‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ و ادب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ و ادب. نمایش همه پست‌ها

بازانتشار کتابچه ی «تا خروس خوان...»

کتابچه «تا خروس خوان به یاد استاد احمدعاشورپور» که در دی ماه 87 منتشر شده بود، به صورت فایل پی.دی.اف، آماده دانلود است. برای دریافت فایل این کتابچه روی لینک زیر کلیک کرده، سپس چند ثانیه منتظر بمانید تا لینک شروع دانلود در کادر قهوه ای رنگ پدیدار شود. دانلود کتابچه از هاست مدیافایر

نگاهی به نمایش خاصتگاری

خواسته ی خاصتگاری

اخیراً (یکم تا یازدهم مهرماه) تئاتر«خاصتگاری» به کارگردانی و بازنویسی محمد بت دوار بر اساس نمایشنامه ­ای از چخوف در سالن اداره ارشاد بندرانزلی به معرض دید علاقمندان گذاشته شد. نخستین واکنشی که از مخاطب پیش از دیدن آن بر می­ خیزد صورت املایی نادرست آن است. از همین آغاز باید دریابید که کارگردان در پی القای مفاهیمی واژگون شده و یا جابجایی جدول ارزش­های یک جامعه، آگاهانه و حساب شده دست به انتخاب این نام زده است. و به اعتقاد نگارنده در دست یازیدن به غایت مقصود و منظور خویش تا حدود زیادی موفق عمل کرده است. در عین حال چیدمان دیالوگ ها، سلوک بازیگری بازیگران و چگونگی ظهور و بروز موقعیت های مختلف عاطفی بازیگران حاکی از کارگردانی خوب بت دوار و تمرین های دقیق و حساب شده است، به عنوان نمونه فقط به نحوه ی ورود بارات (عباس بحری) در دو نقطه­ ی مشاجره انگیز میان خاشین (سیامک مظفری) و تانیا (شیرین سامی) می­ توان اشاره کرد. اما نقد کنونی نقدی جامعه شناسانه است. اولین نکته­ ی قابل تامل در این نمایش بیان خوب ستیزنده بودن ابزار ابرازهای هویت گرایانه ­ای چون اصل و نسب خانوادگی و مالکیت موروثی است. آن گونه که خاشین از پیچ و خم ها و مخالفت های همیشگی پدر در ازدواج با تانیا پس از مرگ پدر، از حکایت و دلدادگی دیرینه و بیش از اندازه­ ی خود به تانیا به بیانی عاشقانه و احساساتی ظریف تا آنجا سخن می­ گوید که بر سر مالکیت زمین های کنار باتلاق سوخته نزاعی سخت می­ گیرد. گرچه می­ خواهد این موضوع را در لحظه­ ی ابراز شیدایی و دلدادگی بی­ اهمیت جلوه دهد، اما هم زمان حاضر نیست بر سر این عشق و دلدادگی مالکیت آنها را که از آن خویش می­داند، فرو نهد و بر سخن خویش اصراری تمام می ورزد. شاید در این نقطه بیش از آنکه از خیزش حاشیه به متن و متن به حاشیه سخن گوییم باید از نوعی هویت گرایی ماکزیمالیستی ستیزنده سخن به میان آوریم که چگونه می­تواند احساس عاشقانه را به بایگانی خاموشی و فراموشی کشاند.

نکته ­ای که هنوز در تاملات ویژگی­های نظام خانواده در جامعه­ ی کنونی ما نمی­ توان بر آن انگشت تاکید ننهاد و آن را از ویژگی های جوامع بدوی و قبیلگی و به فراموش سپرده شده خواند. خاستگاه این عصبیت ها لزوماً جهان سنت نیست وقتی ما از سنت صحبت می­کنیم گویی با یک کلیت مردود شده و یک ساختار فرسوده مواجه ایم که در آن اصلاحی نمی­توان برد. حال آنکه یکی از فربه­ ترین مفاهیم جهان سنتی یعنی «عرفان» محل اعتنای بشر امروزی است و از این روست که "مثنوی معنوی" سالها است پر تیراژترین کتاب در صنعتی ترین کشور جهان یعنی آمریکاست. اینجا است که باید به سخن داریوش شایگان در اثر «تفکر سیار و هویت چهل تکه» اشاره کرد که از ساحت های مختلف آگاهی، آگاهی اولیه- آگاهی برتر در هر دو جهان سنت و مدرن اشاره می ورزد از سوی دیگر نوعی گفتمان «سود و خسرانی» که به ویژه در سالهای اخیر متاسفانه در جامعه ی ایرانی از سوی بخشی از بانوان در امر ازدواج رو به فزونی است و نمونه­ های آن را می توان در تعیین مهریه های بالا برای اخذ زود هنگام آن از همسر حال چه در یک زندگی همیشگی یا زندگی زودفرجام مشاهده کرد و چنان که در این تئاتر وقتی تانیا از پدر می شنود که او برای خواستگاریش آمده بود بلافاصله مواجه با پشیمانی سودگرایانه ی او می شویم و بر خویش نهیب می زند که چگونه فردی که 10 هکتار از زمین های کنار باتلاق سوخته را می خواست به نام او بکند و او را به همسری برگزیند چنین به درشتناکی سخن گفته است او حتی یک لحظه به شرح دلدادگی های مکرر به زبان گفته آمده و نیامده­ ی خاشین به خویش هیچگاه اندیشه نمی کند. اما در کنار عصبیت های قبیلگی باید از نوعی از عصبیت مدرن یاد کرد که حتی حاضر است آن هویت گرایی نژادی را که از ویژگی های جوامع ابتدایی است را هم به کناری زند تا صورت فروتر از آن را جلوه گری نماید. نمونه ی این هویت گرایی مدرن ستیزنده را درنزاع بین برتری دو سگ "اوگادای و اوتکاتای" مشاهده کرد. تانیا می گوید شما اگر به پدر من بدو بیراه می­گفتید بهتر بود که به اوتکاتای من بد می گفتید. نکته­ ی جالب توجه این است که این اتفاق درزمانی افتاده که تانیا کاملاً مطلع شده خاشین خواستگار اوست و خاشین این احساس عاشقانه را با او در میان نهاده است. اما پس از شادمانی بسیار بر سر بهتر بودن سگ خاشین یا تانیا نزاعی سخت بینشان در می گیرد و جالب اینکه خاشین اگر بر سر مالکیت زمین های کنار باتلاق سوخته واکنشی اعتراضی حداقلی از خود بروز می دهد اما در این لحظه واکنشی فوق العاده ستیزنده روی می آورد، بت دوار دو عصبیت بر جای مانده از جهان سنت و ولادت یافته از جهان جدید را که برخاسته از آگاهی های اولیه­ ی هر دو جهان است به بایستگی نمایش گذارده است. نکته­ ی قابل تامل در این بازنویسی بومی کردن فضای حاکم بر نمایش چخوف است. گرچه پاره­ ای از منتقدان در یک تناقض آشکار از سویی از بت دوار امانت داری صرف نمایشنامه و عدم ورود عناصر فرهنگی بومی را در تئاتر طلب می کردند، از سوی دیگر این تئاتر را بیگانه با فضای کنونی جامعه­ی ایرانی می خواندند اما چنان که به کوتاهی در مقاله­ ی صاحب این قلم آمد بت دوار آگاهانه و عامدانه در پی یک مقایسه­ ی تطبیقی در نمایشنامه­ ی خویش بود و به گمان نگارنده علی رغم سادگی متن جامعه بی نیاز از آن نبود. تا زمانی که مسائل اجتماعی پیش پا افتاده­ ی یک جامعه در روال تکرار خویش، از تصحیح خود عاجز است، ضرورتی نیست که لزوماً به احیای متنی پیچیده، غامض و بیگانه از آبجکتیو موجود عطف عنایت نشان دهیم. از این نظر باید بت دوار را ستود که در هنگامه­ا ی که کار هنری کردن خود هنری بزرگ است توانسته است در میان خطوط قرمز گسترده­ [...] در جامعه دست بر نقطه­ ای گذارد که به ظاهر تصمیم سازان فرهنگی – هنری را نمی­ شوراند اما نیازمندی جامعه به بازخوانی این روابط ناسالم فرهنگی – اجتماعی را بیش از پیش نشان می­ دهد.


Author: Aziz Ghasemzadeh مهرماه 89

خاصتگاری
بازنویس و کارگردان: محمّد بت دوّار
براساس نمایشنامه آنتوان چخوف
بازیگران: سیامک مظفری، شیرین سامی، عبّاس پیشگاه بحری
منشی صحنه: فروغ حسینی
نور: میثم صدّیق
گرافیک و ویدئو: آروین ایلبیگی
کاری از گروه نمایش فرهنگ

پي‌نوشت براي موضوع نقد در انزلي



هدف از اين يادداشت، آن نيست كه پاسخي باشد بر سؤالي كه از نگارنده پرسيده نشده؛ يا ردّ و تأييدي شود بر داوري‌هايي كه صاحبش قلم ديگري است. صرفاً به جهت مناقشه‌اي چند كه بر حاشيه‌ي نقد و نظرات اخير [در سخن] درگرفت، نكاتي نيازمند وضوح ديدم كه به اختصار مي آورم:
1. بلاگ موج‌نو، مجلّه‌اي مختص وب است كه با مديريّت گروه فرهنگي «كاسپينو» ارائه مي‌شود. طبعاً مثل هر نشريه‌ي ديگر، در اينجا نيز نويسندگان از هويتي مستقل در آراء و نظريّات متنشان برخوردارند. بنابراين هر متني كه منتشر مي‌شود،بيانيّه‌ي جمعي يك گروه نيست. امّا [به يقين] هدف كلّي نوشتار را مي‌توان در عدم تضاد با ديدگاه و اهداف فرهنگي صاحبان اين بلاگ دانست.
2. بزرگ‌داشتن انديشه و جايگاه هنري نام‌آوران فرهنگ و هنر، امري نيست كه در فعاليّتها و برنامه‌هاي «كاسپينو» مغفول مانده باشد. هم‌آنكه تلاش‌هايمان نيز، نه از سر همّت ِعالي، كه اداي ديني بوده به آموخته‌هايي كه از جان‌هاي عزيز فرهنگ و هنر شهرمان داشته و داريم. شكر پروردگار، انزلي از اين ستاره‌هاي پرفروغ كم نداشته‌است (از بريراني و ضياءپور تا مرادي و عاشورپور و ديگران). استادان برجسته‌اي كه نه‌تنها [به انديشه] در پيله‌ي تنگ يك شهر و استان محصور نماندند، بلكه بر جايگاه پيشتازي در هنر مدرن زمان خود نيز نشستند. از استاد احمد عاشورپور آموختيم كه از كهنه‌گي بري باش و در عين حال در هواي بومي خودت، چون سرو -بلند و دست نيافتني– بايست. از استاد جليل ضياءپور به تأكيد و باز شنيديم: «سخن نو آر كه نو را حلاوتي‌ست دگر». كه تقليد و بوسه بر نخ‌نماها اگرچه آسانتر و رايج است ولي مرگ هنر نيز همين است. لذا روي سن يا كه روي وب، از رسانه و جمع «كاسپينو»سخني نخواهيد شنيد كه تكريم تنبلي، كهنه‌گي و خودشيفتگي مرسوم باشد. مانيفست ما معطوف به نگاهي پرتحرّك است كه پيشينه را بشناسد و با معيارهاي نو، نقد كند.
3. هنر انزلي،‌ تن رنجور و از كار افتاده‌اي‌ست كه ظاهراً نوشداروهاي «كميته امدادي» بيشتر به كارش مي‌آيد تا كار بنيادي و بلندنظري در برنامه‌ريزي براي فرهنگ. در چنين وضعيّتي، هيچ عجيب نيست كه همه از شكستن ساقه‌ي گياهي كوچك كه گوشه‌ي ديوار رسته باشد،‌ به وحشت بيفتند و آنقدر دورش تجير بكشند كه حياتش به گياهان نماند. جاي تعجّب ندارد كه با دو-سه نمايش پر حرف و حديث، چند كتاب رنجور، يا مشتي آواز و نغمه‌ي تكراري ِساز، ذوق زده باشيم و با چشم‌هاي نگران بترسيم از آنكه مبادا خاطر هنرمند خسته و خواب‌آلوده مان آزرده شود. ولي چه بخواهيم و چه مثل بعضي دوست داشته باشيم كه نخواهيم، زمانه‌ي مدرن است و اينجا وب. همان‌طور كه نمي‌شود گرد يك بلاگ، حصار جغرافيايي كشيد، بي‌فايده است كه متر و معيار داوري را آنقدر پرتبصره و سهل و دوستانه بگيري تا لبخند هيچ‌كس از لبش نيفتد و خانه‌ي شيشه‌اي گياه رنجورمان ترك برندارد! امروزه ديگر هر اثر هنري (كه بيرون از محيط آموزشي ارائه مي‌شود) از داوري ِبي‌اغماض و تيز، بري نخواهد بود. اگرچه تشويق و «دست‌مريزاد»گويي با كسي كه به هرحال قدم برداشته‌، امري واجب است. امّا با خرج رفاقت و احترام و ادب، نمي‌شود اثر او را از نقدي منصفانه كه نيازمند آن است، محروم كرد. از آن گذشته، برخي از پيش‌قدمان ِصاحب‌انديشه، بارها نشان داده‌اند در نوعي نقد [كه شرايط ايجاب كند] جاي آغوش دوستانه و دستان گرم و زبان چرب، يكسره بيرون متن است.
4. مقاله و يادداشت ناقدانه در انزلي بي‌سابقه است. اغراق نيست اگر ادّعا كنيم اين بلاگ، نخستين رسانه‌اي محسوب مي‌شود كه در نقد توليدات فرهنگي انزلي وارد شده است. نمي‌دانم سكوت جرايد اندك‌شمار تاريخ انزلي در اين وادي چه دليلي داشته ولي هرچه بوده، باعث شده ما عادت كنيم از شنيدن عيب كارخود با صداي بلند دلخور باشيم. موجب شده گفت‌وگو در مورد آثار به عصبانيّت بي‌ثمر و فريادهاي عصبي تبديل شود. هنرمندان انزلي نيز بي‌هيجان از رقابت و پيشرفت ناموجود، در جاي خود كز كنند و با لبخند‍ و گاه لب‌گزيدن به كار هم بنگرند. ضمن اينكه وقتي نقد و نظر جدّي مكتوب وجود نداشته،منتقدي هم رشد نكرده است (مگر منتقدان شفاهي!). اگر سالياني صبور باشيم و با انگ ِ«غرض ورزي مي‌كني!» و «تو خود مگر چه كرده‌اي؟»، صحنه‌ي نقد را به تعطيلي نكشانيم، زماني محتمل است تا هنرمندان و منتقدان هنر با آموختن بيشتر و صيقل خويش و يكديگر، هنر انزلي را از اين زودمرْگي‌ها نجات دهند.
Author: Arvin Ilbygi
آذرماه 88

نقد کتاب فاطمه رهبر

مردها با سلیقه‌ی خودشان...






