‏نمایش پست‌ها با برچسب عمران شهري. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمران شهري. نمایش همه پست‌ها

درباره چمن استادیوم فوتبال انزلی


تو كجا بوده ای چمن؟!

اگرچه شب پنجم شهریور 88 حرف از بارانهای پاییز و زمستانی ‌نبود، امّا مردمی كه زیر نور زیبای شبانگاهی پا به استادیوم كهنسال «تختی» انزلی می‌گذاشتند، خود‌به‌خود راهی به اولین سكّوی نزدیك می‌جستند تا زود و سریع «چمن» را ببینند. كنجكاوی و هیجان توی چشمهایشان دیدن داشت. گویی «چمن» به طرفة‌العینی جان و دل خسته‌شان را آرام كرده بود. رضایتی غریب در نگاهشان بود. یكی نبود بپرسد چه دیده‌اید مگر جز چمن؟ چمن كه این همه غریبی ندارد!
اما چمن، «غریبی» داشت. قصّه‌ی كهنه‌ای ست اما حقیقت داشت: شصت و دو سال بود كه هزاران هزار انزلیچی به دور این مستطیل جمع می‌شدند تا داستانی ببینند كه بی‌چمن نمی‌شد خوب تعریفش كرد! سالهای سال تماشاگران عاشق، دور چمنی كه چمن نبود، خون دل خوردند و هیچكس نیامد دندان بسازد برای این دهان. بازیكنان گریزپای ملوان در گل و لای زمستان گیر می‌كردند چون چمن نبود. مربی‌ها شكوه از زمین بدچمن داشتند و «بازی مستقیم» را از آن ناچار می‌دیدند. ملوان از فوتبال زیبا و رؤیایی می‌گریخت چون «چمن» نداشت. به راستی این «چمن» كجا بود كه شصت دهه گذشت و هیچ دولتمردی به یادش نیفتاد؟!
می‌گویند زمین فوتبال انزلی را مردم خودشان برای خودشان ساخته‌اند. شصت و اندی سال پیش بود كه انزلیچی‌ها با تیم‌های محلّه‌ای و میهمانان فرنگی‌شان، تب و تاب ورزش قرن را به این زمین کشاندند. دو دهه با درخشش تیم های «پرستو» و «پریسا» گذشت تا تیم «كلونی انزلی» از دل تیم های كوچكتر قد برافراشت. سرانجام چند دلاور آن روز بندر (جبار صمدی، رضا صالح نیا و دیگران) به عشق و سرمایه خود دست به‌کار شدند تا زمین اصلی سر و شکلی تازه بگیرد. آنها كه «عاشقی»، به دقت و فكر بیشتر می‌كشاندشان، سنگ‌های بزرگ در پی ِزمین كار گذاشتند تا باران انزلی از جدار سنگ‌ها به پایین كشیده شود و برود پایین (بعد از انقلاب به خیال بازسازی این سیستم زهكشی هوشمندانه را كندند و دورریختند). تا مدتها انزلیچی‌ها دور چمن می‌نشستند تا كلونی و بعدها ملوان ببینند. تا اینكه جام تخت‌جمشید اندكی پول حكومتی آورد و تربیت‌بدنی چهار ردیف سكّو ساخت. هرچه فوتبال انزلی بیشتر اوج می‌گرفت، سكّوها زیادتر می شدند و اندك اندك دورتادور زمین سكوی سرد و بتنی بود برای نشستن. امّا خود زمین و چمن همان بود كه بود!
در این سالها زمین انزلی تیم‌های زیادی را میهمان بود. از فوتبال تا «اسبدوانی» و «تماشای رئیس جمهور» روی چمن نحیف و فرتوت او بوده است! چندین رئیس و مرئوس و وكیل و شورایی آمد و رفت امّا دل نداشت چمن بسازد. دهها شهردار آمدند و رفتند اما مركز ثقل شهرنشینان انزلی را كه همین چمن بود، ندیدند. صدها نفر با لباس و اسب سفید آمدند و سكه‌ی آزادی و اتوبوس زرد، هبه دادند. چندین برابر این صدمیلیونی كه امروز برای چمن خرج شده، آمد و رفت و تیم ها بسته شد و وارفت، امّا چمن نساختند! عجیب نیست؟ می‌بینید كه انزلیچی‌ها حق دارند هیجان‌زده به تماشای چمن بروند.
یكروز كه هنوز هفته‌ای به بازی ملوان-استقلال باقی بود، به استادیوم رفتم. باران نرمی می‌بارید. چندین نفر آمده بودند ببینند كه واقعاً خوابها هم تعبیر می شوند یا نه. یكی از بازیكنان قدیمی ملوان هم بینشان بود. آرام آمد و گوشه ای ایستاد و چمن تر و تازه را تماشا كرد. وقتی می‌رفت هنوز ساکت و خاموش بود ولی چهره‌اش شادمانی کوچکی همراه داشت. از دور «اردشیر پورنعمت» را دیدم كنار چمن ایستاده بود و فكر می‌كرد. با خودم گفتم این چمن محقّق‌شده را بیشتر از همه باید به پای اصرارهای او نوشت. شگفتا كه یك مدیر دانش‌آموخته‌ی فوتبال چقدر می‌تواند با تصمیمی به سادگی یك چمن، اتّفاقی را كه شصت سال نمی‌افتاد، محقّق کند. می گویم «ساده» چون همین 100 میلیون تومان هزینه بازسازی چمن استادیوم انزلی، 2.5 درصد ِ هزینه‌های فصل جاری ملوان، سه درصد ِهزینه‌های فصل قبلش، یك درصد ِبودجه سالیانه شهرداری انزلی، 2‌درصد ِاعتبار عمرانی انزلی (غیر از عمران شهرداری) و 0.2 درصد ِبودجه عمرانی منطقه آزاد انزلی است.
جالب است بدانید همین هزینه‌ی چمن کذایی، با 0.047 درصد ِدرآمد سالیانه گمرک انزلی برابری می‌کند. یعنی با پولی که از گمرک انزلی نصیب دولت می‌شود و بسیاری از معضلاتش را (مثل ترافیک و صف کامیونها) مردم شهر با گوشت و پوستشان می‌پذیرند، می‌توان 2126 زمین چمن استاندارد (مثل همان که شصت سال انتظار تماشایش طول کشید) ساخت.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!

Author: Arvin ilbeygi : caspino.org
شهریور 1388
* این یادداشت در روزنامه «گیلان امروز» نیز همزمان به چاپ رسیده است.

گوش شهرداری



گوش شهرداری



اگر هنوز در میان شما كسی هست كه معتقد باشد انزلی جزو شهرهای متفاوت ایران است و مردمانش چیزهایی به چشم می بینند كه نزد دیگران غریبه است، با او موافقم! اینجا انزلی ست؛ شهری كه یاد نمی‌گیرد چگونه از نهادهای مدنی‌اش استفاده كند و دو شهردار پیدا می‌كند!! شهری كه اعضای شورایش برای مخالفت با دیگری، جلسه‌ها را از رسمیت می‌اندازند تا برای مدّتها نه جلسه‌ای باشد و نه مصوّبه‌ای! شهری كه نمی‌تواند حتّی چندمتر زمین خالی معرّفی كند تا حكومت برایش استادیوم جدید بسازد!... بگذارید با طولانی كردن این لیست، خاطرات تلخ و جفنگ زندگی در این شهر را برایتان زنده نكنم. برای خندیدن به وضعیت ِجفنگ ِ این بندر ِ«خفته در خواب» فقط كافی ست در میدان انزلی بایستید و تصویری را كه شهرداری از آینده بشارت داده است تماشا كنید. بله اینجا تنها نقطه‌ی ایران است كه طراحی و مشاوره‌ی مهمترین پروژه‌ی «طراحی شهری» یعنی طراحی میدان اصلی شهر را به یك شركت تبلیغاتی محوّل می‌كنند. شاید وقتی برایتان بگویم آن شركت تبلیغاتی چه سابقه‌ای دارد و پیشتر چه زخمی بر تن شهرتان زده است، حتّی نتوانید بخندید.

