در مدارس ارمنی نیز قبل از تعطیلی مدرسه کیسه‌های کوچک حاوی آجیل و خشکبار به دانش‌آموزان هدیه داده می‌شود که گونه‌ای برقراری مساوات بین دانش‌آموزان دارا و ندار تلقی می‌شود.
پژوهشگران ارمنی‌ تزیین درخت کاج در شب عید میلاد مسیح را سنتی دیرینه می‌دانند که با کیش پرستش درخت که در میان ارمنی‌های عهد کهن متداول بوده است، همانندی دارد. برخی نیز آن را سنتی به عاریت گرفته شده از اروپاییان به حساب می‌آورند. همچنین این رسم را به اشاره‌های کتاب مقدس به «درخت حیات» و «درخت دانش» ربط می‌دهند. در کشورهای مسیحی جهان معمولاً در شب کریسمس درخت کاج را تزئین می‌کنند، اما ارمنی‌ها شب پنجم ژانویه این کار را انجام می‌دهند.
از دیگر سنت‌های سال نو‌ی مسیحی رویای «بابانوئل» است که ارمنی‌ها به آن «بابا کاقاند ‌kaghand» و «ابا زمستان» اطلاق می‌کنند. درباره‌ی منشاء بابانوئل نیز بین پژوهشگران مسیحی اتفاق نظر وجود ندارد و هریک نظریه‌‌ی خاص خود را پیش می‌کشند. شایع‌ترین نظریه درباره‌ی بابانوئل همان پندار مربوط به «سانتاکلوز» آلمانی است که داستانش از این قرار است: گویا «سانتاکلوز» جوانی بوده که در قرن چهارم میلادی می‌زیسته و از مشاهده‌ی این که دوشیزگان تهیدست به علت فقر و نداری از تهیه‌ی جهیزیه عاجزند و به همین دلیل تن به ازدواج نمی‌دهند رنج می‌برده است. لذا سانتاکلوز شبی از شب‌ها درون کیسه‌هایی را پر از زر می‌کند و از سوراخ دودکش بخاری به درون خانه‌ی دختران دم‌بخت می‌ریزد تا آنها با استفاده‌ی از طلاهای سانتاکلوز برای خود جهیزیه تهیه کنند و به خانه‌ی بخت بروند. در عین حال پژوهشگران معتقدند افسانه‌ی «بابازمستان» یا «بابانوئل» از اعصار بسیار کهن در خاور زمین رواج داشته است. در میان ارمنی‌های اعصار کهن نیز در جشن «ناواسارد» و عید "بون باری گندان" پخش‌کردن هدیه میان مردم و دادن جایزه وزدن نقاب بر چهره متداول بوده است که می‌تواند اشاره‌هایی نمادین به «بابا زمستان» یا «بابانوئل» امروزی باشد. گذشته از این افسانه‌ی «بارتو bartev» که شباهت بسیار زیادی به بابا‌نوئل دارد در میان ارمنی‌ها شایع بوده است. بارتو شخصیت محبوب کودکان ارمنی بوده که با کلاه بوقی و ریش سفید و چوبدست و کیسه‌های پر از هدایا میان کودکان شادی قسمت می‌کرد.

‌عکس‌ها از: آروین ایلبیگی
Author: Ahmad Nourizadeh
دی‌ماه 88

خاطره انزلی قديم

خاطراتی از سالهای دور

هرگز دلم نخواسته است که بدانم چند میلیارد یا چند میلیون بچّه در این جهان سرشار و غنی با معادن زیر زمینی و روی زمینی شب ها با شکم گرسنه روی زمین شکنجه می شوند. بعضی از همین ها را که شبیه کودکی های خودم هستند در پیاده روهای شهر کنونی ِخودم تهران دیده ام و از سر کنجکاوی جویای چند و چون آمدن شان به این دنیای رها در رنج و شکوه شده ام. جواب همه یا یکسان است که از طرف باند های استخدام و تولید و توزیع گدایان شهر به شان دیکته شده است ویا تقدیر و پیشینه ای همانند دارند: "...پدرم توی تصادف مرد. من، برادرم و مادرم توی راه آهن یه اتاق اجاره کردیم که ماهی هفتاد هزار تومان اجاره می دهیم. یه جوری باید اجاره رو سر ماه بدیم دیگه" می پرسم برادرت چه کار می کند؟ آب دماغ را بالا می کشد و مف آویخته از سوراخ بینی را روی سنگ های پیاده رو پمپاژ می کند. می گوید: "...کارتن و پلاستیک از آشغالدونی ها جمع می کنه و می فروشه ... زمستون از سرما عاجز هستیم تابستون هم از گرما خفه می شیم...". بعد از این مکالمه های دردناک توی پیاده روهای شهر بالای 10 میلیونی که به میدان تاخت و تاز موتور سوارها و "زانتیا "ران های جوان و دلیر از قرص های اکستازی(!) و نمی دانم چه و چه به خانه می‌آیم و می نشینم و به فکر فرو می شوم...