"امروز یک دل سیر گریه کردم. نه اینکه فکر کنی باز فیلم هندی نگاه کردم و از هیجان ریشه ی ناخن هایم را به دندان گرفتم و هی اشک ریختم یا اینکه از روی بی‌کاری ده کیلو پیاز خریدم و برای اینکه یکدست طلایی سرخ بشوند، نشستم با چاقو ریزشان کردم و یا اینکه باز ماهی تابه را روی اجاق گذاشتم و وقتی خوب داغ شد و خواستم روغن را تویش بریزم، با دیدن یک مورچه ی جزغاله شده... . نه. امروزفقط و فقط به خاطر تو گریه کردم."
آنچه در سطور بالا خواندید بخش هایی ست از مطلع اولین داستان کتاب "مردها با سلیقه ی خودشان رو فرشی نمی خرند" نوشته ی فاطمه رهبر- نویسنده‌ی جوان انزلی‌چی - که توسط نشر فرهنگ ایلیا، در بهار 1388 و با تیراژ 1100 نسخه در قالب مجموعه ی داستان به بازار کتاب عرضه شد.
فاطمه رهبر در اولین تجربه نویسندگی اش نه اثری متفاوت و قابل تأمل ، که همان مجموعه ای را گردآورده است که انتظارش می رفت! اثری شدیداً احساسی، منبعث از دغدغه هایی عموماً زنانه و بیشتر شخصی که البته این را می توان به واسطه ی خوانش همان آغازین جملات ِ اولین داستان ِ مجموعه نیز پیش بینی کرد.
"مردها با سلیقه ی خودشان روفرشی نمی خرند" مجموعه یست متشکل از 14 داستان کوتاه که بیشترشان را اول شخص یا همان "من ِ قصه گو" سعی کرده است با خلق فضاهایی رمانتیک، اندوهبار وغمگنانه ، بر اساس عواطف رقیق شاعرانه، تمناهای دور و درازِ به سامان نرسیده و خطابه های اخلاق محور ِ شعارگونه روایت کند. و همین نوع روایت است که اکثر بخش های کتاب را در منظر مخاطب ِ جدی داستان، در حد فقط حدیث نفس یا در مقام گزارش صفحه ی حوادث جراید فرو می کاهد.
عدم توجه و التزام به قواعد و مؤلفه های بنیادین نگارش داستان به خصوص از جنس کوتاه ش، سطحی نگری ، فرار از عمق! خلأ تکنیک یا بی انگیزه گی در اجرای فنون نویسندگی خلاق، تعصْب نسبت به روایت قصه های خطی، رها کردن یا از یاد بردن حقیقت هوشمندی به نام مخاطب، ناتوانی دربرقراری تعادل بین عناصر اساسی داستان( نقش پررنگ عنصر حادثه و گاها محیط و در مقابل کم توجهی به اصل پردازش شخصیت و هم مولفه ی خبر) همچنین نگاه ساده انگارانه به مقوله ی خلق اثر ادبی، سبب ساز پدید آمدن مجموعه ای شده است که به غیر از یکی دو تا از داستان هایش، چیزی به جز مقدار متنابهی تجربه و بیشتر از آن ثبت یک اثر در رزومه ی کاری نویسنده عایدی برای او و خواننده گان اثرش در بر نداشته است. تا جایی که انگار بسیاری از داستان ها، فقط و فقط برای رساندن تعداد صفحات کتاب به استانداردهای چاپ خلق شده اند!
در این میان اما موجه ترین وشاید مقبول ترین داستانهای این مجموعه، اتفاقا آنجایی پدید آمده اند که فاطمه رهبر پا از جهان پر احساس ، پرنوسان ورمانتیک زنانه فراتر گذاشته و خواسته است که از روابط و پیچیده گی های دنیایی مردانه بنویسد. دنیایی متفاوت که انگار به واسطه ی فاصله معقول وشاید دوری جبری نویسنده از آن همچنین زاویه ی دید مناسب ش نسبت به سوژه منطقی تر و درست تر تعریف شده است.
"در میدان مالا "( دومین داستان از این کتاب و شاید بهترینش) توصیفی ست واقع گرایانه، صادق و بی پیرایه از زندگی سخت و پرملال صیادی به نام عباد و هم شرح دغدغه های روزانه و درگیری های ذهنی اش با دریا و مقتضیات و متعلقات پیرامونی ش. غم نان، تنگی معاش و خوف از فردایی که بی رحمانه می آید، جان مایه ی قصه ایست که نویسنده در عین ساده گی از زبان اول شخص روایت کرده است. اما آنچه که در این مجموعه به روایت نویسنده از قصه ی مکرّر صید و صیاد جانی تازه می بخشد، آشنایی نویسنده با موقعیت مکانی خلق رویداد و بر همین اساس تلاش برای بازتولید فضایی واقعی و باورپذیر با نگاهی دقیق و البته متعهد به مؤلفه های بومی ست.همچنین باید گفت بهره گیری به نسبت خوب از عنصر محیط (هوا. دریا. ساحل. و حتی سازه های شهری مثل مجسمه ی مردان ماهیگیر) و ابزارهایی که در اختیار خالق اثر می گذارد در انسجام و شکل گیری کلیت داستان و هم جذابیت ش مؤثر بوده است.
و اما " اینجا هوا سرد است" ششمین اثر منتشر شده از فاطمه ی رهبر، هم چون مالا ، از معدود داستان هایی ست در این مجموعه که ارزش خواندن را دارد.
راوی در این داستان هم چنان "من" است و قصه در قالب سه نامه، شرح حال جعفر پسر جوانی را روایت می کند که در ماه های پایانی خدمت سربازی دور از ولایت و در فراق یار روزگار سپری می کند.
تعهّد به ماهیت و ذات قصه، توجه به محدوده ی مکانی که قصه در آن قوام می گیرد، اتخاذ یک استراتژی معین برای بسط وگسترش ایده اولیه، بازی گرفتن از عنصر زمان، ایجاد تعلیق در بدنه داستان، انتخاب زبان روایی ساده، خودداری از زیاده گویی و هرزه نویسی، بهره گیری از شناسه های بومی، تدارک پایان بندی مناسب و علی رغم بکر نبودن فرم و قالبی که برای نگارش داستان برگزیده است، ساختار درست و کم نقص ش، بر خلاف سایر روایت های این مجموعه از این داستان اثری قابل عرضه و دفاع پدید آورده است.
با همه این اوصاف با نگاهی به کلیت مجموعه ی "مردها با سلیقه خودشان روفرشی نمی خرند" باید اذعان داشت که نویسنده علی رغم تمامی مساعی که به کار گرفته و تمهیداتی که اندیشیده است نتوانسته یا اصولاً نخواسته که سبب ساز وقوع اتفاقی قابل به ذکر در حوزه نشر بالاخص در عرصه داستان نویسی باشد.
شاید اگر فاطمه رهبر مقداری تامل و سخت گیری را چاشنی کارش داشت و هم اندکی صبر و گوشه ای برای خواندن و اندوختن ِ بیشتر اختیار می کرد، نتیجه اش چیزی ورای مخلوقاتی بود که حالا دیگر اسامی شان پر رنگ در شناسنامه‌ی کاریش ثبت شده است. در این باره شاید بهترین پند را اورسن ولز کبیر به همه‌ی مدعیان عرصه ادب و هنر هبه کرده است:
"ما قبل از رسیدن میوه، آن را نمی فروشیم."
Author: Amin Haghrah : caspino.org

درباره کوچکپور کپورچالی








او بیش از آنکه در مورد فرهنگ و اصالت صحبت کند بیشتر به آن می اندیشد، نگاه می کند و در نهایت آنرا به شیوه خود حفظ می کند.
او از اوان جوانی بدون تحصیلات آکادمیک و فقط با عشق به جنگل و دریا که هویت زادگاهش بود به عکاسی پرداخت. عشق به جنگل و نفرت از شهر تنها مشخصه اوست که به راحتی در آثارش نمایان است.
دید او به طبیعت و جنگل یک دید عمیق است. در آثارش فقط به درخت و کوه، برگ و سنگ، زمین و دریا نپرداخته بلکه با تمام وجود به درد و رنجی که در متن جنگل نهفته می پردازد.
جنگل نشینانی که لحظه به لحظه از آنها کاسته می شود، درختان کهنی که زمانی سوژه او بودند و حال دیگر نیست شده اند، همه دردیست که در دید او دیده می شود.
نگاه او جای جای گیلان را دیده است. زاویه دید او به گیلان متفاوت است. او لحظه هایی را با دیدش ثبت کرده که حال به سختی می توان آنها را رویت کرد، آداب رسوم جشنهای عروسی در روستاها، نوزادی که برکول مادری در شالیزار به خسته تر شدن مادر کمک می کند و ....
محمد کوچک پور کپور چالی، عکاس مستند اجتماعی متولد کپورچال بندرانزلی بیش از بیست و پنج سال در زمینه ی عکاسی فعالیت دارد. او یکصد و هشتاد هزار عکس در سالهای فعالیت خود به ثبت رسانده است که در پنجاه و هفت نمایشگاه انفرادی ویکصد نمایشگاه جمعی درایران و خارج از کشور به نمایش گذاشته شده است. کوچک پور با آثار زیبایش به خوبی توانسته گیلان را به همگان معرفی کند.





