
درباره آلبوم جدید گروه U2

به ياد احمد عاشورپور (10)
از من خواسته بودی تا برای بزرگداشت عاشورپور چیزی بنویسم امّا راستش اصلاً دلم نمیخواهد چیزی برای هیچ بزرگداشت کذاییای در آن شهر بنویسم. به گمان من هیچ بزرگداشتی برای عزیزی مانند عاشورپور بهتر از این نیست که صدایش را گذاشت در هزاران سیدی و کاست و به بچّههای آن شهر هدیه داد. آنها حقّشان است که بدانند یک روزی آدمهای قدبلند نیز در این شهر گام برمیداشتهاند. متنفّرم از این که برای مراسمی قدم بردارم که مشتی شاعر درجهی سه و چهار ِدرب و داغان میخواهند بیایند تویش و گوشه عقدههایشان را آنجا پر و خالی کنند. نه دوست عزیز من ... محافظهکاری را یک دم باید گذاشت کنار و گفت: آقایان و خانمها! در مراسم چنین مردی تنها سکوت کنید و اجازه دهید موسیقیاش شهر را بغل کند... از روی دریایمان بگذرد و مرداب را در بر بگیرد. روی سقفهای شیروانی بسرد و با بچّهصیادهای فقیر ِحاشیهي شهر برقصد و برقصد.... نمیتوانید؟ زورش را ندارید؟ خب بیشتر از این به آن عزیز رفته بیحرمتی نکنید. ملّتی که سرسوزنی بلد نیست شادی کند و قدر شادمانی را بداند باید هم ترانه و هم ترانهخوان را غریبانه بدرقه کند. و حالا من هم از لج تمام آن مردهپرستهای بیشرم، نه سر خاکش میآیم و نه برایش عاشقانه مینویسم. امّا ای کاش من هم مانند تو عکسی به یادگار با او داشتم. اینجا که نشد شاید آن ور بشود.
من و بندر
من و بندر با هم رابطه عجیبی داشتیم. عاشقای داغونی بودیم که با اولین دلخوری به هم خیانت می کردیم. تحمّل دوری رو نداشتیم اما نمی تونستیم حال همدیگه رو هم نگیریم. گاهی من می کوبوندمش و تو فیلمهام بدش رو می گفتم (یا به قول هوتن این قدرت رو داشتم که از دهن آدمای دیگه دربارش چیزایی بگم که می دونستم خرابش می کنند). گاهی اون پشت می کرد و می رفت هر جایی که دلش می خواست بهم گند می زد. آدمای حقیری رو می فرستاد تا بدم رو بگند. از لج ِمن جاهای قشنگ بلوک شرقی ش رو می داد دست نوکیسه های بساز بفروش تا بترکونندش. منم می رفتم از همین ها فیلم می گرفتم تا به همه بگم عجب ابلهیه! اما بعدش پشیمون می شدم و دلم براش می سوخت. دلم برای خودمم می سوخت که دیگه بندرم قشنگ نیست. که دیگه مال ما نیست. اون وقت روش نریشن های مکش مرگ مایی می نوشتم که واقعیّت نداشتند. می نوشتم ما تا ابد به هم وفاداریم. می نوشتم که ما به هم پشت دادیم و همه چی رو با هم دوباره می سازیم. می دونستم که دروغ می گم. می دونستم که من و دار و دسته م که شبا می ریختیم تو بلوار و میزهای بهترین کافه های لب مُل رو قرق می کردیم، همگی خائن های پست ِکوچیکی هستیم که دیگه نه شهری داریم و نه خونه ای. جیبهای خالی مون رو باید ورمی داشتیم و می رفتیم جایی که دلمون اونجا نبود. لعنتی شاید دست خودش نبود اما داشت می رفت زیر آب و ما رو هم می خواست با خودش ببره بغل اون لنگرهای غرق شده. همه اون زیبایی زشت اش رو دریا می خواست ببلعه... جوونهای معتاد خوشتیپ و خوش لباسش رو که درآمد کارگری شون روزی پونزده هزارتومن بیشتر نبود... بیکارهای علّاف و مغرور که ودکا می فروختند رو... صیادهای خسته و پاتیلی که زیر پل قمار می کردند رو ... کافه های لب ساحل رو ... اون ساختمون های روسی نیمه خراب رو... کشتی های زنگ زده و کاپیتان های متوهّمی رو که هنوز درباره جوونی باشکوهشون تو اون بندر خالی بندی می کردند... یادمه وقتایی که می رفتم لب دریاش قدم بزنم، بهم می گفت اون شهر خیالی توی فیلمای تو رو یا اون وبلاگ خدابیامرز ِآروین رو بیشتر از خودم دوست دارم. عقاید یک دلقک رو نخونده بودید؟ آروین هم مثل من عاشق ِبی رمقی بود و هست که باید به این مامان بزرگ ِبدحال هی پودر و ماتیک بزنه و دور و برش شمع روشن کنه.