کردمحله در غازیان بندر انزلی با دریا پانصد-ششصد متر فاصله داشت. شب‌های بی‌خوابی و شکم دردهای گرسنگی من با هیاهوها و همهمه‌ها و تپش‌های موج‌های دریای توفنده عجین شده بود. تابستان‌ها که جماعت برای شنا در آب دریا به این شهر می‌آمدند مادر‌بزرگ‌ها را هم می‌آوردند که کلّه سحر پیش از رفتنشان به دریا برای آب تنی‌، در تدارک سوروسات ناهار باشند و بعد از خرید از بازار محله هم بچه‌های یکی دو ساله را در خانه ترو خشک کنند و هم برای ناهارشان غذا بپزند. یادم هست که صبح زود می رفتم بازار محله و جلوی قصابی "باقر" و سبزی فروشی "‌عسگر فلستین‌" نوبت می‌گرفتم تا زنبیل‌های پرو پیمان خرید مادر بزرگ های روس و ارمنی و آشوری و فارس را کول کنم و هن و هن کنان یک جوری به هر جان کندنی که شده برسانم در منزل شان و یکی دو قران کاسبی کنم. تابستان را این گونه سپری می کردم و با شروع پاییز پدرم یک دفتر ده برگ و مداد یک ریالی می خرید و دستم را می گرفت و می برد مدرسه ی سر کوچه که "سنایی" نام داشت و بعد روزگار مشق شب و چوب فلک فرا می رسید تا بدانیم که نور خورشید در هشت دقیقه و چند ثانیه به زمین می رسد و عریانی فقر ما را گرم می کند.
اما وای و هزار وای از زمستان‌. کار ما کول کردن و آوردن زغال از زغال فروشی مشهدی "‌شوکور‌" که حتما اسمش "‌شکرالله‌" بوده به خانه بود و راه انداختن منقل‌. هنوز اوضاع اقتصادی خانواده رخصت مالی برای راه انداختن کرسی را نمی‌داد. باران های سیل آسای ساحلی و برف های گاهگیر کشنده را به عشق لباس عیدی تاب می‌آوردیم. درست انگار همین دیروز بود. حتّی پیش از آن که از روی آتش چهارشنبه‌سوری بپریم و شهد این سنت کهن ایرانی را که ریشه در کیش پرستش آتش و مهر پرستی ما ایرانی ها دارد ، شادمانه سر بکشیم. توی ایوان خانه که یک فضای باز محدود دو – سه متری بود و به تنها اتاق کاهگلی ساخته شده از چپرونی‌های اطراف رودخانه‌ها و مرداب انزلی منتهی می‌شد می‌نشستم و یک ضرب ور می زدم که لباس تازه می خواهم. بیچاره پدرم که کارگر آتش نشانی شرکت شیلات انزلی بود و نمی دانم آتش چند خانه ی فروشده در کام حریق را فرو نشانده بود‌، اما می‌دانم که زندگی‌ام را چنان سخاوتمندانه در کام آتش خموشی‌ناپذیر حیات خاکی اش غرقه کرد که من هنوز هم شعله های غوغا‌گر بر‌شونده بر آسمانش را با چشم دیروزم به روشنی می‌بینم. حتماً او در این کار مقصر نبود. تأمین معیشتی یک خانواده‌ی پر عده از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست.
وقتی چسناله‌های بچه گانه ی من امانش را می‌برید و طفلک عاصی می‌شد سر سفره‌ی فقر سرخوش، با وقار و خوشدلی سخی‌ترین و غنی‌ترین مرد دنیا لبخنده ای بر لب می نشاند که شادی جان کودکانه‌ی مرا مژده می‌داد و در اثیر به جولانم می کشاند، می گفت "‌بسه دیگه گریه نکن. می گم فردا شربت اوغلی یه دست کت وشلوار برات بیاره... مادرت هم می‌ره از عزت شوهر سکینه برات یه پیرهن می‌خره. دیگه گریه نکن..." نه تنها دیگر گریه نمی‌کردم و چسناله‌های بی‌خیالی و کودکی را چون زهر هلاهل در کام پدرم که انسان شریف و زحمتکشی بود و در اوج فقر و نداری هیچگاه به حرمت انسانی‌اش پشت پا نزد نمی‌پاشاندم. بلکه چون او سرخوش در رؤیاهای کودکانه پرواز می‌کردم. شربت اوغلی به نظر من تنها کسی بود که اسم و کارش به هم می‌آمد. پیرمرد را مدام در کوچه پس کوچه‌های غازیان می‌دیدی که چندین دست کت و شلوار روی شانه‌های فقرش نهاده و پرسه می‌زند تا بچّه‌ای مثل من عاشق کت و شلوار چهارخانه یا راه راه افتاده بر شانه های او بشود وبا ور‌ور‌زدن‌های بچّه‌گانه‌اش پدر و مادرش را عاجز کند تا یک دست از آن ها را برایش بخرند. عزت و سکینه هم کارشان این بود که می آمدند تهران و لباس های مستعمل را که امروز به آنها میان عامه مردم واژه‌هایی مثل "‌تاناکورا‌" و "‌استوکی‌" اطلاق می‌شود، بار کیسه‌ها و چمدان‌های زهوار در رفته‌شان می‌کردند و می‌آوردند انزلی و خیلی ارزان می‌فروختند. عزت و سکینه و لباس‌های "‌تاناکورایی‌" وقتی به محله می‌رسیدند همه‌ي زن هایی که مثل من زاده فقر بودند و با شرف می زیستند خبر‌دار می‌شدند و آن روزها در غیاب تلفن و موبایل و فاکس از بالای دیوارها و چپرها خبر را به یکدیگر مخابره می‌کردند و به یکباره جلوی در خانه‌ی عزت و سکینه غلغله بر پا می‌شد...
