‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعي. نمایش همه پست‌ها

آیین های نوروزی بندرانزلی





بندرانزلی قدمت تاریخی چندان زیادی ندارد، بدین جهت آثار و بناهای تاریخی آن کمتر از دویست سال عمر دارند. در عهد باستان طبق مدنیت متداول، هر کجا که آب و درخت و رود و دشت بود خانه­ ای ساخته می­شد و به تدریج آبادی و قصبه و قریه و شهر به وجود می­آمد. بنا به روایتی اولین خانه «گالیپوش» در این ناحیه را سربازی راه گم کرده و جا مانده از «ساخلوی» پسا گیلان «پادگان بیه پس» ساخت و سپس به مرور طوایف هفت گانه ای در این بندر سکنی گزیدند و برای خود خانه و گرمابه و مسجد و گورستان ساختند. پدیده نوشدن سال در این منطقه هم مانند سایر مناطق گیلان اهمیت عمیقی در زندگی انسان داشته و سبب به وجود آمدن آیین ها و سنن مختلف شده است. انسان با برپایی آیین ها، آداب و رسوم ویژه به استقبال نوروز می رود و هم گام با طبیعت و به امید بهروزی، برای بازسازی خویش و زندگی اش تلاش می­کند. از این رو هر آنچه را که در خور زندگی نو نیست و بوی کهنگی می­دهد وا می­نهد و برای حیاتی نو و تولدی دیگر آماده می­شود. در انزلی معمولاً یک ماه قبل از سال نو به خرید البسه و خانه تکانی می­پرداختند. شستن حصیر و زیراندازها و «اَلاوه» کردن دیوارهای خانه، پاک کردن شیشه و پنجره و «لابدان گیری» از کنج دیوار و سقف و جارو کشیدن از کارهای اصلی خانه تکانی به شمار می رفت. در حیاط خانه ها هم با کاشتن گلهای بنفشه و پامچال به استقبال بهار می­رفتند. این در شرایطی بود که حیاط اکثر خانه ها مملو از درختان نارنج و پرتقال و لیمو بود و زنان با جمع کردن بهار نارنج در اواسط بهار مربای خوشمزه ای با آن می پختند.

1-درست کردن حلوا دوشاب

یکی از مراسم بسیار قدیمی انزلی است که زنان خانه دور هم جمع می شدند وبه درست کردن آن می­پرداختند।روش پخت به این صورت بودکه آرد برنج سرخ کرده و «دوشاب» را به صورت مخلوط یکنواختی در می آوردند. این کار به صورت دستی و با چنگ زدن معمولاً در تشتهای بزرگ مسی انجام می شد و با «موشته سنگ» روی آن می کوبیدند تا خوب صاف شود. سپس پودری متشکل از گردو و هله مغز روی آن می پاشیدند و مجدداً با موشته سنگ روی آن فشار می­دادند تا درون مخلوط آرد و دوشاب بنشیند. در انتها حلوا را به صورت لوزی برش می دادند که به حلوا خاج معروف بود.

2- نوروزی خوانی

یکی از مراسم قدیمی بندرانزلی نوروزی خوانی است. در گروه نوروزی خوان یک نفر به عنوان سرخوان و نفر دیگر علاوه بر «واگیر کردن»، کول بارکش یا کول بارچی بود و چماقی نیز در دست داشت. زمانی که آنها جلوی ایوان یا درون خانه­ای قرار می­گرفتند، طنز پردازی و متلک گفتن به افرادی که در دادن هدیه و پرداختن پول و یا تخم مرغ خست می کردند تنها از سر خوان بر می­آمد. نمونه­ای از نوروزی خوانی در بندرانزلی بدین صورت بود.

از این جا می رویم در هر ولایت کنیم تعریف آقا بی نهایت

که آقا داد به ما انعام و خلعت شما را سال نو باشد مبارک

در انتهای کار برای صاحب خانه و فرزندانش دعا و برای رفتگان طلب آمرزش می­کردند و به سمت خانه بعدی می رفتند.

3-خرسه بونی

خرسه بون معمولاً از مردم کوهستانهای اردبیل، آذربایجان و تالش بود. وی خرسی را به زنجیر کشیده و مچ بندهای چرمی به دست خود می بست و تکه ای چرم هم روی شانه های خود می گذاشت و حرکاتی را که قبلاً با خرس تمرین کرده بود به معرض دید همگان می­گذاشت. در داخل حیاط خانه خرس بان با حرکت دادن چماق و یا بر زبان آوردن کلماتی آهنگین خرس را به هنر نمایی وا می­داشت و این باعث خنده و شادی و رقص و پایکوبی اهل خانه می­شد که دور تا دور «چَپَر» ایستاده بودند و نظاره می­کردند طبق تعریف یکی از اهالی برای خرس باقلای پخته می­آوردند که بخورد وقتی خرس از ظرف غذا دور می شد. بچه ها به سطل یورش می بردند و هر کدام مشتی از غذای خرس را می قاپیدند و می خوردند به نیت اینکه همچون خرس چاق و قوی بشوند.

4- آیین تکم

تکم چیها معمولاً از آذربایجان به این شهر می­آمدند. تکم عروسک دست ساخته­ای به شکل بز بود و به دسته­ای متصل می­گردید و با پارچه رنگی و منجوق تزئین می­شد که با بالا و پایین بردن دسته­ای که از میان چوبی سوراخ دار می­گذشت آن را به حرکت در می­آوردند، تکم چی­ها ترانه­های شاد می­خواندند و از مردم عیدی می گرفتند.

5- چهارشنبه سوری

مراسم آخرین سه شنبه سال که به چهارشنبه سوری معروف است با سبز کردن گندم یا عدس درون ظرفهای کوچک که نماد رویش مجدد و نو شدن و سلامتی بود و با با سرخ کردن برنج و عدس و نخود و دانه­ای روغنی به نام بزرّک و «جوکول» آغاز می­شد به این مواد سرخ شده گردو، نقل و سنجد هم اضافه می­کردند. مهم ترین اتفاق چهارشنبه سوری آتش زدن «کولوش» و پریدن از روی آن بود که صفای جالبی به خانه های مردم این منطقه می­داد و با گفتن جملاتی همچون زردی من بر تو و سرخی تو بر من و گوله گوله چهارشنبه چندین بار از روی آتش می پریدند. زنان خانه هم علاوه بر این کار ظروف شکسته و ترک خورده و جاروی کهنه را به بیرون از خانه می انداختند و می گفتند نکبت بیشه ! دولت بَیه! و برای دختران جوانشان آینه می­خریدند و اعتقاد داشتند که باعث سفید بختی و خوشبختی می شود و به صورت نمادین دختر را از خانه بیرون می کردند به این نیت که تا سال دیگر خانه شوهر برود. به اعتقاد مردم این سامان شام شب چهارشنبه سوری باید غذایی به رنگ سبز به نشانه طراوت و شادابی باشد به همین دلیل برخی از خانواده ها ترش تره با ماهی سفید و برخی دیگر هم سبزی پلو با ماهی سفید میل می کنند. ماهی سفید جزء جدا نشدنی سفره های مردم در این ایام بوده و هست. ماهی سفید دوازده قرانی آن ایام که بازور بازوی صیادان لاکش بر سر سفره های مردم قرار می گرفت. از قدیمی ترین ماهی فروشیهای انزلی یوسف ماهی فروش واقع در خیابان سپه است، او هم اکنون هم همانجا مشغول به کار است. در غازیان هم پاتوق ماهی فروشان در بازار روز بود.

6- تحویل سال

تحویل سال نو در آن ایام که نه تلویزیونی بود و نه رادیویی، توسط «سیستوب» حمام علی اُف در خیابان سپه اعلام می شد که صدای سوت بلندش مردم انزلی را از تحویل سال آگاه می کرد. در غازیان هم صدای آژیر شیلات نوید بخش تحویل سال بود. البته سیستوب حمام علی اُف و آژیر شیلات در ماه رمضان هم لحظه افطار و سحر را اعلام می کردند. بعد از تحویل سال خانواده هایی که تمکن مالی داشتند به رستوران قانع واقع در خیابان سپه و یا رستوران تهران واقع در میدان مرکزی و رستوران پرنده می رفتند و دور هم شام می خوردند و در غازیان هم معروفترین رستوران علی بالا واقع در میدان گمرک و رستوران شیلات بود. گاهی هم در بلوار قدم می زدند و مُل (موج شکن) آخرین مکان تجمع و صحبت و شادی و تبریک و روبوسی بود. البته ناگفته نماند که مردم در پلاژهای کنار ساحل هم دور هم جمع می شدند و تا پاسی از شب به شادی و پایکوبی می پرداختند. دید و بازدید از اقوام و آشنایان و همسایگان هم تا چند روز مانده به سیزده بدر از رسوم دیر پای این شهر بود و هست.

7- سیزده بدر


در صبح سیزده بدر سبزه های گندم یا عدس را به رودخانه یا دریا می انداختند و کسانی که آرزویی داشتند سبزه­ها را به هم گره می­زدند و سپس درون آب پرت می­کردند به این نیت که تا سال دیگر گره از کارشان باز شود ظهر سیزده بدر مردم معمولاً به همراه خانواده­های خود به ساحل دریا و پلاژها می­رفتند و در کنار هم نهار می­خوردند که شامل انواع خورشتهای محلی، اشبل پلا و یا کباب ماهی اوزون برون بود. همچنین غروب سیزده بدر کاهو سکنجبین میل می­شد که سکنجبین از آب «کونوس» بدست می­آمد خوردنش بسیار لذتبخش بود و حتماً باید در غروب سیزده بدر خورده می­شد. در زمانهایی هم که دریا طوفانی بود مردم معمولاً به دشت صاف و سر سبز و هموار منطقه «کولیور» می­رفتند و در کنار هم ساعاتی را به شادمانی می گذراندند.

با تشکر از آقای حسین بت دوار و خانم فاطمه راست کناری که اطلاعات ارزشمندی را در اختیارم گذاردند.

برخی منابع:

گیل آواز منوچهر جراح زاده

جشن ها و آیین های مردم گیلان محمد بشرا- طاهر طاهری

نمایش ها و بازیهای سنتی گیلان سید هاشم موسوی زیر نظر دکتر محمود طالقانی

گالیپوش: سقف خانه های قدیمی از گیاه آبی لی که برگش باریک و دراز است.

ساخلو: پادگان

اَلاوه کردن: گچ کاری با آهک که معمولاً با کف دست انجام می شد.

لابدان گیری: گرفتن تار عنکبوت

دوشاب: شیره انگور

موشته سنگ: قلوه سنگی که برای سائیدن سبزیجات معطر در ظرفی به نام نمک یار برای درست کردن درار (نمک سبز) استفاده می شد.

واگیر کردن: دنبال کردن یا ادامه دادن حرف یا شعر

چَپَر: دیوار حیاط در قدیم که از لوله های کنار هم چیده مرداب بود.

جوکول: کنجد

کولوش: ساقه خشک برنج

سیستوب: محفظه بخار حمام که صدای سوت مانند داشت.

کونوس: ازگیل

کولیور: منطقه ای در انزلی قبل از بشمن

این مطلب در شماره بیست نشریه دادگر نیز منتشر شده است


سه سال از سفر عاشورپور گذشت (2)

بی مویه وسوگ، برای آنکه چشم بر خورشید دوخت


دیرزمانی «سر ِمُل» مأوای آدم های انزلی بوده است (زنده ها و مرده ها)؛ همانجا که دل ِشهر در باریکه ای سنگی به دریا می زد و امواج آب، عاشقانه بر تنش می کوبید؛ جایی که بچه ها کنار سنگهای سیاهش شنا آموختند و پدرها وعده غذایی از آب گرفتند، بی منّت و حسد؛ قرارگاهی برای عشّاق دیروز که در پستوی خانه شان جای چیزهای دیگری بود. فضایی به غایت محبوب و ساده و بی رقیب که امروز، زنده های شهر را پروای تماشای مرگ سریعش نیست (چطور موج شکن می تواند بدون «موج» زنده باشد؟). ولی شاید برای مرده ها که از غم هایی چنین درگذشته اند و از منظری دیگر به آنچه دوست داشته اند می نگرند، هنوز تکّه سنگهای رنجور «مُل»، جای نشستن باشد. گمانم از همین بود که وقتی دیروز مدیر ِدادگر تماس گرفت و از برنامه ی مجلّه اش برای استاد نوگرای موسیقی گیلان گفت، ساعتی بعد «احمد عاشورپور» را در مسیر «مول» دیدم (ایستاده بودیم کنار پلّه های آخر بلوار انزلی تا دوستم – امین حق ره- از سرنوشت یکی دیگر از ساختمانهای در حال نابودی خیابان «سی متری» در میان اهالی محل پرس و جو کند). احمدآقا پیراهن چهارخانه ی روشنی پوشیده بود با شلواری به رنگ قهوه ای ِصندلی های هتل تهران. مثل همیشه بلندقامت و ستبر و سرکشیده بود. آرام و غرورمند امّا بی تکبّر. باد که آمد، دست به موهایش کشید که جعد نرمی داشت و گویی سالها بی نیاز از مراقبت مانده بود. یک لحظه به دستهای باریک و خسته اش خیره شدم. نقشه ی چروک خورده ای پُر از لکّه هایی که انگار مسیر خاطره هایی سخت و عمیقند. همین که خواستم به چشم هایش بنگرم، نگاهش به سمتم چرخید و ناخودآگاه چشمم به زیر افتاد! که کاش نمی افتاد و آن چشم های نافذ و درخشان را که سه سال پیش گم کردیم، یکبار دیگر می دیدم. در ثانیه ای پشیمان شدم و دیده بازگرداندم، امّا دیگر نبود. در جای خالی اش منظره موج شکن در دور بود؛ بی موج؛ با خط افقی که یک عمر دریا دیده بودیم و حالا انبوهی از سنگهای بی شکل می نمود. صدای استاد به ذهنم دوید وقتی که می خواند «این شهر خاموشان...». سرد شدم، و برای نوشتن «سوگواره ای برای او»، بی اشتیاق.
برای احمد عاشورپور نمی توان گریست. نباید گریست. نه اینکه خیال شکرینش، اشک بر چشم ننشاند (که می نشاند)؛ ازیرا که او مردی ست که یک عمر بر راه و جانش سنگ ریختند تا از «امید» ناامید باشد و نشد. همیشه سرش را بالا گرفت و چشم ها را مستقیم به خورشید دوخت. به قول خودش: وقت نداشت برای مردن. وقعی نمی گذاشت بر تلخی و غم. گرچه در همه ی سالها نصیبش از شور و صداقت و تلاش، بی مهری و خون ِدل بود. هماره قدر ندید و باز داشته شد؛ امّا نیفتاد. برای من ِ پس آمده از دوران برنایی استاد، که هم –دیر- شیفته ی صدای مخملین او شدم و هم یکسره بر مقصدی که در بیرون ِهنر دنبال می کرد بی اعتقادم، تفسیر ِآن امیدمندی و شور ِپیچیده در رنج های بسیار، سخت دشوار است. راز آن دُر کجاست؟ هنوز نمی دانم. انگار در انتظار موجی نشسته ام تا صدف بیاورد، در جزیره ای که موج ندارد.

