‏نمایش پست‌ها با برچسب ورزش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ورزش. نمایش همه پست‌ها

درباره اسب کاسپین



اسب کاسپین (اسبچه خزر)
به بهانه هفتمین جشنواره اسب کاسپین در انزلی

اهمیّت تاریخی اسب در ایران و جهان:
ایران یکی از سرزمین­هایی ست که نقشی کلیدی در روند تکامل و اهلی­سازی اسب در جهان ایفا کرده­اند. از اسطوره‌ها، آداب و آیین­های کهن، تا صورت­های امروزین فرهنگ عامه در مناطق گوناگون ایران و حوزه‌ی گسترده‌ی فرهنگ ایرانی در ادوار مختلف تاریخی این سرزمین، اسب جایگاه ویژه­ای داشته و دارد. این حیوان از زمان­های گذشته مورد توجه بشر بوده و طی قرون و اعصار متمادی، تلاش­هایی در جهت شناسایی هرچه بهتر توانایی­ها و نحوه استفاده از آن متناسب با نیازهای مکانی و زمانی، صورت گرفته است.
اسب در میان جانورانی که همواره با انسان پیوند نزدیکی داشته است، جایگاه خاصی دارد. این اهمیّت تا بدان پایه است که نمی­توان در اسطوره­ها و افسانه­های جهان، نقش این حیوان شگفت­انگیز را نادیده انگاشت. در تفکّر کهن ایرانی، درواسپا در کنار گئوس، ایزد نگهبان چارپایان می­باشد. نامی هم که امروزه این حیوان در فارسی دارد، همان است که در چندین هزار سال پیش نزد آریایی­ها داشته است. آنگونه که آثار به­جای مانده و سوابق تاریخی دوران کهن نشان می­دهند، در ایران از حدود سه تا چهار هزار سال پیش از میلاد، نگهداری و اهلی کردن اسب رواج داشته و این حیوان در تمامی شئون زندگی و تمدن اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی این ملت، در طول تاریخ حاضر بوده است [4].

پیشینه نژادهای اسب ایرانی:
ایران از سرزمین­های شاخص مشرق زمین بوده که در روند تکاملی اسب شرقی، نقش کلیدی داشته است. در شمال ­شرقی این سرزمین، زیرگونه­هایی از اسب­های وحشی وجود داشته­اند که یکی از منابع اصلی تکامل اسب­های شرقی محسوب می­شوند [2 و 4].
از یک دیدگاه کلّی، امروزه سه گروه اسب در ایران وجود دارد که عبارتند از: اسب ترکمن، اسب­های کاسپین و شمالی ایران و اسب­های فلات ایران. واژه فلات برای مشخص کردن همه اسب­های موجود در مناطق جنوبی رشته کوه البرز به­کار برده می­شود. در واقع چون این اسب­ها توسط قبایل مختلف در طی سالیان متمادی پروش داده شده­اند، دارای خصوصیات متفاوتی بوده و معمولاً به نام همان قبیله پرورش­دهنده نیز نام­گذاری شده­اند. اسب اصیل (عرب ایرانی) نیز دارای سویه­های مختلفی است که در طی سال­های متمادی، با هم مخلوط شده و نژادی تحت این عنوان را ایجاد کرده­اند [5]. اسب سنگین نسایی هم که امروزه اسب کُرد نامیده می­شود، احتمالاً از نژادهای پایه فوق­الذکر، حاصل شده است [3]. از یک دیدگاه دیگر نیز اسب­های موجود در ایران را در قالب نژادهای کاسپین، اصیل (عرب ایرانی)، کُردی و ترکمن دسته­بندی می­نمایند [3].

اسب کاسپین:
کاسپین یک پونی (اسب کوتاه قد اروپایی) نیست زیرا مانند سایر پونی­ها، اندامی کوتاه و چاق و دست و پایی زمخت و قوی ندارد، بلکه از زیبایی و ظرافت یک اسب کوچک برخوردار است [1 ، 2 و 5].
مطالعات تاریخی و شواهد باستانی، دلایل متعددی از وجود نژادی کوچک در نواحی غربی آسیا در دشت­های حدّ فاصل دریای خزر تا دریای سیاه، بین­النهرین، ایران، سوریه و فلسطین ارائه می­کنند که به اسب­های لیدیایی مشهور بوده­اند [2]. در گذشته اعتقاد بر این بوده است که قبل از مهاجرت اقوام هند و اروپایی به ایران (حدود دو تا سه هزار سال پیش از میلاد)، اسب در ایران وجود نداشته، ولی امروزه اعتقاد بر این است که بخش اعظم بقایای کشف شده تک­سُمیان در ایران، مربوط به اسبان کاسپین می­باشد [2]. در آثاری همچون نقوش حکاکی شده بر پلکان­های شمالی و شرقی تخت جمشید، مُهر داریوش کبیر، گنجینه آمودریا در موزه بریتانیا، نقش رستم و داراب­گُرد، اسب کوچکی مشاهده می­شود که مبیّن این موضوع است که اسبی در قد و قامت اسب کاسپین، برای ایرانیان باستان شناخته شده بود [2 و 3]. مطالعات فسیل­شناسی بر روی بقایای اسکلت­های یافت شده در اطراف همدان نیز نشانگر آن است که قدمت تاریخی چنین اسبی، به سه هزار سال قبل از میلاد می­رسد [5].


مشخصات ظاهری این حیوان عبارتند از: چشمان گرد و درشت، برجسته و فاصله­دار، پیشانی اندکی محدب، پوزه کوچک و منخرین باز، گوش­های بسیار کوتاه و افراخته، گردن قوس­دار، باریک و دارای تناسبی مطلوب، دستان محکم و قوی و پاهای سخت، کمر کشیده، بدنی تقریباً باریک و استخوان­بندی قوی با ارتفاع جدوگاه 90 تا 120 سانتی­متری، رنگ­های متنوع سفید، سیاه خاکستری، نیله، کهر، کرنگ و سمند، پوست بسیار نازک و لطیف و یال و دُم پُرپشت و بلند [2 و 3].
از نظر ساختمان بدنی، پنج تفاوت در اسکلت این اسب در مقایسه با سایر اسب­های ایرانی دیده می­شود [5]:


1 - جمجمه دارای یک برآمدگی تاجی در جلوی کاسه سر است.
2 – کتف، پهن­تر از سایر نژادها بوده و از این لحاظ به نشخوارکنندگان شباهت بیشتری دارد.
3 - نسبت طول استخوان­های زبرین و زیرین ساق به قد، بلندتر و باریک­تر از نژادهای دیگر است.
4 - در ناحیه مهره­های سینه­ای، دارای تیغه پشتی بلندتری می­باشد که سبب کشیدگی مهره­های پشتی نسبت به سایر نژادها می­گردد.
5 - سُم باریک و بیضی شکل است.
خصوصیات رفتاری کاسپین حاکی از هوش سرشار آن بوده و مهمترین ویژگی آن، فراگیری سریع و آسان رفتارهای آموزشی می باشد. تلفیق این هوش با خُلق و خوی مهربان، آنرا در رده بهترین اسب­ها جهت سوارکاری و آموزش به کودکان قرار داده است [2].
از سال 1345، با ورود نخستین اسب کاسپین به ایالت ویرجینیای آمریکا، حرکت این نژاد به سایر نقاط جهان آغاز گشت. در سال 1350، این اسب به خانواده سلطنتی انگلیس اهدا شد و به­دلیل علاقه­ای که این خانواده به اسب کاسپین پیدا کردند، انجمن سلطنتی اسب کاسپین در انگلستان تأسیس گردید. در سال 1355 برای اولین بار به استرالیا صادر شد و در سال 1357، از انگلستان به نیوزیلند صادر گردید. آخرین محموله صادراتی ایران به انگلستان، مربوط به سال 1372 می­باشد. پس از آن صادرات این حیوان از انگلستان به بلژیک، آمریکا، سوئد، نروژ و ژاپن صورت گرفته و به­دنبال آن نیز از کشورهای استرالیا و نیوزیلند، به آمریکا صادر گردیده است [2 و 3].
بسیاری از گله­های موجود در جهان، تحت عنوان English Caspian Pony به­ ثبت رسیده­اند که متاسفانه گامی در جهت تصاحب مالکیت معنوی و مادی این نژاد بوده است. در حالی­که این حیوان منحصراً در نواحی شمالی ایران زیست کرده و در هیچ نقطه دیگری از جهان یافت نشده است. لذا حفظ و گسترش آن از نظر فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و زیست­محیطی، از اهمیت خاصی برخوردار است [1].
هم­اکنون 16 انجمن ثبت شده برای این نژاد در دنیا فعال است. انگلستان دارای 13 مرکز پرورش و 432 راس اسب کاسپین و استرالیا دارای 12 مرکز پرورش و 143 راس اسب می­باشند. در ایران 300 راس اسب، تحت عنوان کاسپین ثبت شده است. البته این آمار جدای از اسب­های موجود در روستاها و زیستگاه­های طبیعی در شمال ایران می­باشد. نکته قابل توجّه آن است که کل جمعیّت تولید شده در خارج کشور، تنها از حدود 20 راس اسب مولّد بوده و لذا خویشاوندی بین آنها بسیار بالا می­باشد. این موضوع اهمیت ذخیره ژنتیکی موجود در کشور و لزوم مطالعه بر روی آنرا گوشزد می­نماید [2].
علاوه بر اهمیت زیست­شناختی، چون این نژاد به­عنوان یکی از بهترین نژادها برای تولید آمیخته­های مناسب جهت سوارکاری و آموزش شناخته می­شود، لذا تقاضا برای صدور این حیوان به­طور روزافزونی افزایش داده است. علی­رغم قیمت بسیار نازل این حیوان در داخل کشور و به­ویژه در بازارهای محلی، این اسب در بازارهای جهانی به­ قیمت بسیار گزاف معامله می­شود [2].

