‏نمایش پست‌ها با برچسب Ahmd-Noorizadeh. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Ahmd-Noorizadeh. نمایش همه پست‌ها

خاطرات احمد نوری زاد

ماندگاران خاطره های من





دلم می خواهد پیش از آن که توسن خیال سوار بر قلم، عرصه ی سفید کاغذ را شبقوار در نوردد، صمیمانه نزد وجدان خود مقر بیایم. که به قول آنتروپولوژی علمی، انسان واقعا پدیده غریبی در طبیعت است و جناب زیگموند فروید را به حال خودش رها کنم تا در خیابان های ملال آور پاییزی وین و در سنترال فریدوم هاف این شهر در جوار گور بتهوون و موتسارت و باخ و اشتراوس به تخیل های روانکاوانه ی خود ادامه دهد و با اطلاعات ناقص خود از دوران های گونه گون تاریخ بشری به ویژه توتمیزم، همچنان با مقوله ی "پدرکشی نخستین" و " عقده ی ادیپ" کلنجار برود و همچنان باعث همه ی دشواری های روانی انسان را وجود غریزه ی جنسی قلمداد کند و بی خبر از دست آوردهای ایوان میخاییلویچ سچنوف درباره ی ساختمان نیمکره های مغز و اعصاب مرکزی و بازتاب های مشروط و صدها اعجاز طبیعت در تکامل ساختمان مغز و ضمیر ناخودآگاه و پرده خاکستری و قشر مخ و چیزهای دیگر مربوط به روان شناسی که از حیطه ی آگاهی های حقیر بی تقصیر فراوان دور است و خواننده ی همیشه بخشاینده پرچانگی های فعله های راستین قلم و فضل فروشان بی مایه را مطمئن کنم که قصدم از قلمی کردن این اندک تنها واگویی شتابناک چند خاطره ی اینک به دور مانده است که دلیل بازنگری آن ها را به ناگزیر باید در رازواره های هزار توی مغز جست و جو کرد و محرک های خارجی.
از غنیمت روزهای تعطیل نوروزی که شهر ِ پر تپش آسمانخراش ها و آهن پاره ها ی الوان و شتابناک موتوری که دود مسموم در ریه ها می انبارند و جنون صوتی را به جمجمه ها پمپاژ می کنند به یکباره تهی می شود و حیابان ها و کوچه های شهر خسته از هیاهو و جنجال جنون آمیز خجولانه عریانی پر شکوفه ی بهاری خود را برملا می کنند سود می جستم و سوار بر توسن خیال در گذشته ها می تازیدم تا هم به سرانجام تکلیفم را با رمان سه جلدی ام "در گذرگاه رنج" یکسره کنم و هم به بهانه ی پر کردن چاله چوله های اندوخته های ذهنی یک بار دیگر مروری داشته باشم بر کتاب هایی که سال ها و حتی دهه ها پیش با چشم بلعیده ام و به حافظه سپرده ام.
همین شد که برخی کتاب های فارسی و ارمنی را در زمینه های گوناگون تاریخی و فرهنگی و ادبی به دیگر بار تورق کردم و برخی چهره ها که بیشتر شان اینک روی در نقاب خاک کشیده اند در مخیله ی من دوباره جان گرفتند و خاطره هایی که در گذشته های دور و نزدیک با آن ها داشته ام فکر مرا به خود مشغول کردند: " تاریخ جامع ادیان" اثر جان بی. ناس را که کتابی فراوان سودمند در عرصه ی پژوهش تاریخ ادیان است با ترجمه ی علی اصغر حکمت مرور می کردم که حدود پنج دهه به گذشته برگشتم و در هیات یک بچه کارگر در پانسیون متروپل کردمحله ی غازیان بندرانزلی در آستانه ی بهار و نوروز که هم بارانی بود و هم دمسرد، چمدان علی اصغر حکمت را از راننده ی سواری که تازه رسیده بود گرفتم و با نک و ناله به اتاق شماره ی 2 در قسمت اتاق های لوکس دارای حمام بردم. آن وقت ها مسیو آرسن صاحب پانسیون متروپل در یک قسمت مجزا از محوطه ی درندشت پانسیون دوازده تا اتاق ساخته بود که تعدادی از آن ها دارای حمام بودند و این برای آن زمان پدیده ای نوین به حساب می آمد و به همین دلیل برای آن دوازده اتاق و ساختمان نو بنیاد عنوان لوکس یعنی شیک و پیشرفته به کار برده می شد. ولی همین اتاق لوکس در آن هوای دمسرد بهاری که مثل بیشتر سال ها بارانی هم بود در غیاب شوفاز و بخاری های پیشرفته با چراغ ها ی نفتی علاء الدین یا والور گرم می شد. یادم هست وقتی چمدان را به اتاق بردم خودش هم آمد و با مشاهده ی سردی هوای اتاق بخاری در خواست کرد. وقتی علاءالدین را نفت کردم و آوردم با آن چهره ی مهربان و دماغ گوشتیِ بزرگ تو دماغی گفت: " پسرجان یه کتری آب هم بیار بذار روی چراغ بخار کنه..." حتماً نگران سوخت ناقص فتیله ی علاءالدین و کمبود اکسیژن و مسمومیت بود. گاهی برای صرف صبحانه و یا نهار به سالن غذا خوری نمی آمد و اتاقدار خودش را می فرستاد و در خواست می کرد که سینی غذایش را من به اتاقش ببرم. اتاق او همیشه کنجکاوی مرا تحریک می کرد. روی میز کوچک اتاق تا چشم کار می کرد کتاب بود و مجله و روزنامه. وقتی سینی را می گذاشتم روی میز عینک ته استکانی اش را روی دماغ گوشتی بزرگش جا به جا می کرد و بعد دست توی جیب شلوار می برد و یک سکه انعام می داد. معمولا سکه پنج ریالی می داد. وقتی وارد اتاقش می شدم و او را در محاصره ی کتاب ها می دیدم غرق در بی خبری های کودکانه با خودم می گفتم: " این همه راه رو از تهران کوبیده اومده انزلی تا توی هوای سرد و بارونی خودشو میون کتابها زندونی کنه." کتاب های روی میز اتاق پیرمرد گنده دماغ فکرم را مشغول می کرد. بعضی شبها پیش از رفتن به خانه و تعطیل شدن پانسیون از سر کنجکاوی و فضولی از زیر پنجره ی اتاقش رد می شدم و می دیدم چراغ اتاق هنوز روشن است. حتما از تهران آمده بود انزلی که تا نصف شب با کتاب و کاغذ ور برود. بعضی وقت ها می دیدی که یک اتومبیل آخرین سیستم با راننده و پیرمردی که روی صندلی عقب نشسته وارد پانسیون متروپل می شد و توی بچه ها ولوله می افتاد و نگهبان و گارسون و اتاقدار همه در گوشی پچ پچ می کردند که "... یارو پسر عموشه. اسمش سردار فاخر حکمت است. درباریه و از کله گنده هاس..." بعد ها که در روزنامه قلم می زدم کاشف به عمل آمد که سردار فاخر حکمت از درباری های بلند مرتبه ی رژیم پهلوی است. وقتی به دیدار پیرمرد گنده دماغ می آمد بین گارسون ها و همه ی کارگرهای پانسیون این حرف می پیچید که... " یارو خیلی کنده گندس... در رامسر توی قصر شاه می مونه..." هربار که کتاب " تاریخ جامع ادیان" را به هر دلیل در دست می گیرم چهره ی مردی را در برابر چشمانم می بینم که در بهاران بارانی و دمسرد انزلی تا نیمه های شب چراغ اتاقش روشن بود و موقع نهار و شام عصا به دست از میان چنارها و تاک ها به طرف سالن غذاخوری پانسیون می آمد و یا سوار اتومبیل خود می شد تا در شهر زیبای ساحلی چرخی بزند و از زیبایی های آن لذت ببرد.
Author: Ahmd Noorizadeh