عکس ها از وبسایت mkphotoart.com

Author: Hamed Tavakkoli : caspino.org

درباره استاد جلیل ضیاءپور






پرواز در نوشناخته ها
زندگی نامه استاد جلیل ضیاءپور؛ پدر نقاشی مدرن ایران


پنج اردیبهشت 1299، نوزادی چشم در انزلی گشود که سه دهه بعد، هنر نقاشی ایران را دگرگون کرد. بندر خوش آب و هوای انزلی در آن زمان شهری بود آرمیده بر بوته های گل سرخ و بهاری مست از شکوفه های بی حدّ و حصار مرکّبات. شهری سبز و تمیز و آرام که با سرعتی نامعمول مسیر رونق و آبادانی را می پیمود. جلیل، اولین فرزند خانواده ی پرچمعیّت شیخ حسن ضیاءپور بود. پدرش استادکار شهیری در دوخت و ساز کفش بود و مغازه ای به سامان در کهنه بازار انزلی داشت. شیخ حسن به «ادامه ی خویش دیدن» ِپسر ارشدش امید داشت ولی بعدها دید اصرار سودی ندارد و در میان چهار برادر و چهار خواهر جلیل، هیچکس به قدر او، راهی جدا از پیشه موروثی و سنّت های عرف نمی رود. خانه ی ضیاءپورها در کوچه ندیم باشی بود. وقتی جلیل به سن دبستان رسید، در مدرسه ای که همان نزدیکی بود (در محل دبیرستان شرف فعلی) آموختن آغاز کرد. خیابان ساحلی با چشم انداز کشتی های بادبانی در دور و درختان تودرتو در کنار، راهی عجیب برای سفر هرروزه ی دانش آموز کوچک بود. در روزهای سرد، ساعات فراغت از مدرسه به بازی در محل شیرسنگی می گذشت و روزهای گرم، دریا از او شناگر قابلی می ساخت. هرچه بزرگتر می شد، پدر بر اصرار و اجبار برای مشغول کردنش در دکان کفاشی می افزود امّا فشارها بی فایده بود و او راه دیگری دوست داشت. به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی دل باخته بود و هیچ برایش مهم نبود زخم زبانهای چه کسی را به جان می خرد. خیلی زود توانست با نقاشی برای مشتریان خوش ذوق، خطاطی روی شیشه مغازه های بازار و درس دادن به بچّه های کوچکتر، پول اندکی برای خرج تحصیل خودش دست و پا کند. ضیاءپور کوچک، نوجوان پرشوری بود، تشنه ی جستجو در چیستی و چگونگی هنرهای جهان. یکروز که در مدرسه بود و طراحی می کرد، دوستش پرسید: «دلت می خواهد کمال الملک باشی جلیل؟» و او جواب داد: «نه. من می خواهم خودم باشم.»
سالهای متوسطه، باید هر روز از خلیج انزلی می گذشت تا به دبیرستان فردوسی برسد. «فردوسی» و «مهدخت» مدارس اصلی شهر بودند که نسل تأثیرگذاری در کلاسهایشان درس می خواند و با تئاتر و موسیقی فراغت می گذراند. سالن آمفی تئاتر«فردوسی» برنامه های هنری مدوّنی داشت و هنر، سرگرمی ِغالب بود. وقتی احمد عاشورپور اولین بار در جمع همکلاسی ها خواند و با استقبال بچه ها، آغازگر راهی بزرگ به سوی موسیقی نوین گیلان شد، جلیل ضیاءپور نیز همانجا بود.
در ساعات بیکاری قایقی بر می داشت و به دل مرداب انزلی می زد. در نیزارهای آنجا می ایستاد و خطوط رنگی ِ نی و صداهای بی امان پرندگان و حشرات و جانوران مرداب را گوش می کرد.
گاهی هم بادبان کشان قایقش را به دریا می راند. بعد، در ساحلی آرام می نشست به نوشتن یادداشتهای خودش راجع به همه چیز. می نوشت و می نوشت و می نوشت تا اینکه خورشید در آب می افتاد. ضیاءپور هم مثل همه ی هنرمندان آن نسل انزلی علاقه مند ورزش بود. اوقات زیادی به شنا و ژیمناسیک می پرداخت که حاصلش چند قهرمانی کوچک و بزرگ در ژیمناستیک شد.
بعد از دیپلم برای تحصیل بیشتر هنر به تهران رفت. سفر از شهری که مهد تئاتر نوین ایران و پیشگام در سینما و مراودات هنری زمانه بود، ضیاءپور را در موقعیّتی جدا از بقیه قرار می داد. شنیده بود که در مدرسه ی موسیقی تهران، استادان بلژیکی مدیریت و تدریس می کنند. رشته ای هم به نام «آهنگسازی» وجود داشت که مورد نظر ِضیاءپور جوان بود. برای ورود از او امتحانی گرفتند که بسیار خوب در آن ظاهر شد و بین همه هلهله افتاد که یکی از شهرستان آمده و به همه ی سؤالها جواب داده است. مدرسه یک اتاق به او داد و خرجی اش را نیز تقبّل کرد.
بعد از مدّتی دولت، عذر استادان بلژیکی را خواست. کلنل وزیری، مدیریت مدرسه را برعهده گرفت و سیاست ها تغییر کرد. ضیاءپور هم انصراف داد چون رشته ی مورد علاقه اش –آهنگسازی- حذف شده بود. پس از آن به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمی پیوست تا به جای موسیقی، هنرهای تزئینی سنّتی بیاموزد. در آنجا تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، نگارگری و کاشیکاری را فراگرفت تا زمانی که دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تأسیس شد. در سال 1320 به آنجا رفت و تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه سازی آموخت. سال 1325 با کسب رتبه ی اول لیسانس فارغ التحصیل شد تا با دریافت مدال درجه یکم فرهنگی، بورس دولت فرانسه را برای ادامه تحصیل دریافت نماید. قبل از رفتن به فرانسه، بسیار کوشید تا هنر سرزمین خود را خوب تر بشناسد. از اینرو به تمام کتابخانه هایی که کتب خطی داشتند مراجعه کرد و در نقاشی های هنرمندان قدیم ایران دقیق شد. در میان آنها اثری دید که او را بسیار دگرگون کرد. آن نقاشی، «هفت اورنگ» ِ بهزاد بود.
برای سفر به فرانسه دوباره باید از انزلی می گذشت. به زادگاه بازگشت و با یکی از همان کشتی هایی که در کودکی تصاویر غول آسایش را به ذهن می سپرد، اسکله ی کهنسال بندر را به قصد اروپا ترک کرد. در فرانسه به دانشکده معتبر ملّی و عالی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) رفت و از اساتیدی چون «سووربی» ِنقاش و «نیکلوس» ِمجسمه ساز، هنر آموخت. در آن زمان «بوزار» بهترین مدرسه هنری دنیا محسوب می شد که اساتیدش همه جزو بزرگترین تئوریسین های جهان هنر محسوب می شدند. امّا اشتیاق و انرژی بسیار جلیل ضیاءپور آنقدر بود که با اصرار، مجوز دولت فرانسه را برای تحصیل همزمان در یک دانشکده دیگر، کسب کرد. اینچنین در دانشکده ی دولتی گراندشوم نیز ثبت نام کرد تا علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی که رشته های اصلی «بوزار» بود، تاریخ هنر، سبک شناسی، جامعه شناسی، تاریخ تمدن، نقش شناسی و پوشاک را نیز بیاموزد. حتّی روحیه نوجویش به دانشکده و گالری ها و موزه های فرانسه نیز رضایت نداد؛ نزد آندره لوت فرانسوی رفت و سعی کرد از او چیزهای بیاموزد که در دسترس نبود. در این سالها سفر به ایران را با وجود دشواری از برنامه بیرون نمی گذاشت و در سال 1328 بعد از اخذ درجه ی دکترای هنر برای همیشه به میهن بازگشت. دریافته بود که «هنر ایران از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی معاصرش یک تقلید بی محتواست». بر آن شد تا مبارزه ای با این شرایط آغاز کند. با همکاری سه تن از دوستانش «انجمن خروس جنگی» را با هدف روشنگری اذهان نسبت به هنر نو، شناخت آن و مجادله با هنر کهنه، تأسیس کرد. شعار انجمن خروس جنگی این بود: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر». محل انجمن، آتلیه نقاشی خود ضیاءپور بود و برنامه ی ثابتش، سخنرانی های پرشور او و همفکرانش در عصرهای جمعه. سه گروه نیز از مخالفان و دشمنان خروس جنگی محسوب می شدند: گروه نخست، توده ای ها بودند که می گفتند نقاشی باید برای همه قابل درک باشد؛ گروه دوم مینیاتوریست ها بودند که به طور کلی در برابر هنر نو ایستادگی می کردند و سومین دسته، رئالیست ها بودند که از سوی اشراف و دربار حمایت می شدند و معتقد بودند آثار رئالیستی باید غالب باشد. سه یار ضیاءپور در خروس جنگی، غلامحسین غریب (در ادبیات)، حسن شیروانی (در تئاتر) و مرتضی حنّانه (در موسیقی) بودند که از میانشان حنّانه خیلی زود کناره گرفت. آنها برای اشاعه نظراتشان مجله خروس جنگی را نیز بنیان نهادند که تا سالها بعد تأثیر بی رقیبی بر هنرهای تجسمی ایران نهاد. نیما یوشیج (پدر شعر نوی ایران) در اولین شماره خروس جنگی به آنها پیوست و چنین سرود:
قوقولی قو! خروس می‌خواند
از درون نهفت خلوت ده،
از نشیب رهی که چون رگ خشک،
در تن مردگان دواند خون،
می‌تند بر جدار سرد سحر
می‌تراود به هر سوی هامون.
با نوایش از او، ره آمده پُر،
مژده می‌آورد به گوش آزاد
می‌نماید رهش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.
نرم می‌آید
گرم می‌خواند
بال می‌کوبد
پر می‌افشاند.
گوش بر زنگ کاروان صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این ره تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
گرم شد از دم نواگر او
سردی‌آور شب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
با تن خاک بوسه می‌شکند
صبح نازنده صبح دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز ره سوز جان کشید به در.
قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا
می‌گریزد سوی نهان شب کور
چون پلیدی دروج کز در صبح
به نواهای روز گردد دور.
می‌شتابد به راه مرد سوار
گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید
عطسه‌ی صبح در دماغش بست
نقشه‌ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می‌راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد. خروس می‌خواند.
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جسته است
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟
در مطبوعه ی خروس جنگی، ضیاءپور نظریه ی هنری خویش را تحت عنوان «لغو نظریه های مکاتب گذشته و معاصر» به چاپ رساند و پرچمداری نهضتی را بر دوش گرفت که در دشوارترین شرایط فرهنگی و اجتماعی، می رفت تا نیم قرن تاریخ هنر ایران را متأثر از خویش کند. در پشت جلد مجله نیز چنین آمد: «زیر نظر انجمن هنری خروس جنگی، هدف ما بالابردن سطح معرفت عمومی است.» استاد ضیاءپور بعدها می نویسد: «می خواستم هویّت ملّی مان را با الهام گیری از مواریث خود به دنیای نو وارد کنیم بی آنکه مقلّد باشیم و یا اینکه بگذاریم مقلّد باشند. و این حرکت از روی هدف و بنیادین بود، نه یک جنگ سلیقه ای.»
پس از پنج شماره، مخالفان دسیسه چیدند و دادگاه با اشتباه گرفتن واژه ی «کوبیسم» با «کمونیسم»، خروس جنگی را توقیف نمود. هرچند پس از مدتی به خاطر این اشتباه از آنها عذرخواهی شد امّا ضیاءپور مجله ی دیگری به نام «کویر» منتشر کرد. در مجله کویر، او اولین تابلوی کوبیسم آبستره ی خود را با نام «حمام عمومی» به چاپ رساند. در همان سال 1328 مقاله ای با عنوان «نقاشی» نوشت که اولین تئوری هنر مدرن ایران در آن بیان شده است. یک سال بعد، کویر نیز از سوی حاکمیت وقت با مشکل روبرو گشت و استاد ضیاءپور «پنجه خروس» را منتشر نمود. در «پنجه خروس» نقاشان جوانتری مثل سهراب سپهری و بهمن محصص به جمع همکاران او پیوستند.
دو سال بعد، از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و در سال 1332 اقدام به تأسیس هنرستان های هنرهای تجسمی دختران و پسران تهران و فراهم آوری مقدمات تأسیس دانشکده هنرهای تزئینی نمود. در این سالها سفرهای تحقیقی بسیاری به نواحی مختلف ایران کرد که توجهش را به زندگی ایلیاتی ها و پوشاکشان برانگیخت.
تا سالها بعد استاد جلیل ضیاءپور علاوه بر فعالیتهای شخصی اش در نقاشی و تحقیق و نویسندگی، مدیریت مراکزی چون «موزه مردم شناسی»، «اداره نمایشگاه ها» و «کانون هنرمندان» را برعهده گرفت. همچنین به دلیل «استفاده از اشکال هندسی در روایت دوباره هنرهای تزئینی و دستمایه های هنر ایرانی به روش کوبیسم» ردای «پدر نقاشی مدرن ایران» را بر دوش افکند. دکتر ضیاءپور دو دهه ی آخر زندگی خویش را همچنان با انرژی خارق العاده و اشتیاق فراوان به ادامه آموزش در دانشکده های آردراماتیک و هنرهای تزئینی، مجمع دانشگاهی هنر، دانشکده تربیت مدرس و دانشکده الزهرا (س) گذراند. برنامه ریزی دقیق و دقت او در آموزش در کنار قدرت و تأثیرگذاری کلام ، ازو استادی بی رقیب و دوست داشتنی ساخته بود که ماحصل تلاشهایش تربیت شاگردان برجسته ای چون پرویز تناولی، حسین زنده رودی، مسعود عربشاهی، محمدعلی شیوایی و بسیاری دیگر شد.
استاد جلیل ضیاءپور در سی ام آذرماه 78 در یلدایی سرد، دیده از جهان فرو بست تا از آن پس، در ذهن و دل دوستداران و هنرمندان متأثرش به حیات این جهانی ِخویش ادامه دهد.
Author: Arvin Ilbeygi : caspino.org

درباره تعطیلی خانه فرهنگ




خانه ی فرهنگ انزلی، مهمانسرا می شود!




ضرب العجل مکتوب صادره از طرف ریاست با کیاست و هنرمند اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بندر انزلی - به نیابت از مدیر کل معزز و بسیار محترم این دستگاه در استان - برای انجمن های هنری ، مبنی بر لزوم تخلیه ی طبقات فوقانی ساختمان خانه ی فرهنگ تا قبل از عید نوروز، به جهت تغییر کاربری ساختمان از فرهنگی - آموزشی به تفریحی - سیاحتی!، مضحک ترین و به یقین ضد فرهنگی ترین اقدامی ست که می شد از یک دستگاه یا نهاد دولتی ِمدعی عرصه ی فرهنگ وهنر انتظار داشت. درجه ی مسخره گی و بی مایه گی این طرح تا آن جاست که گوی سبقت را از پروژه ی کزایی مشابهش در سازمان کریمه ی آموزش و پرورش انزلی هم ربوده است ( منظور تغییر کاربری محیط های آموزشی ، در این وانفسای کمبود فضای ایمن و استاندارد، به ساختمان اداری و ستادی ست که همین چند ماه پیش بی سر و صدا و با موفقیت کامل، به روشنی چشم بزرگان اجرایی شد)
این که بذر این واقعه ی نامیمون را در دوره ی ریاست قبلی اداره ی فرهنگ و ارشاد انزلی پاشیده اند یا که حکم تخلیه را از ما بهتران قلمی کرده اند و ابلاغ زده اند، برای متولیان امروز که مدعی فهم هنرند و کننده ی کار، عذر تقصیر و دلیل موجه خطا نمی شود. در به دری و آواره گی ِ از این بیشتر ِ اهالی فرهنگ وهنر در آستانه ی سال نو، به بهانه ی ساخت مهمانسرا و استراحتگاه ویژه برای بزرگان، آن هم روی دوش تنها کتابخانه ی قابل به ذکر شهر، گناهی نابخشودنی ست که لکه اش به یقین تا همیشه دامن گیر مسببان و عاملان و مؤیدانش خواهد بود (البته که انگار پوشیدن دامن لکه دار این روزها عادی و بلکه مایه ی مباهات است، تا آن جا که نمونه اش- مجتمع فرهنگی - را چند سالی ست با بوق و کرنا به تن کرده اند و هیچ رقم هم برای رفع لکه از پایین تنه بیرونش نمی آورند!)
در هر حال در این مقال برای آنهایی که دورند یا که آگاه نیستند به عمق فاجعه (نا دانسته یا خودخواسته!) کوتاه وگذرا بر می شماریم بخشی از زشتی ها و سیاهی های این طرح را. والبته که قضاوت با شماست:
1- در حال حاضر ساختمان خانه ی فرهنگ ( واقع در ابتدای خیابان پاسداران) تنها مامن و پناهگاه انجمن های فرهنگی - هنری ست که پس از قطع بودجه و اعتبارات مربوط به انجمن ها در این یکی دو سال اخیر، حالا با تخریب یا تغییر کاربری آن، عملا پروژه ی تعطیلی فعالیت های فرهنگی - هنری در شهرستان با موفقیت به سرانجام خواهد رسید.
2- اگر این سؤال به ذهنتان خطور کرد که پس مجتمع فرهنگی با آن همه اتاق و سالن و حجره و ...چه؟ باید عرض شود که آنان که رفته اند و از نزدیک دیده اندش می دانند، به لطف نظارت دقیق و حس مسئولیت پذیری بالا و وجدان کاری شدید مسئولان مربوطه (از کار فرما و پیمان کار و ناظر و کاربر) سیستم های بهداشتی، گرمایشی ، سرمایشی ، تهویه و... شدیداً تعطیل است و تأسیسات و مستقلات هم مورد استفاده واقع نشده مستهلک گردیده اند و عملا هر گونه حضور فیزیکی در آن مکان با درصد بالا مصادف است با امکان اصابت ِ خسارت جانی چه برسد به جوشش و قلیان طبع ظریف و نازک هنری!
3- این که ابلاغیه ی عملیات اجرایی ِاقدامی این چنین غیر فرهنگی - آن هم به قید فوریت - از سوی مدیری صادر شود که به زعم همه، اتفاقا از هنری ترین و بر اساس سبقه کاری اش فرهنگ فهم ترین ِ مسئولان و صاحب منصبان همه ی این سالهای اداره فرهنگ و ارشاد بوده و اتفاقا با رأی و اصرار همین اهالی هنر هم بر جایگاه ریاست تکیه زده است، بسیار دردناک، تلخ، و ناامید کننده است.
4- چون روز روشن است که احداث، راه اندازی و در نهایت بهره برداری ازهرگونه استراحتگاه یا مهمانپذیرعلاوه بر صرف هزینه هایِ قابل توجه مرتبط با تامین مصالح ساختمانی و تجهیزات اقامتی و رفاهی ، مستلزم تامین و تخصیص اعتبارات ویژه جهت نگهداری تاسیسات هم چنین ارایه ی خدمات به میهمانان ِ حکما ویژه است که با توجه به بی بضاعتی و فقر مفرط مالی و اعتباری اداره ی مطبوعه ( با استناد به اظهارات مدیران محترم در همه ی ادوار، که همواره عاجز از پرداخت و کارسازی هزینه های اکثرا ناچیز معطوف به وظایف بنیادین سازمانی از جمله برگزاری جشنواره های داخلی، نمایشگاه ها، دوره های آموزشی و حتی پذیرایی از اساتید میهمان در حد یک وعده غذای گرم بوده است! ) بی معنا، و تاکید وتعجیل و دستپاچگی آقایان در اجرای طرح نامعقول و غیرمنطقی مذکور، در خوش بینانه ترین حالت عجیب و سوال برانگیز می نماید...
در انتها در این میان، آن چه که می ماند حیرت و حیرت است از این همه بی تعصبی و بی تعهدی اهالی قدیم و جدید هنر، که به یقین بی تحرکی و بی توجهی اکثریت قریب به اتفاقشان نسبت به منافع جمعی به دور از منافع شخصی و صنفی ، مسبب و زمینه ساز اصلی چنین وقایع نامطلوب و ناگوار است، هم چنین خود نمایش در ِباغ سبزیست برای آنهایی که در وادی پر مخاطره ی فرهنگ کسی شده اند و اتفاقا همواره همه جور درد و دغدغه و مشغله داشته اند و دارند الا درد و دغدغه ی فرهنگ...