***
مثالی برای گوش: دو سال پیش، شهردار محبوب ِدومین شورای شهر انزلی (حكیمی‌نژاد) مجوّز ساخت یك اتاقك استوانه‌ای ِآجری را در لبه‌ی ساحلی بلوار انزلی صادر كرد. این بنای بی‌هویّت ظاهراً برای استفاده‌ی پرسنل یكی از از تعاونی‌های قایق‌سواری مستقر در بلوار ساخته شد امّا اندازه و حجمش طوری ست كه نمی‌توان برایش هیچ مصرفی جز خلق آلودگی بصری در برابر چشم‌انداز خلیج انزلی برشمرد. حالا دیگر از نمای رهاشده و درب ِهمیشه بسته‌اش پیداست كه خود اعضای تعاونی هم توجیهی برای استفاده از این زگیل بزرگ نمی‌بینند؛ امّا مدّتها پیش كه تازه از ساختش گذشته بود، تصمیم گرفتم در یك عصر شلوغ، چند ساعت روی نیمكت روبرویی بنشینم و به حرفهای مردمی كه برای اوّلین بار با آن روبرو می‌شدند، گوش دهم. سعی كردم از هیچكدام از شهروندان مستقیم سؤال نكنم و فقط گوش تیز كنم تا واكنشهای رهگذران را بشنوم. نتیجه جالب بود: هیچكس از دیدن آن بنا حس رضایتمندی نداشت. بعضی‌ها چهره درهم كشیدند یا با تعجّب نگاه كردند و خیلی‌ها با غرولند یا فحش و ناسزا به بانیان ِقضیه، واكنش نشان دادند.
می شود گفت آدمها تا حدّی درك مشترك از زیبایی و زشتی دارند و دستكم برآیندشان از تصاویر و پدیده‌های زشت گریزان است. امّا سؤال اینجاست كه اگر شهرداری هیچ مكانیزمی برای نظرخواهی و علاقه سنجی ِمردم نسبت به طرح‌های خود ندارد، حتّی نمی‌تواند یكی از كارمندانش را چند ساعت گوشه‌ای بگمارد تا حرفهای مردم را بشنوند؟ چرا شهرداری اغلب اوقات «گوش» ندارد یا شنوایی‌اش تا حدّ ناامیدكننده‌ای دچار مشكل است؟ چرا مرتّب از مردم و منتقدان و تشكلهای غیردولتی می‌شنویم كه شهرداری و شورای شهر گوش نمی‌دهد؟ چه اتفاقی می‌افتد كه ما مدام آدم‌هایی را برای شورای شهر برمی‌گزینیم كه می‌دانیم صدایمان را خوب نمی‌شنوند؟

***
وقتی شهرداری انزلی – عجولانه و بی‌تحقیق- قسمت مركزی میدان را با رؤیای «ساختن» تخریب كرد و برایمان كابوس جدیدی ساخت، به همراهی همفكران، نامه‌ای تنظیم كردیم و نوشتیم و هشدار دادیم كه بازسازی ِ«قلب شهر» بدونِ نظرخواهی و اطلاع‌رسانی، آنهم توسط افرادی غیر از معماران و هنرمندان شهیر، راهی جز شكست نخواهد داشت. هشدار ما با اعتراض تشكلهایی مثل انجمن توسعه همراه شد تا شهرداری برخلاف معمول، گیرنده‌های شنوایی‌اش اندكی كار كند. درنتیجه پس از مدّتی موقتاً عملیات متوقف شد و چند هفته بعدتر بنـر ِبسیار بزرگی در پیشانی میدان نصب گردید كه نشان می‌داد هدف از تخریب سازه‌های نازیبای قبلی چه بوده و چه خواهد شد. متن شهرداری این است:
«پروژه ميدان امام خميني (ره) بندرانزلي – طرح آبشار كلمات و فواره موزيكال – كارفرما: شوراي اسلامي شهر و شهرداري انزلي – مشاور و مجري طرح: كانون تبليغاتي تنديس»


اگرچه اعلان جدید با مصاحبه شهردار جوانش (بدرالدین بدری) در تضاد است امّا چنان حیرت‌انگیز است كه نیازی به صحبت از تناقض‌های آن نباشد. حیرت اینجاست كه اگر بخواهیم هركدام از بندهای این پروژه را با تساهل و بی‌خیالی بپذیریم، به خطای بدتری می‌رسیم. فرض می‌كنیم انزلی یك شهر جدیدالاحداث باشد و هیچ تاریخ و گذشته و هویتی ندارد كه در میدان اصلی‌اش، نمادی برگرفته از آنها بگذارند! آنوقت باید فرض كنیم در شهرمان هوّیت‌سازی هم لازم نیست تا بتوانیم در نمادی‌ترین نقطه‌ی شهر «فوّاره» بگذاریم! حال فرض كنیم مدیران شهر از هوّیت مستقل هم گریزان باشند و به فوّاره بسنده كنند، آن وقت بدیهی‌ترین اقدام این است كه از معماران و هنرمندان طراز اوّل كمك بگیرند. تازه با همه‌ی اینها اگر علاقه ای هم به برگزاری «مناقصه و انتخاب مشاور» یا برگزاری «مسابقه رسمی طراحی شهری»، نداشته باشند، به مغز هیچكدامشان نمی‌رسد به جای استخدام یك شركت معتبر، به سراغ یك «كانون تبلیغاتی» بروند!!! یقین دارم هیچكدام از كارشناسان معماری و شهرسازی نخواهند فهمید چرا بدرالدین بدری و شورای شهر انزلی، یك «كانون تبلیغاتی» را برای طراحی و مشاوره در حیثیتی‌ترین پروژه‌ی طراحی شهری انزلی انتخاب كرده‌اند! امّا ایكاش موضوع در همین حد بود. قضیه وقتی از كمدی می‌گذرد و به تراژدی می‌رسد كه بدانیم آن «كانون تبلیغاتی» كذایی (ظاهراً شیوه‌ی انتخابش نیز به هیچكس مربوط نیست!!) همان شركتی ست كه تابلوی سه‌گوش عظیم‌الجثه‌ی حاشیه میدان را طراحی و نصب كرده!! و چون خاری در چشم‌انداز مناره و میدان، سالهاست خودآگاه و ناخود‌آگاه ِشهروندان را رنجانده است؛ بیلبورد بزرگی كه به «ننگ» ِمدیریت شهردار سابق (جوادپور) معروف است و هیچكس نفهمید با آن اندازه چرا در میدان نصب شد و چرا با وجود اعتراض همه، هرسال قراردادش تمدید می‌شود! حالا طراح و سازنده‌ی آن «ننگ» می‌خواهد مركز میدان را نیز به دست بگیرد و قلب شهر را برایمان طراحی كند و بسازد!!
وضعیت ما و شهرداری انزلی در این پروژه مثل آن است كه شما دوستی داشته باشید كه برهنه در انظار ظاهر می‌شود و آنگاه كه هزاربار آگاهی‌اش دادید و به لباس دعوتش كردید، بپذیرد اشتباه كرده است و برود جامه‌ای بر خود بدوزد. امّا وقتی برگشت ببینید فقط یك جفت جوراب لنگه به لنگه پوشیده و جز آن هیچ ندارد! آیا آنچنان دوستی واقعاً گوش دارد و حرفتان را شنیده است؟