به ياد احمد عاشورپور (4)

به ياد احمد عاشورپور (4)

شخصیت قرمزی داشت عاشورپور. همیشه زیر ضربدر بود! ممنوع بود. آن قدر که همه، ترانه‌هایش را خواندند جز خودش. بچّه بودیم -1332 شاید - که از مسیر همین غازیان، رفت از ایران برای کار موسیقی و البته در امتداد فعالیت‌های سیاسی به بخارست. قریب بیست سال قبل‌تر، تقی ارانی پایه گذاشته بود «توده» را در ایران و در زمانه ی قحطی احزاب، تنها همین «توده» بود که پاسخ می داد به آمال و آرزوهای دور و دراز و آرمان خواهانه‌ی تجددطلبان و روشنفکران. و این گونه شد که او هم ، چون بسیاری دیگر-‌ از هدایت تا جلال آل احمد- به امید تغییر، به عضویت حزب در آمد. بازگشتش به زادگاه - انزلی- مصادف بود با ایام کودتا، و سبب ساز اقامتش در زندان، که مکرر شد.
بعدترها ما صدایش را از رادیو رشت می‌شنیدیم و کیف می‌بردیم. آن زمان رادیو دست ساواک بود و همین سبب شد که قوام و دوام نیابد خواندش در آن جا. و او هم دیگر نخواند، تا اویل دهه‌ی شصت که از ایران رفت... آن ها که ترک وطن می‌کنند می‌دانند که چه می‌گویم. مرضی‌ست که به جان آدم می‌افتد در غربت. به آن می‌گویند«‌شوک فرهنگی»؛ ماحصل جدا افتادن از رگ و ریشه! فکری اگر برای علاجش نکنی تو را می‌اندازد به هرز‌گی...شادخواری و...(سال 58 که رفتم از ایران به عینه تجربه اش کردم. برگشتم.)
عاشورپور هم همان سالها رفت. به گمانم فرانسه. اما رگ و ریشه‌اش نگذاشت که بماند و برگشت. و باز نخواند‌، یعنی که نشد که بخواند آن جور که دلش می‌خواست. تا که برای همیشه رفت.
مرد شریفی بود. روحش شاد...