15 اسفند 87

Author: Amin haghrah

سردیس استاد عاشورپور


موقع طراحی از چهره ی عاشورپور، (برای ساخت یک سردیس کوچیک یادبود در اولین سالگردش)، مجذوب لبخند بی نظیری شدم که در عین سادگی برام آشنا و ناشناخته بود!
ساعت ها به عکسهایش با اون لبخند معروفش نگاه کردم تا چیزی که می سازم درصدی از روح عاشورپور را که مثل یک رودخونه جاری ست همراه داشته باشد. می دانم چیزهای زیادی از عاشورپور هست که نمی دانیم. چیزهایی که هنوزم که هنوز است رنگ صدایش را خاص می کند. چیزی که باعث لبخند فراموش ناشدنیش می شود.
حین ساختن مجسمه وقتی به گردن و حنجره رسیدم یاد حرفش افتادم که می گفت:
«من وقت برای مردن ندارم»
بی اختیار دست از کار کشیدم و به مجسمه نگاه کردم و گفتم: «می دونم».


Author: Ali Baghban
* سردیس استاد عاشورپور از طریق سایت گروه کاسپینو و سایت رسمی استاد عاشورپور عرضه خواهد شد. درآمد حاصل از فروش این مجسمه ها صرف خرید کتاب (غیردرسی) برای کودکان مدارس فقیرنشین انزلی خواهد شد.
عکس: رضا بهرامی نژاد

به ياد احمد عاشورپور (10)


رفيق عزیز سلام
از من خواسته بودی تا برای بزرگداشت عاشورپور چیزی بنویسم امّا راستش اصلاً دلم نمی‌خواهد چیزی برای هیچ بزرگداشت کذایی‌ای در آن شهر بنویسم. به گمان من هیچ بزرگداشتی برای عزیزی مانند عاشورپور بهتر از این نیست که صدایش را گذاشت در هزاران سی‌دی و کاست و به بچّه‌های آن شهر هدیه داد. آن‌ها حقّشان است که بدانند یک روزی آدم‌های قدبلند نیز در این شهر گام برمی‌داشته‌اند. متنفّرم از این که برای مراسمی قدم بردارم که مشتی شاعر درجه‌ی سه و چهار ِدرب و داغان می‌خواهند بیایند تویش و گوشه عقده‌هایشان را آنجا پر و خالی کنند. نه دوست عزیز من ... محافظه‌کاری را یک دم باید گذاشت کنار و گفت: آقایان و خانمها! در مراسم چنین مردی تنها سکوت کنید و اجازه دهید موسیقی‌اش شهر را بغل کند... از روی دریای‌مان بگذرد و مرداب را در بر بگیرد. روی سقف‌های شیروانی بسرد و با بچّه‌صیادهای فقیر ِحاشیه‌ي شهر برقصد و برقصد.... نمی‌توانید؟ زورش را ندارید؟ خب بیشتر از این به آن عزیز رفته بی‌حرمتی نکنید. ملّتی که سرسوزنی بلد نیست شادی کند و قدر شادمانی را بداند باید هم ترانه و هم ترانه‌خوان را غریبانه بدرقه کند. و حالا من هم از لج تمام آن مرده‌پرست‌های بی‌شرم، نه سر خاکش می‌آیم و نه برایش عاشقانه می‌نویسم. امّا ای کاش من هم مانند تو عکسی به یادگار با او داشتم. این‌جا که نشد شاید آن ور بشود.

قربانت.رضا. از بچ‍ّه‌های دار و دسته. زمستان هشتاد و هفت

Author: Reza Bahrami

به ياد احمد عاشورپور (9)

دریا کجا و ما کجا؟
به ياد احمد عاشورپور (9)

سن و سال من کمتر از عاشورپور بود اما از کودکی می دانستیم که او هنرمندی بزرگ، انسانی والا و مردی مبارز است. البته از منظر کار تخصّصی - موسیقی- هم تنها کسی بود که در گیلان کار جدّی و با کیفیت ارایه می‌داد. ما هم جسته و گریخته کار هنری می‌کردیم و به عینه می‌دیدیم که بین اهالی هنرمورد تأيید همگان است. جمع وجوه انسانی و نگاه متعالیش به مقوله‌ی هنر از او انسانی ساخته بود که بودن ِدر کنارش برای همه لذّت‌بخش بود.
روزهای آخر، در انزلی و به میزبانی من نشستیم و با هم گفت‌و‌شنودی داشتیم. دیگر نه زمانه آن زمانه بود که ایشان بتواند عرضه‌ی وجود کند در مسایل هنری و نه بستر مناسب و مساعد. حالا هم همینطور. برای ما هم مساعد نیست. حقیقتاً اگر یک هنرمند بخواهد که برداشت واقعی از اتفاقات پیرامونی خود داشته باشد امکانش مهیا نیست. زمانه به گونه‌ای بود که ایشان خیلی دردها را با خودش برد و خیلی گفتنی‌هایش ناگفته ماند. گفتنی‌های ما هم البته... خود من خیلی مسایل دارم و گفتنی هایی که با آنها در عالم خفقان درونم زندگی می‌کنم. این واقعیّت ماست. من و هم نسلان من، هم آن بیچاره را می بینیم که شب گشنه می‌خوابد وهم آن میلیاردری که نمی‌تواند پولهای توی جیبش را خرج کند. هم بی انصافی‌ها را می‌بینیم و هم انسانیّت‌ها را. هنرمند همیشه به واسطه‌ی این نارسایی‌ها جنگی با خودش دارد، و از این منظر به اعتقاد من شایسته‌ترین بین ما مهندس احمد عاشورپور بود. البته هنرمندهای دیگری هم بودند که بدبختانه فقط مهتاب را به خواب می‌دیدند و صحبت از شعرِ عاشقی می‌کردند. آقای عاشورپور هنرش واقعا جنبه‌ی اجتماعی داشت. من این مسأله را به آقايي که آمده بود نزد من برای همکاری گفتم. به او گفتم که؛ آقا برایت متأسفم. گفت؛ چرا؟ گفتم سالهای سال است که می‌خوانی و من هنوز بعد از این همه سال تو را در ... می بینم. گفتم انسانی مثل شما باید ناگفته‌های سرزمینمان را بگوید. مردم خیلی بر گردن ما - هنرمندان- حق دارند. یک کلمه شعر با یک آواز درست به نظر من بهتر از صدها جلد کتاب است. چون آن کسی که مخاطب ماست شاید نه سواد ِکتاب خواندن داشته باشد و نه پول ِکتاب خریدن را. ولی همان شخص با شنیدن یک شعر یا ترانه‌ی خوب ممکن است که دنیایش عوض شود. شاید عقایدش عوض شود. شاید گفتارش عوض شود. شاید افکارش روشن‌تر شود. شاید چشمهایش بهتر ببیند. شاید گوش‌هایش بهتر بشنود.


به هر حال ما هنرمندانی داریم که در خط سیر آقای عاشورپور حرکت نکردند. واقعیّت این است که ما برای خودمان مرکزیت قایل بودیم و هستیم. هیچ‌وقت زادگاهمان را ترک نکردیم. چون از اينجا - انزلی- که خارج می‌شوی تنفّس آدم عوض می‌شود. هنرمندان امروزه اصالت و مرکزیّت خودشان را از دست داده‌اند. اینکه مهندس عاشورپور عرق خاصی داشت به مرکزیّت سبب شد که حالا بچه‌ها در همه‌جا - حتّی در کوهستان هم- آنقدر دوستش دارند. متأسفانه بعضی از هنرمندان که نه معلومات و نه عرق ترانه‌سازی داشته‌اند آمده‌اند و خواسته‌اند چیزهایی بگویند، اما این‌ها هیچ‌وقت برای ما نه موسیقی درستی شده‌اند و نه ترانه‌های درستی. باید درد‌ها و غم‌ها را هم دید تا بتوان کار درست را عرضه کرد. عدّه‌ای از تساهل و مصلحت اندیشی در هنر صحبت می‌کنند. من معتقدم مماشات در هنر غلط است. هنرمند نباید چیزی را که راهش را عوض می‌کند برای آن قلم بزند و قدم بردارد. سکوت بهتر است. مخاطب یک روزی می‌فهمد که هنرمند چرا ساکت بوده. این قانع‌کننده تر است ازآن چیزی که بوی دوگانگی می‌دهد و خالق آثار به ظاهر هنری به او عرضه می‌کند. در عالم هنرمند هیچ وقت دوگانگی راه ندارد. عاشورپور این گونه بود...
من آن کپور کوچکم
نشسته غم بر پولکم
در گوشه‌ی گنداب شهر
عمرم به سر آمد دگر
دریا برام یه آرزوست
گنداب شهری پیش روست
غم ها کجا، شادی کجا؟!
دریا کجا و من کجا؟!...

Author: Hasan Khoshdel

به ياد احمد عاشورپور (8)


اندوه‌سرایی برای پیرمردی که جوان مرد!
به ياد احمد عاشورپور (8)

سعادتی رنج بارتر از نمردن سراغ دارید ؟
اینکه از پس سالیان دراز، به جایی رسیده باشی که
سربرگردانی و ببینی‌:
نه ابتدای راه پیداست، نه از"رفقا" خبری هست،
نه از همراهان، اثری.
همه، جا مانده‌اند و...تو مانده ای.
تو..."‌تنها‌" مانده‌ای...
و بیاندیشی‌: چه حاصل از این "‌دیر-‌زنده‌مانی"، اگر که نیمی از آن به خاموشی گذشته باشد‌؟!
سعادت رنج باری است، پیر شدن و نمردن،
جایی که جوانان پیر نشده می‌میرند.
و... پیرمرد جوان بود که مرد...
آن قدر جوان بود که "وقت مردن نداشت"... تو گویی خیال آن را هم...
گوش کن...
اینها را می توانی از پس صدای مرتعش و بی قید جوانکی جسور دریابی، که سرخوشانه می‌خواند: "‌دیل گیره یاره نیشانه..."
آواز خوان گیلانی "شق و رق" و"اتو کشیده"‌ای که
در دوران قهوه‌خانه‌نشینی و بساط‌گردانی مطربان محلی،
"مهندسی" می‌خواند و"ترانه" نیز هم...
فرنگ دیده بود و صاحب ایده و عقیده بود و- فارغ از نفی و اثبات‌–
هم برآن مسلک ماند تا آخر.
و شرافتش را، چون از بازار مکاره‌ی زمانه نخریده بود، هرگز هم به چیزی نفروخت.
سیلی خورد، حبس کشید، گریخت، ساکن غربت شد،
از خواندن "باز ماند"،...اما...باز..."ماند".
"دریا طوفان داشت"، "باد و باران داشت"، "هیچکس بیدار نبود"...
با این همه "‌گیله مردای" را هوای خواندن بود...
و خواند...و...خواند...
و...رفت...
و هنوز هیچکس، چون او، آوازهای عاشقانه برای "لیلی" نخوانده است.
"‌سرخ دستمالی" از او، یادگار ماست.
یادگار وعده هایی که داده‌ایم و اکنون به یاد می‌آوریم، امّا...
برایش سوگ سرود می‌سراییم.
برای او که دیگر نیست تا به پوزخندی مهمانمان کند
و شاید حتّی چشم غرّه‌ای!
راستی، جماعتی شرمسارتر از ما سراغ دارید؟!