آخرین باری که دعوامون شد رو هیچ وقت از یاد نمی برم. بارون خون می بارید و من مثل مرد مرده توی قایقم دراز کشیده بودم و توی یه دالون مخوف مردابی می رفتم. سرش داد کشیدم که می زارم و می رم. بهم خندید. رو سرم بارید و بهم گفت هری! گفتم گور بابات... می زارم می رم. حیف که نمی تونم بهتون بگم سر چی بحث مون بالا گرفت.
حالا دو ساله که رفتم و دیگه هم ازش فیلمی نساختم. چمدونم رو برداشتم و با دختری که هنوز دلش پیش بندر بود زدیم به جاده. می دونستم اگه برم دیگه برنمی گردم. اما همه دار و دسته کرکره ها رو کشیده بودند پایین و قبل از این که همه موهاشون بریزه داشتند آماده می شدند که برند. شب نشینی ها و خنده های الکی خوشانه ما هم تموم شدند. آوازهای گیلکی خاموش شدند. یه دنیا پروژه و طرح نیمه کاره توی کشوی خونه جا موند. قصّه های خیالی نصفه کاره موندند و کلبه ی مرداب رفت زیر آب و قایق چوبی رو ول دادیم که بره هر جایی که دلش می خواد. دار و دسته ی غربتی ای شدیم که هر کدوممون رفتیم یه وری. باید تنهاش می زاشتیم و چاره ای نبود. نمی خواستم ببینه که وقتی دارم می رم اشکم در میاد. لعنتی حتّی واسه خداحافظی هم نیومد و ما رفتیم.
حالا دیگه هیچ شهری ندارم و شب ها توی اتوبان های پایتخت با آخرین سرعت می رونم و دوربینم رو فعلا غلاف کردم و جاش یه تفنگ خریدم و هر کی بهم می گه از کجا به این جهنّم درّه اومدی شونه هام رو می اندازم بالا و می گم از شمال ام و یه گلوله خرجش می کنم. هر بار که تو این دو سال دلم براش تنگ شده، لباسهای مبدّل یه توریست رو پوشیدم و مخفیانه اومدم اونجا و تو کوچه ها و بازارش یه قدمی زدم و چند تا عکس گرفتم و زدم به چاک. "حال و هوای بندر" هنوز همونه ظاهراً. ولی ما عوض شدیم انگار. گاهی به آروین و دار و دسته جدید و کوچيکش حسودیم می شه که موندند و هر از گاهی دست و پایی می زنند که "حال و هوایی بهتر بسازند" اما می دونم که واسه من خیلی چیزها تموم شده. گمون نکنم که ما دیگه با هم شروع کنیم. من زخمم کاری تر از این حرف هاست و با یه "آشتی کنون" ِساده چیزی واسم عوض نمی شه. از این زندگی نکبت هم یاد گرفتم که خیلی چیزها رو نمی شه برگردوند به خصوص هر چیزی رو که مربوط به هوا بشه! نمی دونم آخر و عاقبتمون به کجا می کشه اما می شناسم خیلی از عاشقای شکست خورده و خیانت دیده ای رو که آخر ِکار برگشتند تا توی همون بندر خودشون بمیرند و واسه جوونترها قصّه های با شکوهی از جوونی های خودشون و شهرشون تعریف کردند. هرروز و هرلحظه، تا بالاخره ماسه های ساحل روشون رو پوشوندند.