Author: Ahmad Nourizadeh


* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

نگاهی به آیین‌های ارامنه در کریسمس

آیین‌های ارامنه‌ی ایرانی

علل پیدایی و اسکان ارامنه در ایران:
دوستی ملتهای ساکن در دو واحد جغرافیایی ایران و ارمنستان ریشه در هزاره‌های تاریخ دارد. ملل ایرانی و ارمنی علاوه بر تعلق نژادی به قوم مادر-هند و اروپایی- به طور مشخص از اواخر سده‌ی هفتم پیش از میلاد دارای تاریخ مکتوب دوستی هستند. در سال 612 پیش از میلاد، ملّت ارمنی به سرکردگی «بارویر barouyr» به یاری امپراتوری ماد می‌شتابد تا با هم‌پیمانی بابل، حکومت در خال ضعف آشور را براندازد. به همین علّت هم بارویر از طرف پادشاه ماد به دریافت تاج مفتخر و به مثابه‌ی نخستین پادشاه ارمنی در عرصه‌ی تاریخ پدیدار می‌شود. بعدها وقتی داریوش ِاول، شاه هخامنشی به دنبال سرنگونی دولت ماد و پدیداری شورش‌هایی در کشورهای همپیمان امپراتوری ماد، این شورش‌ها را در سالهای 522- 520 پیش از میلاد سرکوب می‌کند، در متن نوشته‌های پارسی و عیلامی کتیبه‌ی معروف بیستون از ارمنستان به نام سرزمین "ارمینه" و از ساکنان آن با نام "ارمینیان" یاد می‌کند. از همان زمان ارمنی‌ها به صورت جسته‌گریخته، در اینجا و آنجای قلمرو پهناور پادشاهان ایران می‌زیسته‌اند؛ اما ارمنی‌های هم میهن‌ ما از سال 1604 میلادی به بعد در ایران ساکن شده‌اند. به این صورت که شاه عباس‌صفوی که در سال 1590 میلادی، معاهده‌ای با عثمانی منعقد کرده و بر اساس آن ارمنستان و آذربایجان و گرجستان را به عثمانی‌ها واگذار کرده بود، در سال 1603 میلادی با تقویت قوای نظامی خود و بهره جستن از درگیری‌های داخلی امپراتوری عثمانی به سوی ماورای قفقاز روی آورد و بخش‌های وسیعی از آذربایجان و ارمنستان را تسخیر کرد. یک‌سال پس از آن حکومت عثمانی سپاهی عظیم را برای جنگ با قوای شاه‌عباسبه میدان نبرد گسیل داشت. شاه‌ صفوی برای اجتناب از جنگ تصمیم به عقب‌نشینی گرفت. وی برای آن‌که نیروهای عثمانی را دچار گرفتاری و مانع کند، به هنگام عقب‌نشینی روستاها و آبادی‌های سر راه را ویران کرد. بدینگونه در سال 1604 میلادی به دستور شاه‌عباس صفوی بسیاری از روستاها و آبادی‌ها و شهرهای شرقی با خاک یکسان شدند و بیش از سیصد‌ و پنجاه‌هزار نفر از ارمنیان ساکن در آنها به زور به داخل ایران مهاجرت داده شدند. در این زمان شهر معروف «جوقا GOUGHA» که در کنار رود ارس واقع شده بود و همچون بسیاری دیگر از شهرها و آبادی‌ها ویران شد و اهالی آن به حوالی پایتخت شاه‌عباس یعنی شهر اصفهان کوچانده شدند. بعدها شهر جدید ارمنی‌نشین مجاور اصفهان را با نام «جوقای‌نو» (جلفا) به وجود آوردند که امروزه جزئی از شهر بزرگ اصفهان است. بدینگونه برای نخستین بار اسلاف ارمنیان هم‌میهن ما در سال 1604 میلادی در جوقای‌نو "جلفا" در اصفهان ساکن شدند و به مرور زمان در سراسر ایران پراکنده گردیدند. امروزه اما از نظر جغرافیای سکونت، ارامنه‌، در شهرهای اصفهان، فریدن، اراک، تهران، رشت، انزلی، قزوین، آبادان و اهواز بیشتر از دیگر شهرهای ایران پراکنده‌اند و معمولا در هرکجا که به طور انبوه سکونت اختیار کرده‌اند، کلیساها، مدارس و انجمن‌های فرهنگی ویژه‌ی خود را دایر کرده‌اند.