Author: Ali Haghrah

به ياد احمد عاشورپور (7)


يادت بخير گيله مرد
به ياد احمد عاشورپور (7)

هرگز نمی‌توان خاطرات دوران کودکی و نوجوانی را فراموش کرد. خاطرات آن کوچه پس کوچه ها، دویدن‌ها و زمین خوردن‌ها، شادی‌ها و غصه‌ها! لحظه‌ای چشم را می‌بندم و آن روزها را به یاد می‌آورم، آه که چقدر قشنگ بود، ای کاش هرگز تمام نمی‌شد. ای کاش هیچوقت بزرگ نمی‌شدم، ای کاش...! دوران کودکی و نوجوانیم در خانه مادربزرگ در یک روستای بسیار زیبا و آرام که صبحهایش بوی شالیزار می‌داد و شبها آسمانی پر از ستاره و سکوت سپری شد، آرامشی که هم اکنون در روستا یافت نمی‌شود. دبستانی که در آن درس می‌خواندم دو کیلومتر با خانه‌ی مادر بزرگ فاصله داشت و من باید از یک جاده ی خاکی پر پیچ و خم که دو طرفش پر از درختهای صنوبر و بید مجنون بود می گذشتم تا به مدرسه برسم.
یک روز صبح که نم نم باران بهاری می‌بارید و من کتابهایم را داخل یک پلاستیک سفید پیچیده بودم تا خیس نشود به سوی مدرسه راه افتادم. بین راه وقتی نزدیک قهوه خانه‌ی مش هادی رسیدم صدای قشنگ یک موسیقی محلی نظرم را جلب کرد. مش هادی توی قهوه خانه همه چیز می‌فروخت. تنها کسی بود که موتور برق داشت. یک تلویزیون سیاه و سفید و رادیو هم داشت. آن صدای قشنگ از رادیو به گوش می‌رسید چون تلویزیون صبح ها برنامه نداشت. آه که چقدر این گیله‌مرد قشنگ می خواند «وارش .ارش واره دانه دانه...» ایستادم و غرق ترانه شدم. مش هادی ایستاده بود و هاج و واج مرا نگاه می‌کرد. من هم که تمام فکرم غرق صدای زیبای خواننده بود یادم رفت که به مش هادی سلام بگویم. بنده خدا فکر می‌کرد برای خرید، پول کافی ندارم و خجالت می‌کشم. خواننده‌اش کیه؟ او که خنده‌اش گرفته بود گفت «ننم اما هر کی ایسه دانه ایمروز وارانه، تو بوشو تی درسه بخوان پسرجان». صدای زیبای آن خواننده‌ی گیله‌مرد در گوشم بود و چند بیتش را حفظ کردم و تا مدرسه با خودم زمزمه کردم. «گمی عزیزجان، تره قوربان، وارش زنجبیلی شورشور». طوری عاشقانه می‌خواند که مرا به یاد عشق گداعلی هم محلی مان بخ نرگس انداخت. توی محل همه می‌دانستند که گداعلی عاشق دختر مش صفر بود. می‌گفتند او شبها اطراف خانه ی نرگس می‌رفت و از فراغش آواز سر می‌داد. آخرش هم او دیوانه شد. عشق هم عشق های قدیم. با آن که من سن و سالی نداشتم کاملا مرا تحت تأثیر قرار داده بود. وقتی رسیدم مدرسه برای معلم خواندم. اگر چه معلم گیلانی نبود اما خوشش آمد چون او هم هنرمند بود و تئاتر مدرسه به کاکل او می چرخید و من هم که پشروی تئاتر بودم. بعدها یک شب رادیو گوش می‌دادم که برنامه‌ای پخش می‌شد به نام ترانه های درخواستی که مجری‌اش آقای موسوی بود. من آن شب فهمیدم که نام آن خواننده‌ی بزرگ «عاشورپور» است. استاد عاشورپور هیچوقت دنبال حاشیه و سرو صدا نبود. بارها متوجه شدم که دیگران آهنگهایش را بدون اجازه از وی می‌خوانند و او نه تنها ناراحت نمی‌شد بلکه شادمان هم می‌شد. در زمان حیات استاد عاشورپور باید و شاید در خور ايشان به وی پرداخته نشد تا این که به دلیل کهولت سن و بیماری در دی ماه هشتاد و شش در تهران درگذشت. عاشورپور هرگز نمرده و هیچوقت فراموش نمی‌شود. او همیشه در دل مردم گیلان و ایران زنده است. اگر چه مانند او هرگز موسیقی گیلان بر خود نخواهد دید. یاد و خاطره اش گرامی باد.

Author: Mohammad yoosef Raad

به ياد احمد عاشورپور (6)

روشنايی‌ها
به ياد احمد عاشورپور (6)

مدت زیادی نبود که روسها از ایران رفته بودند – یادم می‌آید موقعی که سربازان روسی سوار قطار شده بودند و از ایستگاه راه‌آهن شاهی (قائم شهرفعلی) به طرف بندر شاه (بندر ترکمن فعلی) می‌رفتند تا سوار کشتی شوند، آن افسر فرمانده‌ی روس را که چند باری با فرمانهای خودش باعث فرار بچه‌ها از اطراف پادگان شده بود با رزین‌چوب (نوعی سنگ‌انداز که با تیوپ اتومبیل می‌سازند) چنان نشانه گرفتیم و زدیم که برق از چشمهایش بیرون زد و وقتی به پشت کف پلّه‌ای که از قطار بالا و پايین می‌روند افتاد، ما بچّه‌ها ترانه‌ای که چند روز قبل عاشورپور خوانده بود و پدرم صدایش را از رادیو برای اهل محل پخش کرده بود دسته جمعی خواندیم و کف زدیم و رقصیدیم(ریتم آهنگ یادم هست اما شعرش!!) به هر حال از آن روزها صدای گرم و دلنشین عاشورپور در حافظه ی نه تنها خانواده‌ی من ِ گيلانی ِ مهاجر در مازندران(شاهی آن روز) بلکه صدها کودک و بزرگ و کوچک و زن و دختر گیلانی مهاجر در مازندران جا باز کرد.
یادم می‌آید مادرم بارها پدرم را با توپ و تشر خواست از پای رادیو (cra) هفت موج که پدرم صد و پنجاه تومان از بابل خریده بود و اهل محل را با نوایش پالایش می‌کرد و با آواز عاشورپور، روزهای گذشته‌ی زندگی را یادشان می‌آورد، بلند کند و سر کارش بفرستد، که بیابا، برو سر کارت - صنار سه شاهی کاسبی کن- ولی پدرم دست زیر چانه می‌گذاشت می‌رفت در بهشت صدای عاشورپور و بیرون نمی‌آمد تا سیر و اشک‌آلود می‌شد. شنیدن صدای عاشورپور‌، شنیدن کلمات شیرین و خاطره برانگیزی که او با طنین ملکوتی و پر اوج صدایش می‌خواند، غربت زده ها را می‌گریاند و بچّه‌های پنج تا ده ساله‌ی آن روزها را بهت زده می‌کرد. زیرا همه‌ی احساس پدرها و مادرهایمان و زبان گیلکی را به ما سپرده بود تا سرمایه‌ی عزّت و امانت امروزمان کنیم. و اما چرا؟ چون پدرم زنگی دوباره‌ی خودش را مدیون نام عاشورپور بود. زیرا وقتی پدرم را به اتهام همکاری با مخالفین استقرار نظم توده‌ای (همان کمونیستی) در ایران، میلیشیای حزب توده دستگیر کرده و به زندانی برد که ترکمن‌های شمشیر به کمر بسته‌ی آمده از بندر شاه آن روز(بندر ترکمن فعلی) به شهر کارگری شاهی(قائم شهر فعلی) و حکم اعدام پدرم را صادر کردند و قراربود صبح زودِ فردا او را جلوی کلوپ حزب مقابل درب کارخانه ی نساجی برای عبرت چند هزار کارگر مخالف آنها را اعدام کنند (‌آخر اتهام پدرم این بود که چند نفر را روی زمین خوابانده بود و رویشان ملحفه انداخته بود و خون گاو و گوسفند رویشان ریخته بود و عکس گرفته بود- پدرم عکاس بود - و برای سید ضیاءالدین طباطبایی در تهران فرستاده بود که توده‌ای ها این جور آدم می‌کشند) به هر حال هنوز صبح نشده، یک آدمی به نام «برومند» با مقداری پسوند یا پیشوند – پهلوی‌چی – فامیل یا شاید عاشق صدای عاشورپور، همه کاره حزب به اصطلاح زحمت‌کشان مازندران – توده‌ای‌ها- که پدرم می گفت؛ رفیق جان جانی احسان طبری و ایرج اسکندری بود، پدرم را از زندان بیرون آورد و فرارش داد و پدرم نه ماه در کوههای سواد کوه و فیروز کوه سرگردان بود تا ورق برگشت، روسها بیرون شدند، حزب سرکوب شد و پدرم به خانه برگشت تا صورتهای من و سه برادر و یک خواهرم را که از سیلی بچه میلیشیاها کبود شده بود و تن مادرم که با نیزه‌ی میلیشیاهای حزب خون آلود بود درمان کند. و پدرم با خریدن همان رادیو (cra) هفت موج برقی بزرگ به اندازه‌ی یک کمد لباس و آواز عاشورپور نه تنها ما بچّه‌ها را بلکه همه‌ی بچه گیلکان مهاجر را مهمان بهشت آوازهای عاشورپور کرد و روح ما را از آلوده بودن به کینه ها پاک و منزه نمود. یادم می‌آید وقتی پدرم سومین فرزندش را- مرا- داماد کرد و جشن مفصلی گرفته بودیم، وقتی با اتومبیل دوری در شهر زدیم و با بوقهای ریتمیک ِ اتومبیل، اهل شهر را از روز خوشی که داشتیم با خبر کردیم، وقتی به خانه رسیدیم، پدر کلید ضبط صوت را فشار داد و عاشورپور به ما ، به نسل دومی که می‌رفت خاطره‌ی او را زنده نگهدارد، خوش آمد گفت و خوش خواند و خوش لحظه‌ها را جاودانه در حافظه‌ی ما ثبت کرد. من هم وقتی پسرم را داماد کردم، کلید ضبط صوت را فشردم تا فشردگی قلب خود از تنهایی غربت را نثار بهشت پر لطافت صدای عاشورپور کنم تا نسل سوم هم با یاد و خاطره ی پر جذبه‌ی صدای او روز را و شب را و همه‌ی لحظات خوش زندگی را به یاد داشته باشند. وای که آن شاعر بلند آوازه چه زیبا گفت؛ آنچه می ماند صداست... صدایت ای عاشورپور سماء صبح ما را سامان داد و ماندنی کرد. آیا هستی ما انسانها از هستی همین روشنایی‌های زندگی نیست؟ چرا. هست و هستیم.
Author: Gholamhoseyn Monirzad

به ياد احمد عاشورپور (5)


قطار ِابـر
به ياد احمد عاشورپور (5)

یك صبح جمعه از تابستان 86 وارد بلوار میرداماد شدیم. تهران، مثل پیرمردی كه با زحمت و زور و ریه‌ی ویران خودش را به كوه رسانده باشد، سعی داشت دمی خوب تنفّس كند. راننده‌ی تاكسی از اعتراضِ بی‌قاعده‌ی ما به موسیقی ضبط صوتش كج‌خلق بود (می‌خواست یكی از آن «ددِدِدِ»های وطنی را با بلندترین صدایی كه از دستگاه پخش برمی‌آمد نصیبمان كند). از نیم ساعت قبل با عادل بیابانگرد (شاعر) و تورج خامنه‌زاده (عكّاس) شروع كرده بودیم به خوشحالی از اینكه باز برای ملاقات یك هنرمند،‌ راه صعب و غمگنانه‌ای به سوی یك خانـه‌ی حقیر در پیش نیست. تورج از هفته‌ی قبل و سفرش برای دیدار حاج قربان اسماعیلی هنوز تلخ بود (خاطره‌ی دیدار نوازنده بزرگی كه در فقر مطلق روزگار می‌گذراند...) . كوچه‌ی بهار، «خانه‌ی عاشورپور» بود. عمارتی دوطبقه و قدیمی كه پیدا بود به سختی در برابر كنده شدن از آنجا و رشد یك بنای بلند و «به صرفه!» مقاومت كرده است. استاد احمد عاشورپور، پدر موسیقی نوین ِگیلان در این خانه زندگی می‌كرد. یك لحظه تصویر محو و مه‌آلودی از گذشته‌های شهر و زادگاه دوست‌داشتنی‌اش در ذهنم جان گرفت (بندری پر از درخت‌های میوه و شاخه‌های پرگل؛ با فراوانی ِبوته‌های گل سرخ آنچنان كه انگار شهر بر بستری از گل سرخ آرمیده باشد. لوتكا و كرجی‌های باربری، كشتی‌های بخار و بادبانی، مكتب‌خانه‌ها، مدرسه‌های نوین، سالن سینماتئاتر، درخت‌های بید و بنای ترنم موزیك و...). ولی هنوز خیلی از تكّه‌های زندگی‌نامه‌ی او برایم ناپدید بود. جزئیاتِ اجراهای زنده، محرّك و بهانه سرایش ترانه‌ها، وصف یاران همراه و ناهمراه، آرزوهای رفته از یاد، دلبستگی‌های كوچك و روزمره و خیلی چیزهای دیگر كه بی‌قرارِ پرسیدنشان بودم. از همه بالاتر، ردّ آن شور و اشتیاق عجیب به موسیقی و زندگی كه فقط می‌توان از چشم‌های یك نفر خواند. اشتیاقی كه امید را برای استاد احمد عاشورپور نامیرا ساخته و در این سالها هر آشناش كه دیده‌بودم به حیرت می‌گفت چطور این مرد امیدش مثل كوه است؟... عادل جوابِ صدای پشت آیفون را به گیلكی داد. خانم پرستار گیلكی بلد نبود امّا آوای گیلكی برایش نشانه‌ی «آشنایی» بود. داخل كه شدیم از بالای راه‌پلّه صدای گنگی از موسیقی به پایین می‌ریخت. همیشه دلم می‌خواست بدانم استاد احمد عاشورپور در اتاق تنهایی‌اش چه گوش می‌دهد. از پاگرد رد شدیم و چهره‌ی پیرمرد، بغض را دواند توی گلویم. در ورودی باز بود و صندلی او درست رو به در. همانجا می‌دانستم این «انتظار و بی‌قراری برای دیدار آدم‌هایی كه نمی‌شناسد امّا از شهر محبوبش آمده‌اند»،‌ تصویری‌ست كه تا آخر عمر رهایم نخواهد كرد. او همان آقای عـاشورپـور عزیز بود كه آوازش آرام‌ترین آواز جهان است. صدایی مثل قطاری از ابر، مداوم و خیال‌انگیز. ما را كه دید سریـع و به سختـی ایستـاد. مانند استقبال از مسافرانی دیرآشنا، گرم گرفت به روبوسی. خانم پرستار گفت: «از صبح منتظر شما هستند»؛ موج بزرگی مرا از ساحل آنجا كند و به عمق آب برد... روی تابلویی بر دیوار به نستعلیق نوشته بود: «من ندارم وقت مردن». نشستیم. سلامِآقای بارور – دوست شاعرش- را رساندم. به دلتنگی خاصی گفت: «چرا با شما نیامد؟». از انزلی پرسید و همان‌طور كه به خیسی توی چشم‌هایش چشم دوخته بودم سخن را به حرف از گذشته‌ها رساندم. ولی انگار در كنار استاد ایستاده بودیم و به قایق ِخاطراتی اشاره می‌كردیم كه در دریای مه گم شده‌ بود. یادآوری برایش سخت بود. خیلی سخت. چنانكه هنوز كامل نپرسیده، بی‌تابی‌اش از به «یادنیاوردن» وادارم می‌كرد بحث را به چیز دیگری عوض كنم. موسیقی ِاتاق ربطی به آثار او نداشت. معلوم شد انتخاب پرستار است و آقای عاشورپور هیچ اعتراضی بر شنیدن هرروزه‌ی آنها نمی‌كند. پرستار گفت: «این نوارها را از خانه‌ام آورده‌ام. آقا موسیقی را دوست دارند.» انگار بر قلّه ایستاده بودیم و می‌گفت «این كوه است!». پرسیدم نوار كارهای خودشان را ندارید كه بگذارید؟ گفت: «نه». آقای عاشورپور به میز روبرویمان اشاره كرد و گفت: «شما این میوه‌ها را شرمنده كردید.» عجیب نبود كه تعارف روزمره‌ی استاد نوگرا نیز فرقی با همه داشته باشد. عادل، زبان ِصحبت را به گیلكی برد. در چهره‌ی استاد لبخند نشست. تا به حال ندیده بودم كسی اینچنین از شنیدن آوای گیلكی مشعوف شود و توی چشم‌هایش این شعف عجیب موج بزند. اگر زبان برای ما وسیله و ابزار كشف و ارتباط بود،‌ برای او مام بود. موسیقی بود... همیشه دلم می‌خواست آخرین دیدارمان در هوای مرطوب انزلی باشد، روی «مول» یا عرشه‌ای مثل آن كشتی ِشكسته كه دیگر نیست، یا كوچه‌های فراموش شده‌ی غازیان، یا روی پلّه‌های كوتاه «بنای ترنّم موزیك» كه استاد احمد عاشورپور سالهای سال آرزو داشت آنجا بایستد و برای مردمی كه فقط برای موسیقی جمع شده‌اند، آواز بخواند. امّا نشد. نمی‌شود هیچ‌وقت.