Author: Arvin Ilbeygi

حقيقت كثيف

حقیقت کثیف!
یادداشت های شهر شلوغ 5

شاید برایتان چندش آور باشد و پس از خواندن این یادداشت بگویید اَه... عجب آدم بی نزاکت و بی ملاحظه ای. اما باید خدمتتان عرض کنم این چیزی که می خواهم درباره اش برایتان بنویسم، پدیده ای است ناگزیر، که چه بخواهید و چه نخواهید هر روزه گرفتارش هستید و هیچ جور هم نمی توانید که از آن خلاصی یابید. این پدیده علی رغم ماهیت متعفن و حال به هم زنش، در هر حال یکی از نقش های اصلی سریال زندگی (حداقل شخصی) همه ی ما آدم ها را بازی می کند. اصلا فرقی هم نمی کند که طرف مذکر باشد یا م‍ؤنث. بی سواد باشد یا تحصیل کرده. منورالفکر باشد یا دگم و سنت زده. سالم باشد یا که مریض . موافق حکومت باشد یا ضد حکومت. چپ باشد یا راست. داخلی باشد یا اجنبی. قایل به دین ومذهب باشد یا که لامذهب و بی خدا. مسلمان باشد یا زرتشتی و جهود و نثارا. خودی باشد یا غیر خودی. رییس باشد یا مرئوس. حاکم باشد یا محکوم... واقعا از معدود مواردی ست که هیچ توفیری نمی کند آن طرف معامله که هست یا که چه کاره است. همه ی خلایق - انسان دو پا را عرض می کنم- هر روزه اساسی درگیرش هستند و تمام سعی و تلاششان بر این است که در موعد مقرر خدمتش برسند و به این واسطه ، گشایشی در کارشان حاصل کنند. حتماً می پرسید که این چیز نامطبوع که آن قدر ذکر خیرش رفت و به خاطرش این همه سیاه مشق کرده ام چیست. خب عرض می کنم...
اسم های مختلفی دارد این چیز! و از قدیم الایام هرکس به طریقی که باب دلش بوده صدایش کرده: ادب خانه - آب خانه - مبال - بیت الخلا - بیت الخلاص - آبریزگاه - توالت - دبلیو سی - دستشویی - جسارتاً؛ مستراح و البته مبادی آداب ترین اش؛ سرویس بهداشتی. حالا حتماً باز سؤال می فرمایید علّت وانگیزه ی نگارش سطور فوق و ضرورت ردیف کردن این همه اسم نامطبوع چه می تواند باشد. توضیح می دهم خدمتتان . البته به واسطه ی یک مثال، که فکر می کنم اگر نگاهی بیاندازید به آن، ماجرا بالکل می آید دستان. تصوّر بفرمایید، در یک روز خوش و مطبوع بهاری، به همراه همسرتان - یا کسی مشابه اش !- که به شدت رودربایستی هم داشته باشید پیشش و حفظ کلاس و دیسیبلین نزد ایشان، از اهم امور باشد برایتان، با خودروی شخصی یا که قرضی، قصد کرده اید که حالی به خودتان بدهید و صفایی کنید و خلوتی برگزینید در دل طبیعت. در جاده های اطراف و اکناف شهر - جای دوری را نمی گویم، همین شهر زیبا و توریستی خودمان انزلی - مشغول رانندگی والبته نشان دادن دست فرمانتان به عزیز دل و هم دم لحظه های تنهاییتان هستید و ضمن هم صحبتی با یار دلنواز ِ شیرین شکر و فیض بردن از مواهب بی شمار طبیعت، گوش می دهید به صدای دلنشین خوانندگان و ساز ِ خوش آواز هنرمندان ِخوش قریحه ی وطنی، که به یکباره چشمتان می افتد به جمال چه می دانم مثلا یکی از دوستان شفیق ایام سربازی که ذکر جمالات و کمالاتش را به همراه خاطرات و مخاطرات ایام جوانی و جایگاه و پایگاه رفیع ِ فعلی ِاجتماعی اش بار ها و بارها در گوش همراه عزیز تر از جان تان زمزمه کرده اید و از اتصال او به هر طریق به خود، کسب وجاهت و محبت نموده اید. و یا که نه، یکی از اساتید برجسته ی دوران تحصیلتان در دانشگاه را می بینید که از او به عنوان الگو و مراد زندگی تان حدیث ها گفته اید و ذکر کرامات و مکارم اخلاقش، هم چنین تأثیراتش بر منش و روش زندگی تان نقل محافل ومجالس خصوصی و عمومی تان بوده، در حالی که خودرو اش را کنار جاده، در جوار طبیعتی بکر و خیال انگیز پارک کرده و خود مشغول گشت و گذار و کند و کاو در آن است. بعد از آن که نظر ِ یگانه بانوی سرزمین احساس را جلب می کنید به اهمیت وقوع این تلاقی ِ تاریخی، مقداری آن طرف تر پارک می فرمایید و بعد فاتحانه، به همراه متعلقات، مشتاقانه گسیل می شوید برای زیارت یار غار قدیمی یا که کسب فیض از وجود پر برکت ِ پیر و مراد همیشگی زندگی. نمی دانم . شما بفرمایید که چه حالی می شوید وقتی که نزدیک تر بروید و درحالی که اشک شوق در چشمانتان حلقه زده و آغوش مشفقانه تان را هم گشوده اید برای لمس فیزیکی این در ِ ناب ِ نایاب - در حضور آن نگاه خیره و تیزبین و جستجوگر- ببینید که قهرمان اول داستان های زندگی تان مثل شیرایستاده است در دل طبیعت، جسارتا پشت کرده به طرف جاده، شل کرده است سگک کمربندش را و... بسیار سخت و درگیرانه - البته با حفظ کلیه مسایل امنیتی - مشغول است به ارتکاب ِ فعل ِخطیر ِ اجابت مزاج و رفع حاجات!...