اشتراکات فرهنگی اقوام ایرانی و ارمنی:
ارمنی‌ها و ایرانی‌ها هم تعلق قومی به قوم مادر هند و اروپایی دارند و هم، زبان آنها به یک خانواده‌ی زبانی تعلق دارد و هم این‌که دوستی و برادری تاریخی چند هزارساله (به ویژه حکومت تقریبا پانصدساله‌ی پارت‌ها و اشکانی‌ها در ارمنستان) باعث شده که این ملت ها دارای پیوندهای ریشه‌دار فرهنگی با یکدیگر باشند. بسیاری از سنت‌ها و آداب متداول ایرانی‌ها از سوی ارمنی‌ها به عاریت گرفته شده و یا با همان ترتیب اولیه و یا قدری تغییر و دستکاری مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. به عنوان مثال سنت‌هایی نظیر سنت تقدیس آب که نزد ایرانیان باستان رواج داشته و از سوی ارمنی‌ها هم مورد استفاده قرار گرفته و با نام «وارتاوار vartavar » متداول شده است. یا چهارشنبه‌سوری ایرانیان باستان نزد ارمنی‌ها نیز معمول شده و با نام «دَرِندِز darendez» یا «دیارانداَراج diarandaraj» رواج یافته و این سنت باستانی حتّی پس از پذیرش مسیحیت در ارمنستان از سوی کلیسای ارمنی مورد پذیرش واقع شده و امروزه یکی از سنت‌های کلیسایی هم محسوب می‌شود.
ارمنستان به دلایل تاریخی و سیاسی از سال 301 میلادی به مثابه نخستین کشور جهان، دین مسیح را به عنوان دین رسمی و دولتی خود پذیرفت و با کشورهای مجاور خود از جمله ایران که دارای دین متفاوتی بودند با مسالمت و برادری به زندگی ادامه داد.
اعیاد ارمنی:
ارمنی‌ها دو گونه عید (مسیحی و ملّی) دارند. مهمترین اعیاد کلیسایی مسیحی عبارتند از: عید میلاد مسیح و دیگر اعیاد مربوط به آن و اعیاد مربوط به حضرت مریم و صلیب‌مقدس که در زبان ارمنی به آن «خاچ – khach» اطلاق می‌شود. البته غیر از این‌ها اعیاد گوناگون کلیسایی دیگری نیز وجود دارند. اعیاد مسیح با رویدادهای گوناگون زندگی وی ارتباط دارند که مهمترین آنها عید میلاد و عید غسل تعمید و عید موسوم به «زادیک‌ zadik» و «هامبارتسوم hambartsom» به معنای رستاخیز است. پاره‌ای از اعیاد ارمنی‌ها نیز جنبه‌ی ملی دارند و به مناسبت رویدادهای مهم ملی، طبیعی و تاریخی برپا می‌شوند. امروزه بسیاری از اعیاد ارمنی‌ها با اعیاد و رسوم کلیسایی درهم آمیخته‌اند و به صورت یک کل واحد در آمده‌اند که هم از سوی کلیسا پذیرفته شده‌اند و هم از سوی مردم ارج نهاده می‌شوند.
ارامنه و آئین‌های ویژه‌ی عید میلاد مسیح:
امروزه عید میلاد مسیح که بزرگترین عید ارمنی‌های مسیحی است همه‌ساله با شکوه و جلال فراوان در میان مسیحیان جهان و ارمنی‌های ایرانی برگزار می‌گردد. عید میلاد یا «ظهور الهی» بزرگترین وهمگانی‌ترین جشن مسیحیان جهان است. ارمنی‌ها عید میلاد مسیح را با عید غسل تعمید حضرت مسیح که به آن «جراورهنک – Grorhnek» اطلاق می کنند به طور همزمان جشن می‌گیرند. ازعمده‌ترین دلایل این اختلاط ایام آن است که تاریخ دقیق ولادت حضزت مسیح (ع) به طور کامل روشن نیست و در میان فرقه‌هالی گوناگون مسیحی بر سر تاریخ دقیق تولد مسیح اختلاف نظر وجود دارد. در قر ن دوم میلادی به طور رسمی روز ششم ژانویه روز تولد حضرت مسیح شمرده می‌شد و تا قرن چهارم میلادی نیز این روز به طور رسمی جشن گرفته می‌شد، اما از آن پس کلیسای کاتولیک رم روز تولد مسیح را 25 دسامبر و روز غسل تعمید او در رود اردن را ششم ژانویه اعلام کرد.
در سر میز جشن ویژه‌ی میلاد مسیح معمولا پیش از خوردن شام، بزرگان خانواده نان مقدس را بین اعضای خانواده تقسیم می‌کند تا در جام فرو برند و سپس جام‌ها را با آرزوی تندرستی یکدیگر بنوشند. مراسم این شب ویژه را ارمنی‌ها «تاتاخوم Tatakhoum» یا «ختوم khetom» می‌نامند و بدین‌گونه سال نوی ارمنی آغاز می‌شود.