این یادداشت در شماره 19 نشریه دادگر به چاپ رسیده است.
Author: Arvin Ilbeigi
دی ماه 89

درباره «شهروندی» در انزلی

بی‌خیالی در شهر مهاجران

بندرانزلی به عنوان یک شهر صیادی و بندری همواره مهاجرپذیر بوده و مهاجرین تأثیرات تعیین کننده‌ای در اقتصاد، فرهنگ و مناسبات اجتماعی جامعه شهری آن داشته‌اند. ورود مهاجرین اولیه از باکو، ارمنستان و روسیه و حضور فعال آنان در حوزه های مختلف زندگی شهری، موجب پیشرفت شهر در همه عرصه‌های حیات آن گردید. احداث بانک ایران و روس، احداث کارخانه‌های برنج‌کوبی، صابون‌پزی، کالباس‌‌سازی، فتیله‌بافی، لیموناد‌سازی، چاپخانه، و بنانهادن عمارات و ابنیه‌های متعدّد با سبک معماری اروپایی در شهر، احداث مدرسه (در 1285) توسط ارامنه، احداث دبیرستان در ساختمان بزرگ اشکولا در خیابان بایندر فعلی در اوایل قرن اخیر توسط مهاجرین؛ و ترویج هنر موسیقی، نقاشی و تئاتر در بین جوانان شهر در مجموعه خود باعث ارتقاء سرمایه های مادی و فرهنگی شهر گردید و بنیه مدنی جامعه در سطحی از آگاهی قرار گرفت که هیات حاکمه ناچاراً مدیران توانمندی را در مصدر مدیریت شهری قرار می‌داد. بدین لحاظ با توجه به نزدیکی نسبت به بنیه مدنی جامعه و توانمندی مدیران شهری، بندرانزلی در آن مقطع زمانی نسبت به دیگر شهرهای خطه شمال زیبا و آبادتر گردید و «دروازه اروپا» نام گرفت.
در واقع انزلی در چند دهه قبل چیزی از یک شهر اروپایی کم نداشت. اما موج دوم مهاجرت و جابجایی جمعیّتی به ویژه در سه دهه گذشته حامل این بار مثبت نبوده است. اکثر مهاجرین موج دوم مهاجرت از روستاها، بخش ها و شهرهایی به انزلی کوچیدند که سابقه مدنی و توسعه یافتگی این مناطق به مراتب پایین‌تر از انزلی بوده و لذا نمی‌توانسته‌اند سطح مطالبات و بنیه مدنی شهر را ارتقاء بخشند. تصور کنید کسی که از یک روستا به شهر آمده و از مواهب گاز، آب لوله کشی، مدرسه، پارک، درمانگاه و سینما برخوردار می‌گردد، این شهر برایش کمال مطلوب است. اما برای شهروندی که انزلی را در گذشته آن دیده و یا اکنون با توسعه‌یافتگی شهرهای دیگر مقایسه‌می کند، این شهر دارای کاستی های فراوان است. یکی مطلوبیت را در وضع موجود می‌بیند و یا نسبت به تغییر و تحول آن بی-تفاوت است و اصلاً سرنوشت شهر دغدغه وی نیست. اما دیگری از این نابسامانی و عقب‌ماندگی در رنج است و لذا مطالبه‌محور است. متأسّفانه بر اثر مهاجرت روز افزون و تغییر اساسی در لایه‌بندی جمعیتی، اکثریت با کسانی است که مطالبه‌محور نیستند و به وضع موجود تمکین می‌کنند. در سطح مدیریت نیز به ویژه در این ایام مدیرانی در مسند امور قرار گرفتند که یا تجربه لازم مدیریتی نداشته و یا اینکه تجربه مدیریت در شهرهای بسیار کوچک و کم‌اهمیّت را دارا بوده‌اند. لذا ما هیچوقت مدیرانی نداشته‌ایم که با تجربه مدیریت کلان شهری به انزلی آمده باشند و لاجرم موقعیّت و اهمیّت این شهر را درک کرده و برنامه‌هایی جهت توسعه و پیشرفت این شهر داشته باشند. بنابراین از نگاه واقع‌بینانه، شهر ما هم در سطح بنیه مدنی جامعه و هم در سطح مدیریتی مشکل دارد.
ما شهروندانی داریم که نسبت به سرنوشت شهر خود بی‌توجّه‌اند و اگر مدیر اداره‌ای بخشی از بودجه عمومی این شهر را بدون مطالعه و بدون نظرخواهی از ارباب‌نظر صرف میدانی کند که خالی از هر ذوق فنّی، هنری و جامعه‌شناختی است و مردم خود آن را «میدان اعدام» می‌نامند! و یا شهروندانی که سالهاست از کنار ابنیه‌های مخروبه و متروکه میدان اصلی شهر [بی‌تفاوت] می‌گذرند و یا سالهاست که معابر اصلی و مرکزی آن توسط متجاوزین به حقوق عمومی به نام کاسبان ارابه‌دار اشغال شده است و یا 52 روز از سال یکی از شاهرهای اصلی عبور و مرور شهری به روال نیم‌قرن پیش به بازار مکاره روستایی تبدیل می‌شود و فضولات این بازارچه به رودخانه مشرف به تالاب می‌ریزد و بازار ماهی فروشان آن، منبع آلودگی زیست‌محیطی است، و همه این مصائب را آن اکثریت بی‌خیال می‌بیند و به راحتی از آن می‌گذرد! و یا آنکه می‌بیند و از آن رنج می‌کشد امّا از پایگاه دفاع از حقوق شهروندی خود متعرض نمی‌شود و مسئولانِ این عقب‌ماندگی را به چالش نمی‌کشد، بنابراین باید قبول کرد ما شهروندانی مطالبه‌محور نداریم. لذا وقتی دو سوی ضروری تحول و توسعه یعنی «خواست مردم» و «کارآمدی مدیریتی» فاقد مطلوبیت لازم است، می بایست به خود آییم و جدا از شعارهای خودفریبنده که «ما انزلی‌چی‌ها در همه حوزه‌ها سرآمدیم»، چون طاووس مست زیبایی خویش نگردیم. باید درباره خود مبالغه نکنیم. پای زشت خود را نیز بنگریم و آن را از انظار پوشیده نداریم. ما می‌بایست جامعه خود را بشناسیم، عیوب آن را بجوییم و سپس با نقد سازنده در پی تغییر آن برآییم.
Author: Hasan Layeghkar
آذرماه 88

درباره کوچکپور کپورچالی








او بیش از آنکه در مورد فرهنگ و اصالت صحبت کند بیشتر به آن می اندیشد، نگاه می کند و در نهایت آنرا به شیوه خود حفظ می کند.
او از اوان جوانی بدون تحصیلات آکادمیک و فقط با عشق به جنگل و دریا که هویت زادگاهش بود به عکاسی پرداخت. عشق به جنگل و نفرت از شهر تنها مشخصه اوست که به راحتی در آثارش نمایان است.
دید او به طبیعت و جنگل یک دید عمیق است. در آثارش فقط به درخت و کوه، برگ و سنگ، زمین و دریا نپرداخته بلکه با تمام وجود به درد و رنجی که در متن جنگل نهفته می پردازد.
جنگل نشینانی که لحظه به لحظه از آنها کاسته می شود، درختان کهنی که زمانی سوژه او بودند و حال دیگر نیست شده اند، همه دردیست که در دید او دیده می شود.
نگاه او جای جای گیلان را دیده است. زاویه دید او به گیلان متفاوت است. او لحظه هایی را با دیدش ثبت کرده که حال به سختی می توان آنها را رویت کرد، آداب رسوم جشنهای عروسی در روستاها، نوزادی که برکول مادری در شالیزار به خسته تر شدن مادر کمک می کند و ....
محمد کوچک پور کپور چالی، عکاس مستند اجتماعی متولد کپورچال بندرانزلی بیش از بیست و پنج سال در زمینه ی عکاسی فعالیت دارد. او یکصد و هشتاد هزار عکس در سالهای فعالیت خود به ثبت رسانده است که در پنجاه و هفت نمایشگاه انفرادی ویکصد نمایشگاه جمعی درایران و خارج از کشور به نمایش گذاشته شده است. کوچک پور با آثار زیبایش به خوبی توانسته گیلان را به همگان معرفی کند.





عکس ها از وبسایت mkphotoart.com

Author: Hamed Tavakkoli : caspino.org

NA در انزلی








معجزه در بلوار!

این روزها، هر غروب وقتی پله های سنگی ِ بلوار پیر و صبور انزلی را پایین می آیی- احتمالا به نیت تازه کردن دیدار با جناب دریا و ریختن عقده ها و دق و دلی هایت از روزگار کج مدار توی سینه ی باز و همیشه گشاده اش- حتما دیده ای و باز خواهی دید جماعتی غریب را که در جوار آن آبی بی انتها، زیر آسمان خدا، گرد آمده اند و سخت مشغولند به مکالمه و مباحثه با هم، و آنقدر درگیر جدال کلامی و حسی اند که گمانت می رود اصلاً نمی بینند تو را و صدها عابر مثل تو را که حیران می گذرند از کنارشان. این گونه است که تصورت می شود اینان اصلاً نیستند در این دنیا و یا اینکه در عالم دیگری ورای عالم تو سیر می کنند! و زمانی گیجی وحیرتت بیشتر می شود که می بینی انگار همه ی آنها را پیشتر از این ها می شناسی در هیاتی دیگر! نگاهشان برایت آشناست. تداعی گر چیزهایی هستند که نمی دانی یا که نمی خواهی به یادشان بیاوری... و تو را ارجاع می دهند گاهی به خاطراتی از روزهایی که آرزویت بود ای کاش هیچ وقت شکل نمی گرفت یا که اگر می گرفت زود فراموشت می شد. خاطراتی تلخ، آکنده از تصاویری به درد آغشته!
تصاویری از قامت های خمیده، تن های زخمی و تکیده، چشم های بی روح، ارواح مسخ شده. دل های مرده. رگ های خشکیده. بدن های بی رگ. تنه های های بی ریشه...دود آلوده...تیره...سوخته...
تصاویری که حادثه ی دیدنشان مدت هاست همه روزه مکرر می شود و دیگر شده جزو لاینفک و جدایی ناپذیر تزئینات و مبلمان شهری! نقش بسته اند یا که زده اندشان! حتی روی دیوارها و کف خیابان ها. حک شده اند انگار بر تن نحیف شهر، مثل یک خال بد طرح و بد قواره، که به گمان خیلی ها دیگر هیچ رقم پاک شدنشان میسر نیست. که یعنی شهر ناگزیر است که به تن بپذیرد و به دوش بکشد و حملشان کند حالا حالاها تا به ناکجا...
... امّا این بار- در بلوار- خرق عادت شده است انگار. خوب که چشم بچرخانی می بینی که اینها آنهایی نیستند که می شناختی پیشتر! استحاله شده اند. عوض شده اند. تیره نیستند. سپید شده اند... تا آنجا که اگر نبود آن درد عمیق و غم غریب ِ رسوب کرده در کف ِ نگاه شان، نمی شد که بشناسی و بِکِشی هیچ کدام شان را بیرون از زیر آوار بی رحم خاطرات. و مگرنه این که زنده شدن ِ مرده معجزه است. پس این ها همین که زنده اند و سخت ایستاده اند یعنی معجزه. معجزه ی حالا. معجزه ی هر روز. معجزه ی زنده... معجزه ی NA...