بعد از کیفوری‌های چند روزه کت و شلوار را بالای سرم به میخی که در دیوار گلی فرو می‌کردم می‌آویختم و مادرم روی یک میز چوبی مربعی سفره پهن می‌کرد و شیرینی‌خوری‌ها را که به آنها "‌واز‌" می‌گفت می چید. بعد‌ها دانستم که واژه‌ی "‌واز‌" در زبان انگلیسی به گلدان اطلاق می‌شود و معلوم شد که مثل بسیاری دیگر از واژه های انگلیسی و روسی به دلیل مراوده و دوستی با اقوام مجاور و توریستها وارد زبان محاوره‌ای آذری ما شده است. مادرم در کودکی با خانواده‌اش به باکو مهاجرت کرده بود و خواهرش هم که خاله‌ی من بود و نزاکت نام داشت و من هرگز ندیدمش در باکو در گذشت. حتماً این واژه ها از همان طریق وارد زبان آذری مادرم شده بود. خلاصه شب قبل از عید در اتاق کاهگلی زیر کت و شلوار آویخته از میخ با رویای اثیری عید و کت و شلوار تازه زیر لحاف مندرس دراز می‌کشیدم و در رؤیاها فرو می‌شدم و گهگاه ناخنکی هم به شیرینی‌های توی "واز"ها که از قنادی "فرد" یعنی از "اصغر بدری" خریده بودیم می زدم و با کام شیرین در اوج رویاها غوطه می‌خوردم. حتّی به این که چند روز دیگر آش همان است و کاسه همان و باز من خواهم ماند و درد نداری و دشواری زندگی، هیچ فکر نمی‌کردم.
روز اول عید وقتی با شادمانی و تبختر بچّه گانه لباس های تازه خریده از شربت اوغلی را می پوشیدم و به کوچه می زدم تا هم بازی و شیطنت کنم و هم به قول معروف با لباس های تازه پز بدهم‌، یک باره می دیدم پسر لندهور جعفر جنی پیدایش می شد و با گفتن تمسخر آمیز "...کت و شلوار تازه ات همینه؟ مثل انچوچک شدی.." حالم را می گرفت و توی ذوق می زد. من کاری نمی توانستم بکنم جز این که در جوابش بگویم "حقش بود نصیبه خله پدرتو زیر چرخ های کامیون نفله می کرد تا تو شب عید لباس عزا تنت می کردی..." این تنها حربه ی من برای انتقام از پسر جعفر جنی بود. نصیبه‌خله یک زن یل بود که با آن قد و قواره‌ی مردانه‌اش که کت وشلوار مردانه هم می‌پوشید توی محله جولان می‌داد و باج می‌گرفت. یک روز وقت باج‌خواهی نصیبه خله توی حیاط گاراژ که کامیون ها و تریلرهای حامل سنگ سرب و عدل‌های پنبه در آن توقف می‌کردند، جعفر جنی با نصیبه‌خله که رفته بود گاراژ تا راننده‌ها را تلکه کند درگیر می‌شود و نصیبه با زور و بازوی پهلوانی اش جعفر جنی را بر زمین می‌افکند و زیر چرخ های کامیون ها و تریلرها بادبروتش را می‌خواباند...
پنج دهه از آن روزگار گذشته است و من اینک در پایانه‌های زندگی در انتظار حادثه‌ی آخرین هستم‌، امّا هرگز آن روزها و آن سالها و آن زندگی را که در جان جهان من خلیده و تنیده از یاد نخواهم برد. چرا که در سال‌های جوانی و اوج با همان محله و کوچه‌ها و آدم‌ها زندگی کرده‌ام و با بوی اقاقی‌ها که در بهار کوچه‌های محله را عطرناک می کردند، زیسته‌ام.
من به اقتضای کارم امکان داشته‌ام که برای سخنرانی به خیلی از کشورهای جهان مانند فرانسه، آلمان، اتریش، کانادا، سوریه، لبنان، روسیه، ارمنستان، و ... سفر کنم و خاطره‌های بسیاری از انسان در جهان داشته باشم و فقر و نداری و ستم اجتماعی را در بسیاری از کشورهای جهان ببینم و شاهد باشم اما چیزی که در جان و خیال من لانه کرده است عید و بهار کودکی‌های من در کوچه‌های کرد محله‌ی غازیان است و چهره‌های آدم هایی که در کودکی با آن ها زیسته ام و در کنارشان لحظه های اثیری را سپری کرده ام.
آی آدم‌های کودکی و گذشته‌ی من و آی همه‌ی آدم‌ها به هر چهره هر کجای جهان هستید، زندگی در کامتان خوش باد...