منابع:
[1] افراز ف. 1381. جایگاه اسبچه خزر در جهان و اهمیت حفاظت از آن. چکیده پژوهش­ها در سومین همایش اسبچه خزر. پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی.
[2] درداری ش. 1381 . اسب کوچک کرانه دریای خزر چیست. چکیده پژوهش­ها در سومین همایش اسبچه خزر. پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی.
[3] رامین ع.ق. و احمدی آشتیانی ح.ر. 1384. اسبچه خزر ثروت ملی ایران. کنگره بین­المللی زیست­شناسی. رشت، ایران.
[4] سهرابی ع.ر. 1382. بررسی تنوع ژنتیکی دو نژاد اسب ایرانی (ترکمن و خزر) با استفاده از نشانگرهای RAPD . پایان­نامه کارشناسی ارشد. دانشگاه گیلان.
[5] Bonnie L.H. 2007. International encyclopedia of horse breeds. University of Oklahoma Press.

* عکس ها از نگارنده
Author: Reza Poorseyfi
مهر 88
پ.ن 1: عکس‌های این مقاله مربوط به اسبهای شرکت کننده در هفتمین جشنواره زیبایی اسب کاسپین است که 24 مهرماه در منطقه آزاد انزلی برگزار شد.

پ.ن 2: در روستای لیجارکی انزلی (جنب شهرک صنعتی انزلی) یک باشگاه سوارکاری و مرکز پرورش اسب کاسپین به نام "تک‌تاز" وجود دارد که موقعیّت خوبی برای پرداختن به ورزش سوارکاری به شمار می‌رود. ازینرو به همه انزلیچی‌ها توصیه می‌کنیم اگر می‌خواهید برای سرگرمی و ورزش فرزندانتان هزینه‌ کنید، با خرید یک اسب کاسپین و آشناکردن آنها با این ورزش زیبا، دنیای جدیدی به روی شان بگشایید.

درباره‌ یعقوب کوچکی‌زاد

ارباب آبها و حلقه‌ها
درباره‌ی یک عمر زندگی ورزشی یعقوب کوچکی‌زاد



چند روز پیش کتابچه‌ای به دستم رسید تحت عنوان «تاریخچه‌ی ژیمناستیک در گیلان» که در اوایل سال 88 ، به بهانه‌ی پاس‌داشت سالها ممارست و سختکوشی یقوب کوچکی‌زاد در عرصه‌ی فرهنگ و ورزش این مرزو بوم، توسط فرزندانش (فرامرز- افشین- کریم) به صورت محدود، غیررسمی والبته رایگان چاپ، توزیع و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت. جدای از فرم و شاکله‌ی ظاهری این اثر مکتوب که به یقین می‌توانست بهتر و مطلوب‌تر از آن چه که عرضه شد تدارک دیده شود، در این مجموعه نکات بدیع، جالب و ارزش‌مندی از تاریخ یکصدساله‌ی اخیر انزلی و تاثیر به‌سزای ساکنین و شهروندان پیشرو‌اَش در رشد و توسعه‌ی فرهنگ نوین شهرنشینی ِ ایران معاصر و متعلقاتش ارائه گردیده که خواندن و روایت بخش هایی از آن حداقل برای مخاطب انزلی‌چی خالی از لطف نمی‌تواند باشد:

یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1298 خورشیدی در بندرانزلی به دنیا آمد، ولی شناسنامه‌ی او را متولد 1300 خورشیدی ذکر کرده‌اند. وی فرزند یوسف کوچکی‌زاد و نوه‌ی آقا کوچک طالقانی است. کودکی‌ش را بدون حضور مادر آغاز کرد و دوران تحصیلش را همراه جلیل ضیاءپور در دبستان سعدی بندرانزلی پی‌ گرفت. به گفته‌ی خودش درس ریاضیات جلیل ضیاءپورعالی بود و در موقع امتحانات به وی بسیار کمک می‌کرد. حدود سالهای 1305 الی 1307 خورشیدی همزمان با ایام کودکی یعقوب، در بنادر شمالی ایران به دلیل آمد و رفت روس‌ها، طی ساعات فراغت، گه‌گاهی حرکات ژیمناستیکی به صورت نمایشی اجرا می‌شد که موجب برانگیخته‌ شدن جوانان می‌گردید. کاری که امروزه هم در تلویزیون‌های جهانی نمایش داده می شود. در رشت هم سوای از پهلوانانی چون احمد درخشان، سید علی کم سخن و... که معمولا‍ بدن‌های سنگین و ورزیده داشتند و به خم کردن میله و پاره کردن سینی مسی می‌پرداختند یک نفر جوان ریزاندام به نام محمود چینی که بعدها محمود نامجو شد به حرکات آکروباتیک می‌پرداخت و چندسالی بعدتر قهرمان وزنه‌برداری جهان شد.
به هر حال در انزلی، یعقوب کوچکی‌زاد، قدیر بیشه‌بان و جلیل ضیلءپور مقدمات ژیمناستیک را از همین طریق از روس‌ها و لهستانی‌ها فرا گرفتند. در تهران هم دو آکروبات‌باز به نام‌های میراحمد صفوی و غضنفر جباری با حمایت های ژنرال ژادگونی و میرمهدی ورزنده در باغ ملی تهران کارهای نمایشی انجام داده و ژیمنتاستیک را آموزش‌ می‌دادند.
با گذشت زمان اما مشغله‌ی پدر(یوسف کوچکی‌زاد) سبب شد که یعقوب همراه جلیل به تهران برود و مابقی تحصیلاتش را آنجا سپری نماید. فشار حاصل از تنگی معیشت اما موجب گشت که یعقوب مجبور به ترک تحصیل شود و به علت آشنایی با فن شنا وارد رشته‌ی ورزش گردد. دراین میان جلیل ضیاءپور به تحصیلات خود ادامه داده و در رشته‌ی نقاشی به مرحله‌ی استادی رسید. ضیاءپور همان کسی است که بعدها سبک کوبیسم را وارد نقاشی ایران کرد.