Author: Reza Bahrami
روز سينما و ابراهيم مرادی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
درباره ابراهيم مرادی
رضا بهرامی نژاد در پاییز آینده فیلمی را جلوی دوربین خواهد برد كه در آن به زندگی و شخصیت ابراهیم مرادی پرداخته می شود. در حالی كه هنوز سؤال بزرگی در ذهن ما بی جواب مانده است: آیا هنرمند تأثیرگذاری چون ابراهیم مرادی آنقدر برای مسؤولین و دستگاه های فرهنگی انزلی اهمیت نداشته كه یك مكان فرهنگی یا حتّی كوی و كوچه ای به نامش نامگذاری شود؟
درباره ساختن فیلم مستند
چطور مستند می سازم؟
هنوز هم عاشق سینمای قصه گو هستم. کمتر فیلم مستند می بینم. از دوستداران جارموش، اسکورسیزی، برادران کوئن، بیلی وایلدر و از همه مهمتر نانی مورتی عزیز هستم ( که البته استثنای غریبی است. پیوندی خوش یمن بین دو نوع متفاوت سینما). بارها و بارها فیلم هایشان را می بینم و به طرز مذبوحانه ای سعی می کنم که از تکنیکهایشان تقلید کنم ! هنوز چیزهایی به اسم فیلمنامه کوتاه و بلند داستانی می نویسم و منتظرم شرایطی فراهم شود تا فیلم داستانی دلخواهم را بسازم. در واقع مستند هایم را تمرینی برای فیلمهای قصه گوی آینده ام می دانم. پس چرا در قالب فیلم کوتاه داستانی تجربه نمی کنم؟ شرایط بهتر و توجه روز افزون به قالب مستند درتمام دنیا و البته حضور انبوه تلویزیونها به عنوان سفارش دهنده اصلی فیلم مستند باعث شده اکثر ماها به این سمت برویم. چند کانال تلویزیون در سرتاسر این دنیای کوچک سراغ دارید که فیلم کوتاه سفارش می دهند؟ چند جا می شناسید که تهیه کنندگی فیلم کوتاه را می پذیرند؟ خب حالا تعداد مراکزی که فیلم مستند سفارش می دهند را بررسی کنید. نتیجه به سادگی نشان می دهد که چرا اکثر فیلمسازهای سینمای داستانی کوتاه ما یک به یک به سمت تجربه کردن در این سینما می روند. و البته لذت دیده شدن را نباید از نظر دور داشت. سینمای مستند در دنیا حامی ای همچون تلویزیون دارد که به فیلم کوتاه بسیار بی مهر تر است. و مراکزی که به بهانه های مختلف، از اعتراض سیاسی گرفته تا تجلیل از فردی خاص، بیشتر از نمایش فیلم مستند بهره می برند تا فیلم کوتاه. از نظر خیلی ها این پیشامدی بد و نابخشودنی در سینمای مستند ماست. از نظر آنها مستند ساز یک جور جانور غریبی است که به دنیا آمده تا رسالت خود را در سینمایی که به آن می گویند "چشم واقعیت" به بهترین نحو انجام دهد. مستند ساز آدم شریفی است که فقط مستند می سازد و صبح تا شب مقاله های اجتماعی و تحقیق هایی پر از آمار و ارقام واقعی می خواند و صد البته که از سینمای داستانی و تکنیکهای دروغینش متنفر است و آن را پست تر از دنیای مستند می داند. طبعا از نظر آنها تکنیکهایی که از سینمای داستانی به سینمای مستند واقعگرا کشانده شود حاصلی جز یک مشت فیلم جعلی نخواهد داشت.