بعد از برگزاری آیین ویژه‌ی تاتاخوم و صرف شام ویژه، مردم دسته دسته به خانه‌های یکدیگر برای دید و بازدید می‌روند و به یکدیگر مژده یا «آودیس» می‌دهند. چند روز قبل از عید میلاد مسیح ارمنی‌ها روزه نگه می‌دارند و در شب پنجم ژانویه که به ارمنی‌ به آن «ناواگادیک – navagadik» اطلاق می‌کنند، بعد از شرکت در مراسم ویژه یا «باداراگ ‌badarag» که در کلیسا برگزار می‌شود، به خانه می‌آیند و پای سفره‌ی سال نو می‌نشینند و به صرف شام ویژه‌ی سال‌نو می‌پردازند. شام ویژه‌ی شب تاتاخوم معمولا شام پلو و کوکو و ماهی‌شور و ماهی خشکانده یا ماهی دودی (‌دستپیج) است، چرا که ارمنی‌ها در این شب از خوردن غذاهای تهیه شده با گوشت حیواناتی که خون آنها هنگام ذبح ریخته می‌شود، اجتناب می‌ورزند. روز ششم ژانویه معمولا ارمنی‌های جوان و مردها برای دیدار عید یه خانه‌ی برگترها می‌روند و سال نو را به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها تبریک می‌گویند. در روز ششم ژانویه بر سفره‌ی عید در خانه‌ی ارمنی‌ها اغلب شیرینی‌های ویژه مانند شیرینی موسوم به نازوک (نازک) گاتا، شکلات و آجیل به چشم می‌خورد. مرسوم است که معمولاً پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و پدر شوهرها و مادرشوهرها به اولاد و عروسان و دامادهای خود هدیه می‌دهند. در مدارس ارمنی نیز قبل از تعطیلی مدرسه کیسه‌های کوچک حاوی آجیل و خشکبار به دانش‌آموزان هدیه داده می‌شود که گونه‌ای برقراری مساوات بین دانش‌آموزان دارا و ندار تلقی می‌شود.
پژوهشگران ارمنی‌ تزیین درخت کاج در شب عید میلاد مسیح را سنتی دیرینه می‌دانند که با کیش پرستش درخت که در میان ارمنی‌های عهد کهن متداول بوده است، همانندی دارد. برخی نیز آن را سنتی به عاریت گرفته شده از اروپاییان به حساب می‌آورند. همچنین این رسم را به اشاره‌های کتاب مقدس به «درخت حیات» و «درخت دانش» ربط می‌دهند. در کشورهای مسیحی جهان معمولاً در شب کریسمس درخت کاج را تزئین می‌کنند، اما ارمنی‌ها شب پنجم ژانویه این کار را انجام می‌دهند.
از دیگر سنت‌های سال نو‌ی مسیحی رویای «بابانوئل» است که ارمنی‌ها به آن «بابا کاقاند ‌kaghand» و «ابا زمستان» اطلاق می‌کنند. درباره‌ی منشاء بابانوئل نیز بین پژوهشگران مسیحی اتفاق نظر وجود ندارد و هریک نظریه‌‌ی خاص خود را پیش می‌کشند. شایع‌ترین نظریه درباره‌ی بابانوئل همان پندار مربوط به «سانتاکلوز» آلمانی است که داستانش از این قرار است: گویا «سانتاکلوز» جوانی بوده که در قرن چهارم میلادی می‌زیسته و از مشاهده‌ی این که دوشیزگان تهیدست به علت فقر و نداری از تهیه‌ی جهیزیه عاجزند و به همین دلیل تن به ازدواج نمی‌دهند رنج می‌برده است. لذا سانتاکلوز شبی از شب‌ها درون کیسه‌هایی را پر از زر می‌کند و از سوراخ دودکش بخاری به درون خانه‌ی دختران دم‌بخت می‌ریزد تا آنها با استفاده‌ی از طلاهای سانتاکلوز برای خود جهیزیه تهیه کنند و به خانه‌ی بخت بروند. در عین حال پژوهشگران معتقدند افسانه‌ی «بابازمستان» یا «بابانوئل» از اعصار بسیار کهن در خاور زمین رواج داشته است. در میان ارمنی‌های اعصار کهن نیز در جشن «ناواسارد» و عید "بون باری گندان" پخش‌کردن هدیه میان مردم و دادن جایزه وزدن نقاب بر چهره متداول بوده است که می‌تواند اشاره‌هایی نمادین به «بابا زمستان» یا «بابانوئل» امروزی باشد. گذشته از این افسانه‌ی «بارتو bartev» که شباهت بسیار زیادی به بابا‌نوئل دارد در میان ارمنی‌ها شایع بوده است. بارتو شخصیت محبوب کودکان ارمنی بوده که با کلاه بوقی و ریش سفید و چوبدست و کیسه‌های پر از هدایا میان کودکان شادی قسمت می‌کرد.