ورود یعقوب کوچکی‌زاد به تهران سبب شد به دلیل علاقه واستعدادش در امر ورزش در بوستان ورزش روبروی امجدیه (شیرودی فعلی) با میرمهدی ورزنده آشنا شود و همان جا مبانی علمی ژیمناستیک را بیش از پیش فرا بگیرد. به هر حال تاریخ نشان می‌دهد بنای ژیمناستیک نوین در تهران بوسیله‌ی چند نفر تهرانی و چند نفر مشهدی و یک نفر انزلی‌چی پایه گزاری گردیده است.
آشنایی کوچکی‌زاد با فنون شنا همچنین موجب شد که پس از حضورش در تهران به عنوان مربی شنا و معلم ورزش به استخدام اداره‌ی تربیت بدنی در‌آید. از خاطرات نقل شده در تائید توانایی وی به فن شنا می‌توان به این اشاره کرد که با دریافت یک ریال آن زمان شناکنان از یک سمت زیر کشتی‌های پهلو گرفته به زیر آب رفته و از طرف دیگر کشتی‌ها بیرون می‌آمد. همچنین در مسابقه‌ی قایقرانی که بین جوانان انزلی‌جی و جوانان ارمنی ساکن انزلی برگزار گردیده بود، چون تیم جوانان ارامنه قوی‌تر بود، شبانه زیر قایق ارامنه را با حصیر میخ‌کوب کرده تا اصطکاک بجود آمده موجب کند شدن حرکت قایق ارامنه شده، بدین ترتیب تیم جوانتان انزلی برنده شود! به‌گفته‌ی شاهدان عینی در نوجوانی وی را یعقوب آرتیست می‌نامیدند و زمانی که می‌خواستند ساعت کنونی را روی مناره‌ی انزلی قرار دهند چون ساعت از تنه‌ی داخل مناره بالا نمی‌رفت، به وسیله‌ی سیم بوکسیل ساعت را از بیرون بالا بردند. در همین دوران یعقوب با دریافت یک ریال دست‌های خود را با جوراب پشمی می‌بست و از بالای مناره بر روی سیم بوکسیل سُر خورده، پایین می‌آمد که شدیدا موجب تحسین تماشاگران قرار می گرفت. یکی دیگر از آرتیست بازی‌های یعقوب این بود که با دریافت یک ریال آن زمان از دیوار ساختمان عباس‌ اُف دادگستری سابق) بالا می‌رفت. به هر صورت استعداد ورزشی در یعقوب بدین طریق به عموم عرضه می شد.
در تهران ابتدا وی به عنوان قهرمان شنا و شیرجه وارد استادیوم امجدیه گردید اما حرکات نمایشی او در آب بسیار مورد توجه تماشاگران قرار می‌گرفت. آن طور که نقل شده است حتی در یکی از جشن‌های آن زمان که احتمالاً به سال 1317 بوده ، یعقوب را درون کیسه‌ای قرار داده و پس از بستن سر کیسه آن را به استخر امجدیه انداختند، یعقوب هم که قبلاً تدابیر لازم را اندیشیده بود بوسیله‌ی تیغی که در داخل یک چوب جای سازی کرده بود کیسه را پاره نموده و شناکنان به سطح آب آمده و مورد تشویق تماشاگران قرار‌گرفت.
یعقوب کوچک‌زاد، در ابتدای استخدامش در اداره‌تربیت بدنی چون کسی به مدرسه یهودیان نمی‌رفت به مدرسه‌ی کوروش که مخصوص یهودیان بود اعزام شد. در آنجا بود که معلم افرادی چون برومند بروخیم، صاحب بعدی هتل سینا در تهران و القانیان صاحب بعدی ساختمان پلاسکو در تهران و حییم نویسنده‌ی بعدی فرهنگ انگلیسی به فارسی گردید. معروفیت زودرس یعقوب در نوجوانی موجب شد که یک متخصص امر ورزش آلمانی که در تهران سکونت داشت( به نام ژوزف باروخ ) استعداد او را در امور ورزش کشف نموده و یعقوب را به سمت ژیمناستیک سوق دهد. یعقوب خیلی زود فنون علمی و حرفه ای ژیمناستیک را فرا گرفت. با یادگیری اصول علمی ژیمناستیک وی‌ را به عنوان معلم ورزش به اداره‌ی فرهنگ رشت انتقال دادند. در رشت او را به مدرسه‌ی شاهپور فرستادند. مدیر مدرسه به نام مهدی گرامی از کوتاه بودن قد یعقوب و اندام کوچک او ایراد گرفت. لذا یعقوب بلافاصله در اتاق مدیر یک پشتک و یک وارو روی متد علمی انجام داد که مورد تحسین مدیر مدرسه قرارگرفت. مدیر یعقوب را به نوبت بر سر کلاس‌های درس برده و پس از معرفی از وی خواست همان پشتک و وارو را در کلاس نیز اجرا کند. بدین طریق بود که وی مورد پذیرش و محبوبیت دانش‌آموزان مدرسه شاهپور قرار گرفت. بعد از مدتی آوازه‌ی نام این معلم جوان در سراسر مدارس رشت پیچید و توانست معلم ورزش مرکز تربیت معلم آن زمان شود. به همین لحاظ بسیاری از افراد سالخورده در شهر رشت هنوز به یاد دارند که یعقوب کوچکی‌زاده معلم ورزش آنها نیز بوده است، در حالی که فاصله‌ى سنی چندانی با یعقوب ندارند.

همانطور که ذکرش رفت یعقوب در دبستان یهودیان به عنوان مدرس پذیرفته شد و ژیمناستیک، شمشیربازی و پیشاهنگی آموزش می‌داد. او در مراسم گشایش استخر امجدیه از بلندترین دایو(10 متری) آن زمان به درون آب شیرجه رفت. در سال 1319 به پیشنهاد ورزنده برای اشاعه‌ی ورزش راهی سیستان و بلوچستان شد و در شهر بمپور نخستین معلم ورزش گردید. او خود تعریف کرده است که در بمپور آبگیر متروک و ترسناکی بود که بیرون شهر وجود داشت و به گمان اهالی محلی یک اژدها در آن زندگی می‌کرد. از همین رو در تمام آن سالها کسی به آن آبگیر نزدیک نمی‌شد. پس یعقوب در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مردم وارد آبگیر شده و موجب فروریختن ترس اهالی بومی از آبگیر اژدها گردید. این چنین شد که به کمک او درآینده ای نزدیک بسیاری جوانان علاقه‌مند، فن شنا را نیز آموختند!
در سال 1322 کوچکی‌زاد به پیشنهاد دوباره‌ی میرمهدی ورزنده برای توسعه‌ی ورزش ژیمناستیک به رشت آمد. او با کمک مالی حاج اسفندیار سرتیپ‌پور توانست باشگاهی در خانه‌ی وی تاسیس کند و نخستین تیم ژیمناستیک را بنا نهاد. او به‌جای تشک‌های مدرن امروزی از کاه استفاده می‌کرد. چوب پارالل را خودش می‌ساخت و آهن‌های میله بارفیکس را به آهنگری به نام یوزباشی سفارش می‌داد تا برایش جوش دهد. در سال 1324 برای گشایش باشگاه نیرو و راستی تهران به مدیریت منوچهر مهران به تهران رفت و به پیشنهاد او مسابقه‌ای بین دو تیم رشت و تهران برگزار نمود. در سال 1327 دومین تیم ژیمناستیک را از نوجوانان انتخاب کرد در حالی که در ایران فقط دو تیم تهران و مشهد ژیمناستیک داشت. این تیم در مسابقات کشوری به مقام نخست رسید اما در کمال ناباوری تیم تهران را به المپیک لندن فرستادند تا این امر خود نمایان‌گر قدمت و سابقه‌ی سانترالیزم در امر ورزش ایران باشد که تا چه حد پایتخت‌نشینان به شهرستانی‌ها از گذشته‌های دور اجحاف می کردند!
باید دانست که کوچکی‌نژاد نظر دکتر بنایی (از هم دوره‌هایش و ریاست کل تربیت‌بدنی و پیشاهنگی کشور) را نیز جلب نمود و طی دعوت از او به رشت مقدمات احداث باشگاه ورزشی چهارم آبان( شهید باهنر و مخروبه فعلی) را فراهم ساخت، که زمین آن اهدایی حاج محمد جعفر چینی‌چیان بود.