NAچیست؟
در سال 1935 میلادی - در ایالات متحده - انجمنی به نام (alcoholics anonymous) - الکلی های گمنام - که به ""AA معروف است شکل گرفت. بنیان گذار این انجمن که خود در اثر یک تجربه ی عمیق روحانی از وسوسه ی اعتیاد به الکل رها شده بود، به تجربه دریافت که رسانیدن پیام بهبودی به الکلی های دیگر، تضمینی جهت بهبودی پایدار شخصی اوست. او متوجه شده بود که فقط با در میان گذاشتن تجربه ی بهبودی خود، قادر به حفظ آن می شود. با گذشت زمان ابعاد این کشف بزرگ روز به روز فرا تر رفت تا جایی که اکنون حدود 250 برنامه ی خودیاری در زمینه های مختلف اعتیاد و ناهنجاری های روانی ، از همین روش که به نام برنامه ی " دوازده قدمی " معروف شده بهره برداری می کنند. الکلی های گمنام اکنون بیش از دو میلیون عضو بهبود یافته در جهان دارد.
در جولای 1953 میلادی تعدادی از معتادانی که در AA در حال بهبودی بودند، انجمنی به نام Narcotics Anonymous - معتادان گمنام - که به" "NA معروف است تاسیس کردند که اولین جلسه ی آن در همان ماه در جنوب کالیفرنیا برگزار گردید. رشد انجمن در ابتدا نامتعادل بود، اما به سرعت به نقاط مختلف امریکا گسترش یافت. از ابتدا مشهود بود که برای تقویت انجمن، نیاز به یک کتاب در خصوص روش های بهبودی است. سرانجام در سال 1962 کتابچه ی سفید " معتادان گمنام" منتشر شد. در آن دوران انجمن ساختار بسیار مختصری داشت و دهه 1960 برای NA دوره ی مشکلی بود. در این دهه تعداد اعضا برای مدتی به سرعت بالا رفت و سپس سیر نزولی خود را آغاز کرد. این مطلب به خوبی نیاز به داشتن یک خط مشی مشخص تر را نشان می داد. سرانجام در سال 1972 انجمن با تشکیل دفتر خدمات جهانی NA در لوس آنجلس ، بلوغ خود را نشان داد. گشایش این دفتر، هدف مندی و اتحادی را که بدان نیاز بود برای انجمن به ارمغان آورد. وجود دفتر خدمات جهانی، باعث تثبیت و رشد انجمن شد. امروزه بیش از یک میلیون معتاد در حال بهبودی ، در جلساتی که در سراسر امریکا و بسیاری از کشورهای دیگر تشکیل می شود، شرکت می کنند و دفتر خدمات جهانی، در حقیقت خدمتگزار یک انجمن جهانی شده است.

انجمن معتادان گمنام در ایران
در سال 1369 دو برادر که در خارج از کشور با کمک انجمن، به بهبودی رسیدند، به ایران بازگشتند و اولین جلسه ی معتادان گمنام را در مرکز بازپروری قرچک برگزار کردند. این جلسات به مدت یک سال ادامه یافت اما به علت دیدگاه های خاص آن زمان نسبت به بیماری اعتیاد، این دو برادر از ادامه ی این راه باز ماندند و فعالیت انجمن معتادان گمنام ایران که تازه تاسیس و نوپا بود برای مدتی متوقف شد. اما این پایان راه نبود زیرا در سال 1372 دو نفر که در ایالات متحده و کانادا از طریق انجمن، سلامتی خود را باز یافته بودند، در تهران به طور اتفاقی در یک مهمانی با یکدیگر آشنا شدند و تصمیم گرفتند که به یاری هم و با همکاری سازمان بهزیستی پیام بهبودی را به معتادانی که در مرکز بازپروری قرچک به سر می بردند برسانند. در این بین یکی از اعضای نسبتا با سابقه و فعال انجمن در خارج از کشور نیز به ایشان پیوست و پس از آن شکل گیری انجمن معتادان گمنام در ایران شتاب بیشتری به خود گرفت و بالاخره آنان موفق شدند نظر مسئولین بهزیستی را برای برگزاری جلسات هفتگی در مرکز بازپروری قرچک در تاریخ 31/1/73 جلب نمایند. این گروه 3 نفره در مرداد 1373 توانستند محلی مستقل در تهران برای برگزاری جلسات خود اجاره نمایند. در این میان یکی از دو برادری که پیشتر از آن ها یاد شد نیز به این گروه نوپا پیوست واین گونه سبب ساز تقویت هسته ی مرکزی انجمن شد.هم اکنون در پی تلاش های صورت گرفته ، پس از گذشت سالها همه روزه جلسات متعددی در تهران، مراکز استانها، شهرستانها، روستاها و اقصی نقاط کشور برگزارمی شود و تعداد قابل توجهی از معتادان می توانند با کمک انجمن بهبودی و سلامتی خود را بازیابند.
مجوز فعالیت رسمی
انجمن NA ایران بر اساس مجوز نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران، پلیس اطلاعات و امنیت ناجا در تاریخ 17/2/138 تحت شماره ی 21065 اداره ی ثبت شرکت ها به ثبت رسیده واخبار آن در روزنامه ی رسمی شماره ی 18120 مورخ 26/2/1386 درج گردید..

تاریخچه ی انجمن معتادان گمنام در انزلی
پیام NA ، در خرداد ماه سال 1383 توسط یکی از اعضای با سابقه ی انجمن شیراز به انزلی رسانیده شد و به واسطه ی توزیع کتب و نشریات، اهداف انجمن تشریح و عضو گیری آغاز گردید. اولین جلسات NA به صورت غیر رسمی در حاشیه ی ساحل و روی تخته سنگهای کناره ی دریا تشکیل و با گذشت زمان و جلب اعتماد عامه ی مردم همچنین مراجع قانونی، در ساختمان بهزیستی واقع در میان پشته با جدیت بیشتر پیگیری گردید. هم اکنون علی رغم گذشت حدود 5 سال از شکل گیری انجمن معتادان گمنام در انزلی و تاثیر به سزای آن در بازسازی شخصیتی و بهبودی معنوی و جسمانی جمع کثیری از معتادین و با توجه به گرایش روزافزون دارندگان سوء مصرف مواد جهت ورود به انجمن، NA هنوز فاقد یک مکان مشخص و آبرومند جهت برگزاری جلسات روزانه ی خود است. جلسات بسته و تخصصیNA در فضاهای تنگ و فاقد امکانات اولیه از قبیل کلاس های بلااستفاده ی مدارس غیر انتفاعی ، سالن های متروکه ی ارگانها و بالاخص فضاهای آزاد و نمازخانه ی کوچک پارک ساحلی - بلوار قدس- انزلی و به همت خود اعضا و گاها با حمایت های جسته و گریخته ی معدودی از نهادها برگزار می گردد. در یک ساله ی اخیربا همکاری سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی، جلسات این انجمن به صورت هفتگی در مکان زندان انزلی برگزار و تعداد قابل توجهی از زندانیان جرایم مواد مخدر نیز پیام بهبودی را دریافت نموده اند. موثر ترین و شورانگیزترین وجه انتقال پیام بهبودی انجمن، جلسات عمومی و بازی است که همه ماهه یک بار- در اولین چهارشنبه ی ماه - در مکان سالن سایه بان برگزار می گردد. و در این همایش است که افراد ضمن اعلام مدت پاکی و دعوت از اعضاء تازه وارد، تجربه ی دوران تخریب و بهبودی خود را صادقانه در اختیار حاضرین می گذارند.

اعضای انجمن معتادان گمنام چه کسانی هستند؟
" فقط برای امروز. دیگر هرگز مجبور نیستی چیزی مصرف کنی! "
این شعار هر روزه ی معتادان گمنام است. معتادان گمنام، تشکیلاتی غیر انتفاعی، بین المللی و انجمنی برخاسته از بطن اجتماع است که با هدف بهبودی معتادین، در 127 کشور فعالیت دارد. اعضای انجمن معتادان گمنامNA ، چگونگی زندگی کردن بدون مواد مخدر و دوری از عوارض مخرب آن را از یکدیگر یاد می گیرند.
هرکسی که بخواهد مصرف مواد مخدر را قطع کند، می تواند عضوی از انجمن معتادان گمنام باشد. عضویت، محدود به مصرف ماده ی خاصی نمی باشد. کسانی که احساس می کنند با مواد مخدر، چه انواع قانونی آن و چه غیر قانونی که شامل الکل هم می شود، مساله دارند می توانند به NA ورود کنند. تمرکز بهبودی در NA بر روی اعتیاد است نه یک ماده ی خاص. در معتادان گمنام هیچ شرط و شروطی وجود ندارد. گروه به هیچ سازمانی وابسته نیست. حق عضویتی ندارد و با هیچ سازمان سیاسی، مذهبی و یا انتظامی ارتباطی ندارد. هرگز تحت نظر نبوده و نیست. هرکس مایل باشد بدون در نظر گرفتن سن، مذهب، نژاد و جنسیت می تواند به ایشان بپیوندد.
گمنامی یکی از اصول اساسی انجمن است که سبب می شود تا اعضا بدون ترس از ممانعت های اجتماعی و قانونی، در جلسات شرکت کنند. این برای معتادی که قصد دارد برای اولین بار در جلسات شرکت کند، مساله ی مهمی است. همچنین گمنامی، فضای یکسان و عادلانه ای را در جلسات به وجود آورده و این اطمینان را ایجاد می کند که هیچ فرد یا شرایطی، مهمتر از پیام بهبودی که در قالب مشارکت مطرح می شود، نیست.
بهبودی در NA یک معجزه ست . اما نه آن معجزه ای که آنا و به یکباره رخ دهد. فرایندی ست مداوم و مشخص. اعضاء، خود، برای پیوستن به انجمن معتادان گمنام و طی کردن بهبودی با سرعت دلخواهشان تصمیم می گیرند. در NA صداقت، روشن بینی ، ایمان، تمایل و فروتنی اصولی ست که با آنها همیشه وقت برای معجزه هست...

Author: Amin Haghrah

به ياد احمد عاشورپور (6)

روشنايی‌ها
به ياد احمد عاشورپور (6)

مدت زیادی نبود که روسها از ایران رفته بودند – یادم می‌آید موقعی که سربازان روسی سوار قطار شده بودند و از ایستگاه راه‌آهن شاهی (قائم شهرفعلی) به طرف بندر شاه (بندر ترکمن فعلی) می‌رفتند تا سوار کشتی شوند، آن افسر فرمانده‌ی روس را که چند باری با فرمانهای خودش باعث فرار بچه‌ها از اطراف پادگان شده بود با رزین‌چوب (نوعی سنگ‌انداز که با تیوپ اتومبیل می‌سازند) چنان نشانه گرفتیم و زدیم که برق از چشمهایش بیرون زد و وقتی به پشت کف پلّه‌ای که از قطار بالا و پايین می‌روند افتاد، ما بچّه‌ها ترانه‌ای که چند روز قبل عاشورپور خوانده بود و پدرم صدایش را از رادیو برای اهل محل پخش کرده بود دسته جمعی خواندیم و کف زدیم و رقصیدیم(ریتم آهنگ یادم هست اما شعرش!!) به هر حال از آن روزها صدای گرم و دلنشین عاشورپور در حافظه ی نه تنها خانواده‌ی من ِ گيلانی ِ مهاجر در مازندران(شاهی آن روز) بلکه صدها کودک و بزرگ و کوچک و زن و دختر گیلانی مهاجر در مازندران جا باز کرد.
یادم می‌آید مادرم بارها پدرم را با توپ و تشر خواست از پای رادیو (cra) هفت موج که پدرم صد و پنجاه تومان از بابل خریده بود و اهل محل را با نوایش پالایش می‌کرد و با آواز عاشورپور، روزهای گذشته‌ی زندگی را یادشان می‌آورد، بلند کند و سر کارش بفرستد، که بیابا، برو سر کارت - صنار سه شاهی کاسبی کن- ولی پدرم دست زیر چانه می‌گذاشت می‌رفت در بهشت صدای عاشورپور و بیرون نمی‌آمد تا سیر و اشک‌آلود می‌شد. شنیدن صدای عاشورپور‌، شنیدن کلمات شیرین و خاطره برانگیزی که او با طنین ملکوتی و پر اوج صدایش می‌خواند، غربت زده ها را می‌گریاند و بچّه‌های پنج تا ده ساله‌ی آن روزها را بهت زده می‌کرد. زیرا همه‌ی احساس پدرها و مادرهایمان و زبان گیلکی را به ما سپرده بود تا سرمایه‌ی عزّت و امانت امروزمان کنیم. و اما چرا؟ چون پدرم زنگی دوباره‌ی خودش را مدیون نام عاشورپور بود. زیرا وقتی پدرم را به اتهام همکاری با مخالفین استقرار نظم توده‌ای (همان کمونیستی) در ایران، میلیشیای حزب توده دستگیر کرده و به زندانی برد که ترکمن‌های شمشیر به کمر بسته‌ی آمده از بندر شاه آن روز(بندر ترکمن فعلی) به شهر کارگری شاهی(قائم شهر فعلی) و حکم اعدام پدرم را صادر کردند و قراربود صبح زودِ فردا او را جلوی کلوپ حزب مقابل درب کارخانه ی نساجی برای عبرت چند هزار کارگر مخالف آنها را اعدام کنند (‌آخر اتهام پدرم این بود که چند نفر را روی زمین خوابانده بود و رویشان ملحفه انداخته بود و خون گاو و گوسفند رویشان ریخته بود و عکس گرفته بود- پدرم عکاس بود - و برای سید ضیاءالدین طباطبایی در تهران فرستاده بود که توده‌ای ها این جور آدم می‌کشند) به هر حال هنوز صبح نشده، یک آدمی به نام «برومند» با مقداری پسوند یا پیشوند – پهلوی‌چی – فامیل یا شاید عاشق صدای عاشورپور، همه کاره حزب به اصطلاح زحمت‌کشان مازندران – توده‌ای‌ها- که پدرم می گفت؛ رفیق جان جانی احسان طبری و ایرج اسکندری بود، پدرم را از زندان بیرون آورد و فرارش داد و پدرم نه ماه در کوههای سواد کوه و فیروز کوه سرگردان بود تا ورق برگشت، روسها بیرون شدند، حزب سرکوب شد و پدرم به خانه برگشت تا صورتهای من و سه برادر و یک خواهرم را که از سیلی بچه میلیشیاها کبود شده بود و تن مادرم که با نیزه‌ی میلیشیاهای حزب خون آلود بود درمان کند. و پدرم با خریدن همان رادیو (cra) هفت موج برقی بزرگ به اندازه‌ی یک کمد لباس و آواز عاشورپور نه تنها ما بچّه‌ها را بلکه همه‌ی بچه گیلکان مهاجر را مهمان بهشت آوازهای عاشورپور کرد و روح ما را از آلوده بودن به کینه ها پاک و منزه نمود. یادم می‌آید وقتی پدرم سومین فرزندش را- مرا- داماد کرد و جشن مفصلی گرفته بودیم، وقتی با اتومبیل دوری در شهر زدیم و با بوقهای ریتمیک ِ اتومبیل، اهل شهر را از روز خوشی که داشتیم با خبر کردیم، وقتی به خانه رسیدیم، پدر کلید ضبط صوت را فشار داد و عاشورپور به ما ، به نسل دومی که می‌رفت خاطره‌ی او را زنده نگهدارد، خوش آمد گفت و خوش خواند و خوش لحظه‌ها را جاودانه در حافظه‌ی ما ثبت کرد. من هم وقتی پسرم را داماد کردم، کلید ضبط صوت را فشردم تا فشردگی قلب خود از تنهایی غربت را نثار بهشت پر لطافت صدای عاشورپور کنم تا نسل سوم هم با یاد و خاطره ی پر جذبه‌ی صدای او روز را و شب را و همه‌ی لحظات خوش زندگی را به یاد داشته باشند. وای که آن شاعر بلند آوازه چه زیبا گفت؛ آنچه می ماند صداست... صدایت ای عاشورپور سماء صبح ما را سامان داد و ماندنی کرد. آیا هستی ما انسانها از هستی همین روشنایی‌های زندگی نیست؟ چرا. هست و هستیم.
Author: Gholamhoseyn Monirzad