‌عکس‌ها از: آروین ایلبیگی
Author: Ahmad Nourizadeh
دی‌ماه 88

خاطره انزلی قديم

خاطراتی از سالهای دور

هرگز دلم نخواسته است که بدانم چند میلیارد یا چند میلیون بچّه در این جهان سرشار و غنی با معادن زیر زمینی و روی زمینی شب ها با شکم گرسنه روی زمین شکنجه می شوند. بعضی از همین ها را که شبیه کودکی های خودم هستند در پیاده روهای شهر کنونی ِخودم تهران دیده ام و از سر کنجکاوی جویای چند و چون آمدن شان به این دنیای رها در رنج و شکوه شده ام. جواب همه یا یکسان است که از طرف باند های استخدام و تولید و توزیع گدایان شهر به شان دیکته شده است ویا تقدیر و پیشینه ای همانند دارند: "...پدرم توی تصادف مرد. من، برادرم و مادرم توی راه آهن یه اتاق اجاره کردیم که ماهی هفتاد هزار تومان اجاره می دهیم. یه جوری باید اجاره رو سر ماه بدیم دیگه" می پرسم برادرت چه کار می کند؟ آب دماغ را بالا می کشد و مف آویخته از سوراخ بینی را روی سنگ های پیاده رو پمپاژ می کند. می گوید: "...کارتن و پلاستیک از آشغالدونی ها جمع می کنه و می فروشه ... زمستون از سرما عاجز هستیم تابستون هم از گرما خفه می شیم...". بعد از این مکالمه های دردناک توی پیاده روهای شهر بالای 10 میلیونی که به میدان تاخت و تاز موتور سوارها و "زانتیا "ران های جوان و دلیر از قرص های اکستازی(!) و نمی دانم چه و چه به خانه می‌آیم و می نشینم و به فکر فرو می شوم...