یکی از نکات بارز زندگی یعقوب کوچکیِ‌زاد انتخابش به عنوان داور در مسابقات ژیمناستیک بازیهای آسیایی تهران است. در باره‌ی حضورش در ‌این مسابقات نیز نقل کرده اند، در هنگام برگزاری بازی‌ها، ورزشکاران چین و ژاپن که عکسهای ورزشی او را پیشتر دیده بودند، قبل از ورود به صحنه ‌ی ورزش، ابتدا به عنوان ادای احترام در مقابل یعقوب تعظیم می‌نمودند و بعد به کارشان می‌پرداختند. وقتی که علتش را از انها جویا شدند، اظهار داشتند که این مرد ( یعقوب کوچکی‌زاد) حرکاتی را که اکنون ما انجام می‌دهیم چهل سال قبل انجام می‌داده است!
یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1357 پس از 37 سال خدمات دولتی به افتخار بازنشستگی نائل گردید. به علت علاقه‌ی وافر به امر ورزش حتی در ایام بازنشستگی نیز به عنوان معلم ورزش مدارس غیرانتفاعی فعالیت نمود و به پرورش نوجوانان پرداخت. وی با خدمات ارزنده‌ به ورزش گیلان همواره زندگی صادقانه و بی‌ریایی داشته و تنها درآمد او همان حقوق ماهیانه‌ی دولتی بوده و بدین لحاظ بعد از 37 سال خدمت هنوز نتوانسته است صاحب خانه گردد! تنها تشکر اولیاء دولتی از وی در روز 20 بهمن 1382 بوده است که در مراسم گشایش خانه‌ی ژیمناستیک شهر رشت، در جوار سازمان تربیت‌بدنی در خیابان نامجو با حضورسلطانی‌فر استاندار وقت گیلان و نوبخت نماینده‌ی مجلس از یعقوب کوچکی‌زاد بنیانگذار ژیمناستیک تجلیل شد. در حال حاضر این پیر ورزش گیلان که جنگ جهانی دوم را به چشم دیده و نهمین دهه از زندگی پر فراز و نشیبش را در زادگاهش سپری می کند، هنوز پیاده از یک سر شهر به سر دیگر شهر می‌رود، هیچ گاه خسته نمی‌شود و از سلامتی جسمی خوبی برخوردار است.
Author: Amin Haghrah : caspino.org
شهریور 1388

درباره چمن استادیوم فوتبال انزلی


تو كجا بوده ای چمن؟!

اگرچه شب پنجم شهریور 88 حرف از بارانهای پاییز و زمستانی ‌نبود، امّا مردمی كه زیر نور زیبای شبانگاهی پا به استادیوم كهنسال «تختی» انزلی می‌گذاشتند، خود‌به‌خود راهی به اولین سكّوی نزدیك می‌جستند تا زود و سریع «چمن» را ببینند. كنجكاوی و هیجان توی چشمهایشان دیدن داشت. گویی «چمن» به طرفة‌العینی جان و دل خسته‌شان را آرام كرده بود. رضایتی غریب در نگاهشان بود. یكی نبود بپرسد چه دیده‌اید مگر جز چمن؟ چمن كه این همه غریبی ندارد!
اما چمن، «غریبی» داشت. قصّه‌ی كهنه‌ای ست اما حقیقت داشت: شصت و دو سال بود كه هزاران هزار انزلیچی به دور این مستطیل جمع می‌شدند تا داستانی ببینند كه بی‌چمن نمی‌شد خوب تعریفش كرد! سالهای سال تماشاگران عاشق، دور چمنی كه چمن نبود، خون دل خوردند و هیچكس نیامد دندان بسازد برای این دهان. بازیكنان گریزپای ملوان در گل و لای زمستان گیر می‌كردند چون چمن نبود. مربی‌ها شكوه از زمین بدچمن داشتند و «بازی مستقیم» را از آن ناچار می‌دیدند. ملوان از فوتبال زیبا و رؤیایی می‌گریخت چون «چمن» نداشت. به راستی این «چمن» كجا بود كه شصت دهه گذشت و هیچ دولتمردی به یادش نیفتاد؟!
می‌گویند زمین فوتبال انزلی را مردم خودشان برای خودشان ساخته‌اند. شصت و اندی سال پیش بود كه انزلیچی‌ها با تیم‌های محلّه‌ای و میهمانان فرنگی‌شان، تب و تاب ورزش قرن را به این زمین کشاندند. دو دهه با درخشش تیم های «پرستو» و «پریسا» گذشت تا تیم «كلونی انزلی» از دل تیم های كوچكتر قد برافراشت. سرانجام چند دلاور آن روز بندر (جبار صمدی، رضا صالح نیا و دیگران) به عشق و سرمایه خود دست به‌کار شدند تا زمین اصلی سر و شکلی تازه بگیرد. آنها كه «عاشقی»، به دقت و فكر بیشتر می‌كشاندشان، سنگ‌های بزرگ در پی ِزمین كار گذاشتند تا باران انزلی از جدار سنگ‌ها به پایین كشیده شود و برود پایین (بعد از انقلاب به خیال بازسازی این سیستم زهكشی هوشمندانه را كندند و دورریختند). تا مدتها انزلیچی‌ها دور چمن می‌نشستند تا كلونی و بعدها ملوان ببینند. تا اینكه جام تخت‌جمشید اندكی پول حكومتی آورد و تربیت‌بدنی چهار ردیف سكّو ساخت. هرچه فوتبال انزلی بیشتر اوج می‌گرفت، سكّوها زیادتر می شدند و اندك اندك دورتادور زمین سكوی سرد و بتنی بود برای نشستن. امّا خود زمین و چمن همان بود كه بود!
در این سالها زمین انزلی تیم‌های زیادی را میهمان بود. از فوتبال تا «اسبدوانی» و «تماشای رئیس جمهور» روی چمن نحیف و فرتوت او بوده است! چندین رئیس و مرئوس و وكیل و شورایی آمد و رفت امّا دل نداشت چمن بسازد. دهها شهردار آمدند و رفتند اما مركز ثقل شهرنشینان انزلی را كه همین چمن بود، ندیدند. صدها نفر با لباس و اسب سفید آمدند و سكه‌ی آزادی و اتوبوس زرد، هبه دادند. چندین برابر این صدمیلیونی كه امروز برای چمن خرج شده، آمد و رفت و تیم ها بسته شد و وارفت، امّا چمن نساختند! عجیب نیست؟ می‌بینید كه انزلیچی‌ها حق دارند هیجان‌زده به تماشای چمن بروند.
یكروز كه هنوز هفته‌ای به بازی ملوان-استقلال باقی بود، به استادیوم رفتم. باران نرمی می‌بارید. چندین نفر آمده بودند ببینند كه واقعاً خوابها هم تعبیر می شوند یا نه. یكی از بازیكنان قدیمی ملوان هم بینشان بود. آرام آمد و گوشه ای ایستاد و چمن تر و تازه را تماشا كرد. وقتی می‌رفت هنوز ساکت و خاموش بود ولی چهره‌اش شادمانی کوچکی همراه داشت. از دور «اردشیر پورنعمت» را دیدم كنار چمن ایستاده بود و فكر می‌كرد. با خودم گفتم این چمن محقّق‌شده را بیشتر از همه باید به پای اصرارهای او نوشت. شگفتا كه یك مدیر دانش‌آموخته‌ی فوتبال چقدر می‌تواند با تصمیمی به سادگی یك چمن، اتّفاقی را كه شصت سال نمی‌افتاد، محقّق کند. می گویم «ساده» چون همین 100 میلیون تومان هزینه بازسازی چمن استادیوم انزلی، 2.5 درصد ِ هزینه‌های فصل جاری ملوان، سه درصد ِهزینه‌های فصل قبلش، یك درصد ِبودجه سالیانه شهرداری انزلی، 2‌درصد ِاعتبار عمرانی انزلی (غیر از عمران شهرداری) و 0.2 درصد ِبودجه عمرانی منطقه آزاد انزلی است.
جالب است بدانید همین هزینه‌ی چمن کذایی، با 0.047 درصد ِدرآمد سالیانه گمرک انزلی برابری می‌کند. یعنی با پولی که از گمرک انزلی نصیب دولت می‌شود و بسیاری از معضلاتش را (مثل ترافیک و صف کامیونها) مردم شهر با گوشت و پوستشان می‌پذیرند، می‌توان 2126 زمین چمن استاندارد (مثل همان که شصت سال انتظار تماشایش طول کشید) ساخت.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!