به ياد احمد عاشورپور (3)

خاطره سوزی!
به ياد احمد عاشورپور (3)
برای احمد عاشورپور، که همه‌ی عمر ممنوع بود

«‌هنگامی که جنگ ِ بی‌حاصل‌، تندیس‌ها را واژگون می‌سازد و ریشه‌های بناهای ساخته شده را می‌خشکاند ، نه شمشیر مارس -‌آرس‌- و نه آتشبار هیچ جنگی نباید خاطرات ثبت شده‌ی زندگیتان را بسوزاند‌.» ویلیام شکسپیر - سونات LV


و این گونه است برادر! که این گونه باید باشد...
خاطره شاید فراموشانیده شود‌! شاید فراموشش کنند زوری‌، امّا هرگز سوخت نمی‌شود که برود هوا. که خاطرات ما‌، همه‌ی آنهایی نیست که آمده است روی کاغذ‌، یا که از گلوی دریده‌ی بلندگوها پرت می شود توی فضا... بیشترش -‌آن خوب خوب هایش‌- همین که پا می شوند و قوام می گیرند‌، راست می‌روند و خانه می‌کنند جایی که دست و عقل ِ جن هم نمی‌رسد بهشان‌، آدم ابوالبشر که سهل است!
آری برادر!
خاطرات جمعی توی دل آدم لانه می‌کنند نه زیر گل‌. که اگر حتّی عقل جمعی هم زایل شد و آلزایمر مقطعی آمد به سراغش، گم نشوند در هزارتوی پیچ در پیچ و بی‌سرانجام روزمرگی‌ها. که خفه نشود آواز ناب ِخاطرات هزارساله‌، زیر آوار ِ کشنده‌ی همهمه و هلهله‌ی حنجره‌های بی نشان و بی‌تعصب و بی‌گذشته...
خاطره که نیازی به اثبات ندارد. نسل به نسل‌، سینه به سینه، نفس به نفس آمده است پیش، و همین طور سبک‌، می‌رود جلو، خیلی بیشتر از ما...
اصلاً صنعت ِ ضبط و ثبت چه به کار ِخاطره می‌آید ، وقتی عمر بعضی‌هاشان سرخود به درازای تاریخ است‌، بی‌دغدغه‌ی سنگ و صفحه و ریل ِ کارتریج و نوار ماکسل و اسمت‌. بی‌خیال ِ کاغذ و سی‌دی و ال‌ام‌بی و اینترنت پرفیلتر ِکم‌سرعت!
خاطره یله است، یله برادر! گفتن و شنیدنش مجوز نمی‌خواهد.
خاطره‌سوزی‌، مراسم مضحکی‌ست که راه انداخته‌اند دسته‌ی دلقک‌ها و احمق‌ها، از آن زمان که فهم‌شان شده است، نه عقلشان که زورشان هم نمی‌رسد به داغ‌زدن وسوزانیدن دلها.
گیریم که بسوزانند. گیریم که در جمجمه‌ها بکارند بذر بی‌ثمر فراموشی را. چه فرقی می‌کند برادر؟ من و تو باز ترانه‌هایمان را در دلمان می‌خوانیم‌، مثل همه‌ی این سالها...

Author: Amin Haghrah
* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

نگاهی به آیین‌های ارامنه در کریسمس

آیین‌های ارامنه‌ی ایرانی

علل پیدایی و اسکان ارامنه در ایران:
دوستی ملتهای ساکن در دو واحد جغرافیایی ایران و ارمنستان ریشه در هزاره‌های تاریخ دارد. ملل ایرانی و ارمنی علاوه بر تعلق نژادی به قوم مادر-هند و اروپایی- به طور مشخص از اواخر سده‌ی هفتم پیش از میلاد دارای تاریخ مکتوب دوستی هستند. در سال 612 پیش از میلاد، ملّت ارمنی به سرکردگی «بارویر barouyr» به یاری امپراتوری ماد می‌شتابد تا با هم‌پیمانی بابل، حکومت در خال ضعف آشور را براندازد. به همین علّت هم بارویر از طرف پادشاه ماد به دریافت تاج مفتخر و به مثابه‌ی نخستین پادشاه ارمنی در عرصه‌ی تاریخ پدیدار می‌شود. بعدها وقتی داریوش ِاول، شاه هخامنشی به دنبال سرنگونی دولت ماد و پدیداری شورش‌هایی در کشورهای همپیمان امپراتوری ماد، این شورش‌ها را در سالهای 522- 520 پیش از میلاد سرکوب می‌کند، در متن نوشته‌های پارسی و عیلامی کتیبه‌ی معروف بیستون از ارمنستان به نام سرزمین "ارمینه" و از ساکنان آن با نام "ارمینیان" یاد می‌کند. از همان زمان ارمنی‌ها به صورت جسته‌گریخته، در اینجا و آنجای قلمرو پهناور پادشاهان ایران می‌زیسته‌اند؛ اما ارمنی‌های هم میهن‌ ما از سال 1604 میلادی به بعد در ایران ساکن شده‌اند. به این صورت که شاه عباس‌صفوی که در سال 1590 میلادی، معاهده‌ای با عثمانی منعقد کرده و بر اساس آن ارمنستان و آذربایجان و گرجستان را به عثمانی‌ها واگذار کرده بود، در سال 1603 میلادی با تقویت قوای نظامی خود و بهره جستن از درگیری‌های داخلی امپراتوری عثمانی به سوی ماورای قفقاز روی آورد و بخش‌های وسیعی از آذربایجان و ارمنستان را تسخیر کرد. یک‌سال پس از آن حکومت عثمانی سپاهی عظیم را برای جنگ با قوای شاه‌عباسبه میدان نبرد گسیل داشت. شاه‌ صفوی برای اجتناب از جنگ تصمیم به عقب‌نشینی گرفت. وی برای آن‌که نیروهای عثمانی را دچار گرفتاری و مانع کند، به هنگام عقب‌نشینی روستاها و آبادی‌های سر راه را ویران کرد. بدینگونه در سال 1604 میلادی به دستور شاه‌عباس صفوی بسیاری از روستاها و آبادی‌ها و شهرهای شرقی با خاک یکسان شدند و بیش از سیصد‌ و پنجاه‌هزار نفر از ارمنیان ساکن در آنها به زور به داخل ایران مهاجرت داده شدند. در این زمان شهر معروف «جوقا GOUGHA» که در کنار رود ارس واقع شده بود و همچون بسیاری دیگر از شهرها و آبادی‌ها ویران شد و اهالی آن به حوالی پایتخت شاه‌عباس یعنی شهر اصفهان کوچانده شدند. بعدها شهر جدید ارمنی‌نشین مجاور اصفهان را با نام «جوقای‌نو» (جلفا) به وجود آوردند که امروزه جزئی از شهر بزرگ اصفهان است. بدینگونه برای نخستین بار اسلاف ارمنیان هم‌میهن ما در سال 1604 میلادی در جوقای‌نو "جلفا" در اصفهان ساکن شدند و به مرور زمان در سراسر ایران پراکنده گردیدند. امروزه اما از نظر جغرافیای سکونت، ارامنه‌، در شهرهای اصفهان، فریدن، اراک، تهران، رشت، انزلی، قزوین، آبادان و اهواز بیشتر از دیگر شهرهای ایران پراکنده‌اند و معمولا در هرکجا که به طور انبوه سکونت اختیار کرده‌اند، کلیساها، مدارس و انجمن‌های فرهنگی ویژه‌ی خود را دایر کرده‌اند.