Author: Arvin Ilbeygi

* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (4)

به ياد احمد عاشورپور (4)

شخصیت قرمزی داشت عاشورپور. همیشه زیر ضربدر بود! ممنوع بود. آن قدر که همه، ترانه‌هایش را خواندند جز خودش. بچّه بودیم -1332 شاید - که از مسیر همین غازیان، رفت از ایران برای کار موسیقی و البته در امتداد فعالیت‌های سیاسی به بخارست. قریب بیست سال قبل‌تر، تقی ارانی پایه گذاشته بود «توده» را در ایران و در زمانه ی قحطی احزاب، تنها همین «توده» بود که پاسخ می داد به آمال و آرزوهای دور و دراز و آرمان خواهانه‌ی تجددطلبان و روشنفکران. و این گونه شد که او هم ، چون بسیاری دیگر-‌ از هدایت تا جلال آل احمد- به امید تغییر، به عضویت حزب در آمد. بازگشتش به زادگاه - انزلی- مصادف بود با ایام کودتا، و سبب ساز اقامتش در زندان، که مکرر شد.
بعدترها ما صدایش را از رادیو رشت می‌شنیدیم و کیف می‌بردیم. آن زمان رادیو دست ساواک بود و همین سبب شد که قوام و دوام نیابد خواندش در آن جا. و او هم دیگر نخواند، تا اویل دهه‌ی شصت که از ایران رفت... آن ها که ترک وطن می‌کنند می‌دانند که چه می‌گویم. مرضی‌ست که به جان آدم می‌افتد در غربت. به آن می‌گویند«‌شوک فرهنگی»؛ ماحصل جدا افتادن از رگ و ریشه! فکری اگر برای علاجش نکنی تو را می‌اندازد به هرز‌گی...شادخواری و...(سال 58 که رفتم از ایران به عینه تجربه اش کردم. برگشتم.)
عاشورپور هم همان سالها رفت. به گمانم فرانسه. اما رگ و ریشه‌اش نگذاشت که بماند و برگشت. و باز نخواند‌، یعنی که نشد که بخواند آن جور که دلش می‌خواست. تا که برای همیشه رفت.
مرد شریفی بود. روحش شاد...

Author: Ahmad Nourizadeh


* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (3)

خاطره سوزی!
به ياد احمد عاشورپور (3)
برای احمد عاشورپور، که همه‌ی عمر ممنوع بود

«‌هنگامی که جنگ ِ بی‌حاصل‌، تندیس‌ها را واژگون می‌سازد و ریشه‌های بناهای ساخته شده را می‌خشکاند ، نه شمشیر مارس -‌آرس‌- و نه آتشبار هیچ جنگی نباید خاطرات ثبت شده‌ی زندگیتان را بسوزاند‌.» ویلیام شکسپیر - سونات LV


و این گونه است برادر! که این گونه باید باشد...
خاطره شاید فراموشانیده شود‌! شاید فراموشش کنند زوری‌، امّا هرگز سوخت نمی‌شود که برود هوا. که خاطرات ما‌، همه‌ی آنهایی نیست که آمده است روی کاغذ‌، یا که از گلوی دریده‌ی بلندگوها پرت می شود توی فضا... بیشترش -‌آن خوب خوب هایش‌- همین که پا می شوند و قوام می گیرند‌، راست می‌روند و خانه می‌کنند جایی که دست و عقل ِ جن هم نمی‌رسد بهشان‌، آدم ابوالبشر که سهل است!
آری برادر!
خاطرات جمعی توی دل آدم لانه می‌کنند نه زیر گل‌. که اگر حتّی عقل جمعی هم زایل شد و آلزایمر مقطعی آمد به سراغش، گم نشوند در هزارتوی پیچ در پیچ و بی‌سرانجام روزمرگی‌ها. که خفه نشود آواز ناب ِخاطرات هزارساله‌، زیر آوار ِ کشنده‌ی همهمه و هلهله‌ی حنجره‌های بی نشان و بی‌تعصب و بی‌گذشته...
خاطره که نیازی به اثبات ندارد. نسل به نسل‌، سینه به سینه، نفس به نفس آمده است پیش، و همین طور سبک‌، می‌رود جلو، خیلی بیشتر از ما...
اصلاً صنعت ِ ضبط و ثبت چه به کار ِخاطره می‌آید ، وقتی عمر بعضی‌هاشان سرخود به درازای تاریخ است‌، بی‌دغدغه‌ی سنگ و صفحه و ریل ِ کارتریج و نوار ماکسل و اسمت‌. بی‌خیال ِ کاغذ و سی‌دی و ال‌ام‌بی و اینترنت پرفیلتر ِکم‌سرعت!
خاطره یله است، یله برادر! گفتن و شنیدنش مجوز نمی‌خواهد.
خاطره‌سوزی‌، مراسم مضحکی‌ست که راه انداخته‌اند دسته‌ی دلقک‌ها و احمق‌ها، از آن زمان که فهم‌شان شده است، نه عقلشان که زورشان هم نمی‌رسد به داغ‌زدن وسوزانیدن دلها.
گیریم که بسوزانند. گیریم که در جمجمه‌ها بکارند بذر بی‌ثمر فراموشی را. چه فرقی می‌کند برادر؟ من و تو باز ترانه‌هایمان را در دلمان می‌خوانیم‌، مثل همه‌ی این سالها...

Author: Amin Haghrah
* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (2)

خدا عاشورپور را خیلی دوست داشت
به ياد احمد عاشورپور (2)

چند روزی بود که هوا خیلی سرد شده بود و همه مردم منتظر بارش بودند. بالاخره بارش اولین برف زمستانی آغاز شد و لبخند بر لب مردم نشست. کوچک و بزرگ از زیبایی و پاکی برف صحبت می‌کردند، کوچه و خیابان مملو از جمعیّتی بود که شادمانه از راه‌رفتن برروی برف و خوردن نوشیدنی گرم و گاه شوخی‌های کودکانه و پرتاب گلوله‌های برف به یکدیگر سرخوش بودند. دو روز به همین منوال گذشت و روز سوم آغاز شد و بارش برف کماکان ادامه داشت، اوضاع نگران‌کننده شده بود. خیابانهای اصلی در حال مسدود شدن بود و عبور و مرور انجام نمی‌شد. کم کم دلهره و اظطراب جای سرخوشی را می‌گرفت. همه به یاد برف چند سال پیش رشت افتادند. سقف خانه‌ها سنگین شده بود و نگرانی ویرانی منازل و ادارات لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. دیگر کسی به زیبایی برف و آدمک برفی داخل خانه و خیابان و لبخند معنی‌دارش توجهی نمی‌کرد، تو گویی آدمکان برفی که تعدادشان هم کم نبود دست به دست هم داده بودند تا چیزی را به مردم شهر بگویند که آنها از آن غافل و بی‌خبر بودند. انگار آدمکان برفی برای بقای خود مدام طلب ریزش برف می‌نمودند. روز پنجم و ششم شهر در سکوت فرو رفته بود و هر از گاهی دسته‌ی پرندگانی که از گرسنگی در حال مرگ بودند و آخرین توانشان را برای یافتن لقمه نانی خرج می‌کردند دیده می‌شدند. دیگر جای درنگ نبود. بالاخره ارتفاع برف به چند متر رسید و همه شوکه شده بودند. بارش شدید برف و پارو کردن مداوم پشت‌بام توان و قدرت بازوها را گرفته بود، احساس بدی داشتم و منتظر اتفاق بدتری بودم. در این بین ویبره‌ی موبایل را داخل جیبم احساس کردم. اس‌ام‌اس آمده بود که "استاد احمد عاشورپور به دیار باقی شتافت". شوک ناشی از این خبر بیشتر از بارش برف بود. خبر فوت استاد آتشی بر دل و جانم افکند که سرمای زمستان و بارش برف را فراموش کردم. پیام را sent to all کردم و خواستم که نفرات بعدی هم همین کاررا بکنند. غم عجیبی دلم را گرفته بود. وقتی به یاد گذشته می افتادم و مصایبی که مرحوم با آنها دست و پنجه نرم کرده بود را به خاطر می‌آوردم آتش دلم افروخته‌تر می‌شد. غم غربت و اجازه نداشتن برای اجرا در زادگاه خویش و بیماری باعث شد که استاد که همواره به زندگی و زنده بودن و مبارزه با مشکلات ایمان داشت و این را به دیگران هم نوید می‌داد در بیمارستانی در تهران فوت کند. طبق وصیّت خودش قرار شد در بی بی حوریه دفن شود. ما هم خود را مهیای مراسم تشییع نمودیم تا با وجود آن شرایط دشوار مراسمی در خور شأن برگزار شود. دو روز بعد دیگر برف بند آمده بود و زیبایی خودنمایی می کرد. کم کم راههای ارتباطی در حال باز‌شدن بود ولی عبور و مرور به سختی انجام می‌گرفت، ما که در این فرصت اندک تنها توانسته بودیم پوسترهای رنگی و اعلامیه تسلیت چاپ کنیم،‌ ساعت هشت صبح به بی‌بی‌حوریه رفتیم. به غیر از گروهی که برای فیلمبرداری حاضر بودند هیچکس نیامده بود. سریع پوسترها را دورتا دور قبری که صبح زود کنده شده بود بر روی چوبهایی که در برف فرو کرده بودیم نصب نمودیم. به تدریج برتعداد حاضرین افزوده می‌شد و دسته‌های گل و اعلامیه‌های تسلیت پشت سرهم بین حاضرین دست‌به‌دست می شد. مراسم تشییع باشکوهی برگزار شد و جمعیت مشتاق و عاشق به صورت دسته‌جمعی ترانه های استاد را خواندند. عاشورپور برای همیشه از پیش ما رفت اما صدای ماندگار و زیبایش که همواره مردم گیلان و ایران را به یاد خاطرات خوب و خوش گذشته می‌انداخت جاودان شد. الان که به شدّتِ بارش برف در آن زمان فکر می‌کنم می‌بینم آدمکهای برفی خیلی بیشتر از مردم، عاشورپور را دوست داشتند و این به من ثابت شد که آنها برای بقای خود تمنّای بارش برف نمی‌کردند. بلکه عشق آنها به عاشورپور بود که باعث می‌شد از خدا بخواهند تا برف بیشتری بر زمین ببارد. اگر نبود آن وضعیت فوق‌العاده هیچ‌گاه شاهد برگزاری چنان مراسم باشکوهی نبودیم. آدمکهای برفی تنها یک هفته شاهد تمام این ماجرا بودند چون بعد از آن دیگر نه برف بود نه آدمکان برفی. مردم شهر بودند و مزاری که مردی حماسه‌ساز در آن آرمیده بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.
Author: Mohammad Batdavvar

* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (1)


چه باید کرد؟
به ياد احمد عاشورپور (1)