Author: Arvin ilbeygi : caspino.org
شهریور 1388
* این یادداشت در روزنامه «گیلان امروز» نیز همزمان به چاپ رسیده است.

گفت‌وگو با ادشير پورنعمت


گفت‌وگو با ادشير پورنعمت آناليزور سابق و مدیرعامل فعلی ملوان

دی ماه گذشته، شهر انزلی تجربه ی گرانی را از سر گذراند که هنوز ابعاد و اثرات گوناگونش آشکار نشده است. پس از کش و قوس های بسیار، باشگاه فوتبال ملوان که مهمترین واکنشهای اجتماعی مردم انزلی به آن مربوط است، توسط ارتش به دولت فروخته شد. «سازمان منطقه آزاد انزلی» به عنوان عضوی از بدنه «ریاست جمهوری» در حالی 80 درصد سهام این باشگاه قدیمی را از نیروی دریایی تحویل گرفت که دسته های مختلف سیاسی شهر سعی می کردند توفیق این اتفاق را به نام ثبت کنند. «سازمان منطقه آزاد انزلی» که بر منطقه ی همجوار انزلی حکم می راند، متعهّد شد هیچ گاه نام ملوان را تغییر نداده و آن را از انزلی به جایی دیگر منتقل نکند. همچنین وعده داد که با بودجه کلان خویش ملوان را از تأسیساتی استاندارد که شایسته ی یک تیم فوتبال است، برخوردار کند. در ترکیب جدید مدیران عالی ملوان، به جای احمد دنیامالی، ریاست هیأت مدیره به کمال فیروزآبادی (مدیرعامل سازمان منطقه آزاد انزلی) رسید که حکم خود را از فرمانده ی نیروی دریایی ارتش دریافت نمود. امّا سایر اعضای هیأت مدیره شامل محمود موسوی، بهمن امیری مقدم، ابراهیم پوررمضان و محمود آقایی، حکم خود را از محمود صلاحی (رئیس شورای عالی مناطق آزاد) دریافت کردند. این هیأت نیز اردشیر پورنعمت، آنالیزور فصل پیش ملوان را به سمت مدیرعاملی محبوب ترین باشگاه شهرستانی برگزیدند. انتخابِ اردشیر پورنعمت، واکنش های مثبت بسیاری را در میان مطبوعات ورزشی کشور برانگیخت که از ورود یک مدرس بین المللی فوتبال به عرصه ی مدیریت باشگاهی خوشنود بودند؛ ولی در خود شهر، مردمی که خاطره ی چندان خوشی از مدیران دوران قبلی ملوان نداشتند، سعی کردند در مقابل انتخاب این انزلیچی ِدرس خوانده، سکوت کنند. برای اطّلاع و آشنایی شما با سوابق و دیدگاه های اردشیر پورنعمت، متن گفت و گویی را که با او در ماهنامه «موج» داشتم در زیر می آورم:

***
سالها قبل، نصرت ايراندوست تيمي به اسم «اميد جوانان» داشت. در آن زمان كه هنوز پلي بر «نهنگ‌روگا» وجود نداشت، چند بازيكن اين تيم با شنا خود را از جزيره قلمگوده به انزلي مي‌رساندند. يكي از آنها اردشير پورنعمت بود. وقتي بهمن صالح‌نيا ملوان را شكل داد، سفيران استعداديابش تيم‌هاي بسياري در همين شهر مهيّا داشتند كه بهترين‌ها را دستچين كنند. محمدرضا مرادي هم مربّي جوانان ملوان بود، بازي اردشير جوان را ديد و براي «جوانان ملوان» او را پسنديد. در سال 1353 جوانان ملوان با او، محمود فكري، ناصر قنبريان، سعيد ميرنظامي و خيلي‌هاي ديگر در مسابقات كشوري چهارم شدند. وقتي ملوان افتخارات جام تخت‌جمشيد را مي‌ربود اردشير به سربازي رفت. بعد از انقلاب به تيم بندر پيوست كه جمعي از همان فوتباليست‌هاي «جوانان ملوان» بودند. با تعطيلي ليگ ايران بازي‌هاي داخل شهر انزلي قوي‌تر و جدّي‌تر برگزار مي‌شد. تيم بندر با شكست ملوان، قهرمان انزلي گرديد. دو سال بعد بهمن صالح‌نيا با هنر خود ستاره‌هايي مثل نياكاني و جهاني را كه سنشان بالا رفته بود دوباره دست‌چين كرد و كنار عزت‌الهي و قايقران و ديگران، اسكلت نويني از ملوان خويش ساخت. در كوچ ِبهترين‌هاي تيم بندر به تيم دردانه‌ي شهر، اردشير در بندر باقي ماند. از آن پس اخراجي‌هاي ملوان، بزرگان تيم بندر مي‌شدند و انشعابي‌هاي ملوان، استقلال انزلي را تشكيل دادند. با شروع جنگ، اردشير پورنعمت فوتبال را رها كرد و براي هميشه دست از بازيگري فوتبال هم كشيد. در سال 65 وقتي سي‌سالش بود، در قامت مربّي به فوتبال برگشت. بعد از تيم آماتوري «مجاهد» مربّي‌گري «هلال‌احمر» را برعهده گرفت. دو سال بعد مربّي تيم منتخب نوجوانان گيلان شد. بعد از مدتي تيم هلال‌احمر نيز به دليل ناتواني‌ مالي از مسابقات استاني كناره گرفت. اردشير به دعوت غفور جهاني به كلوير رفت تا تيمهاي پايه استقلال انزلي را ساماندهي كند. در سال 72 با جوانان استقلال انزلي قهرمان كشور شد. پس از انتقال باشگاه استقلال انزلي به چوكا، شاخه جوانان از كوچ به غرب گيلان سرباز زد. با حمايت برهانيِ شهردار، به صورت يك باشگاه مستقل تحت پوشش شهرداري انزلي درآمد. با وجود صعود به ليگ 1، به دليل دگرگوني‌هاي شوراي شهر، تيم را ترك كرد. معرفي بازيكناني چون جواد شيرزاد، عارف محمدوند، علي حسني‌صفت، مسعود غلامعلي‌زاد، كيوان ساجدي، مرتضي بهشتي حاصل تلاشهاي او در زمين كلوير بود. هشت سال قبل محمد احمدزاده از او براي خدمت در ملوان دعوت كرد امّا پس از مخالفت مسئوولين باشگاه به صومعه‌سرا رفت تا تيم قبلي احمدزاده را تمرين دهد. با انتخاب صفايي فراهاني، فوتبال ايران به سوي بين‌المللي شدن گام برداشت و كميته آموزش فدراسيون مستقيماً زيرنظر AFC قرار گرفت. در آن زمان اردشير مدرك درجه 2 مربّي‌گري ايران را داشت. تصميم گرفت بازيهاي آخر «صنعت صومعه‌سرا» را رها كند و به كلاس B بين‌المللي بپيوندد. در آنجا شاگرد ممتاز شناخته شد و مدرك B را در جيب گذاشت. طبق قانون فيفا به دليل ممتازي، براي رفتن به كلاس ليسانس A توصيه شد. به سفارش فدراسيون كتاب ليسانس A مربّي‌گري را به فارسي ترجمه كرد و به عنوان پاداش بدون پرداخت هزينه در كلاس A بين‌المللي حاضر شد كه «برنارد شوم» آلماني مدرسش بود. در دور پاياني ليسانس A به عنوان شاگرد برگزيده، اجازه تدريس در كلاس C بين‌المللي را نيز اخذ كرد (مدرس در داخل كشور).
ولي هنوز در انزلي جايي براي مربّي‌گري‌اش نبود و مسير تدريس را ادامه داد. پس از 7 دوره تدريس كلاس C، در سال 2001 به دعوت كميته جوانان فدراسيون (پس از قبولي در تست زبان انگليسي) به عنوان تنها نماينده ايران به كلاس حرفه‌ايِ رده‌ي جوانان درمالزي رفت كه تحت نظارت فدراسيون فوتبال انگليس برگزار مي‌شد. در آنجا به مرحله دوم راه يافت و در سال 2003 با كسب ليسانس مربوطه به ايران برگشت. AFC به فدراسيون توصيه كرد از او در بالاترين رده فوتبال جوانان كشور استفاده شود اما فدراسيون فوتبال ايران به اين توصيه ترتيب اثر نداد. دو سال پيش با انتخاب AFC به عنوان تنها نماينده ايران در دوره آموزش ژان ماري گونش در هندوستان شركت كرد و با برگزيده شدن، اجازه تدريس در سطح منطقه را نيز گرفت. بعد از يكسال اين عنوان را به سطح قارّه آسيا ارتقا داد و كلاسهايي در نقاط مختلف آسيا برگزار كرد. سه ماه پيش در اجلاس ده روزه زوريخ (مقر فيفا) به سخنراني پرداخت و توصيه شد تا او را در رديف اليتها يعني كساني كه مي‌توانند كلاس A بين‌المللي را تدريس كنند، قرار دهند.
بلافاصله يك كلاس B به او پيشنهاد شد تا با تدريس و گذراندن اين چند دوره، در سال آينده ميلادي رسماً لقب اليت (نخبه) را كسب نمايد. اردشير پورنعمت چندماه پيش دوباره پس از سالها به ملوان بازگشت و اكنون (مصاحبه در ابتدای فصل پیش انجام شده) آناليزور تيم فوتبال ملوان بندرانزلي است.