اشتراکات فرهنگی اقوام ایرانی و ارمنی:
ارمنی‌ها و ایرانی‌ها هم تعلق قومی به قوم مادر هند و اروپایی دارند و هم، زبان آنها به یک خانواده‌ی زبانی تعلق دارد و هم این‌که دوستی و برادری تاریخی چند هزارساله (به ویژه حکومت تقریبا پانصدساله‌ی پارت‌ها و اشکانی‌ها در ارمنستان) باعث شده که این ملت ها دارای پیوندهای ریشه‌دار فرهنگی با یکدیگر باشند. بسیاری از سنت‌ها و آداب متداول ایرانی‌ها از سوی ارمنی‌ها به عاریت گرفته شده و یا با همان ترتیب اولیه و یا قدری تغییر و دستکاری مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. به عنوان مثال سنت‌هایی نظیر سنت تقدیس آب که نزد ایرانیان باستان رواج داشته و از سوی ارمنی‌ها هم مورد استفاده قرار گرفته و با نام «وارتاوار vartavar » متداول شده است. یا چهارشنبه‌سوری ایرانیان باستان نزد ارمنی‌ها نیز معمول شده و با نام «دَرِندِز darendez» یا «دیارانداَراج diarandaraj» رواج یافته و این سنت باستانی حتّی پس از پذیرش مسیحیت در ارمنستان از سوی کلیسای ارمنی مورد پذیرش واقع شده و امروزه یکی از سنت‌های کلیسایی هم محسوب می‌شود.
ارمنستان به دلایل تاریخی و سیاسی از سال 301 میلادی به مثابه نخستین کشور جهان، دین مسیح را به عنوان دین رسمی و دولتی خود پذیرفت و با کشورهای مجاور خود از جمله ایران که دارای دین متفاوتی بودند با مسالمت و برادری به زندگی ادامه داد.
اعیاد ارمنی:
ارمنی‌ها دو گونه عید (مسیحی و ملّی) دارند. مهمترین اعیاد کلیسایی مسیحی عبارتند از: عید میلاد مسیح و دیگر اعیاد مربوط به آن و اعیاد مربوط به حضرت مریم و صلیب‌مقدس که در زبان ارمنی به آن «خاچ – khach» اطلاق می‌شود. البته غیر از این‌ها اعیاد گوناگون کلیسایی دیگری نیز وجود دارند. اعیاد مسیح با رویدادهای گوناگون زندگی وی ارتباط دارند که مهمترین آنها عید میلاد و عید غسل تعمید و عید موسوم به «زادیک‌ zadik» و «هامبارتسوم hambartsom» به معنای رستاخیز است. پاره‌ای از اعیاد ارمنی‌ها نیز جنبه‌ی ملی دارند و به مناسبت رویدادهای مهم ملی، طبیعی و تاریخی برپا می‌شوند. امروزه بسیاری از اعیاد ارمنی‌ها با اعیاد و رسوم کلیسایی درهم آمیخته‌اند و به صورت یک کل واحد در آمده‌اند که هم از سوی کلیسا پذیرفته شده‌اند و هم از سوی مردم ارج نهاده می‌شوند.
ارامنه و آئین‌های ویژه‌ی عید میلاد مسیح:
امروزه عید میلاد مسیح که بزرگترین عید ارمنی‌های مسیحی است همه‌ساله با شکوه و جلال فراوان در میان مسیحیان جهان و ارمنی‌های ایرانی برگزار می‌گردد. عید میلاد یا «ظهور الهی» بزرگترین وهمگانی‌ترین جشن مسیحیان جهان است. ارمنی‌ها عید میلاد مسیح را با عید غسل تعمید حضرت مسیح که به آن «جراورهنک – Grorhnek» اطلاق می کنند به طور همزمان جشن می‌گیرند. ازعمده‌ترین دلایل این اختلاط ایام آن است که تاریخ دقیق ولادت حضزت مسیح (ع) به طور کامل روشن نیست و در میان فرقه‌هالی گوناگون مسیحی بر سر تاریخ دقیق تولد مسیح اختلاف نظر وجود دارد. در قر ن دوم میلادی به طور رسمی روز ششم ژانویه روز تولد حضرت مسیح شمرده می‌شد و تا قرن چهارم میلادی نیز این روز به طور رسمی جشن گرفته می‌شد، اما از آن پس کلیسای کاتولیک رم روز تولد مسیح را 25 دسامبر و روز غسل تعمید او در رود اردن را ششم ژانویه اعلام کرد.
در سر میز جشن ویژه‌ی میلاد مسیح معمولا پیش از خوردن شام، بزرگان خانواده نان مقدس را بین اعضای خانواده تقسیم می‌کند تا در جام فرو برند و سپس جام‌ها را با آرزوی تندرستی یکدیگر بنوشند. مراسم این شب ویژه را ارمنی‌ها «تاتاخوم Tatakhoum» یا «ختوم khetom» می‌نامند و بدین‌گونه سال نوی ارمنی آغاز می‌شود.
بعد از برگزاری آیین ویژه‌ی تاتاخوم و صرف شام ویژه، مردم دسته دسته به خانه‌های یکدیگر برای دید و بازدید می‌روند و به یکدیگر مژده یا «آودیس» می‌دهند. چند روز قبل از عید میلاد مسیح ارمنی‌ها روزه نگه می‌دارند و در شب پنجم ژانویه که به ارمنی‌ به آن «ناواگادیک – navagadik» اطلاق می‌کنند، بعد از شرکت در مراسم ویژه یا «باداراگ ‌badarag» که در کلیسا برگزار می‌شود، به خانه می‌آیند و پای سفره‌ی سال نو می‌نشینند و به صرف شام ویژه‌ی سال‌نو می‌پردازند. شام ویژه‌ی شب تاتاخوم معمولا شام پلو و کوکو و ماهی‌شور و ماهی خشکانده یا ماهی دودی (‌دستپیج) است، چرا که ارمنی‌ها در این شب از خوردن غذاهای تهیه شده با گوشت حیواناتی که خون آنها هنگام ذبح ریخته می‌شود، اجتناب می‌ورزند. روز ششم ژانویه معمولا ارمنی‌های جوان و مردها برای دیدار عید یه خانه‌ی برگترها می‌روند و سال نو را به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها تبریک می‌گویند. در روز ششم ژانویه بر سفره‌ی عید در خانه‌ی ارمنی‌ها اغلب شیرینی‌های ویژه مانند شیرینی موسوم به نازوک (نازک) گاتا، شکلات و آجیل به چشم می‌خورد. مرسوم است که معمولاً پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و پدر شوهرها و مادرشوهرها به اولاد و عروسان و دامادهای خود هدیه می‌دهند. در مدارس ارمنی نیز قبل از تعطیلی مدرسه کیسه‌های کوچک حاوی آجیل و خشکبار به دانش‌آموزان هدیه داده می‌شود که گونه‌ای برقراری مساوات بین دانش‌آموزان دارا و ندار تلقی می‌شود.
پژوهشگران ارمنی‌ تزیین درخت کاج در شب عید میلاد مسیح را سنتی دیرینه می‌دانند که با کیش پرستش درخت که در میان ارمنی‌های عهد کهن متداول بوده است، همانندی دارد. برخی نیز آن را سنتی به عاریت گرفته شده از اروپاییان به حساب می‌آورند. همچنین این رسم را به اشاره‌های کتاب مقدس به «درخت حیات» و «درخت دانش» ربط می‌دهند. در کشورهای مسیحی جهان معمولاً در شب کریسمس درخت کاج را تزئین می‌کنند، اما ارمنی‌ها شب پنجم ژانویه این کار را انجام می‌دهند.
از دیگر سنت‌های سال نو‌ی مسیحی رویای «بابانوئل» است که ارمنی‌ها به آن «بابا کاقاند ‌kaghand» و «ابا زمستان» اطلاق می‌کنند. درباره‌ی منشاء بابانوئل نیز بین پژوهشگران مسیحی اتفاق نظر وجود ندارد و هریک نظریه‌‌ی خاص خود را پیش می‌کشند. شایع‌ترین نظریه درباره‌ی بابانوئل همان پندار مربوط به «سانتاکلوز» آلمانی است که داستانش از این قرار است: گویا «سانتاکلوز» جوانی بوده که در قرن چهارم میلادی می‌زیسته و از مشاهده‌ی این که دوشیزگان تهیدست به علت فقر و نداری از تهیه‌ی جهیزیه عاجزند و به همین دلیل تن به ازدواج نمی‌دهند رنج می‌برده است. لذا سانتاکلوز شبی از شب‌ها درون کیسه‌هایی را پر از زر می‌کند و از سوراخ دودکش بخاری به درون خانه‌ی دختران دم‌بخت می‌ریزد تا آنها با استفاده‌ی از طلاهای سانتاکلوز برای خود جهیزیه تهیه کنند و به خانه‌ی بخت بروند. در عین حال پژوهشگران معتقدند افسانه‌ی «بابازمستان» یا «بابانوئل» از اعصار بسیار کهن در خاور زمین رواج داشته است. در میان ارمنی‌های اعصار کهن نیز در جشن «ناواسارد» و عید "بون باری گندان" پخش‌کردن هدیه میان مردم و دادن جایزه وزدن نقاب بر چهره متداول بوده است که می‌تواند اشاره‌هایی نمادین به «بابا زمستان» یا «بابانوئل» امروزی باشد. گذشته از این افسانه‌ی «بارتو bartev» که شباهت بسیار زیادی به بابا‌نوئل دارد در میان ارمنی‌ها شایع بوده است. بارتو شخصیت محبوب کودکان ارمنی بوده که با کلاه بوقی و ریش سفید و چوبدست و کیسه‌های پر از هدایا میان کودکان شادی قسمت می‌کرد.

‌عکس‌ها از: آروین ایلبیگی
Author: Ahmad Nourizadeh
دی‌ماه 88

مدرسه‌سازی در انزلی

دم خروس!

«شصت‌و‌هفت مدرسه‌ی آسیب دیده از برف شدید دی ماه پارسال در این شهرستان هنوز بازسازی نشده اند... این تعداد مدارس بین بیست تا صد‌درصد آسیب دیده اند... از این تعداد پنجاه و سه واحد دچار ترکیدگی لوله ها و تأسیسات‌، خرابی ناودان، سایه‌بان و پارکینگ، سیزده واحد علاوه بر موارد یاد شده دچار قوس چوبهای پوشش سقف و سربندی ساختمان و چهار واحد علاوه بر موارد بالا دچار ریزش سقف و ایمن‌نبودن فضای مدرسه برای حضور دانش‌آموزان شده اند.»
(فرازی از گزارش وضعیت فیزیکی مدارس شهرستان، تهیه شده توسط اداره آموزش و پرورش انزلی)

«به همت سازمان نوسازی مدارس گیلان امسال با تحویل پروژه های مدرسه‌ی راهنمایی اسدآبادی، دبیرستان دخترانه‌ی نرجس آبکنار و دبیرستان شهید فرامرزی، که تا یک ماه آینده آماده‌ی بهره‌برداری خواهند بود، تعداد مدارس تخریبی بندرانزلی کاهش خواهد یافت... تا پارسال چهل درصد مدارس بندر انزلی تخریبی بودند که امسال با تحویل پروژه های ذکر شده این میزان کاهش خواهد یافت... این حق دانش‌آموزان با استعداد انزلی است که از یک فضای آموزشی استاندارد و مطلوب برخوردار باشند.»
(اسماعیل بشارتی -رئیس اداره ی آموزش و پرورش بندر انزلی- هفدهم آذرماه هشتاد‌و‌هفت)

این که مسئولان و متولیان امر فرهنگ و مقوله‌ی پراهمیّت آموزش و پرورش دغدغه‌ی محیط زیست ِ تحصیلی فرزندان این آب و خاک را دارند و غمش را می خورند جای بسی مسرّت و خوشحالی ست؛ تا آن جا که آدم دلش می‌خواهد به نشانه‌ی شادی -به قول یکی از دوستان - کلاهش را از سر بگیرد و با همه ی توان، تا بالاترین ارتفاع ممکنه از سطح زمین بیندازدش بالا!
باور بفرمایید اذعان و اقرار آقایان به محق‌بودن دانش آموزان مستعد این سامان به بهره گیری از حداقل امکانات ِ نه فقط آموزشی، که حیاتی! یعنی داشتن سرپناه و به تبع آن تأمین جانی، چیز کمی و رخداد کوچکی نیست که بشود به همین سادگی ها از کنارش گذشت. با این حال طبیعی ست که شنیدن این نکته‌ی بدیع که «انزلی از سابقه‌ی درخشانی در عرصه‌ی علم و تحصیل بر خوردار بوده و از جمله اولین شهرهای ایران است که در آن مدرسه ساخته شده است» (اسماعیل بشارتی- همان) یا این جمله‌ی حکیمانه که «در صورت حل برخی مشکلات آموزشی و حمایت های مسئولان، می‌توانند در عرصه‌های مختلف علمی، فرهنگی و ورزشی افتخار بیافرینند» (اسماعیل بشارتی- همان) آدم را حالی به حالی کند و اشک شوق را در چشمانش جاری و ساری. که البته تجربه ی تاریخی نشانمان داده که این شادکامی و به‌روزی غالباً دوام و قوام چندانی نداشته و نخواهد داشت . کافیست پس از استماع بیانات پر مغز و گهربار آقایان، سیری کنید در شهر و چشمی بچرخانید و دیدی بیاندازید بر پیکر نحیف و بیجان و شرحه‌شرحه‌اش تا حساب کار بیاید دستتان. آن موقع است که در یک چرخش یکصد و هشتاد درجه‌ای ِمزاج‌، تحول ِ حالی رخ می دهد در احوالاتتان و اختلال مفاهیم و تعارضات شدید شخصیّتی می‌آید به سراغتان. تا جایی که می خواهد دلتان که در اولین فرصت ممکنه از مرتفع‌ترین جای این سرزمین، نه کلاهتان که خودتان را، پرت بفرمایید پایین! این گونه است که در همین زمان، یک سوم شخص مفرد، از ناکجای وجودتان می زند بیرون و در حالی که سرش را به نشانه‌ی تعجب آمیخته با تأسف به چپ و راست تکان می‌دهد می‌پرسد: «بالاخره فهممان نشد قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را !؟».
دم خروس کجاست؟
وقتی چند سال پیش دبستان ابتدایی آزادگان تخریب شد به بهانه‌ی نوسازی، و حتّی آن زمان که تابلوی «محل احداث دبیرستان شهید فرامرزی» نصب شد روبروی ساختمان مخروبه‌ی مدرسه، نه من -که هم درس خوانده بودم و هم درس داده بودم آن جا- که به گمانم هیچ کس دیگر مخالفتی نداشت (نه به دل و نه به زبان) با اجرای طرح احداث واحد آموزشی جدید در آن مکان . اما اقدام عجیب، غیر موجه، غیر اخلاقی و به زعم بنده غیر قانونی ِ اداره فخیمه‌ی آموزش و پرورش شهرستان انزلی در پایین کشیدن تابلوی معرّف بنای مذکور به عنوان «دبیرستان شهید فرامرزی» بلافاصله پس از افتتاح پروژه و انتصاب تابلویی بر سر در ساختمان تازه تأسیس با عنوان «اداره ی آموزش و پرورش شهرستان بندر انزلی» که مبین تغییر کاربری آن واحد است امری بود غریب که با توجه به افاضات پیش گفته‌ی متولیان امر در خصوص مصایب شدید و مشکلات مالی و اعتباری عدیده بر سر راه تجهیز و نوسازی اماکن آموزشی ِ در حال تخریب و دارای مخاطرات جدی ِ جانی برای محصلان، شبهه‌برانگیز و غیر‌قابل فهم است. در هر حال، اساساً رفع ابهام از این داستان و استفهام نقادان و پرسش‌کنندگان با توجه به مسبوق به سابقه بودن این چنین اقدامات شگفت‌انگیز و شوک‌آفرین در عرصه‌ی مدیریت کلان شهری -در حوزه های مختلف عمرانی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی...- و رشادت و پایمردی مسئولان امر در اجرای تام و تمام و بی‌چون و چرای طرح‌هایی این چنین فاقد توجیهات شرعی و عقلی! که اصولاً مورد انتظار نبوده و نیست، امّا برای خالی نبودن عریضه، به خصوص تخلیه‌ی هیجانات ناشی از اصابت وقایعی اینچنین مفاجات وغیر مترقبه و این که بعد ها نگویند که نگفتید! نکات ذیل - البته فقط به جهت تنویر و تهییج افکار عمومی- تقریر می‌گردد:
1- آیا تغییر کاربری یک واحد آموزشی به ساختمانی اداری،همیشه و در همه‌ی دنیا این قدر مشکوک، رازآلود، بی‌مقدمه و شعبده‌گون صورت می‌گیرد؟
2- اساساً برای انتقال و استقرار واحد‌های اداری و ستادی آموزش و پرورش در یک شهرستان، تنها گزینه‌ی پیش رو و نقطه ی هدف، واحدهای آموزشی موجود -آن هم فقط از نوع تازه تأسیس و آفتاب مهتاب ندیده‌اش- است؟
3- در این وانفسای کمبود فضاهای آموزشی استاندارد -به زعم خود آقایان- و وفور سازه‌های پرخطر و غیرایمن تحت عنوان مدرسه، محروم‌نمودن فرزندان این سامان از حداقل حقوق حقه‌شان یعنی بهره‌گیری از محیطی آرام و امن توجیه‌پذیر است؟
4- این که ساختمانی را تحت عنوان مدرسه بسازند و تحت همین نام افتتاحش کنند و در هنگام ارایه‌ی بیلان و عملکرد فعالیت‌ها جزو افتخارات و دلاوری‌هاشان به حساب بیاورند و بعد آن را کسر کنند از تعداد بناهای آموزشی غیر قابل استفاده و تخریبی، و سپس دوباره همان را در ملأ عام و با رندی تمام مفتوح کنند به عنوان ساختمانی اداری و ستادی، خداوکیلی شرعی و عقلی ست؟
5- اصولاً کسی از مسئولان تاکنون تأمل و تعقّلی کرده است بر هزینه‌های تحمیلی حاصل از این تغییر کاربری؟ این که ساختمانی را با لحاظ کلیه مؤلفه‌ها و نیازمندی‌های یک واحد آموزشی بسازند و هنوز رنگ ِروی دیوارهایش خشک نشده بخواهند بدلش کنند به ساختمانی اداری یقیناً هزینه‌ساز و هزینه‌زاست. تصوّرش را بفرمایید؛ چه خواهد شد سرنوشت آن همه میز و نیمکت و صندلی و تیر و تخته، و چه باید بیاورند بر سر اتاق‌هایی که تحقیقاً به شکل و شمایل کلاس های درس و مدرسه ساخته شده؛ نه محل کاری برای کارمند های یک اداره؟!
6- این که اعتبارات احداث ساختمان کذایی مذکور از کدامین محل تأمین شده مساله‌ی دیگری ست که قابلیت تأمل دارد. اگر بهره گرفته باشد از منابع مالی و اعتبارات خیرین ِمدرسه‌ساز که گیر ِشرعی دارد و حساب عاملین این عمل افتاده است با کرام الکاتبین. اما اگر به واقع طبق اظهارات مسئولین امر تأمین اعتبار از محل سازمان نوسازی مدارس محقق شده است حالا که کلاس درس و مدرسه ای در کار نیست تخلّف ِصورت‌گرفته هم بدیهی ست و حساب و کتاب ش هم قاعدتاً با قانون است، البته اگر که عاملش خواب نباشد!
7- از همه‌ی این ها گذشته، تکلیف نوستالژی چه می شود؟ چه کسی پاسخ می دهد به خاطراتی که گم می شوند و شده‌اند پشت دیوارهای بلندی که آقایان دور‌تا‌دورشان کشیده‌اند و می‌کشند. اصولاً آدم‌های گذشته چه باید بگویند به آدم‌های آینده وقتی که بپرسند از ایشان که کودکی‌ات را چگونه و کجا گذراندی؟ قبول بفرمایید حالا دیگر سخت شده است حرف زدن از گذشته. سخت می شود نشان دادن «فردوسی» و «شهدا» و «بوزرجمهر» و «فرامرزی» و «آزادگان»... از پشت این دیوارهای سخت و سنگی و بی‌روح که تدارک دیده‌اند برایمان‌. باید قبول بفرمایند آقایان که تخریب مکان و تغییر ِ نام ونشان یک مدرسه، تغییر و تخریب نیم ِبیشتر گذشته‌ی آدم هاست . یک جور دستکاری هویتشان... بازی با هویت آدم‌ها هم که اساساً خطرناک است. خطرناک...این دیگر شوخی نیست. این را که دست‌کم باید قبول بفرمایند آقایان. راستی قبول می‌فرمایید آقایان؟!...