هر از چند گاهی خبری از کشوری در زمینه موسیقی به گوشمان می‌رسد به این مضمون که بزرگداشت فلان خواننده و یا نوازنده و یا فلان هنرمند... با استقبال مردم چه باشکوه برگزار شد! بگذارید اصلاً نام ببرم تا جوشش دلم فروکش کند... بزرگداشت راجر واترز در لندن، پاوروتی، بوچلی در ایتالیا، سانتانا در مکزیک، ری چارلز در آمریکا، سلن دیون در فرانسه، کیتارو در ژاپن، پل مک کارتنی در لندن، جان لنن و... نظایر این‌ها که اگر بیشتر بنویسم خیلی فضا اشغال می‌کند... برگردیم به همین جا که زندگی می‌کنیم. بیایید مقایسه نکنیم اما ارج نهادن را از دیگر کشورها یاد بگیریم کمی آن طرف‌تر حتّی در تهران برای اساتید بزرگ‌مان بزرگداشت و نکوداشت می‌گیرند به بهانه‌های مختلف. بزرگداشت زنده یاد بسطامی، شهناز، پایور، لطفی، شجریان و... امّا بیایید با هم کمی جلوتر بنشینیم و ببینیم در گيلان اوّل چه کسانی در این زمینه بار سنگین فرهنگ موسیقایی‌مان را بردوش دارند، بزرگانی مثل استاد ناصر مسعودی، فریدون پوررضا و در نهایت سخنم به این اسم ختم می شود: احمد عاشورپور. چند روزی مانده به سالروز درگذشت ایشان، این بزرگمرد تاریخ موسیقی کشورمان و شهرمان. واقعاً چه کردیم؟... عدّه‌ای از دوستانم سعی کردند کاری برای این کشتی نشسته بر گل انجام دهند و کشتی را روی تنگی کوچک بگذارند تا خیال دریا بر چشمانشان نقش ببندد اما بنابه دلایلی این کار میسر نشد. کاری به علتش ندارم که چه مسایل عقیدتي و فکری آن مرحوم بود که محدودش کرد؛ همیشه بر سر افکار خود ماند و جور کشید و موسیقی و صدایش را قربانی عقیده‌اش کرد. در هر لحظه از زندگی خودش افکارش همیشه از وی فردی مخالف در هر برهه از زمان ساخت و گاهی به این فکر می‌کنم که افکار و عقاید یک انسان می‌تواند در قالب هنر چه تاثیرپذیری‌هایی داشته باشد... امّا هیچ‌وقت نمی‌شود در اجتماعی که هنوز هیچ نمی‌دانند و یا «هیچ» می‌دانند کاری فرهنگی کرد -‌می‌دانم هنر چیز دیگری است- به این دلیل او کارهایش هیچ‌وقت درست پیش نرفت و همچنان بود که بود و ماند که ماند. حال که او نیست اما هنرش هست! تا جایی که صدایش جاودانه شد و ماند. اگرچه در حوزه‌ی حوضچه‌ی اکنون مجال شناکردن نمی‌یابد اما آن روز خواهد رسید که از وی قدردانی شود چون در دلها جای گرفت.

سال قبل در روز خاکسپاری وی از بزرگان موسیقی جز استاد مسعودی نیامد و حتی تلفنی استاد ذوالفنون هم مراتب تسلیت را ابراز کرد امّا خیل عظیمی از دوستدارانش در لحظه‌ی وداع کنارش بودند و چه باشکوه وداع کرد... حال گله‌ای هست که گفتنش کمی از درد دل می کاهد. این که در زمان حیاتش کسی برای او قدمی برنداشت چرا غیر خودی‌ها (به اصطلاح غیرهمشهری‌ها) بیشتر بر او ارج نهادند اما ما که سنگ همشهری‌بودن بر سینه می‌زنیم چه می‌کردیم؟! چه کردیم؟! چه کردیم؟!
چند روز پیش از دوستی شنیدم که برادر ِمرحوم عاشورپور از آقایی که اسمش محفوظ، تقاضایی کردند تا فيلم مستندي كه از آقاي عاشورپور ساخته بودند را در اختيار خانواده‌ي آن مرحوم قرار دهند و آن فرد پیشنهاد کرد که فلان مقدار به من بدهید تا فیلم را در اختیارتان بگذارم! واقعاً کار به کجا رسیده است! افسوس و تأسّف... در هر صورت اندکی درد دل و یادآوری خاطراتی شیرین از آوای وی در پرده‌ی خیال جاری می‌شود، شاید از این طریق تسلی خاطر خودمان را لااقل فراهم کنیم. (راستي نتيجه چه خواهد شد اگر نظرسنجی كنيم از شهرمان كه چند نفر استاد عاشورپور را می‌شناسند؟؟)
حالا از لیلی، دریا، آسمان، گیله مرد... خبری نیست. او آنها را به حال خود تنها گذاشت! و بهتر از این است که خود را تنها بگذارد. مردی بود که به جنگ تنهایی رفت اما دیگر از ساز و نقاره خبری نبود. واقعاً چه روزهای سختی در غربت تنهایی گذراند و آن‌وقت کجا بودند آنان که وی برایشان از لیلی و دریا و عشق می‌خواند؟ آیا دستش را گرفتند؟ او حتّی در زمانی از خانواده‌اش دور ماند و... چه قدر سخت بود اما هر چه بود گذشت. می‌دانست که روزی به شهرش بازخواهد گشت و از شهرش و مهتابش که بالای خانه‌ها هرلحظه رونمایی می‌کند خواهد خواند...

«ماه گردون چو رخ بنمود، جلوه‌ی شهر ما فزود
کرده دریا نثار رهش، آنچه گوهر نهفته بود

از پی صید دلها نگر، امشب این مه شد عشوه‌گر
گه شود پنهان لحظه‌ای جلوه‌گر

انزلی شهر زیبا، ای معبود دلها
مهتاب تو جان پرور، بلوارت بی‌همتا

برد امشب سبق از جنان این شهر خامشان
به هر گوشه‌اش نغمه‌خوان دلدادگان

چون بی خبر ازدنیا، دل دید امشب مرا
گفت او با من ار گردد‌، ماه تو هویدا

گو با من که گویی چه سان با او درد نهان
گفتم نثار راهش می کنم سر و جان...» (1)
روزگار می رود اما زنده می‌ماند یادش، چون صدایش بر دلها مهربانی می‌آفریند.
Author: Mohammad Shakiba

(1) ترانه‌ي «مهتاب بندرانزلي» – سروده‌‌ي استاد عاشورپور
برای دریافت فايل اين آهنگ، با ایمیل ما تماس گرفته و در قسمت موضوع بنویسید: مهتاب بندر
Email: mojeno.anzali@gmail.com

مدرسه‌سازی در انزلی

دم خروس!

«شصت‌و‌هفت مدرسه‌ی آسیب دیده از برف شدید دی ماه پارسال در این شهرستان هنوز بازسازی نشده اند... این تعداد مدارس بین بیست تا صد‌درصد آسیب دیده اند... از این تعداد پنجاه و سه واحد دچار ترکیدگی لوله ها و تأسیسات‌، خرابی ناودان، سایه‌بان و پارکینگ، سیزده واحد علاوه بر موارد یاد شده دچار قوس چوبهای پوشش سقف و سربندی ساختمان و چهار واحد علاوه بر موارد بالا دچار ریزش سقف و ایمن‌نبودن فضای مدرسه برای حضور دانش‌آموزان شده اند.»
(فرازی از گزارش وضعیت فیزیکی مدارس شهرستان، تهیه شده توسط اداره آموزش و پرورش انزلی)

«به همت سازمان نوسازی مدارس گیلان امسال با تحویل پروژه های مدرسه‌ی راهنمایی اسدآبادی، دبیرستان دخترانه‌ی نرجس آبکنار و دبیرستان شهید فرامرزی، که تا یک ماه آینده آماده‌ی بهره‌برداری خواهند بود، تعداد مدارس تخریبی بندرانزلی کاهش خواهد یافت... تا پارسال چهل درصد مدارس بندر انزلی تخریبی بودند که امسال با تحویل پروژه های ذکر شده این میزان کاهش خواهد یافت... این حق دانش‌آموزان با استعداد انزلی است که از یک فضای آموزشی استاندارد و مطلوب برخوردار باشند.»
(اسماعیل بشارتی -رئیس اداره ی آموزش و پرورش بندر انزلی- هفدهم آذرماه هشتاد‌و‌هفت)

این که مسئولان و متولیان امر فرهنگ و مقوله‌ی پراهمیّت آموزش و پرورش دغدغه‌ی محیط زیست ِ تحصیلی فرزندان این آب و خاک را دارند و غمش را می خورند جای بسی مسرّت و خوشحالی ست؛ تا آن جا که آدم دلش می‌خواهد به نشانه‌ی شادی -به قول یکی از دوستان - کلاهش را از سر بگیرد و با همه ی توان، تا بالاترین ارتفاع ممکنه از سطح زمین بیندازدش بالا!
باور بفرمایید اذعان و اقرار آقایان به محق‌بودن دانش آموزان مستعد این سامان به بهره گیری از حداقل امکانات ِ نه فقط آموزشی، که حیاتی! یعنی داشتن سرپناه و به تبع آن تأمین جانی، چیز کمی و رخداد کوچکی نیست که بشود به همین سادگی ها از کنارش گذشت. با این حال طبیعی ست که شنیدن این نکته‌ی بدیع که «انزلی از سابقه‌ی درخشانی در عرصه‌ی علم و تحصیل بر خوردار بوده و از جمله اولین شهرهای ایران است که در آن مدرسه ساخته شده است» (اسماعیل بشارتی- همان) یا این جمله‌ی حکیمانه که «در صورت حل برخی مشکلات آموزشی و حمایت های مسئولان، می‌توانند در عرصه‌های مختلف علمی، فرهنگی و ورزشی افتخار بیافرینند» (اسماعیل بشارتی- همان) آدم را حالی به حالی کند و اشک شوق را در چشمانش جاری و ساری. که البته تجربه ی تاریخی نشانمان داده که این شادکامی و به‌روزی غالباً دوام و قوام چندانی نداشته و نخواهد داشت . کافیست پس از استماع بیانات پر مغز و گهربار آقایان، سیری کنید در شهر و چشمی بچرخانید و دیدی بیاندازید بر پیکر نحیف و بیجان و شرحه‌شرحه‌اش تا حساب کار بیاید دستتان. آن موقع است که در یک چرخش یکصد و هشتاد درجه‌ای ِمزاج‌، تحول ِ حالی رخ می دهد در احوالاتتان و اختلال مفاهیم و تعارضات شدید شخصیّتی می‌آید به سراغتان. تا جایی که می خواهد دلتان که در اولین فرصت ممکنه از مرتفع‌ترین جای این سرزمین، نه کلاهتان که خودتان را، پرت بفرمایید پایین! این گونه است که در همین زمان، یک سوم شخص مفرد، از ناکجای وجودتان می زند بیرون و در حالی که سرش را به نشانه‌ی تعجب آمیخته با تأسف به چپ و راست تکان می‌دهد می‌پرسد: «بالاخره فهممان نشد قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را !؟».
دم خروس کجاست؟
وقتی چند سال پیش دبستان ابتدایی آزادگان تخریب شد به بهانه‌ی نوسازی، و حتّی آن زمان که تابلوی «محل احداث دبیرستان شهید فرامرزی» نصب شد روبروی ساختمان مخروبه‌ی مدرسه، نه من -که هم درس خوانده بودم و هم درس داده بودم آن جا- که به گمانم هیچ کس دیگر مخالفتی نداشت (نه به دل و نه به زبان) با اجرای طرح احداث واحد آموزشی جدید در آن مکان . اما اقدام عجیب، غیر موجه، غیر اخلاقی و به زعم بنده غیر قانونی ِ اداره فخیمه‌ی آموزش و پرورش شهرستان انزلی در پایین کشیدن تابلوی معرّف بنای مذکور به عنوان «دبیرستان شهید فرامرزی» بلافاصله پس از افتتاح پروژه و انتصاب تابلویی بر سر در ساختمان تازه تأسیس با عنوان «اداره ی آموزش و پرورش شهرستان بندر انزلی» که مبین تغییر کاربری آن واحد است امری بود غریب که با توجه به افاضات پیش گفته‌ی متولیان امر در خصوص مصایب شدید و مشکلات مالی و اعتباری عدیده بر سر راه تجهیز و نوسازی اماکن آموزشی ِ در حال تخریب و دارای مخاطرات جدی ِ جانی برای محصلان، شبهه‌برانگیز و غیر‌قابل فهم است. در هر حال، اساساً رفع ابهام از این داستان و استفهام نقادان و پرسش‌کنندگان با توجه به مسبوق به سابقه بودن این چنین اقدامات شگفت‌انگیز و شوک‌آفرین در عرصه‌ی مدیریت کلان شهری -در حوزه های مختلف عمرانی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی...- و رشادت و پایمردی مسئولان امر در اجرای تام و تمام و بی‌چون و چرای طرح‌هایی این چنین فاقد توجیهات شرعی و عقلی! که اصولاً مورد انتظار نبوده و نیست، امّا برای خالی نبودن عریضه، به خصوص تخلیه‌ی هیجانات ناشی از اصابت وقایعی اینچنین مفاجات وغیر مترقبه و این که بعد ها نگویند که نگفتید! نکات ذیل - البته فقط به جهت تنویر و تهییج افکار عمومی- تقریر می‌گردد:
1- آیا تغییر کاربری یک واحد آموزشی به ساختمانی اداری،همیشه و در همه‌ی دنیا این قدر مشکوک، رازآلود، بی‌مقدمه و شعبده‌گون صورت می‌گیرد؟
2- اساساً برای انتقال و استقرار واحد‌های اداری و ستادی آموزش و پرورش در یک شهرستان، تنها گزینه‌ی پیش رو و نقطه ی هدف، واحدهای آموزشی موجود -آن هم فقط از نوع تازه تأسیس و آفتاب مهتاب ندیده‌اش- است؟
3- در این وانفسای کمبود فضاهای آموزشی استاندارد -به زعم خود آقایان- و وفور سازه‌های پرخطر و غیرایمن تحت عنوان مدرسه، محروم‌نمودن فرزندان این سامان از حداقل حقوق حقه‌شان یعنی بهره‌گیری از محیطی آرام و امن توجیه‌پذیر است؟
4- این که ساختمانی را تحت عنوان مدرسه بسازند و تحت همین نام افتتاحش کنند و در هنگام ارایه‌ی بیلان و عملکرد فعالیت‌ها جزو افتخارات و دلاوری‌هاشان به حساب بیاورند و بعد آن را کسر کنند از تعداد بناهای آموزشی غیر قابل استفاده و تخریبی، و سپس دوباره همان را در ملأ عام و با رندی تمام مفتوح کنند به عنوان ساختمانی اداری و ستادی، خداوکیلی شرعی و عقلی ست؟
5- اصولاً کسی از مسئولان تاکنون تأمل و تعقّلی کرده است بر هزینه‌های تحمیلی حاصل از این تغییر کاربری؟ این که ساختمانی را با لحاظ کلیه مؤلفه‌ها و نیازمندی‌های یک واحد آموزشی بسازند و هنوز رنگ ِروی دیوارهایش خشک نشده بخواهند بدلش کنند به ساختمانی اداری یقیناً هزینه‌ساز و هزینه‌زاست. تصوّرش را بفرمایید؛ چه خواهد شد سرنوشت آن همه میز و نیمکت و صندلی و تیر و تخته، و چه باید بیاورند بر سر اتاق‌هایی که تحقیقاً به شکل و شمایل کلاس های درس و مدرسه ساخته شده؛ نه محل کاری برای کارمند های یک اداره؟!
6- این که اعتبارات احداث ساختمان کذایی مذکور از کدامین محل تأمین شده مساله‌ی دیگری ست که قابلیت تأمل دارد. اگر بهره گرفته باشد از منابع مالی و اعتبارات خیرین ِمدرسه‌ساز که گیر ِشرعی دارد و حساب عاملین این عمل افتاده است با کرام الکاتبین. اما اگر به واقع طبق اظهارات مسئولین امر تأمین اعتبار از محل سازمان نوسازی مدارس محقق شده است حالا که کلاس درس و مدرسه ای در کار نیست تخلّف ِصورت‌گرفته هم بدیهی ست و حساب و کتاب ش هم قاعدتاً با قانون است، البته اگر که عاملش خواب نباشد!
7- از همه‌ی این ها گذشته، تکلیف نوستالژی چه می شود؟ چه کسی پاسخ می دهد به خاطراتی که گم می شوند و شده‌اند پشت دیوارهای بلندی که آقایان دور‌تا‌دورشان کشیده‌اند و می‌کشند. اصولاً آدم‌های گذشته چه باید بگویند به آدم‌های آینده وقتی که بپرسند از ایشان که کودکی‌ات را چگونه و کجا گذراندی؟ قبول بفرمایید حالا دیگر سخت شده است حرف زدن از گذشته. سخت می شود نشان دادن «فردوسی» و «شهدا» و «بوزرجمهر» و «فرامرزی» و «آزادگان»... از پشت این دیوارهای سخت و سنگی و بی‌روح که تدارک دیده‌اند برایمان‌. باید قبول بفرمایند آقایان که تخریب مکان و تغییر ِ نام ونشان یک مدرسه، تغییر و تخریب نیم ِبیشتر گذشته‌ی آدم هاست . یک جور دستکاری هویتشان... بازی با هویت آدم‌ها هم که اساساً خطرناک است. خطرناک...این دیگر شوخی نیست. این را که دست‌کم باید قبول بفرمایند آقایان. راستی قبول می‌فرمایید آقایان؟!...