Author: Ahmad Nourizadeh

درباره احمد نوری زاده



" او در قلب ملت ارمنی به جاودانگی تاریخ خواهد پیوست."
(سرکیس گراگوسیان - شاعر و نویسنده ی ارمنی تبار لبنانی )

"او با آثار خود برای ارمنی ها غرور ملی کسب می کند و ما وظیفه داریم که ارزش های این انسان بزرگ و شاعر و مترجم ارزنده را بستاییم و آرزو کنیم که قلم پرتوان او همیشه پربار و پایدار باشد"
(توروس تورانیان - نویستده و منتقد ارمنی تبار سوری)

"ایشان بزرگترین مترجم ادبیات ارمنی در جهان است که با آثار خود ملت ارمنی را با شگفتی مواجه کرده است. من به جرات می توانم بگویم در تاریخ ادبیات ارمنی هرگز چنین پدیده ای رخ ننموده است..."
(هراچیا ماتئوسیان - نویسنده ی نامدار ارمنستانی)




پروفسور احمد نوری زاده - ادیب، مترجم، پژوهشگر، بنیانگذار ارمنی شناسی فارسی و تنها شاعر غیرارمنی جهان که به همین زبان نیز شعر می گوید- به سال 1330 در خانواده ای پر جمعیت، درغازیان بندرانزلی به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده ی شرکت آتش نشانی ِ انزلی بود و کردمحله - زادگاه او- به گفته خودش، در آن زمان محله ای کثیرالمله و انترناسیونالیستی با قومیت ها، فرهنگ ها و خرده فرهنگ های مختلف از ارمنی ها، روس ها، آشوری ها، گیلک ه ، آذری ها، فارس ها بود که همین امر بعلاوه مصاحبت و مراودت ِ مداوم او به خصوص با ارامنه - از دوران کودکی- هم چنین به دلیل سکونت خانوارهای ارمنی در همسایه گی خانه ی محقر ِ پدری ، سبب ساز آشنایی و قرابت او با زبان شفاهی ارمنی گردید.
با گذر زمان، علی رغم ِ دغدغه ی فراوان تأمین معاش وغم بی حساب نان، ذوق هنری و طبع لطیفش او را به حوزه ی ادبیات - به خصوص مطبوعات ادبی - کشاند. این گونه شد که علاوه بر فعالیت در عرصه ی روزنامه نگاری، سرودن شعر به زبان پارسی را نیز به طور جدی آغاز کرد. آشنایی او به زبان شفاهی ارمنی وعلاقه شدیدش به ترجمه ی متون ادبی خارجی، او را به فراگیری زبان نوشتاری ارمنی ترغیب نمود. از این رو به مدت 4- 5 ماه نزد مرحوم "آرشی بابایان" شاعره ی معروف ارمنی، الفبای این زبان را آموخت. سپس با جدیت و ممارست، از طریق کتب خودآموز، زبان نوشتاری ارمنی را نیز فرا گرفت.از آن پس به طور جدی به ترجمه و معرفی ادبیات معاصر و متون کهن ارمنی در مطبوعات فارسی زبان ایران همت گماشت.