کردمحله در غازیان بندر انزلی با دریا پانصد-ششصد متر فاصله داشت. شب‌های بی‌خوابی و شکم دردهای گرسنگی من با هیاهوها و همهمه‌ها و تپش‌های موج‌های دریای توفنده عجین شده بود. تابستان‌ها که جماعت برای شنا در آب دریا به این شهر می‌آمدند مادر‌بزرگ‌ها را هم می‌آوردند که کلّه سحر پیش از رفتنشان به دریا برای آب تنی‌، در تدارک سوروسات ناهار باشند و بعد از خرید از بازار محله هم بچه‌های یکی دو ساله را در خانه ترو خشک کنند و هم برای ناهارشان غذا بپزند. یادم هست که صبح زود می رفتم بازار محله و جلوی قصابی "باقر" و سبزی فروشی "‌عسگر فلستین‌" نوبت می‌گرفتم تا زنبیل‌های پرو پیمان خرید مادر بزرگ های روس و ارمنی و آشوری و فارس را کول کنم و هن و هن کنان یک جوری به هر جان کندنی که شده برسانم در منزل شان و یکی دو قران کاسبی کنم. تابستان را این گونه سپری می کردم و با شروع پاییز پدرم یک دفتر ده برگ و مداد یک ریالی می خرید و دستم را می گرفت و می برد مدرسه ی سر کوچه که "سنایی" نام داشت و بعد روزگار مشق شب و چوب فلک فرا می رسید تا بدانیم که نور خورشید در هشت دقیقه و چند ثانیه به زمین می رسد و عریانی فقر ما را گرم می کند.
اما وای و هزار وای از زمستان‌. کار ما کول کردن و آوردن زغال از زغال فروشی مشهدی "‌شوکور‌" که حتما اسمش "‌شکرالله‌" بوده به خانه بود و راه انداختن منقل‌. هنوز اوضاع اقتصادی خانواده رخصت مالی برای راه انداختن کرسی را نمی‌داد. باران های سیل آسای ساحلی و برف های گاهگیر کشنده را به عشق لباس عیدی تاب می‌آوردیم. درست انگار همین دیروز بود. حتّی پیش از آن که از روی آتش چهارشنبه‌سوری بپریم و شهد این سنت کهن ایرانی را که ریشه در کیش پرستش آتش و مهر پرستی ما ایرانی ها دارد ، شادمانه سر بکشیم. توی ایوان خانه که یک فضای باز محدود دو – سه متری بود و به تنها اتاق کاهگلی ساخته شده از چپرونی‌های اطراف رودخانه‌ها و مرداب انزلی منتهی می‌شد می‌نشستم و یک ضرب ور می زدم که لباس تازه می خواهم. بیچاره پدرم که کارگر آتش نشانی شرکت شیلات انزلی بود و نمی دانم آتش چند خانه ی فروشده در کام حریق را فرو نشانده بود‌، اما می‌دانم که زندگی‌ام را چنان سخاوتمندانه در کام آتش خموشی‌ناپذیر حیات خاکی اش غرقه کرد که من هنوز هم شعله های غوغا‌گر بر‌شونده بر آسمانش را با چشم دیروزم به روشنی می‌بینم. حتماً او در این کار مقصر نبود. تأمین معیشتی یک خانواده‌ی پر عده از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست.
وقتی چسناله‌های بچه گانه ی من امانش را می‌برید و طفلک عاصی می‌شد سر سفره‌ی فقر سرخوش، با وقار و خوشدلی سخی‌ترین و غنی‌ترین مرد دنیا لبخنده ای بر لب می نشاند که شادی جان کودکانه‌ی مرا مژده می‌داد و در اثیر به جولانم می کشاند، می گفت "‌بسه دیگه گریه نکن. می گم فردا شربت اوغلی یه دست کت وشلوار برات بیاره... مادرت هم می‌ره از عزت شوهر سکینه برات یه پیرهن می‌خره. دیگه گریه نکن..." نه تنها دیگر گریه نمی‌کردم و چسناله‌های بی‌خیالی و کودکی را چون زهر هلاهل در کام پدرم که انسان شریف و زحمتکشی بود و در اوج فقر و نداری هیچگاه به حرمت انسانی‌اش پشت پا نزد نمی‌پاشاندم. بلکه چون او سرخوش در رؤیاهای کودکانه پرواز می‌کردم. شربت اوغلی به نظر من تنها کسی بود که اسم و کارش به هم می‌آمد. پیرمرد را مدام در کوچه پس کوچه‌های غازیان می‌دیدی که چندین دست کت و شلوار روی شانه‌های فقرش نهاده و پرسه می‌زند تا بچّه‌ای مثل من عاشق کت و شلوار چهارخانه یا راه راه افتاده بر شانه های او بشود وبا ور‌ور‌زدن‌های بچّه‌گانه‌اش پدر و مادرش را عاجز کند تا یک دست از آن ها را برایش بخرند. عزت و سکینه هم کارشان این بود که می آمدند تهران و لباس های مستعمل را که امروز به آنها میان عامه مردم واژه‌هایی مثل "‌تاناکورا‌" و "‌استوکی‌" اطلاق می‌شود، بار کیسه‌ها و چمدان‌های زهوار در رفته‌شان می‌کردند و می‌آوردند انزلی و خیلی ارزان می‌فروختند. عزت و سکینه و لباس‌های "‌تاناکورایی‌" وقتی به محله می‌رسیدند همه‌ي زن هایی که مثل من زاده فقر بودند و با شرف می زیستند خبر‌دار می‌شدند و آن روزها در غیاب تلفن و موبایل و فاکس از بالای دیوارها و چپرها خبر را به یکدیگر مخابره می‌کردند و به یکباره جلوی در خانه‌ی عزت و سکینه غلغله بر پا می‌شد...