Author: Amin Haghrah

خاطره انزلی قديم

خاطراتی از سالهای دور

هرگز دلم نخواسته است که بدانم چند میلیارد یا چند میلیون بچّه در این جهان سرشار و غنی با معادن زیر زمینی و روی زمینی شب ها با شکم گرسنه روی زمین شکنجه می شوند. بعضی از همین ها را که شبیه کودکی های خودم هستند در پیاده روهای شهر کنونی ِخودم تهران دیده ام و از سر کنجکاوی جویای چند و چون آمدن شان به این دنیای رها در رنج و شکوه شده ام. جواب همه یا یکسان است که از طرف باند های استخدام و تولید و توزیع گدایان شهر به شان دیکته شده است ویا تقدیر و پیشینه ای همانند دارند: "...پدرم توی تصادف مرد. من، برادرم و مادرم توی راه آهن یه اتاق اجاره کردیم که ماهی هفتاد هزار تومان اجاره می دهیم. یه جوری باید اجاره رو سر ماه بدیم دیگه" می پرسم برادرت چه کار می کند؟ آب دماغ را بالا می کشد و مف آویخته از سوراخ بینی را روی سنگ های پیاده رو پمپاژ می کند. می گوید: "...کارتن و پلاستیک از آشغالدونی ها جمع می کنه و می فروشه ... زمستون از سرما عاجز هستیم تابستون هم از گرما خفه می شیم...". بعد از این مکالمه های دردناک توی پیاده روهای شهر بالای 10 میلیونی که به میدان تاخت و تاز موتور سوارها و "زانتیا "ران های جوان و دلیر از قرص های اکستازی(!) و نمی دانم چه و چه به خانه می‌آیم و می نشینم و به فکر فرو می شوم...

کردمحله در غازیان بندر انزلی با دریا پانصد-ششصد متر فاصله داشت. شب‌های بی‌خوابی و شکم دردهای گرسنگی من با هیاهوها و همهمه‌ها و تپش‌های موج‌های دریای توفنده عجین شده بود. تابستان‌ها که جماعت برای شنا در آب دریا به این شهر می‌آمدند مادر‌بزرگ‌ها را هم می‌آوردند که کلّه سحر پیش از رفتنشان به دریا برای آب تنی‌، در تدارک سوروسات ناهار باشند و بعد از خرید از بازار محله هم بچه‌های یکی دو ساله را در خانه ترو خشک کنند و هم برای ناهارشان غذا بپزند. یادم هست که صبح زود می رفتم بازار محله و جلوی قصابی "باقر" و سبزی فروشی "‌عسگر فلستین‌" نوبت می‌گرفتم تا زنبیل‌های پرو پیمان خرید مادر بزرگ های روس و ارمنی و آشوری و فارس را کول کنم و هن و هن کنان یک جوری به هر جان کندنی که شده برسانم در منزل شان و یکی دو قران کاسبی کنم. تابستان را این گونه سپری می کردم و با شروع پاییز پدرم یک دفتر ده برگ و مداد یک ریالی می خرید و دستم را می گرفت و می برد مدرسه ی سر کوچه که "سنایی" نام داشت و بعد روزگار مشق شب و چوب فلک فرا می رسید تا بدانیم که نور خورشید در هشت دقیقه و چند ثانیه به زمین می رسد و عریانی فقر ما را گرم می کند.
اما وای و هزار وای از زمستان‌. کار ما کول کردن و آوردن زغال از زغال فروشی مشهدی "‌شوکور‌" که حتما اسمش "‌شکرالله‌" بوده به خانه بود و راه انداختن منقل‌. هنوز اوضاع اقتصادی خانواده رخصت مالی برای راه انداختن کرسی را نمی‌داد. باران های سیل آسای ساحلی و برف های گاهگیر کشنده را به عشق لباس عیدی تاب می‌آوردیم. درست انگار همین دیروز بود. حتّی پیش از آن که از روی آتش چهارشنبه‌سوری بپریم و شهد این سنت کهن ایرانی را که ریشه در کیش پرستش آتش و مهر پرستی ما ایرانی ها دارد ، شادمانه سر بکشیم. توی ایوان خانه که یک فضای باز محدود دو – سه متری بود و به تنها اتاق کاهگلی ساخته شده از چپرونی‌های اطراف رودخانه‌ها و مرداب انزلی منتهی می‌شد می‌نشستم و یک ضرب ور می زدم که لباس تازه می خواهم. بیچاره پدرم که کارگر آتش نشانی شرکت شیلات انزلی بود و نمی دانم آتش چند خانه ی فروشده در کام حریق را فرو نشانده بود‌، اما می‌دانم که زندگی‌ام را چنان سخاوتمندانه در کام آتش خموشی‌ناپذیر حیات خاکی اش غرقه کرد که من هنوز هم شعله های غوغا‌گر بر‌شونده بر آسمانش را با چشم دیروزم به روشنی می‌بینم. حتماً او در این کار مقصر نبود. تأمین معیشتی یک خانواده‌ی پر عده از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست.
وقتی چسناله‌های بچه گانه ی من امانش را می‌برید و طفلک عاصی می‌شد سر سفره‌ی فقر سرخوش، با وقار و خوشدلی سخی‌ترین و غنی‌ترین مرد دنیا لبخنده ای بر لب می نشاند که شادی جان کودکانه‌ی مرا مژده می‌داد و در اثیر به جولانم می کشاند، می گفت "‌بسه دیگه گریه نکن. می گم فردا شربت اوغلی یه دست کت وشلوار برات بیاره... مادرت هم می‌ره از عزت شوهر سکینه برات یه پیرهن می‌خره. دیگه گریه نکن..." نه تنها دیگر گریه نمی‌کردم و چسناله‌های بی‌خیالی و کودکی را چون زهر هلاهل در کام پدرم که انسان شریف و زحمتکشی بود و در اوج فقر و نداری هیچگاه به حرمت انسانی‌اش پشت پا نزد نمی‌پاشاندم. بلکه چون او سرخوش در رؤیاهای کودکانه پرواز می‌کردم. شربت اوغلی به نظر من تنها کسی بود که اسم و کارش به هم می‌آمد. پیرمرد را مدام در کوچه پس کوچه‌های غازیان می‌دیدی که چندین دست کت و شلوار روی شانه‌های فقرش نهاده و پرسه می‌زند تا بچّه‌ای مثل من عاشق کت و شلوار چهارخانه یا راه راه افتاده بر شانه های او بشود وبا ور‌ور‌زدن‌های بچّه‌گانه‌اش پدر و مادرش را عاجز کند تا یک دست از آن ها را برایش بخرند. عزت و سکینه هم کارشان این بود که می آمدند تهران و لباس های مستعمل را که امروز به آنها میان عامه مردم واژه‌هایی مثل "‌تاناکورا‌" و "‌استوکی‌" اطلاق می‌شود، بار کیسه‌ها و چمدان‌های زهوار در رفته‌شان می‌کردند و می‌آوردند انزلی و خیلی ارزان می‌فروختند. عزت و سکینه و لباس‌های "‌تاناکورایی‌" وقتی به محله می‌رسیدند همه‌ي زن هایی که مثل من زاده فقر بودند و با شرف می زیستند خبر‌دار می‌شدند و آن روزها در غیاب تلفن و موبایل و فاکس از بالای دیوارها و چپرها خبر را به یکدیگر مخابره می‌کردند و به یکباره جلوی در خانه‌ی عزت و سکینه غلغله بر پا می‌شد...
بعد از کیفوری‌های چند روزه کت و شلوار را بالای سرم به میخی که در دیوار گلی فرو می‌کردم می‌آویختم و مادرم روی یک میز چوبی مربعی سفره پهن می‌کرد و شیرینی‌خوری‌ها را که به آنها "‌واز‌" می‌گفت می چید. بعد‌ها دانستم که واژه‌ی "‌واز‌" در زبان انگلیسی به گلدان اطلاق می‌شود و معلوم شد که مثل بسیاری دیگر از واژه های انگلیسی و روسی به دلیل مراوده و دوستی با اقوام مجاور و توریستها وارد زبان محاوره‌ای آذری ما شده است. مادرم در کودکی با خانواده‌اش به باکو مهاجرت کرده بود و خواهرش هم که خاله‌ی من بود و نزاکت نام داشت و من هرگز ندیدمش در باکو در گذشت. حتماً این واژه ها از همان طریق وارد زبان آذری مادرم شده بود. خلاصه شب قبل از عید در اتاق کاهگلی زیر کت و شلوار آویخته از میخ با رویای اثیری عید و کت و شلوار تازه زیر لحاف مندرس دراز می‌کشیدم و در رؤیاها فرو می‌شدم و گهگاه ناخنکی هم به شیرینی‌های توی "واز"ها که از قنادی "فرد" یعنی از "اصغر بدری" خریده بودیم می زدم و با کام شیرین در اوج رویاها غوطه می‌خوردم. حتّی به این که چند روز دیگر آش همان است و کاسه همان و باز من خواهم ماند و درد نداری و دشواری زندگی، هیچ فکر نمی‌کردم.
روز اول عید وقتی با شادمانی و تبختر بچّه گانه لباس های تازه خریده از شربت اوغلی را می پوشیدم و به کوچه می زدم تا هم بازی و شیطنت کنم و هم به قول معروف با لباس های تازه پز بدهم‌، یک باره می دیدم پسر لندهور جعفر جنی پیدایش می شد و با گفتن تمسخر آمیز "...کت و شلوار تازه ات همینه؟ مثل انچوچک شدی.." حالم را می گرفت و توی ذوق می زد. من کاری نمی توانستم بکنم جز این که در جوابش بگویم "حقش بود نصیبه خله پدرتو زیر چرخ های کامیون نفله می کرد تا تو شب عید لباس عزا تنت می کردی..." این تنها حربه ی من برای انتقام از پسر جعفر جنی بود. نصیبه‌خله یک زن یل بود که با آن قد و قواره‌ی مردانه‌اش که کت وشلوار مردانه هم می‌پوشید توی محله جولان می‌داد و باج می‌گرفت. یک روز وقت باج‌خواهی نصیبه خله توی حیاط گاراژ که کامیون ها و تریلرهای حامل سنگ سرب و عدل‌های پنبه در آن توقف می‌کردند، جعفر جنی با نصیبه‌خله که رفته بود گاراژ تا راننده‌ها را تلکه کند درگیر می‌شود و نصیبه با زور و بازوی پهلوانی اش جعفر جنی را بر زمین می‌افکند و زیر چرخ های کامیون ها و تریلرها بادبروتش را می‌خواباند...
پنج دهه از آن روزگار گذشته است و من اینک در پایانه‌های زندگی در انتظار حادثه‌ی آخرین هستم‌، امّا هرگز آن روزها و آن سالها و آن زندگی را که در جان جهان من خلیده و تنیده از یاد نخواهم برد. چرا که در سال‌های جوانی و اوج با همان محله و کوچه‌ها و آدم‌ها زندگی کرده‌ام و با بوی اقاقی‌ها که در بهار کوچه‌های محله را عطرناک می کردند، زیسته‌ام.
من به اقتضای کارم امکان داشته‌ام که برای سخنرانی به خیلی از کشورهای جهان مانند فرانسه، آلمان، اتریش، کانادا، سوریه، لبنان، روسیه، ارمنستان، و ... سفر کنم و خاطره‌های بسیاری از انسان در جهان داشته باشم و فقر و نداری و ستم اجتماعی را در بسیاری از کشورهای جهان ببینم و شاهد باشم اما چیزی که در جان و خیال من لانه کرده است عید و بهار کودکی‌های من در کوچه‌های کرد محله‌ی غازیان است و چهره‌های آدم هایی که در کودکی با آن ها زیسته ام و در کنارشان لحظه های اثیری را سپری کرده ام.
آی آدم‌های کودکی و گذشته‌ی من و آی همه‌ی آدم‌ها به هر چهره هر کجای جهان هستید، زندگی در کامتان خوش باد...