آيا در فوتبال ايران با سطحي كه دارد، آناليز كردن تيم‌هاي رقيب تعيين كننده است؟
فكر مي‌كنم هست. ما دو نوع آناليز داريم. آبجكتيو و سابجكتيو. يعني آناليزي كه با آمار سر و كار دارد و آناليزي كه با اهداف مربي سر و كار دارد. آناليز آماري نيازمند دستگاه و نرم‌افزار خوب است. ولي يكجا هست كه بالا مي‌نشيني و نگاهِ هدفمند مي‌كني و مي‌گويي من مي‌خواهم سيستم بازي اين تيم را بدون ابزار آماري تحليل كنم و حدس بزنم. اين تحليل آبجكتيو و هدفمند به درد ما مي‌خورد. آناليز ابزاري و نرم‌افزاري به درد ما نمي‌خورد چون ابزار كاملش را نداريم. علاوه بر اينكه در ايران آمارها را به طور خام در اختيار بازيكنان قرار مي‌دهند كه بيشتر موجب استرس آنها مي‌شود. اين كه بيست تا پاسي كه كامپيوتر نشان مي‌دهد كي داده شده و تحت چه فشار و شرايطي بوده، نيازمند تحليل هدفمند انسان است تا هدف تيم حريف را شناسايي كند.

ما هم قبول داريم كه از كامپيوتر و آمار نرم افزاري درست استفاده نمي‌شود اما شما به عنوان تحليلگر اگر آمار و ابزار را داشته باشيد دستتان براي ايده‌پردازي بازتر است.
صددرصد. ولي به نظر شخصي من اگر بازي را زنده ببينيم، برداشت‌ها اصيل‌تر است و ممكن است سالم‌تر هم باشد. بعداً مي‌توانيم به آمار مراجعه كنيم براي چك كردن. چندبار فيلم بازي را ديدن خيلي مفيدتر است. از روي مشاهده ببينيم چطور حمله مي‌كنند؟ تاكتيكشان چيست؟ چند هافبك به فوروارد اضافه مي‌شوند؟ اين‌ها را كامپيوتر نمي‌گويد و نيازمند ديدن بازي است. بنابراين نگاه آبجكتيوي بهتر است تا سوبژكتيوي. معتقدم ذهن انسان خيلي مهمتر از آمار است. ابزار هر چقدر پيشرفته باشد، در لحظه‌ي مسابقه به درد ما نمي‌خورد و براي بعد از مسابقه است. شما هيتسفيلد را ببينيد كه وقتي به كنار زمين مي‌آيد و دستور مي‌دهد كل جريان بازي با تاكتيك ذهني او برمي‌گردد. آن هم در كشور آلمان كه خودش جزو پيشگامان ابداع اين ابزار است. هيتسفيلد بعد از بازي از اين ابزار استفاده مي‌كرد. از آن گذشته آيا فوتبال پله اصيل‌تر است يا فوتبال مسي؟ چقدر فوتبال آن زمان هنرمندانه‌تر بوده و فوتبال الان بيشتر ماشيني است (مثل فوتبال كره و ژاپن).

به نظر شما فوتبال ليپي اصيل‌تر است يا فوتبال ريكارد؟
ريكارد. فوتبال ليپي مصلحت‌گرا و نتيجه‌گراست. مبتني بر اين است كه اول گل نخورند و بعد گل بزنند. الان همه اين را مي‌خواهند اما خيلي‌ها مثل اكثر برزيلي‌ها اين را نخواستند و فداي زيبابازي‌كردن شدند. اين‌ها شاهزادگان تكنيك هستند. به نتيجه هم فكر مي‌كنند اما به هنر فردي بازيكنان متكّي‌ترند. اگر ميليتاريستي و ماشيني جلو برويم به روزي مي‌رسيم كه فوتباليست‌ها از تماشاگران بيشترند و اين خطرناك است. روزي كه تعداد خبرنگاران، تحليلگران و مفسّرين فوتبال بيش از تماشاگران مي‌شود و مردم ديگر به فوتبال عشق نمي‌ورزند.

شايد اين موضوعِ «نوع فوتبال» مدخل خوبي براي ورود به بحث فوتبال انزلي باشد. بياييم دو سبك فوتبال را كنار هم بگذاريم. يكي همين سبك فوتبال برزيلي يا فوتبال آمريكاي جنوبي و ديگري سبك فوتبال ايتاليا. به نظر مي‌رسد سبك فوتبالي كه ما در انزلي دنبال كرده‌ايم و ملوان مشخصه آن است، سبك فوتبال ايتالياست.
درست است. مسائل زيادي در سبك فوتبال دخالت دارد. اولين مسأله مربّي و فلسفه فوتبالي اوست. اينكه مربّي چگونه فكر مي‌كند. اگر نتيجه‌گرا باشد كاملاً در سبك دخالت دارد. او سيستم و تاكتيك‌هايي انتخاب مي‌كند كه به هدفش برسد. همچنين مربّياني هستند كه به نتيجه و فوتبال زيبا فكر مي‌كنند يا آنهايي كه فقط فوتبال زيبا را مي‌خواهند. علاوه بر آن، فرهنگ و آداب و رسوم مردم مؤثر است.
مي‌خواهيم اين مشخصه‌هاي فرهنگي را برشمريم و متّصلش كنيم به اين گونه‌گوني سبك. مثلاً يكي از مشخصه‌هاي فرهنگ آمريكاي جنوبي آن روحيه تغزّلي است كه به همه‌ي چيزها يك وجه خيالي عظيم مي‌بخشد. مثل ادبياتش كه به سمت رئاليسم جادويي رفته است.
خب اين الآن مستقيماً روي كورد‌ينشين تسلّط بر توپ تأثير دارد. در آمريكاي جنوبي بازيكنان انگار با توپ شعر مي‌گويند. به اين ترتيب فوتباليستي مثل رونالدينيو حركت با توپش مثل يك شعر قشنگ است. فوتبال برزيل يك فوتبال شاعرانه است. ولي در عوض برگرديد به آن خشونتهاي سيسيلي در ايتاليا و حالتهاي پرخاشگرانه و تدافعي مردم آنجا.
همان چيزي كه در شهر ما هم رگه‌هايي از آن مي‌بينيم.
دقيقاً. و اين يكي از دلايل است. به غير از فرهنگ‌ها، آب و هوا هم هست. اين بحث اتفاقاً دلمشغولي خود من بوده. ما در كشور ايران ضمن اينكه به لحاظ سبكي هميشه تقليد كرده‌ايم (به دليل اينكه مربّيان صاحب سبك نداريم)، برخوردار از چند اقليم بسيار متفاوت هستيم. يك سمتش جنوب گرم است كه كاملاً تحت تأثير فوتبال مبتني بر توانايي‌هاي مردمي است. چون هماهنگي بدن در چنان آب و هوايي بالاست يك سمتش شمال و شمال‌غربي است با زمين‌هاي گل‌آلود و فوتبالِ مبتني بر قدرت بدني. فوتباليست‌هاي شمال بر اثر تسلّط و بازي كردن در زمين‌هاي سخت و گل‌آلود، خود به خود به قدرت روي‌ مي‌آورند. در چنين زمين‌هايي وقتي توپ داري نمي‌تواني با تدارك تدريجي حمله كني. بنابراين مجبور مي‌شوي توپ را كه گرفتي مستقيماً بيندازي روي دروازه. در اينجا چون زمين مناسب نداشتيم سبك بازي مستقيم غلبه پيدا كرده است.