شرم آور است اما بسیارند از این دست نمونه های عینی -در حوزه ی برون شهری و درون شهری- که حتما خود به شخصه تجربه کرده اید و چندان هم خوشایند نیست ذکرشان در این مقال . با این حال این که چه چیز سبب می شود در دوره ی اکتشاف فضا و شکافت و رسوخ در فی ها خالدون هسته ها و کشف هویت ِ ناشناخته ها ، بسیاری از ما، هم چنان میلمان می کشد به بروز و ظهور هنجارها ورفتارهای دوران ما قبل پارینه سنگی و انجام حرکات و سکنات غیر متمدانه و غریزی ، یقینا پاسخش را - از بعد علوم آدم شناسی - می توان در دست نوشته های مرحوم مغفور" فروید" و دار و دسته ی روانشاد و روانشناسش پیدا کرد. اما آن چه که در اولین نگاه اظهر و من الشمس است و بسیار بدیهی ، فارغ از همه ی داده های علمی و مولفه های رفتار شناختی، زشتی و قباحت ِ ذاتی این پدیده ی اجتماعی ست. آخر چه توجیهی می شود آورد برای این همه تصاویر ثابت و متحرک ِ مستهجن ِغیر اخلاقی و غیر انسانی که گاه و بی گاه ، بی هیچ محدودیت مکانی و زمانی، در هر کوی و برزن -مثل اجل معلق- ظاهر می شوند در برابر دیدگان معصوم وآفتاب مهتاب ندیده ی مردمان اخلاق محور انزلیچی!
وجداناً برای جماعتی که هنوز فریاد گوش نواز ِ وا اخلاقایِ! بزرگان دین و دنیاشان از اعماق تاریخ بلند است و حدیث راه گشای ِ " پاکیزه گی نشانه ی ایمان است ِ" آن ابر مرد ، بی ربط و با ربط مدام صادر می شود از منتها الیه حلقوم ِ رسانه های حقیقی و مجازیشان ،عیب نیست این همه زشتی و پلشتی وبی ایمانی!؟ اصولا پرسش اصلی بنده این است: افزایش ضریب بهداشت عمومی، کاهش اضطراب و نگرانی فردی، تخلیه ی جسمی و روحی و روانی!، حفظ حرمت و شخصیت اجتماعی، جذب توریست، حفظ محیط زیست ، پاک سازی و زیبا سازی اماکن شهری و بسیاری اتفاقات میمون و خجسته ی دیگر ، نمی ارزد به ساخت چند دستگاه توالت عمومی در چهار گوشه ی شهر؟ بگذارید یک جور دیگر مطرح کنم این سوال را : خدا وکیلی انصاف است و ظلم نیست که دست بی کفایتی و بی توجهی مسوولان، گره بزند سرنوشت چند حلقه چاه ِ بو گندوی آبریزگاه را به آبرو و هویت تاریخی چندین و چند ساله مان!؟ اصلا تاریخ و هویت و شخصیت به کنار. آن انسانهای توریست ِ بی دین ِاز خدا بی خبری هم که می آیند و زجر می کشند و حیران می مانند از وضعیت دهشتناک و خوف انگیز بهداشت عمومی شهرمان هم می خواستند از این خبط وخطاها نکنند و نیایند این جا . هیچ هم اهمیتی ندارد برایمان که ایشان چه فکر خواهند کرد در باره ی ما ، شهر ما، فرهنگ ما و سایر مولفه های شخصیتی مان. اما به هر حال ما که دلمان باید بسوزد برای خودمان. نه برای این دنیا که حداقل برای زندگانی آن جهانمان! بِینی و بین اله این زشت است برای ما و برای حکومتی که داعیه دار دفاع از ساحت ِ مقدس شریعت و طریقت است، اماکن مذهبی ، بقاع متبرکه و مساجد -به واسطه ی فقدان حمیت و مدیریت صحیح مسؤولین- به جای آن که مکانی باشند برای تزکیه نفس و اعتلای مراتب معنوی و روحانی، بدل شوند به ایستگاهی برای اجابت مزاج و دفع اضافات و قضای حاجات جسمانی، آن هم به صورت رایگان و صلواتی!؟...
در هر حال می دانم که محال است و آرزوی تمیزی هم نیست! اما از باب این مثال که آرزو بر جوانان عیب نیست، خالصانه امیدوارم که متولیان امر ، پس از آن که دست خود را شستند از عمل حیاتی و حساس و پر هزینه ی ساخت آبشار کلمات و فواره ی موزیکال! - تا پلشتی و خباثت و نجاست، ما و شهرمان و آبنمای آهنگینش را نگرفته - اندک اعتباری قایل شوند و گوشه ی چشمی هم داشته باشند به حال و روز ادب خانه و آبریزگاه های ویرانه و نساخته و نداشته مان.
Author: Amin Haghrah

درباره واگذاری پل قديم غازيان

هفت هشدار براي شوراييان در راه واگذاری پل


می دانید كه بعد از احداث پل جدید غازیان، پل قدیم، عملكرد ترافیكی خود را از دست داد و با فضاهای وسیع طرفین ِخود به مكانی آرام با چشم اندازی بی نظیر تبدیل شد. امّا ساماندهی لبه های لخت و تخریب شده ی آن و تبدیل پل به یك فضای عمومی مناسب، نیاز به طراحی و مطالعه بیشتری داشته كه دیگر زمان آن فرا رسیده است. گویا به زودی این پل به یك سرمایه گذار واگذار می شود تا برای مقاصد گردشگری مورد استفاده قرار گیرد. از آنجا كه مثل همیشه تصمیمات شورا پشت درهای بسته رقم خواهد خورد و انتظار اطلاع رسانی از جانب شوراییان اساساً بیهوده است، لازم می دانم مجموعه ی مدیریت شهری انزلی را به حسّاسیتها و لزوماتی چند توجّه دهم:
1. در تمام نقشه های گردشگری و اسناد و كاتالوگهای معرّفی ِشهر انزلی، پل قدیم غازیان به عنوان یكی از اماكن تاریخی شهر معرّفی شده است. بدیهی ست یك بنای تاریخی، قابل فروش و واگذاری دایمی نیست و هر شخص، نهاد یا گروهی كه بخواهد از این فضا استفاده كند باید بصورت «اجاره» با شهرداری عقد قرارداد نماید. در مورد فضاهای قبل و بعد از پل، این اجاره می تواند بلندمدّت باشد (حداكثر 99 ساله)، امّا بر روی خود پل فقط اجاره ی كوتاه مدّت مجاز است (حداكثر 5 ساله). تنها یك مزیت فرعی ِاین روش آنست كه سرمایه گذار از بارگزاری های سنگین و همیشگی بر روی پل اجتناب كرده و در نتیجه از تخریب بیشتر پل جلوگیری می شود. اگرچه در مورد پل غازیان روش مناسبتر این بود كه از سرمایه ی خود شهرداری برای احداث یك مكان عام المنفعه استفاده شود. چراكه وقتی یك میلیارد تومان هزینه برای طرحی موضعی مثل آبنما یا خرید تلویزیون در وسط میدان انزلی امكان پذیر است(!)، سرمایه گذاری در پل غازیان غیرممكن نخواهد بود.
2. صحبت از جایگاه تاریخی پل غازیان به این معنا نیست كه هرچیز سنّتی ِمربوط به گذشته با هوّیت و مختصات این پل سازگار است. پل غازیان در قرن حاضر ساخته شده و تمامی المانهایش با معماری شهری معاصر همخوانی دارند. از اینرو ایده های پرتی مثل بازار سنّتی با دیوارهای نئی و سقف گالی پوش (كه زمانی مطرح بود!) ربطی به هوّیت این پل نداشته و الگویی اشتباه هستند. در عوض بر طراحان واجب است در طراحی عناصری مثل مبلمان شهری، تابع الگوهای مبلمان و جداره قدیمی پل باشند.
3. بهتر است هر فضای گردشگری كه بر پل اضافه می شود، علاوه بر كاركرد خدماتی خویش‌، وظیفه ای هم در جهت معرّفی پل به عنوان یك بنای تاریخی برعهده گیرد.
4. تجربه ی كافه های بلوار انزلی نشان می دهد یك ایده ی عملكردی مناسب در صورت عدم مدیریت مستدام،‌ در جهت عكس خود عمل كرده و به فضایی ناهنجار تبدیل می شود. امروزه اندازه، مصالح بكاررفته و مبلمان كافه های بلوار انزلی آنقدر ناهمگون است كه بیشتر به عنوان سدّی زشت در برابر دیدگان عابران پیاده عمل می كنند. ضمن اینكه نگاه «كسب درآمد»ی ِ شهرداری به كافه ها و «عدم آموزش و نظارت صحیح» بر آنها، پتانسیل ِبزهكاری را افزایش داده است.
5. پل غازیان در جغرافیای شهری انزلی دارای موقعیتی بی نظیر است كه در صورت توجّه و خرج تخصّص و هنر ِكافی می تواند به پرجاذبه ترین فضای عمومی شهر تبدیل شود. توجّه به مقیاس های انسانی و نیازهای یك گردشگر یا شهروند پیاده،‌ممنوعیت رفت و آمد برای وسایل نقلیه موتوری،‌ كنترل آلودگی های صوتی و بصری ِمحیط و هرآنچه برای ایجاد یك فضای عمومی ِامن و موفق ضرورت دارد، می بایست مورد مطالعه و دقت نظر اعضای شورای شهر قرار گیرد.
6. سرمایه گذار باید مقید شود تا برای دفع زباله و فاضلاب تأسیساتش راهكارهای عملی داشته باشد چراكه حفظ محیط زیست جزو پیش شرطهای هر پرو‍ژه در دنیای امروز است.
7. طرح مناسب،‌ طرحی ست كه فعالیت های انسانی محبوب را در برنامه خویش دیده باشد. فعالیت هایی مثل ماهیگیری از روی پل، قدم زدن و پیاده روی، نشستن در روبروی چشم انداز خلیج انزلی، برنامه های نمایشی كوچك و تجمّع برای جشن ها و مراسم فرهنگی مختلف از این جمله است.