Author: Ahmad Nourizadeh

حقيقت كثيف

حقیقت کثیف!
یادداشت های شهر شلوغ 5

شاید برایتان چندش آور باشد و پس از خواندن این یادداشت بگویید اَه... عجب آدم بی نزاکت و بی ملاحظه ای. اما باید خدمتتان عرض کنم این چیزی که می خواهم درباره اش برایتان بنویسم، پدیده ای است ناگزیر، که چه بخواهید و چه نخواهید هر روزه گرفتارش هستید و هیچ جور هم نمی توانید که از آن خلاصی یابید. این پدیده علی رغم ماهیت متعفن و حال به هم زنش، در هر حال یکی از نقش های اصلی سریال زندگی (حداقل شخصی) همه ی ما آدم ها را بازی می کند. اصلا فرقی هم نمی کند که طرف مذکر باشد یا م‍ؤنث. بی سواد باشد یا تحصیل کرده. منورالفکر باشد یا دگم و سنت زده. سالم باشد یا که مریض . موافق حکومت باشد یا ضد حکومت. چپ باشد یا راست. داخلی باشد یا اجنبی. قایل به دین ومذهب باشد یا که لامذهب و بی خدا. مسلمان باشد یا زرتشتی و جهود و نثارا. خودی باشد یا غیر خودی. رییس باشد یا مرئوس. حاکم باشد یا محکوم... واقعا از معدود مواردی ست که هیچ توفیری نمی کند آن طرف معامله که هست یا که چه کاره است. همه ی خلایق - انسان دو پا را عرض می کنم- هر روزه اساسی درگیرش هستند و تمام سعی و تلاششان بر این است که در موعد مقرر خدمتش برسند و به این واسطه ، گشایشی در کارشان حاصل کنند. حتماً می پرسید که این چیز نامطبوع که آن قدر ذکر خیرش رفت و به خاطرش این همه سیاه مشق کرده ام چیست. خب عرض می کنم...
اسم های مختلفی دارد این چیز! و از قدیم الایام هرکس به طریقی که باب دلش بوده صدایش کرده: ادب خانه - آب خانه - مبال - بیت الخلا - بیت الخلاص - آبریزگاه - توالت - دبلیو سی - دستشویی - جسارتاً؛ مستراح و البته مبادی آداب ترین اش؛ سرویس بهداشتی. حالا حتماً باز سؤال می فرمایید علّت وانگیزه ی نگارش سطور فوق و ضرورت ردیف کردن این همه اسم نامطبوع چه می تواند باشد. توضیح می دهم خدمتتان . البته به واسطه ی یک مثال، که فکر می کنم اگر نگاهی بیاندازید به آن، ماجرا بالکل می آید دستان. تصوّر بفرمایید، در یک روز خوش و مطبوع بهاری، به همراه همسرتان - یا کسی مشابه اش !- که به شدت رودربایستی هم داشته باشید پیشش و حفظ کلاس و دیسیبلین نزد ایشان، از اهم امور باشد برایتان، با خودروی شخصی یا که قرضی، قصد کرده اید که حالی به خودتان بدهید و صفایی کنید و خلوتی برگزینید در دل طبیعت. در جاده های اطراف و اکناف شهر - جای دوری را نمی گویم، همین شهر زیبا و توریستی خودمان انزلی - مشغول رانندگی والبته نشان دادن دست فرمانتان به عزیز دل و هم دم لحظه های تنهاییتان هستید و ضمن هم صحبتی با یار دلنواز ِ شیرین شکر و فیض بردن از مواهب بی شمار طبیعت، گوش می دهید به صدای دلنشین خوانندگان و ساز ِ خوش آواز هنرمندان ِخوش قریحه ی وطنی، که به یکباره چشمتان می افتد به جمال چه می دانم مثلا یکی از دوستان شفیق ایام سربازی که ذکر جمالات و کمالاتش را به همراه خاطرات و مخاطرات ایام جوانی و جایگاه و پایگاه رفیع ِ فعلی ِاجتماعی اش بار ها و بارها در گوش همراه عزیز تر از جان تان زمزمه کرده اید و از اتصال او به هر طریق به خود، کسب وجاهت و محبت نموده اید. و یا که نه، یکی از اساتید برجسته ی دوران تحصیلتان در دانشگاه را می بینید که از او به عنوان الگو و مراد زندگی تان حدیث ها گفته اید و ذکر کرامات و مکارم اخلاقش، هم چنین تأثیراتش بر منش و روش زندگی تان نقل محافل ومجالس خصوصی و عمومی تان بوده، در حالی که خودرو اش را کنار جاده، در جوار طبیعتی بکر و خیال انگیز پارک کرده و خود مشغول گشت و گذار و کند و کاو در آن است. بعد از آن که نظر ِ یگانه بانوی سرزمین احساس را جلب می کنید به اهمیت وقوع این تلاقی ِ تاریخی، مقداری آن طرف تر پارک می فرمایید و بعد فاتحانه، به همراه متعلقات، مشتاقانه گسیل می شوید برای زیارت یار غار قدیمی یا که کسب فیض از وجود پر برکت ِ پیر و مراد همیشگی زندگی. نمی دانم . شما بفرمایید که چه حالی می شوید وقتی که نزدیک تر بروید و درحالی که اشک شوق در چشمانتان حلقه زده و آغوش مشفقانه تان را هم گشوده اید برای لمس فیزیکی این در ِ ناب ِ نایاب - در حضور آن نگاه خیره و تیزبین و جستجوگر- ببینید که قهرمان اول داستان های زندگی تان مثل شیرایستاده است در دل طبیعت، جسارتا پشت کرده به طرف جاده، شل کرده است سگک کمربندش را و... بسیار سخت و درگیرانه - البته با حفظ کلیه مسایل امنیتی - مشغول است به ارتکاب ِ فعل ِخطیر ِ اجابت مزاج و رفع حاجات!...



شرم آور است اما بسیارند از این دست نمونه های عینی -در حوزه ی برون شهری و درون شهری- که حتما خود به شخصه تجربه کرده اید و چندان هم خوشایند نیست ذکرشان در این مقال . با این حال این که چه چیز سبب می شود در دوره ی اکتشاف فضا و شکافت و رسوخ در فی ها خالدون هسته ها و کشف هویت ِ ناشناخته ها ، بسیاری از ما، هم چنان میلمان می کشد به بروز و ظهور هنجارها ورفتارهای دوران ما قبل پارینه سنگی و انجام حرکات و سکنات غیر متمدانه و غریزی ، یقینا پاسخش را - از بعد علوم آدم شناسی - می توان در دست نوشته های مرحوم مغفور" فروید" و دار و دسته ی روانشاد و روانشناسش پیدا کرد. اما آن چه که در اولین نگاه اظهر و من الشمس است و بسیار بدیهی ، فارغ از همه ی داده های علمی و مولفه های رفتار شناختی، زشتی و قباحت ِ ذاتی این پدیده ی اجتماعی ست. آخر چه توجیهی می شود آورد برای این همه تصاویر ثابت و متحرک ِ مستهجن ِغیر اخلاقی و غیر انسانی که گاه و بی گاه ، بی هیچ محدودیت مکانی و زمانی، در هر کوی و برزن -مثل اجل معلق- ظاهر می شوند در برابر دیدگان معصوم وآفتاب مهتاب ندیده ی مردمان اخلاق محور انزلیچی!
وجداناً برای جماعتی که هنوز فریاد گوش نواز ِ وا اخلاقایِ! بزرگان دین و دنیاشان از اعماق تاریخ بلند است و حدیث راه گشای ِ " پاکیزه گی نشانه ی ایمان است ِ" آن ابر مرد ، بی ربط و با ربط مدام صادر می شود از منتها الیه حلقوم ِ رسانه های حقیقی و مجازیشان ،عیب نیست این همه زشتی و پلشتی وبی ایمانی!؟ اصولا پرسش اصلی بنده این است: افزایش ضریب بهداشت عمومی، کاهش اضطراب و نگرانی فردی، تخلیه ی جسمی و روحی و روانی!، حفظ حرمت و شخصیت اجتماعی، جذب توریست، حفظ محیط زیست ، پاک سازی و زیبا سازی اماکن شهری و بسیاری اتفاقات میمون و خجسته ی دیگر ، نمی ارزد به ساخت چند دستگاه توالت عمومی در چهار گوشه ی شهر؟ بگذارید یک جور دیگر مطرح کنم این سوال را : خدا وکیلی انصاف است و ظلم نیست که دست بی کفایتی و بی توجهی مسوولان، گره بزند سرنوشت چند حلقه چاه ِ بو گندوی آبریزگاه را به آبرو و هویت تاریخی چندین و چند ساله مان!؟ اصلا تاریخ و هویت و شخصیت به کنار. آن انسانهای توریست ِ بی دین ِاز خدا بی خبری هم که می آیند و زجر می کشند و حیران می مانند از وضعیت دهشتناک و خوف انگیز بهداشت عمومی شهرمان هم می خواستند از این خبط وخطاها نکنند و نیایند این جا . هیچ هم اهمیتی ندارد برایمان که ایشان چه فکر خواهند کرد در باره ی ما ، شهر ما، فرهنگ ما و سایر مولفه های شخصیتی مان. اما به هر حال ما که دلمان باید بسوزد برای خودمان. نه برای این دنیا که حداقل برای زندگانی آن جهانمان! بِینی و بین اله این زشت است برای ما و برای حکومتی که داعیه دار دفاع از ساحت ِ مقدس شریعت و طریقت است، اماکن مذهبی ، بقاع متبرکه و مساجد -به واسطه ی فقدان حمیت و مدیریت صحیح مسؤولین- به جای آن که مکانی باشند برای تزکیه نفس و اعتلای مراتب معنوی و روحانی، بدل شوند به ایستگاهی برای اجابت مزاج و دفع اضافات و قضای حاجات جسمانی، آن هم به صورت رایگان و صلواتی!؟...
در هر حال می دانم که محال است و آرزوی تمیزی هم نیست! اما از باب این مثال که آرزو بر جوانان عیب نیست، خالصانه امیدوارم که متولیان امر ، پس از آن که دست خود را شستند از عمل حیاتی و حساس و پر هزینه ی ساخت آبشار کلمات و فواره ی موزیکال! - تا پلشتی و خباثت و نجاست، ما و شهرمان و آبنمای آهنگینش را نگرفته - اندک اعتباری قایل شوند و گوشه ی چشمی هم داشته باشند به حال و روز ادب خانه و آبریزگاه های ویرانه و نساخته و نداشته مان.
Author: Amin Haghrah