يعني بازي انگليسي كه از كشوري با آب و هواي نظيرِ اينجا مي‌آيد.
دقيقاً! پس ايران به خاطر تنوّع اقليمي نتوانسته يك سبك خاصي را دنبال كند. نوع تربيت بازيكنان از ديگر عوامل مؤثر بر سبك فوتبال است. ما در شمال بازيكنان را چگونه تربيت مي‌كنيم؟ ظرف 10 ساله گذشته چند بازيكن فانتزيست مثل محسن گياهي تربيت كرده‌ايم؟ ما اگر 10 بازيكن مثل گياهي داشته باشيم مي‌توانيم برويم به سمت سبك آمريكاي جنوبي. آنهم به شرطي كه زمين اجازه كار بدهد. پيداست كه اين زمين گل‌آلود و نابسامان هيچ‌وقت اجازه نمي‌دهد بازيكناني مثل گياهي در سيستم بازي جاي بگيرند و آن سبك خاص بازي متولّد شود. طبيعي است كه ما در اين شرايط زميني روي آورده‌ايم به سيستم بازي مستقيم.

چطور در اسپانيا دو سبك مختلف فوتبالي كه كاپلو و رايكارد ارائه مي‌كردند در كنار هم و در يك اقليم و شرايط فرهنگي يكسان حضور داشتند؟
بله امّا ديديم كاپلو با سبك فوتبال ايتاليايي قهرمان شد اما كنارش گذاشتند. درحالي‌كه رايكارد قهرمان نشد امّا به كارش ادامه داد. اينجا موضوع فرهنگ فوتبالي به ميان مي‌آيد. فرهنگ فوتبال اسپانيا سبك كاپلو را نپذيرفت. اين فرهنگ فوتبال بسيار مهم است. يكي از دلايل دوري فوتبال آسيا از اروپا، همين فرهنگ فوتبال است كه در آسيا وجود ندارد.

اين فرهنگ فوتبال چگونه شكل مي‌گيرد؟ يقيناً تصميم دولت شكل دهنده اين فرهنگ نيست. پول هم نمي‌سازد چون نمونه‌ي بزرگي چون فوتبال آمريكاي جنوبي را داريم. چيزي كه باقي مي‌ماند تاريخ فوتبال است و تماشاچي. مثلاً در انزلي هم تاريخ قابل توجّه فوتبال داريم و هم تماشاگر زياد. چطور مي‌توانيم به يك فرهنگ مستقل فوتبالي دست پيدا كنيم.
به نظر من فرهنگ فوتبالي را برنامه‌ريزي مناسب مي‌تواند شكل دهد. ما براي چهار سال آينده هيچ برنامه مدوّني نداريم. در حالي كه ژاپني‌ها تا سال 2050 برنامه سالانه فوتبالشان را به فيفا اعلام كرده‌اند، ما حتّي نمي‌دانيم سال بعد كجا هستيم. مديّريت زمان در اينجا وجود ندارد. تربيت نيروي انساني هم نداريم. چند نفر آدم متفكّر و صاحب انديشه توانسته‌ايم تربيت كنيم، خود من كه شغلم فقط تدريس است، آنقدر جلوي پايم سنگ مي‌اندازند كه از همين موقعيّت بين‌المللي دستم كوتاه شود و نتوانم به بالاتر برسم.

اين حرف شما پذيرفتني است براي كشوري مثل ژاپن كه آمده يك فرهنگ فوتبالي را از صفر ساخته است ولي در كشوري مثل برزيل كه نه تنها مديريّت نابساماني دارد، دچار فقر شديد مالي هم هست چطور؟ آيا چون تاريخ فوتبال و تماشاچي دارند؟
بله آنها تاريخ و الگو دارند. پله يك الگو و قهرمان است. برزيلي‌ها سالهاست كه قهرمان جهان شده‌اند و اين تاريخ به آنها كمك مي‌كند. چرا مي‌گويند در معماري داخلي يك باشگاه عناصري تعبيه كنيد كه وقتي بازيكن وارد آنها مي‌شود در مسير گام برداشتن در ساختمان، تاريخ باشگاه از برابر چشمانش عبور كند؟ در همين محوّطه باشگاه ملوان پيشنهاد كردم يك موزه براي تاريخ ملوان بسازيم تا جواني كه مي‌آيد اين تاريخ را ببيند بعد برود قرارداد امضا كند يا برود سر تمرين. خيلي تأثير‌گذار است. در مورد برزيل بحث‌هاي ديگري هم وجود دارد. ببينيد، ما دو نوع آموزش داريم. يا از كل به جز مي‌رسيم يا برعكس. در فوتبال ماشيني از جزء به كل مي‌رسند. يعني كودك را مي‌آورند تحت نظارت قرار مي‌دهند و همزمان با آموزش مي‌گويند برو در تيم بازي كن. اما برزيلي‌ها به علّت فوتباليست‌هاي زيادشان از كل به جزء مي‌رسند. اوّل بازي مي‌كنند بعد از ميان صدها فوتباليستِ ذاتي، يكي را انتخاب مي‌كنند. با تمرين كردن در فوتبال يا مي‌توانيم پرفورمنس(عملكرد) را بالا ببريم يا لرنينگ (يادگيري) را. من بازيكني داشتم كه مي‌توانست مسير زمين تمرين تا خانه را روپايي بزند و برگردد. چند ساعت مي‌توانست توپ را روي هوا نگه دارد. امّا وقتي او را در ارنج گذاشتم نمي‌توانست بفهمد هافبك چپ يعني چه. يعني عملكرد عالي ولي يادگيري ضعيف. شما بايد جوري آموزش دهيد كه يادگيري را بالا ببريد. تمرين هم بايد نزديك به شرايط بازي باشد. فوتباليست برزيلي اوّل مي‌رود فوتبال بازي مي‌كند و در شرايط فوتبال، خودش ياد مي‌گيرد. در اين مرحله تأثير سبك‌هاي آموزشي نمايان مي‌شود.

فوتبال محلات انزلي چه پيشينه تاريخي منحصر بفردي داشته كه زماني توانسته دوران درخشاني را رقم بزند؟
فوتبال انزلي از جهتي به فوتبال برزيل شبيه است چون مثل آنجا روي غريزه استوار بوده است. در زمانهاي قديم فوتبال محلات آنقدر قوي بوده كه هر كدام از تيم‌هاي محلي ما با يكي از باشگاه‌هاي كشور برابري مي‌كردند. اگر باشگاهي مثل شاهين تهران وجود داشت ما در انزلي تيمي به نام پرستو داشتيم كه فوتباليست‌هاي مطرحي در آن بازي مي‌كردند. يا تيم پريسا كه از بازيكنان قدر غازيان تشكيل شده بود. تيمي مثل كارگر داشتيم كه كارگران بندر در آن بازي مي‌كردند. از سر كار مي‌آمدند و مسابقه مي‌دادند. تيم كلوير كه آقاي غفور جهاني از آن آمد در جام گندم طلايي قهرمان ايران مي‌شد. يا تيم مطرح باشگاه گيو و خيلي تيم‌هاي ديگر. فوتباليست‌هاي انزليچي قدرت بدني بسيار بالايي داشتند چون نسل بچه‌هاي قايقران بودند. يعني از ژن پدراني كه پاروزنان بي‌نظيري به حساب مي‌آمدند.