با گسترش دامنه ی فعالیت ها در حوزه ی ادبیات ارمنی، فراگیری مبنایی و ریشه ای زبان کهن ارمنی -گرابار- دغدغه ی اصلی ش شد و به همین دلیل با عزیمت به اصفهان، نزد مرحوم خاژاک درگریگوریان- رییس دانشکده ی ارمنی شناسی دانشگاه اصفهان- مدّتی را به آموختن این زبان گذراند. احمد نوری زاده در سال های 1349-1348 کار ترجمه و معرفی آثار شاعران ارمنی را آغاز نمود که البته در گام اول، از همکاری دوستان ارمنی ش برای انتخاب اثر و ترجمه ی تحت الفظی اشعار بهره می گرفت. اما با فراگیری کامل زبان مورد علاقه اش، از سال 1350 به طور کاملا مستقل، کار ترجمه ی ادبیات ارمنی و چاپ و نشر آثار شاعران و نویسندگان ارمنی زبان را آغاز نمود.
اولین کتابی که از وی به طور مستقل انتشار یافت، مجموعه ی شعری از "گالوست خانتس" شاعر نامدار ارمنی تبار ایرانی بود که با نام " قدرت معجزه گر" از سوی انتشارات گوتنبرگ به بازار عرضه شد. سال بعد مجموعه ی دیگری از این شاعر، با نام " سلام بر تو ای انسان" را آماده ی چاپ کرده که توسط انتشارات دنیا به بازار کتاب عرضه شد. بعدها به مرور آثاری از "هومانس تومانیان" ، شاعر و نویسنده ی نامدار ارمنی ، " یقیشه چارنتس"، "آکسل باگونتس"، "هراچیا کوچار" و دیگران را ترجمه نمود که با نامهای "آی وطن! آی وطن!" ، " سروده های سرخ" ، " 26 کمیسر" و " تسولاک" به خوانندگان پارسی زبان عرضه شدند.
در حال حاضر احمد نوری زاده تنها شاعر غیر ارمنی جهان است که به زبان ارمنی شعر می سراید و برای خوانندگان ارمنی زبان در جمهوری ارمنستان و دیگر کشورهای دارای جوامع ارمنی یک چهره ی شناخته شده و محبوب است به حدی که برنامه ریزان آموزشی جمهوری ارمنستان، بخش هایی از منظومه ی " ماسیس کوه نیست" اثر ماندگار وی را به همراه زندگینامه ی این شاعر ایرانی به عنوان یک درس در کتاب درسی دانش آموزان مقطع دوم راهنمایی مدارس ارمنی زبان گنجانده اند که دانش آموزان ارمنی تبار آن را در کتاب ادبیات خود می آموزند و امتحان خواهند داد. نوری زاده تا کنون با انتشار بیش از ده ها جلد کتاب و صدها مصاحبه ی مطبوعاتی و رادیویی و تلویزیونی کوشش های ارزنده ی بسیاری را در راستای شناساندن تاریخ و فرهنگ ارمنی به جهانیان به عمل آورده است و به همین جهت در ارمنستان به او "فرزند پارسی گوی ملت ارمنی" لقب داده اند.