پی نوشت:
الف. تیرماه سال گذشته در «ماهنامه موج» به دنبال معرّفی ِشهرهایی كه زیبایی شان برای انزلی الگوی مناسبی هستند، عكس های "پل چارلز" را منتشر كرده و تصریح نمودم: «پل چارلز در شهر پراگ جمهوری چك واقع شده و شباهت های بسیاری با پل قدیم غازیان در شهر ما دارد. این پل تاریخی در دهه 90 بازسازی شد و عبور وسایل نقلیه از آن ممنوع گردید. از آن زمان "چارلز" بیشتر از آنكه یك "پل" باشد، یك فضای فرهنگی-توریستی ِزیبا و منحصربه فرد است. طول این پل از پل غازیان بیشتر است امّا عرض برابری دارند. پل چارلز در تمام 24 ساعت شبانه روز میزبان جهانگردان و ساكنین شهر است. آنها از دستفروشان خرید می كنند، به صدای نوازندگان ِروی پل گوش می سپارند و به تماشای هنرمندان تئاتر عروسكی می ایستند. شهرداری پراگ به دقّت نظارت می كند تا تعدّد دستفروشان، تركیب زیبای پل را بر هم نزند. آنان فقط محصولات هنری و فرهنگی مثل كارت پستال، كتاب و صنایع دستی كوچك پراگ را می فروشند. هیچ كس حق ندارد آنجا بساطی دایمی بسازد و هرفروشنده تنها می تواند یك پانل تاشوی قابل حمل و نقل، یك صندلی و یك چتر با خود به روی پل بیاورد. الگوی طراحی و نگاه ِفرهنگی «شهرداری پراگ» در بازسازی «پل چارلز» می تواند برای پل قدیمی و به حال خود رها شده ی غازیان مورد استفاده قرار گیرد. به شرط آنكه اندیشه و هنرمندی ِهمسانی نیز در مسؤولین دستگاه شهرداری انزلی موجود باشد.»
ب. دو سال پیش به همراهی رحیم رحیمزاده و علی باغبان طرح جشنواره ای را ریختیم كه در صورت اجرا می توانست شهرت زیادی برای انزلی در جامعه هنری كشور فراهم آورد. این جشنواره كه «پنجاه نقّاش روی پل» نام داشت، درواقع جشنی بزرگ برای معرّفی هنر نقّاشی و شهر انزلی بود. به این صورت كه روز پنجم مردادماه پنجاه نفر از برجسته ترین نقّاشان انزلی و سراسر كشور بر روی پل غازیان حاضر شوند و هریك از منظر خودشان انزلی را نقاشی كنند. این روز در انزلی به عنوان «روز نقاشی» نام گذاری می گردید و در كنار این برنامه،‌ برنامه های جنبی مختلفی برای معرّفی هنر نقّاشی به كودكان و بزرگسالان ترتیب داده می شد. رهگذران می توانستند از نزدیك كار نقّاشان را نظاره كرده و هر نقّاش معتبر،‌ یك دستیار از جوانان علاقه مند انزلی داشت تا ضمن كمك به نقّاش، شیوه كارش را از نزدیك بیاموزد. تمام مراحل این جشنواره از فراخوان و ثبت نام و ستاد برگزاری گرفته تا مراسم فرهنگی جانبی را مشخص كردیم و در دفترچه ای به تفصیل آوردیم. قرار بود بعد از جشنواره هم 50 تابلوی نقاشی (تصویر انزلی از دید 50 نقّاش)، نزد ستاد جشنواره به امانت مانده تا در نمایشگاههایی در شهرهای مختلف به نمایش گذاشته شود. از مجموعه بهترین كارها نیز كتابی چاپ می شد تا به یادگار بماند… بعد از تسلیم طرح جشنواره به مسؤولین ارشاد، پاسخ رسید كه -علاوه بر مشكل بودجه- نیروی دریایی به هیچ عنوان اجازه برگزاری جشنواره را بر روی پل نخواهد داد زیرا اسكله های نظامی نداجا از فراز پل نمایان هستند. سرانجام جشنواره ی ما منتفی شد امّا شاید نیروی دریایی هم با درك ضروریات گردشگری شهر انزلی، نیازمند تغییر در دیدگاه خویش باشد. وقتی تأسیسات نظامی این نیرو در دل شهر قرار دارد و اسكله های نظامی اش از دو سو (پل غازیان و انتهای بلوار انزلی) در معرض دید گردشگران و مسافرین است،‌ مخالفت با برنامه ها و مراسم فرهنگی، چندان "استدلالی" به شمار نمی رود.
Author: Arvin Ilbeygi