درباره فک دریای خزر


از فک دریای خزر چه خبر؟



زیست شناسان فك خزری را تنها پستاندار این بزرگترین دریاچه جهان می دانند كه در تمام محیط دریای خزر زندگی می‌كند. فك خزری از جمله نادرترین گونه‌های جانوری شناخته شده روی زمین است و در لیست قرمز اتحادیه بین‌المللی حفاظت از طبیعت قرار دارد. محققان می‌گویند فك، نمونه ی خوبی برای تعیین میزان آلودگی‌های دریای خزر محسوب می‌شود و هر مشكل آلودگی در دریای خزر وجود داشته باشند در این جانور یافت می‌شود و با نمونه‌گیری این جانور می‌توان روند آلودگی‌ها را در خزر مشخص كرد. با وجود این که‪ ۴۰ سال از ممنوعیت استفاده از سم DDT در جهان می‌گذرد، ولی هنوز با نمونه برداری از فك این سم در بدن این جانور مشاهده می‌شود!!! نتایج بررسی روی فك‌ها نشان می‌دهد در سه نقطه در كرانه‌های دریای خزر بیشترین آلودگی وجود دارد. در سواحل باكو به دلیل فعالیت‌های نفتی، درآستارا به سبب انبار آلایندگی‌های انسانی، در شهرستان تنكابن به دلیل زهكشی‌های پساب كشاورزی آلودگی‌ها در حد بسیار بالایی وجود دارد.
اوایل امسال یك كارگاه آموزشی برای صیادان تعاونی‌های پره گیلان برگزار گردید و به آنها آموزش داده شد كه در قبال تحویل هر فكی كه در تور صیادان گیر كند، مبلغ ‪ ۳۰۰ هزار ریال به آنان پرداخت خواهد شد. طرحی در جهت حفاظت از فك خزر با مشاركت شركت نفت ایران در حال اجراست كه این طرح توسط موسسه جانورشناسی داروین انگلستان تامین مالی شده‌است. فك‌ها جانورانی با ارزش اند كه حتی با مدفوع خود یك منبع غذایی در دریای خزر به وجود می‌آورند و موجب رشد ماهیان و ظرفیت زیستگاه می شوند. این جانور بیشتر در آب‌های با عمق كم زندگی می‌كند و به همین دلیل بیش از دیگر جانوران با انسان روبرو شده و در خطر شکار قرار می گیرند. اولویت غذایی برای فك خزری كیلكا ماهیان بخصوص كیلكای چشم درشت است كه این ماهی نیز در سطح بالای آب زندگی می‌كند.
فك دشمن انسان نیست و باید در جهت حفاظت از این جانور با ارزش دریای خزر همكاری نمود. فك (Phoca caspica) كه مردم شمال آن را به نام سگ آبی می‌شناسند، تنها پستاندار دریای خزر و كوچكترین گونه ی فك‌های واقعی (بدون گوش) محسوب می‌شود كه بومی این دریاچه است و به دلیل آلودگی شدید، صید بی‌رویه، به هم خوردن شرایط زیستی و كاهش شدید جمعیت، نیازمند حمایت بین‌المللی است. كارشناسان علت كاهش جمعیت این گونه را به كشتار بی رویه در سال‌های گذشته، آلودگی فزاینده دریای خزر، برداشت بی‌رویه منابع آبزیان مورد تغذیه فك‌ها از جمله صید بی‌رویه ماهی كیلكا و كاهش ذخایر آن به علت هجوم گونه غیر بومی شانه دار می‌دانند.

بر اساس بررسی‌های انجام شده توسط كارشناسان‪ CEP آلودگی‌های زیست محیطی، بیشترین تاثیر را در كاهش جمعیت این گونه داشته است. در مفاد این كنوانسیون با آگاهی از تخریب محیط زیست دریای خزر در اثر آلودگی‌های ناشی از منابع مختلف فعالیت‌های انسانی از جمله تخلیه مواد مضر و خطرناك، مواد زاید و سایر آلودگی‌های ناشی از منابع دریایی و منابع مستقر در خشكی بر حفاظت راسخ منابع زنده آن برای نسل‌های حاضر و آینده تاكید شده است.
در پستهاي آتي از آلودگي دريا و تالابمان بيشتر خواهم نوشت.
author: Reza Poorseyfi

درباره بيمارستان انزلی


یادداشت های شهر شلوغ 3
هذیان های یک ذهن بیمار


یکم)
شاید ابلهانه باشد! اما چند صباحیست هر وقت که از کنارساختمان ِ سرد و بی روح ِتنها مریضخانۀ این شهر می گذرم، خواهی نخواهی تصویر یک نیروگاه اتمی در مخیله ام نقش می بندد. از همان ها که حکماً بخشی ازحقوق مسلم ماست و درانتظار تحقق و تولدش قریب به نیم قرن است که جمیعاً می سوزیم، بیشتر از ناحیۀ برخی اعضاءِ خاص! و می سازیم و البته انبار می کنیم روی هم، هر چه بیشتر کیک زرد و اورانیوم غنی شده را! سوختن اعضا و جوارحِ حساس را که خیالی نیست چون عادت تاریخی مان شده. اما بو کشیدن و یافتن و انباری زدن، هنجاریست جدید محصول تحولات همین دو سه سالۀ اخیر که دیگر روز و شب هم نمی شناسد و کَم کَمَک دارد نزدیکمان می کند به شاخص های زیست شناختی ِ رسته ای از موجودات کوچک، موزی و جوندۀ زیر زمینی!
دوم)
بیراهه نرویم. با ذکر مقدمه پیش آمده می خواستم این را بگویم که شباهت های ظاهری این دو شاهکارِ دست بنی بشر- نیروگاه اتمی و بیمارستان انزلی- را هم اگر که بتوان گلاب گرفت، حقیقتاً قرابت های باطنی و معنایی ِ آن را هرگز نمی توان نادیده گرفت. تعجب نکنید! واگر دنبال دلیل می گردید، داریم. خوبش را هم داریم:
1- از هردو می توان به عنوان پروژۀ ملی- تاریخی یاد کرد. از آن رو که داستان ِ حادث شدن و سامان گرفتنشان را- اگر که سامانی یافته باشند - چند نسل با خون دل و آب دیده تعقیب و مراقبه کرده اند. اولی را که چند دهه پیشتر ژرمن ها کلنگ زدند، بعد جا زدند و تحویلش دادند به چشم بادامی ها. آن ها هم کادوپیچش کردند و هدیه دادند برای روس های بی خدا. همان شد که حالا سی سالی می شود دودستی چسبیده اند به آن و هیچ رقم ول کن نیستند معامله را. دومی هم که آیینۀ دق ماست و هَم علت اصلی نگارش این خطوط، حکایتش ازجنبۀ سوزناکی وآب دیده پروری،چندان توفیری ندارد با اولی. در طول این سه دهه مهلتی که برای تجربۀ حیات از خدای خود وام گرفته ام، از همان آغازین روزهایی که با عقل ِ تحلیل گرخود کشف می کردم فرق شکافتِ هستۀ زردآلورا با شکافت هستۀ اتم توسط آلبرتِ کبیر، می شنیدم از گوشه و کنار، زمزمه های پی نهادن درمانگاهی به روز و پیشرو را جهتِ گذاشتنِ مرحم بر زخمهای عمیق والتیام آلام جسمانی و روحانی آدم های کم درد نکشیدۀ جزیره. به هرحال در حادثه ای معجزه گون، سنگی روی هم رفت وبنایی قد کشید با آن مختصات که می دانید ومی دانیم. این شد که ما هم در خیال خام خود گمانمان رفت که پس ازفراق ِنوغان! شاهد وصال را به آغوش کشیده ایم و دیده ایم آنچه را که بسیاری هیچ ازآن ندیدند و ناکام و حسرت به دل ریق رحمت را سرکشیدند و رفتند.
2- هر دوی اینها قابلیت این را دارند که تا قیام قیامت سوژۀ ابدی وسوخت ناشدنی ِ پروژه های تبلیغاتی باشند. این که محصول بر آمده از یکی از شعبات نیروگاه اتمی فصل مشترک تمامی بیانیه ها و سخنرانی های مقامات دولتی وغیر دولتی باشد ویک جملۀ ترکیبی هسته ای بشود سوگولی شعارهای این چند سالۀ اخیرمان، خود به اندازۀ کافی گویای عمق واقعه است! و البته که قصۀ آن بیمارستان کذایی هم از این قاعده مستثنا نیست. چون هم مستمسکِ مناسبی بوده است برای شهیدنمایی آنهایی که دستشان از نخیل ِ قدرت کوتاه مانده و حالا بی تابند برای بالا رفتن از آن. وهم مجالی بوده و بهانه ای برای صاحبان قدرت تا افق های فرضی ِحاصله از تعهدِ و تخصص ِ آمیخته با خلاقیتِ نداشته شان را ترسیم کنند در برابر دیدگان عوام الناس و زمان بخرند برای هرزه چرخی های خود در وادی بی درو پیکر جاه طلبی...
3- هر دو در خوشبینانه ترین حالت به شدت هزینه برند. اقلکاً تا این لحظه فایدۀ قابل به ذکری از خودشان صادر نکرده اند. اولی را که دیگر حسابش در رفته است از دست همه. از آن روز که نَقلش شد نُقل ِ مجالس ومحافل، نه تنها حقوقی از ما استیفا نشد یا که اضافه، که کمی تا قسمتی از آن هم زایل شد. ورم کرده گی ِاقتصادی و نداری وگرانی. قطعی گاز در زمستان و در رفتن برق در تابستان. فوران ِ پرسش های بی جواب و وفورِ رکود و قحطی ِ جریان! حتی از جانب شخص شخیص و مستطابِ" آب!" و بسیاری دیگراز این دست، مثل ِ مباحث دیر آشنای تحریم و تحدید و تحقیر، که جای طرحش فعلاً در این مقال نیست همه و همه تنها بخشی ست از مواهبی که در طی این طریق مبتلایش شده ایم. حال با همۀ این تفاصیل به واقع گنده گویی نیست اگر بگوییم؛ دومی از منظر کم خاصیِّتی و کم مایه گی، کم نمی آورد از اولی که هیچ، سپید کرده است روی هر چه سیب زمینی را!
سوم)
آخر شما بفرمایید؛ درمانگاهی که نه بیماران خاص را می پذیرد ونه بیماران عام را به چه کار می آید؟ اصلاً اگرتعطیلش کنند و جایش سرویس بهداشتی بسازند که بهتر و به صرفه تر است. تازه یک عاقبت به خیری هم برای مرتکبینش می ماند. حتماً شما هم به عینه دیده اید خیل آمبولانس ها یا که خودروهای شخصی حامل انسانهای حال ندار را که از دل یک ترافیک زجرآور و کشنده، پرشتاب و زوزه کشان خود را می رسانند به درمانگاهِ بی رغیب شهرمان و هنوز عرق راکبینش خشک نشده، فرمان می رسد به ایشان که :"از این جور کِیس ها را پذیرش نداریم. لطفاً سرِ خر را کج کنید به سمت مرکز استان!". بی ادبی ست اما براستی اگر قرار بود دامنۀ ارایۀ خدماتِ درمانی در بیمارستانها محدود شود به سوراخ کردن گوش و گرفتن بارِ زائو و رتق ِ بادِ فتق و انجام سنت حسنۀ ختنه! دیگر چه نیازی بودمان به بنا کردن ِ از این دست سازه های سنگی و سیمانی، با آن همه دبدبه و کبکبه؟ که قدیمی ترها حتما یادشان هست، قبلاًها در هر قوم و قبیله ای همۀ این هنرنمایی ها ،با کیفیت اعلاء، توسط عاقله مردی- بلکه کامله زنی - با آلات وادواتی ساده که کُلهم جا می گرفت در یک کیفِ دستی به سامان می رسید. این گونه است که در حال حاضر جزو مشغولیات و مجهولات ذهنی من شده است که بالاخره چه کسی باید تاوان دهد یا که دست کم پاسخی ارایه کند - در این وانفسای مردم یاری ومردم سالاری!- به این همه تبعات منفی حاصله از دیپورتِ ناجوانمردانۀ بدن های رنجور ودردمندِ بندگان خدا و همراهان ِجان به لب رسیده شان به ناکجا آباد؟
چهارم)
این از بدیهیات است : حیات -آن هم از نوع آرام و پر نشاط- حقّ مسلم همۀ انسانهاست. باید باورمان شود که تن ِ مُرده را هرچقدر هم که بََزَک کنیم باز مرده است و آخرش می شود لاشۀ گندیده ای که از فرط آلایندگی باید پنهانش کنند در دل خروارها خاک. آدم ِ رو به موت هم که گرما و سرما حالیش نمی شود. چه برسد به این که بخواهد بداند مبدا و منشاء انرژی از کجاست!
انسان ِزنده را عشق است که حکم از بالا گرفته است تا سرش را راست بگیرد و قدم بزند بر روی زمین. حالا چه رفته است بر ما و بر این سرزمین که نعل وارونه می زنیم و متن را خط می کشیم و جان می دهیم برای هر چه پررنگ تر شدن حاشیه. خدا داند...

Author:Amin Haghrah