این جمله وایلدر را خیلی دوست دارم که می گوید: «فیلمها عمرشان طولانی تر از نقد هاست.» ( و البته از حرف مفت آدمهایی که به هر مناسبتی باید درباره سینما نظر بدهند! ) همیشه فیلمهایی وجود داشته اند که غیر قابل برچسب زدن بوده اند. فیلمهایی که نمی توان گفت بالاخره مستند هستند یا داستانی؟ فیلمهایی که چنان به این دو گونه ی سینما وامدار هستند که باید برایشان ژانری جدا تعریف کرد. مثل فیلمهای نانی مورتی. فیلمسازانی که از مستند شروع کردند و تکنیکهای آنرا به دل فیلمهای داستانی شان بردند. مثل عباس کیارستمی و یا برادران داردن. فیلمسازانی که در عین توانمندی بسیارشان در ساخت فیلمهای داستانی موفق، نمی توانند از جذابیت سیال سینمای مستند چشم پوشی کنند و هر از گاهی با لذت فراوان به آن ناخنکی می زنند: جارموش و یا اسکورسیزی. و اجازه بدهید با جمله ای از گدار این جشن ِاسم شمردن ها را کامل کنم :«هر وقت فیلم داستانی می سازید به سمت تکنیکهای مستند می تازید و هر گاه که فیلم مستند می سازید چهار نعل به تکنیکهای قصه گویی یورش می برید!»
انحراف
می دانم که بعضی ها همچون من بعد ها این سینما را رها می کنیم یا دیگر به صورت حرفه ای به آن نمی پردازیم. اما آیا این تجربه ها یک انحراف خوشایند نیست؟ سینمای مستند خیلی چیز ها به من داده: با این فیلمها به جاهای غریبی سفر کرده ام. چه زندگی های عجیبی دیدم و چه دنیاهای انسانی ای کشف کردم (موادی برای فیلمهای داستانی بعد!!) . همچون نوازنده یک گروه جاز بداهه نوازی را تمرین کردم. همچون یک دکتر روانکاو محرم اسرار شخصیتهای واقعی ام شدم. خیانت را تجربه کردم و وفاداری را... و همه اینها را مدیون سینمای مستند ِعزیزم که همچون گردبادی در جاده مرا از جا کند و برد .
اما آیا ما چیزی به این سینما نداده ایم؟ آیا ما که با شوقی کودکانه و بدور از تئوری های از کار افتاده فیلم مستند مشغول ساختن فیلمهای بدمان به شیوه خودمان هستیم خواب این سینما را به هم نریختیم؟ سینمایی که در باره زندگی آدمهای واقعی فیلم می سازد اما کوچکترین اهمیتی برایش ندارد که محصولاتش برای همان آدمها غیر قابل فهم و بدتر از آن به راستی خسته کننده اند.آیا با خطاهایمان راهی برای بعدی ها باز نمی کنیم: که این طوری هم میشود عاشق این سینما بود. آیا ما حق نداریم کمی توی حیاط خلوت این سینمای مردنی ایران ول بگردیم؟ آنهایی که سینمای مستند را راستگو تر از سینمای داستانی می دانند و صداقت را شرط اصلی این گونه سینما ، آیا یک بار جرأت کردند سر آن دوربینها را از توی سوژه هایی که بوی مرگ و انقراض می دهند برگردانند و از آدمهای اطراف خود و درباره آدمهایی ساده شبیه خودشان فیلم بسازند؟ (برای این حرفم آماری ندارم! اما کافیست فیلمهای مستندشهری ای را که در ذهنتان مانده مرور کنید ... خب حالا تعداد فیلمهایی که نشان می دهد این مدرنیسم لعنتی هیچ چیزی در روستا ها و حومه شهر ها باقی نگذاشته را نیز مرور کنید...) آیا آن اندازه صداقت داشتید تا خودتان را و نسل تان را از پشت دوربین ببینید؟
اعتراف
من برای تاریخ سینمای مستندمان و برای مستند سازان پیشکسوتمان احترام زیادی قائل ام اما نه برای فیلمسازان غیرخلاقی که سالهاست دارند از روی دست آنها مشق می نویسند و البته هر جا که می توانند نیشی هم به ما می زنند. می دانم که جریان مستند سازی الان ما بسیار مغشوش است و سخت است که در این اوضاع رأی به درست یا نادرست بودن بدهیم . اما امید دارم که بعد از فرو نشستن گرد و غبار همه این بازیها یک چیز را بدست آورده باشیم : تماشاچی علاقه مند به این سینما را ... حالا که این نوشته را به پایان می برم اعتراف می کنم که بعد از ساختن مستند آخرم ( آقای هنر) مستند سازی دیگر برایم یک انتخاب اجباری نیست. حالا مثل یک جور مریض واری من و این سینما همدیگر را دوست داریم. من واقعا دوستش دارم اما به شیوه خودم!