تخریب و بازسازی میدان انزلی



میدان انزلی در گیر و دار شوراها و شهردارهایشان


عصر روز پنجم شهریور، مردمی که به میدان اصلی شهر انزلی رسیده بودند، با منظره ای متفاوت روبرو شدند. کارگران شهرداری –همانقدر عادی که هر روز کناره های خیابان را جارو می زدند- بیل و کلنگ به دست گرفته بودند تا تجهیزات و گیاهان وسط میدان را از جا بکنند. هیچ تابلو یا پرده ای هم نصب نشد تا شهروندان بدانند این عملیات برای چیست. روز بعد بیل مکانیکی آمد تا آبنمای بزرگ و فرسوده را تخریب کند. طبق دستور شهردار جوان، تمام این عملیات عمرانی می بایست در مقابل چشم مردم انجام می شد بدون اینکه برای ایمنی یا آرامش بصری رهگذران، محلّ مورد نظر به هر طریقی محصور شود. مردم باید فعّالیت مردان شهرداری را می دیدند امّا هیچ کس حق نداشت از جزئیات و اهداف پروژه ی شروع شده چیزی بداند! تا چند روز بعد سطح دوکی شکل وسط میدان از تأسیسات قبلی کاملاً پاک و سوراخ بزرگی به جایش قرار گرفت. به دنبال یافتن هدف و برنامه شهرداری، با همه ی خبرگزاری ها و خبرنگاران آزاد تماس گرفتم امّا هیچ کس مطلع نبود. شورای شهر (به عنوان تنها تصویب کننده ی چنین پروژه ی حسّاس و مهمّی) در سکوت کامل بود. تا امروز که دو هفته از شروع این ماجرا می گذرد، هیچ مقام مسؤولی حق ِ دانستن برای شهروندان قائل نشده و از جزئیات و شکل و برنامه بازسازی مرکز میدان جملگی بی خبریم (تنها خبر تأیید نشده ای که منتشر شده اینست که این پروژه یک میلیارد تومان(!) از بودجه شهر را صرف خواهد نمود). امّا چگونه دستگاه مدیریت شهری انزلی مهمترین نقطه ی شهر را بدون اطلاع و نظر سنجی شهروندان (یا دستکم اهالی فنّ و هنر شهر) به دست تخریب و تغییر می سپارد؟! برای کاستن از میزان حیرتمان بهتر است گذشته را به یاد آوریم و ببینیم چطور هر شهرداری که شوراهای شهر به عمارت یکصد ساله ی انزلی فرستاده اند، به جای آنکه پاسدار هویّت معماری و توسعه شهرسازی انزلی باشد و بیشترین توان خود را در مهمترین نقطه اجتماع شهر یعنی میدان اصلی انزلی به کار گیرد، دشنه ای بر پیکر نیمه جان ِ میدان انزلی وارد نموده است: اگر در زمان شورای اوّل، یک شهردار بومی و تحصیلکرده بر صندلی اوّل نشست، نه تنها فکری به حال میدان نگردید که مالکیّت ِمهمترین اراضی حول میدان به طلبکاراني خاص هبه شد تا امروز برای خرید دوباره یک قطعه از آنها، میلیونها تومان از بودجه شهرداری به باد رود. پس از او جوادپور ِغیربومی برگزیده شورای دوم بود که گویی تحوّل در مبلمان شهری را حدّ نهایت کار خویش می دانست. او پیش از آنکه دستور عجیب قتل عام دسته جمعی ِ درختان پارک خیابان ناصرخسرو را صادر کند، تابلوهای تبلیغاتی ِناهمگونی به میدان افزود که خصوصاً بیلبورد سه گوش و عظیم الجثه اش هنوز بر سیمای میدان انزلی، زخمی باز است. سپس شورای دوم به سراغ یک معلّم فیزیک(!) از اهالی شرق گیلان رفت تا از تاکسیرانی فومن به انزلی بیاید و سکّان هدایت شهرداری را به دست گیرد! حکیمی نژاد، نرده های زشت و حیرت انگیز تبلیغاتی ِ دور میدان را به آشفتگی های قبلی اضافه کرد تا در کنار ساخت دو بانک جدید در حاشیه میدان (که با بدترین و ناهمگون ترین نمای ممکن ساخته شدند) میدان انزلی کریه ترین روزهای تاریخ خود را تجربه کند. شورای سوم، بومی گرایی و تغییر در کالبد ِاداری ِبیمار شهرداری را هدف قرار داد. بدرالدین بدری که سه ماه سرپرست شده بود تا فردي در حد و اندازه شهر انزلي پیدا شود، با تعداد زیادی پرده ی حمایت از سوی هواداران فرضی (و البته شجاعتی که در امضای حکم برکناری چند مدیر شهرداری از خود نشان داد) در کمال ناباوری شهردار انزلی شد. تا امروز نقش بدری بر میدان امام انزلی جز لامپ های نئونی که به شکل های مختلف در وسط میدان می کاشت (و خاطره تزئینات راسته ی کلّه پزی های جنوب شهر تهران را زنده می کرد) بیشتر نبوده است. امّا یورش بی برنامه و ناگهانی او به قسمت مرکزی میدان، از آنرو نگران کننده است که بدانیم طراحی و بازسازی یک میدان، بیش از آنکه عملیّاتی عمرانی نظیر راه سازی و آسفالت رویه خیابان باشد (که بدری در آن تواناست)، حاصل فرآیندی هنرمندانه و برخوردار از دانش معماری و شهرسازی است (عملکرد یکسال گذشته نشان می دهد که شهرداری ِ انزلي در هر ماجرایی که به هنر وابسته باشد، ناکام است). متأسفانه از تجربه های سالها پیش تاکنون پیداست که تصمیم گیران و تصمیم سازانِ مدیریت شهری انزلی هنوز با مفاهیم ابتدایی شهرسازی نیز آشنایی اندکی دارند. مثلاً در حالی که یک دانشجوی ساده ی شهرسازی فرق میان «میدان» و «فلکه» را خوب می فهمد، شوراهای شهر با تصویب طرح هایی چون نصب نرده های سنگین برای سدکردن عبور پیاده یا نصب بیلبوردهای تبلیغاتی در اندازه ای که برای بزرگراه ها و فلکه ها مناسب است، همواره از میدان انزلی عملکردی فلکه ای را طلب کرده اند. (حتّی انجمن های مردمی نظیر «انجمن توسعه انزلی» که علی القاعده می بایست یکقدم جلوتر از نظام صلب و بروکراتیک شهرداری گام بردارند، با تأکید ِفقط بر عریض کردن خیابانهای منتهی به میدان، تنها راه توسعه را در نزدیک شدن به مشخصات یک «فلکه»ی مطلوب می بینند!). همیشه از یاد رفته است که میدان (برخلاف فلکه) بیشتر محل به هم رسیدن آدمهای پیاده، تجمیع آنها، غلبه ی حرکت انسان به ماشین، توجّه به مقیاس های انسانی در طراحی شهری، و در یک کلام کیفیّتی انسان مدارانه است. «میدان» یک فضای شهری با محوریّت انسان پیاده است که حسّ آرامش و امنیّت روحی و روانی او می بایست در روند طراحی لحاظ و تأمین شود. «میدان» برعکس ِخیابان، یک فضای مکث محسوب می شود که هرگونه ساخت و ساز و تزئین در آن، تأثیرات مستقیم اجتماعی به همراه دارد. میدان ها و علی الخصوص میادین اصلی شهرها با توجّه به فرهنگ ساکنان آن شهر طراحی می شوند تا هویّت شهر را در خود منعکس کنند. همه ی این حساسیت ها در مورد میدان امام انزلی که بافت تاریخی اطراف آن هنوز نابود نشده، دوچندان می شود. در طراحی میدان انزلی، مطالعه الگوهای معماری بناهای اطراف و ضروریات اقلیمی و مردم شناسی از بدیهیاتی ست که هیچگاه (و از جمله در پروژه جاری شهرداری) مورد توجّه قرار نگرفته است! به این دلایل و از آن رو که ماحصل طراحی میدان انزلی تا سالها بر روح و روان شهرنشینان تأثیر خواهد داشت، بر شورای شهر واجب است که نادرستی شیوه ی غیرعلمی و عجولانه ی اتّخاذشده در بازسازی میدان انزلی را پذیرفته و هرچه سریعتر عملیات اجرایی این پروژه را تا انتخاب روشی درست متوقّف کنند. درپایان سه شرط مهمّی را که لازم بود قبل از شروع این عملیات محقّق شود و در نامه ی جمعی از مهندسین و هنرمندان شهر نیز منعکس گردیده، یادآوری می نمایم:
1. طراحی قسمت مرکزی میدان می بایست در بطن «طراحی ِکلیّت میدان» دیده شود. حتّی اکر بودجه ی کافی برای چنین اقدام جامعی فراهم نیست (که شواهد برخلاف اینست)، ضروری است که همان طراحی و اجرای طرح موضعی نیز از طریق برگزاری مسابقه «طراحی شهری» در سطح عالی (با فراخوان سراسری و حضور داوران مطرح و نامی) یا از طریق مناقصه و عقد قرارداد با یک شرکت مشاور معماری و شهرسازی که دارای بالاترین پایه سازمان مدیریت و سابقه باشد، انجام شود.