بعد از کیفوری‌های چند روزه کت و شلوار را بالای سرم به میخی که در دیوار گلی فرو می‌کردم می‌آویختم و مادرم روی یک میز چوبی مربعی سفره پهن می‌کرد و شیرینی‌خوری‌ها را که به آنها "‌واز‌" می‌گفت می چید. بعد‌ها دانستم که واژه‌ی "‌واز‌" در زبان انگلیسی به گلدان اطلاق می‌شود و معلوم شد که مثل بسیاری دیگر از واژه های انگلیسی و روسی به دلیل مراوده و دوستی با اقوام مجاور و توریستها وارد زبان محاوره‌ای آذری ما شده است. مادرم در کودکی با خانواده‌اش به باکو مهاجرت کرده بود و خواهرش هم که خاله‌ی من بود و نزاکت نام داشت و من هرگز ندیدمش در باکو در گذشت. حتماً این واژه ها از همان طریق وارد زبان آذری مادرم شده بود. خلاصه شب قبل از عید در اتاق کاهگلی زیر کت و شلوار آویخته از میخ با رویای اثیری عید و کت و شلوار تازه زیر لحاف مندرس دراز می‌کشیدم و در رؤیاها فرو می‌شدم و گهگاه ناخنکی هم به شیرینی‌های توی "واز"ها که از قنادی "فرد" یعنی از "اصغر بدری" خریده بودیم می زدم و با کام شیرین در اوج رویاها غوطه می‌خوردم. حتّی به این که چند روز دیگر آش همان است و کاسه همان و باز من خواهم ماند و درد نداری و دشواری زندگی، هیچ فکر نمی‌کردم.
روز اول عید وقتی با شادمانی و تبختر بچّه گانه لباس های تازه خریده از شربت اوغلی را می پوشیدم و به کوچه می زدم تا هم بازی و شیطنت کنم و هم به قول معروف با لباس های تازه پز بدهم‌، یک باره می دیدم پسر لندهور جعفر جنی پیدایش می شد و با گفتن تمسخر آمیز "...کت و شلوار تازه ات همینه؟ مثل انچوچک شدی.." حالم را می گرفت و توی ذوق می زد. من کاری نمی توانستم بکنم جز این که در جوابش بگویم "حقش بود نصیبه خله پدرتو زیر چرخ های کامیون نفله می کرد تا تو شب عید لباس عزا تنت می کردی..." این تنها حربه ی من برای انتقام از پسر جعفر جنی بود. نصیبه‌خله یک زن یل بود که با آن قد و قواره‌ی مردانه‌اش که کت وشلوار مردانه هم می‌پوشید توی محله جولان می‌داد و باج می‌گرفت. یک روز وقت باج‌خواهی نصیبه خله توی حیاط گاراژ که کامیون ها و تریلرهای حامل سنگ سرب و عدل‌های پنبه در آن توقف می‌کردند، جعفر جنی با نصیبه‌خله که رفته بود گاراژ تا راننده‌ها را تلکه کند درگیر می‌شود و نصیبه با زور و بازوی پهلوانی اش جعفر جنی را بر زمین می‌افکند و زیر چرخ های کامیون ها و تریلرها بادبروتش را می‌خواباند...
پنج دهه از آن روزگار گذشته است و من اینک در پایانه‌های زندگی در انتظار حادثه‌ی آخرین هستم‌، امّا هرگز آن روزها و آن سالها و آن زندگی را که در جان جهان من خلیده و تنیده از یاد نخواهم برد. چرا که در سال‌های جوانی و اوج با همان محله و کوچه‌ها و آدم‌ها زندگی کرده‌ام و با بوی اقاقی‌ها که در بهار کوچه‌های محله را عطرناک می کردند، زیسته‌ام.
من به اقتضای کارم امکان داشته‌ام که برای سخنرانی به خیلی از کشورهای جهان مانند فرانسه، آلمان، اتریش، کانادا، سوریه، لبنان، روسیه، ارمنستان، و ... سفر کنم و خاطره‌های بسیاری از انسان در جهان داشته باشم و فقر و نداری و ستم اجتماعی را در بسیاری از کشورهای جهان ببینم و شاهد باشم اما چیزی که در جان و خیال من لانه کرده است عید و بهار کودکی‌های من در کوچه‌های کرد محله‌ی غازیان است و چهره‌های آدم هایی که در کودکی با آن ها زیسته ام و در کنارشان لحظه های اثیری را سپری کرده ام.
آی آدم‌های کودکی و گذشته‌ی من و آی همه‌ی آدم‌ها به هر چهره هر کجای جهان هستید، زندگی در کامتان خوش باد...

Author: Ahmad Nourizadeh