به یقین مهمترین و ماندگار ترین اثر ادبی نوری زاده تاکنون، کتاب منحصر به فرد "صد سال شعر ارمنی" ست که در سال 1369 توسط انتشارات چشمه به دوست داران آثارش عرضه گردید. چاپ اول این کتاب پس از چندسال نایاب شد و در بازار سیاه کتاب به 10 برابر قیمت روی جلد به فروش رسید. صد سال شعر ارمنی در برگیرنده ی ترجمه ی 500 شعر و منظومه از 72 شاعر نامدار ارمنی جهان است و خواننده با مطالعه ی پیشگفتار 150 صفحه ای کتاب با برخی جنبه های تاریخ و فرهنگ هزاران ساله ی ارمنستان آشنا خواهد شد.
احمد نوری زاده به پاس 40 سال تلاش بی وقفه در زمینه ی شناساندن فرهنگ و ادب ارمنی جوایز و عناوین جهانی بسیاری را نیز کسب نموده است که از جمله مهمترین آنها می توان به:
- جایزه ی جهانی ِ فرهنگی ِ " گارپیس پاپازیان" به جهت یک عمر فعالیت ادبی از کشور اتریش. سال 2000میلادی.
- جایزه ی عالی ترین نشان فرهنگی جمهوری ارمنستان به نام " موسس خورناتسی " از روبرت کوچاریان، رییس جمهوری ارمنستان. سال 2001 میلادی.
- جایزه ی بزرگ انجمن نویسندگان ارمنستان با نام " گانتق ". سال 2005 میلادی.
- و دريافت مدرک پروفسوری از دانشگاه شمالی ایروان، سال 2001 میلادی اشاره نمود.
همان طور که پیشتر گفته شد، نوری زاده علاوه بر ترجمه و چاپ آثار نویسندگان و شاعران ارمنی در روزنامه ها و مجلات ادبی، تا کنون بیش از 30 جلد کتاب منتشر نموده که این خود موید تاثیر گذاری و جریان سازی او در حوزه ی ادبیات ارمنی و حتی فارسی ست.
وی در حال حاضر مشغول نگارش رمان بلند 3 جلدی " گذرگاه رنج " است. رمانی که خودش درباره ی انگیزه ی خلق آن می گوید "آن چه من را به نوشتن این رمان مجبور کرد، تجربه های مستقیمی بود که از کودکی با کار شروع شد و در جوانی با نوشتن و روزنامه نگاری گره خورد و سر از وقایع تاریخی دهه های اخیر درآورد ... اگر زندگی فرصت بدهد و من بتوانم هر سه جلد رمان را که دارای دوره بندی های ویژه ی خود هستند به پایان ببرم، دست کم دخترم و همسرم خواهند توانست شناختی از زندگی گذشته ی من کسب کنند و در عین حال داستان جالبی را بخوانند!".

پی نوشت :
تعدادی از آثار منتشر شده ی احمد نوری زاده:
" 26 کمیسر" یا " کمون باکو" از " هراچیا کوچار"
" سرودهای سرخ " مجموعه ی شعر اثر" یقیشه چارنتس"
" آی وطن! آی وطن!" مجموعه ی شعر و قصه از "هوهانس تومانیان"
" تسولاک" یک داستان بلند از " آکسل باگونتس"
" صد سال شعر ارمنی" نمونه های شعر بیش از هفتاد شاعر ارمنی با پیشگفتار 148 صفحه ای درباره ی تاریخ و فرهنگ ارمنی
کتاب پژوهشی " تاریخ و فرهنگ ارمنستان"
"باغ سیب ، باغ ِ باران و چند داستان دیگر": بیست داستان کوتاه و بلند از 15 نویسنده ی نامدار ارمنی
"سلام بر شما ارمنی ها": مجموعه شعرهای ارمنی نوری زاده
"در شب تنهایی و رویاها ": مجموعه شعر های ارمنی نوری زاده
" رازقی ها بگذار عطر بفشانند": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" در شب تنهایی و زمستان جهان": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" پتر اول " اثر "آلکسی تولستوی".

Author: Amin Haghrah

گروه فرهنگی «کاسپینو» تصمیم دارد در آینده ی نزدیک، بزرگداشت پروفسور احمد نوری زاده را در زادگاهشان بندرانزلی برگزار نماید. از دوستان و علاقه مندانی که مایلند در این راه کمک رسان ما باشند، خواهشمندیم برای گفتگوی بیشتر با ما تماس بگیرند. ایمیل های ما:
Caspino.org@gmail.com
Mojeno.anzali@gmail.com