2. گروه طراح یا مشاور مورد قرارداد می بایست دیدگاه و خواسته های شهروندان را از راه نظرسنجی و الگوهای معماری بومی شهر را از راه تحقیق، مورد نظر قرارداده و در طراحی خویش لحاظ کند.

3. پیش از تصمیم گیری یک جانبه و غیرکارشناسی در انتخاب بهترین طرح، جمعی متشکل از اعضاء برجسته جامعه هنری و مهندسی شهر بر روند انتخاب نظارت داشته و برای شورای شهر انزلی «تصمیم سازی» نمایند.

Author: Arvin Ilbeygi

درباره بيمارستان انزلی


یادداشت های شهر شلوغ 3
هذیان های یک ذهن بیمار


یکم)
شاید ابلهانه باشد! اما چند صباحیست هر وقت که از کنارساختمان ِ سرد و بی روح ِتنها مریضخانۀ این شهر می گذرم، خواهی نخواهی تصویر یک نیروگاه اتمی در مخیله ام نقش می بندد. از همان ها که حکماً بخشی ازحقوق مسلم ماست و درانتظار تحقق و تولدش قریب به نیم قرن است که جمیعاً می سوزیم، بیشتر از ناحیۀ برخی اعضاءِ خاص! و می سازیم و البته انبار می کنیم روی هم، هر چه بیشتر کیک زرد و اورانیوم غنی شده را! سوختن اعضا و جوارحِ حساس را که خیالی نیست چون عادت تاریخی مان شده. اما بو کشیدن و یافتن و انباری زدن، هنجاریست جدید محصول تحولات همین دو سه سالۀ اخیر که دیگر روز و شب هم نمی شناسد و کَم کَمَک دارد نزدیکمان می کند به شاخص های زیست شناختی ِ رسته ای از موجودات کوچک، موزی و جوندۀ زیر زمینی!
دوم)
بیراهه نرویم. با ذکر مقدمه پیش آمده می خواستم این را بگویم که شباهت های ظاهری این دو شاهکارِ دست بنی بشر- نیروگاه اتمی و بیمارستان انزلی- را هم اگر که بتوان گلاب گرفت، حقیقتاً قرابت های باطنی و معنایی ِ آن را هرگز نمی توان نادیده گرفت. تعجب نکنید! واگر دنبال دلیل می گردید، داریم. خوبش را هم داریم:
1- از هردو می توان به عنوان پروژۀ ملی- تاریخی یاد کرد. از آن رو که داستان ِ حادث شدن و سامان گرفتنشان را- اگر که سامانی یافته باشند - چند نسل با خون دل و آب دیده تعقیب و مراقبه کرده اند. اولی را که چند دهه پیشتر ژرمن ها کلنگ زدند، بعد جا زدند و تحویلش دادند به چشم بادامی ها. آن ها هم کادوپیچش کردند و هدیه دادند برای روس های بی خدا. همان شد که حالا سی سالی می شود دودستی چسبیده اند به آن و هیچ رقم ول کن نیستند معامله را. دومی هم که آیینۀ دق ماست و هَم علت اصلی نگارش این خطوط، حکایتش ازجنبۀ سوزناکی وآب دیده پروری،چندان توفیری ندارد با اولی. در طول این سه دهه مهلتی که برای تجربۀ حیات از خدای خود وام گرفته ام، از همان آغازین روزهایی که با عقل ِ تحلیل گرخود کشف می کردم فرق شکافتِ هستۀ زردآلورا با شکافت هستۀ اتم توسط آلبرتِ کبیر، می شنیدم از گوشه و کنار، زمزمه های پی نهادن درمانگاهی به روز و پیشرو را جهتِ گذاشتنِ مرحم بر زخمهای عمیق والتیام آلام جسمانی و روحانی آدم های کم درد نکشیدۀ جزیره. به هرحال در حادثه ای معجزه گون، سنگی روی هم رفت وبنایی قد کشید با آن مختصات که می دانید ومی دانیم. این شد که ما هم در خیال خام خود گمانمان رفت که پس ازفراق ِنوغان! شاهد وصال را به آغوش کشیده ایم و دیده ایم آنچه را که بسیاری هیچ ازآن ندیدند و ناکام و حسرت به دل ریق رحمت را سرکشیدند و رفتند.
2- هر دوی اینها قابلیت این را دارند که تا قیام قیامت سوژۀ ابدی وسوخت ناشدنی ِ پروژه های تبلیغاتی باشند. این که محصول بر آمده از یکی از شعبات نیروگاه اتمی فصل مشترک تمامی بیانیه ها و سخنرانی های مقامات دولتی وغیر دولتی باشد ویک جملۀ ترکیبی هسته ای بشود سوگولی شعارهای این چند سالۀ اخیرمان، خود به اندازۀ کافی گویای عمق واقعه است! و البته که قصۀ آن بیمارستان کذایی هم از این قاعده مستثنا نیست. چون هم مستمسکِ مناسبی بوده است برای شهیدنمایی آنهایی که دستشان از نخیل ِ قدرت کوتاه مانده و حالا بی تابند برای بالا رفتن از آن. وهم مجالی بوده و بهانه ای برای صاحبان قدرت تا افق های فرضی ِحاصله از تعهدِ و تخصص ِ آمیخته با خلاقیتِ نداشته شان را ترسیم کنند در برابر دیدگان عوام الناس و زمان بخرند برای هرزه چرخی های خود در وادی بی درو پیکر جاه طلبی...
3- هر دو در خوشبینانه ترین حالت به شدت هزینه برند. اقلکاً تا این لحظه فایدۀ قابل به ذکری از خودشان صادر نکرده اند. اولی را که دیگر حسابش در رفته است از دست همه. از آن روز که نَقلش شد نُقل ِ مجالس ومحافل، نه تنها حقوقی از ما استیفا نشد یا که اضافه، که کمی تا قسمتی از آن هم زایل شد. ورم کرده گی ِاقتصادی و نداری وگرانی. قطعی گاز در زمستان و در رفتن برق در تابستان. فوران ِ پرسش های بی جواب و وفورِ رکود و قحطی ِ جریان! حتی از جانب شخص شخیص و مستطابِ" آب!" و بسیاری دیگراز این دست، مثل ِ مباحث دیر آشنای تحریم و تحدید و تحقیر، که جای طرحش فعلاً در این مقال نیست همه و همه تنها بخشی ست از مواهبی که در طی این طریق مبتلایش شده ایم. حال با همۀ این تفاصیل به واقع گنده گویی نیست اگر بگوییم؛ دومی از منظر کم خاصیِّتی و کم مایه گی، کم نمی آورد از اولی که هیچ، سپید کرده است روی هر چه سیب زمینی را!
سوم)
آخر شما بفرمایید؛ درمانگاهی که نه بیماران خاص را می پذیرد ونه بیماران عام را به چه کار می آید؟ اصلاً اگرتعطیلش کنند و جایش سرویس بهداشتی بسازند که بهتر و به صرفه تر است. تازه یک عاقبت به خیری هم برای مرتکبینش می ماند. حتماً شما هم به عینه دیده اید خیل آمبولانس ها یا که خودروهای شخصی حامل انسانهای حال ندار را که از دل یک ترافیک زجرآور و کشنده، پرشتاب و زوزه کشان خود را می رسانند به درمانگاهِ بی رغیب شهرمان و هنوز عرق راکبینش خشک نشده، فرمان می رسد به ایشان که :"از این جور کِیس ها را پذیرش نداریم. لطفاً سرِ خر را کج کنید به سمت مرکز استان!". بی ادبی ست اما براستی اگر قرار بود دامنۀ ارایۀ خدماتِ درمانی در بیمارستانها محدود شود به سوراخ کردن گوش و گرفتن بارِ زائو و رتق ِ بادِ فتق و انجام سنت حسنۀ ختنه! دیگر چه نیازی بودمان به بنا کردن ِ از این دست سازه های سنگی و سیمانی، با آن همه دبدبه و کبکبه؟ که قدیمی ترها حتما یادشان هست، قبلاًها در هر قوم و قبیله ای همۀ این هنرنمایی ها ،با کیفیت اعلاء، توسط عاقله مردی- بلکه کامله زنی - با آلات وادواتی ساده که کُلهم جا می گرفت در یک کیفِ دستی به سامان می رسید. این گونه است که در حال حاضر جزو مشغولیات و مجهولات ذهنی من شده است که بالاخره چه کسی باید تاوان دهد یا که دست کم پاسخی ارایه کند - در این وانفسای مردم یاری ومردم سالاری!- به این همه تبعات منفی حاصله از دیپورتِ ناجوانمردانۀ بدن های رنجور ودردمندِ بندگان خدا و همراهان ِجان به لب رسیده شان به ناکجا آباد؟
چهارم)
این از بدیهیات است : حیات -آن هم از نوع آرام و پر نشاط- حقّ مسلم همۀ انسانهاست. باید باورمان شود که تن ِ مُرده را هرچقدر هم که بََزَک کنیم باز مرده است و آخرش می شود لاشۀ گندیده ای که از فرط آلایندگی باید پنهانش کنند در دل خروارها خاک. آدم ِ رو به موت هم که گرما و سرما حالیش نمی شود. چه برسد به این که بخواهد بداند مبدا و منشاء انرژی از کجاست!
انسان ِزنده را عشق است که حکم از بالا گرفته است تا سرش را راست بگیرد و قدم بزند بر روی زمین. حالا چه رفته است بر ما و بر این سرزمین که نعل وارونه می زنیم و متن را خط می کشیم و جان می دهیم برای هر چه پررنگ تر شدن حاشیه. خدا داند...