Author: Amin Haghrah

درباره احمد نوری زاده



" او در قلب ملت ارمنی به جاودانگی تاریخ خواهد پیوست."
(سرکیس گراگوسیان - شاعر و نویسنده ی ارمنی تبار لبنانی )

"او با آثار خود برای ارمنی ها غرور ملی کسب می کند و ما وظیفه داریم که ارزش های این انسان بزرگ و شاعر و مترجم ارزنده را بستاییم و آرزو کنیم که قلم پرتوان او همیشه پربار و پایدار باشد"
(توروس تورانیان - نویستده و منتقد ارمنی تبار سوری)

"ایشان بزرگترین مترجم ادبیات ارمنی در جهان است که با آثار خود ملت ارمنی را با شگفتی مواجه کرده است. من به جرات می توانم بگویم در تاریخ ادبیات ارمنی هرگز چنین پدیده ای رخ ننموده است..."
(هراچیا ماتئوسیان - نویسنده ی نامدار ارمنستانی)




پروفسور احمد نوری زاده - ادیب، مترجم، پژوهشگر، بنیانگذار ارمنی شناسی فارسی و تنها شاعر غیرارمنی جهان که به همین زبان نیز شعر می گوید- به سال 1330 در خانواده ای پر جمعیت، درغازیان بندرانزلی به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده ی شرکت آتش نشانی ِ انزلی بود و کردمحله - زادگاه او- به گفته خودش، در آن زمان محله ای کثیرالمله و انترناسیونالیستی با قومیت ها، فرهنگ ها و خرده فرهنگ های مختلف از ارمنی ها، روس ها، آشوری ها، گیلک ه ، آذری ها، فارس ها بود که همین امر بعلاوه مصاحبت و مراودت ِ مداوم او به خصوص با ارامنه - از دوران کودکی- هم چنین به دلیل سکونت خانوارهای ارمنی در همسایه گی خانه ی محقر ِ پدری ، سبب ساز آشنایی و قرابت او با زبان شفاهی ارمنی گردید.
با گذر زمان، علی رغم ِ دغدغه ی فراوان تأمین معاش وغم بی حساب نان، ذوق هنری و طبع لطیفش او را به حوزه ی ادبیات - به خصوص مطبوعات ادبی - کشاند. این گونه شد که علاوه بر فعالیت در عرصه ی روزنامه نگاری، سرودن شعر به زبان پارسی را نیز به طور جدی آغاز کرد. آشنایی او به زبان شفاهی ارمنی وعلاقه شدیدش به ترجمه ی متون ادبی خارجی، او را به فراگیری زبان نوشتاری ارمنی ترغیب نمود. از این رو به مدت 4- 5 ماه نزد مرحوم "آرشی بابایان" شاعره ی معروف ارمنی، الفبای این زبان را آموخت. سپس با جدیت و ممارست، از طریق کتب خودآموز، زبان نوشتاری ارمنی را نیز فرا گرفت.از آن پس به طور جدی به ترجمه و معرفی ادبیات معاصر و متون کهن ارمنی در مطبوعات فارسی زبان ایران همت گماشت.
با گسترش دامنه ی فعالیت ها در حوزه ی ادبیات ارمنی، فراگیری مبنایی و ریشه ای زبان کهن ارمنی -گرابار- دغدغه ی اصلی ش شد و به همین دلیل با عزیمت به اصفهان، نزد مرحوم خاژاک درگریگوریان- رییس دانشکده ی ارمنی شناسی دانشگاه اصفهان- مدّتی را به آموختن این زبان گذراند. احمد نوری زاده در سال های 1349-1348 کار ترجمه و معرفی آثار شاعران ارمنی را آغاز نمود که البته در گام اول، از همکاری دوستان ارمنی ش برای انتخاب اثر و ترجمه ی تحت الفظی اشعار بهره می گرفت. اما با فراگیری کامل زبان مورد علاقه اش، از سال 1350 به طور کاملا مستقل، کار ترجمه ی ادبیات ارمنی و چاپ و نشر آثار شاعران و نویسندگان ارمنی زبان را آغاز نمود.
اولین کتابی که از وی به طور مستقل انتشار یافت، مجموعه ی شعری از "گالوست خانتس" شاعر نامدار ارمنی تبار ایرانی بود که با نام " قدرت معجزه گر" از سوی انتشارات گوتنبرگ به بازار عرضه شد. سال بعد مجموعه ی دیگری از این شاعر، با نام " سلام بر تو ای انسان" را آماده ی چاپ کرده که توسط انتشارات دنیا به بازار کتاب عرضه شد. بعدها به مرور آثاری از "هومانس تومانیان" ، شاعر و نویسنده ی نامدار ارمنی ، " یقیشه چارنتس"، "آکسل باگونتس"، "هراچیا کوچار" و دیگران را ترجمه نمود که با نامهای "آی وطن! آی وطن!" ، " سروده های سرخ" ، " 26 کمیسر" و " تسولاک" به خوانندگان پارسی زبان عرضه شدند.
در حال حاضر احمد نوری زاده تنها شاعر غیر ارمنی جهان است که به زبان ارمنی شعر می سراید و برای خوانندگان ارمنی زبان در جمهوری ارمنستان و دیگر کشورهای دارای جوامع ارمنی یک چهره ی شناخته شده و محبوب است به حدی که برنامه ریزان آموزشی جمهوری ارمنستان، بخش هایی از منظومه ی " ماسیس کوه نیست" اثر ماندگار وی را به همراه زندگینامه ی این شاعر ایرانی به عنوان یک درس در کتاب درسی دانش آموزان مقطع دوم راهنمایی مدارس ارمنی زبان گنجانده اند که دانش آموزان ارمنی تبار آن را در کتاب ادبیات خود می آموزند و امتحان خواهند داد. نوری زاده تا کنون با انتشار بیش از ده ها جلد کتاب و صدها مصاحبه ی مطبوعاتی و رادیویی و تلویزیونی کوشش های ارزنده ی بسیاری را در راستای شناساندن تاریخ و فرهنگ ارمنی به جهانیان به عمل آورده است و به همین جهت در ارمنستان به او "فرزند پارسی گوی ملت ارمنی" لقب داده اند.




به یقین مهمترین و ماندگار ترین اثر ادبی نوری زاده تاکنون، کتاب منحصر به فرد "صد سال شعر ارمنی" ست که در سال 1369 توسط انتشارات چشمه به دوست داران آثارش عرضه گردید. چاپ اول این کتاب پس از چندسال نایاب شد و در بازار سیاه کتاب به 10 برابر قیمت روی جلد به فروش رسید. صد سال شعر ارمنی در برگیرنده ی ترجمه ی 500 شعر و منظومه از 72 شاعر نامدار ارمنی جهان است و خواننده با مطالعه ی پیشگفتار 150 صفحه ای کتاب با برخی جنبه های تاریخ و فرهنگ هزاران ساله ی ارمنستان آشنا خواهد شد.
احمد نوری زاده به پاس 40 سال تلاش بی وقفه در زمینه ی شناساندن فرهنگ و ادب ارمنی جوایز و عناوین جهانی بسیاری را نیز کسب نموده است که از جمله مهمترین آنها می توان به:
- جایزه ی جهانی ِ فرهنگی ِ " گارپیس پاپازیان" به جهت یک عمر فعالیت ادبی از کشور اتریش. سال 2000میلادی.
- جایزه ی عالی ترین نشان فرهنگی جمهوری ارمنستان به نام " موسس خورناتسی " از روبرت کوچاریان، رییس جمهوری ارمنستان. سال 2001 میلادی.
- جایزه ی بزرگ انجمن نویسندگان ارمنستان با نام " گانتق ". سال 2005 میلادی.
- و دريافت مدرک پروفسوری از دانشگاه شمالی ایروان، سال 2001 میلادی اشاره نمود.
همان طور که پیشتر گفته شد، نوری زاده علاوه بر ترجمه و چاپ آثار نویسندگان و شاعران ارمنی در روزنامه ها و مجلات ادبی، تا کنون بیش از 30 جلد کتاب منتشر نموده که این خود موید تاثیر گذاری و جریان سازی او در حوزه ی ادبیات ارمنی و حتی فارسی ست.
وی در حال حاضر مشغول نگارش رمان بلند 3 جلدی " گذرگاه رنج " است. رمانی که خودش درباره ی انگیزه ی خلق آن می گوید "آن چه من را به نوشتن این رمان مجبور کرد، تجربه های مستقیمی بود که از کودکی با کار شروع شد و در جوانی با نوشتن و روزنامه نگاری گره خورد و سر از وقایع تاریخی دهه های اخیر درآورد ... اگر زندگی فرصت بدهد و من بتوانم هر سه جلد رمان را که دارای دوره بندی های ویژه ی خود هستند به پایان ببرم، دست کم دخترم و همسرم خواهند توانست شناختی از زندگی گذشته ی من کسب کنند و در عین حال داستان جالبی را بخوانند!".

پی نوشت :
تعدادی از آثار منتشر شده ی احمد نوری زاده:
" 26 کمیسر" یا " کمون باکو" از " هراچیا کوچار"
" سرودهای سرخ " مجموعه ی شعر اثر" یقیشه چارنتس"
" آی وطن! آی وطن!" مجموعه ی شعر و قصه از "هوهانس تومانیان"
" تسولاک" یک داستان بلند از " آکسل باگونتس"
" صد سال شعر ارمنی" نمونه های شعر بیش از هفتاد شاعر ارمنی با پیشگفتار 148 صفحه ای درباره ی تاریخ و فرهنگ ارمنی
کتاب پژوهشی " تاریخ و فرهنگ ارمنستان"
"باغ سیب ، باغ ِ باران و چند داستان دیگر": بیست داستان کوتاه و بلند از 15 نویسنده ی نامدار ارمنی
"سلام بر شما ارمنی ها": مجموعه شعرهای ارمنی نوری زاده
"در شب تنهایی و رویاها ": مجموعه شعر های ارمنی نوری زاده
" رازقی ها بگذار عطر بفشانند": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" در شب تنهایی و زمستان جهان": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" پتر اول " اثر "آلکسی تولستوی".

Author: Amin Haghrah

گروه فرهنگی «کاسپینو» تصمیم دارد در آینده ی نزدیک، بزرگداشت پروفسور احمد نوری زاده را در زادگاهشان بندرانزلی برگزار نماید. از دوستان و علاقه مندانی که مایلند در این راه کمک رسان ما باشند، خواهشمندیم برای گفتگوی بیشتر با ما تماس بگیرند. ایمیل های ما:
Caspino.org@gmail.com
Mojeno.anzali@gmail.com