Author:Amin Haghrah

درباره مرگ شنبه بازار

مرگ تد ريجي يك بازار (شنبه بازار انزلي)


اكنون كه قلم بدست گرفته ام و . . . نه اشتباه نكنيد، نمي خواهم مثل بچه مدرسه اي ها انشايي با يك موضوع دلخواه بنويسم. مي خواهم در مورد يك حقيقت تلخ كه با بي خيالي ِمس‍ؤولين شهر انزلي اتفاق افتاده برايتان بگويم. زماني كه مسؤولين شهر در فكر برگزاري جلسات براي راه اندازي پرو‍‍ژه ناكام كنارگذر انزلي، يا مثلا سنگفرش خيابانها، يا پروژه بازيافت زباله، يا ساخت هتل nستاره در خارج شهر و نظايرشان هستند تا بتوانند خطوط بنرهاي تبليغاتي عملكرد خود را براي نصب در شهر پر كنند، شما در يكي از همين روزهاي گرم تابستاني اين جسارت و شجاعت را از خود نشان دهيد و از پلّه هاي پل انزلي (كه به شنبه بازار ختم مي شود) پايين برويد (البته براي كساني كه ناراحتي هاي ريوي دارند اين كار را توصيه نمي كنم). وقتي كه به زير پل رسيديد حتما" براي يك لحظه فكر مي كنيد بجاي مركز شهر، از شهر خارج شده ايد. بوي تعفُني كه با بي توجهي اداره بهداشت و ساير ارگانهاي زيربط انزلي و به علت وجود بازار ماهي فروشان حاصل شده و تعداد زيادي از كسبه بازار سالهاست كه با اين بو زندگي مي كنند به مشامتان مي رسد. اگر به شهر هاي ديگر استان سفر كرده باشيد ملاحظه مي كنيد كه بي سروسامان ترين و بي قانون ترين بازار در استان، شنبه بازار انزلي است. بعضي ها فكر مي كنند كه فقط روزهاي شنبه اينجا بازار است و بقيه روز ها تعطيل مي شود. البته حق دارند چون روزهاي عادي جرأت نميكنند سري به اين بازار بزنند به چند دليل: 1- نبودن جاي پارك براي ماشين بخاطر وجود ارابه ها يا تخت هاي ماهي فروشي 2- بعلت همان بوي بدي كه گفتم 3- نبودن چراغ روشنايي در شب و تاريك بودن بازار و... . دلم براي آن سوپور شهرداري مي سوزد كه با وجود اين همه بريزو بپاش در شهرداري، با همان ارابه ي بجا مانده از جنگ جهاني اول، آشغالهاي شنبه بازار را جمع مي كند و (بخاطر جاري شدن گندآب بجا مانده از تره بار پلاسيده) فحش و نفرين كسبه و عابران را به جان مي خرد. جالب اينجاست كه فقط موقع انتخابات و جمع كردن رأي كه مي شود سرو كلّه مسولين شهر پيدا مي شود و با وعده و وعيدها به مراد دلشان مي رسند و بعد يادشان ميرود كه به آن ماهي فروشي كه روي آسفالت خيابان ماهي گذاشته تا خرج زن و بچه اش را در آورد قول يه مغازه سه چهار متري را تو هر جاي شهر كه بشود داده بودند. يا به آن مغازه دار قول پاركينگ دار شدن بازار و ديده شدن مغازش از استتار ِگاريهاي پارك شده جلوي مغازش، يا به آن ارابه چي قول داده بودند كه ديگر امسال زمستان در مغازه خودت هستي و لازم نيست كنار خيابان قنديل ببندي. در پايان اميدوارم كه اگر شما مسؤوليتي در اين شهر پيدا كرديد و اگر هم تمام آن قول و قرارها يادتان رفت، حداقل به فكر يك گاري صفر كيلومتر براي آن سوپور شهرداري باشيد. به اميد آن روز.

author: Amir Ashoobi