وجود زمين كافي هم خيلي به فوتبال ما كمك مي‌كرد.
بله مثلاً زمين بالون صحرايي باعث شده بود فوتبال غازيان رشد كند و قوي شود. هر تكه‌اي از آن زمين را مي‌ديدي، دو تيم مشغول مسابقه بودند. وقتي زمين پهناور بالون صحرايي از بين رفت، فوتبال غازيان هم ضعيف شد. در انزلي زمين‌هايي مثل شهاب در كلوير يا زمين پاس در ميان‌پشته بود كه تيم‌هاي محلي مطرحي را معرفي كرد. زندگي هم ارزان بود و هيچ كس ادعايي نداشت. وقتي زمين‌ها از بين رفت، فوتبال غريزي انزلي هم از بين رفت. اين چند زمين باقي مانده هم به همّت بعضي از بچه‌هاي دلسوخته انزلي حفظ شده است. شهرداري حتي مي‌خواست كاربري زمين شهاب كلوير را تغيير بدهد و در آنجا آپارتمان بسازد. همان زمين آمدن بسيار به فوتبال ما كمك مي‌كند. در زمان قديم فوتبال خودجوش و از كل به جزء برزيلي را داشتيم كه نام انزلي را در سطح اول فوتبال كشور تثبيت مي‌كرد. يك آدم نخبه‌اي مثل آقاي صالح‌نيا هم آمد و استعدادهاي اين تيم‌ها را جمع كرد و تيم كلوني نويني را ساخت. همين تيم بعدها به ملوان تبديل شد و هنر كم‌نظير آقاي صالح‌نيا اين بود كه از نيروي دريايي استفاده كرد چون آن زمان نيروي دريايي اسپانسر قدرتمندي بود. در شرايط آن زمان آقاي صالح‌نيا با تيزهوشي خود بهترين انتخاب را كرد. تيم ملوان هواپيماي اختصاصي در اختيارش بود كه خيلي از تيم‌ها به خواب هم نمي‌ديدند. خود آقاي صالح‌نيا در اولين كلاس بين‌المللي ايران كه یک آلماني برگزار كرده بود جزء نخبه‌هاي مربي‌گري شناخته شد. يكي از چيزهاي ديگري كه به غرور فوتبالي ما كمك مي‌كرد، بازي با تيم‌هاي خارجي بود. انزليچي‌ها جزء اولين گروههايي بودند كه بازي‌هاي بين‌المللي مي‌كردند. تيم كلوني با روسها بازي مي‌كرد و با شكست آنها اعتماد به نفس زيادي به دست مي‌آورد. اين ريشه داشتن فوتبال همان تاريخ فوتبال است كه فرهنگ را مي‌سازد. عجيب‌ترين موضوع هم اين است كه به اين تاريخ هيچ اهميّتي نمي‌دهيم و حتي يك موزه كوچك هم برايش نساخته‌ايم.

بياييد موضوعِ رابطه‌ي متوازن فرهنگ و سبك فوتبال را به شهر انزلي اندازه كنيم. در انزلي به سبك فوتبال ايتاليا يا فوتبال اقليمِ معتدل اروپايي شبيه‌تريم امّا از لحاظ فرهنگي به برزيل و آمريكاي جنوبي نزديك‌تريم، همان طور كه اسپانيا در اروپاي مركزي به فرهنگ فوتبال آمريكاي جنوبي نزديك‌تر است. در ملوان آن تاريخ و الگوي فوتبالي را داريم. بازيكنان ملوان همانطور كه سيدجلال رافخايي هم در مصاحبه شماره قبل مي‌گفت، اين مسأله را حس مي‌كنند كه بازيكن ملوان بودن يك غرور و هويّت خاصي به آنها مي‌دهد كه تيم‌هاي ديگر اكثراً ندارند. در مدارس انزلي كه مي‌رويم مي‌بينيم پسربچّه‌ها از صبح تا آخرين ساعت مدام از فوتبال حرف مي‌زنند. درست برعكس شهرهاي ديگر، فقط بازيكنان تيم شهر خودشان الگوي ورزشي و حتّي رفتاريشان است. با چنين شرايط منحصر بفردي، براي كامل شدن آن فرهنگ فوتبالي و صاحب سبك شدن در فوتبال به چه چيزي نياز داريم؟
الآن نياز به ابزار مناسب داريم. اوّل مربّي آگاه به سبك. دوم ابزار زمين كه بتواند آن سبك و فلسفه را اجرا كند. در همين ملوان سبك و فلسفه فوتبال آقاي ايراندوست به كل از سبك آقاي احمدزاده متفاوت بوده است. آقاي ايراندوست به اين نتيجه رسيد كه در زمين نامساعد انزلي نمي‌تواند با فوتبال زيبا نتيجه بگيرد بنابراين مبناي بدنسازي‌اش را روي قدرت بدني گذاشت تا بازيكن با قدرت بدني و در گل‌ولاي حريف را شكست دهد. در حالي كه آقاي احمدزاده طرفدار فوتبال زيبايي است كه در اين زمين امكان‌پذير نيست. طبيعتاً ديديم كه ملوان در فصل گذشته بيشترين امتيازات را در بيرون از خانه گرفت. چون فلسفه مربّي با ابزار و امكانات پارادوكس داشت. اگر شما در انزلي فوتبال زيباي برزيلي مي‌خواهيد بايد ابزار آنجا را در اختيارش قرار دهيد. دولتمردان قبل از همه بايد زمين‌ها را درست كنند.

و نه فقط زمين شماره يك استاديوم اصلي، بلكه همه‌ي زمين‌هاي تمريني و محلّي و زمين‌هاي مدارس.
بله اگر شهر انزلي 10 زمين مناسب و 10 مدرسه فوتبال خوب داشته باشد خود به خود يك فرهنگ فوتبال استاندارد جهاني( با پتانسيل‌هاي بالايي كه وجود دارد) مشكل مي‌گيرد. اين زمين خيلي مهم است. اگر مي‌خواهيم از چمن مصنوعي استفاده كنيم بايد زمين‌هاي تمرين كوچك را با چمن مصنوعي بسازيم نه زمين شماره يك شهر را. مگر خيلي مشكل است كه زمين ورزشگاه تختي با زيرسازي مناسب، چمن طبيعي داشته باشد؟ شما مي‌‌دانيد كه انزليچي‌هاي قديمي مثل جبار صمدي، استاديوم انزلي را جوري ساخته بودند كه به راحتي آب را هدايت مي‌كرد. سنگ‌هاي بزرگي زير زمين فوتبال آنجا گذاشته بودند. فضاي خالي بين اين سنگ‌ها، يك سيستم زهكشي مناسب بود. بعدها در اوايل انقلاب يك نفر آمد اين زمين را پنج‌ شش متر كند و همه‌ي زيرسازي و سيستم زهكشي آنجا را از بين برد. من مي‌گويم اصلاً چه اشكالي دارد براي انزلي يك زمين استاندارد بسازند؟ وقتي آقاي علي‌آبادي در مصاحبه‌اش مي‌گويد انزلي براي من يك استان است و به اندازه يك استان براي ورزش ما مدال مي‌آورد، چرا براي اين شهر يك‌ميليارد تومان نمي‌دهند تا زمين ورزشگاه تختي استاندارد شود؟ مگر در كاشان نساختند؟ مي‌توانند پيست دوميداني همين زمين تختي را بردارند و يك زمين استاندارد بسازند.

در مورد مدارس فوتبال و «آموزش صحيح و به‌ روز» وضعيّت انزلي چگونه است؟
در حال حاضر چند مدرسه فوتبال انزلي، تكنيك را آموزش مي‌دهند. مدارس فوتبال ما در تابستان است يعني وقتي كه زمين‌ها خوب است. اما بازيكن همين مدرسه وقتي زمستان مي‌شود، در قالب تيم نوجوانان شهر نمي‌تواند خوب بازي كند. وقتي بزرگ‌تر مي‌شود در ليگي بازي مي‌كند كه باز هم در فصل بارندگي برگزار مي‌شود. بهره‌وري او چون در فصل تابستان و زمين خشك آموزش ديده است، بالا نخواهد بود. يعني وجود ناهماهنگي. در مدارس فوتبال عملكرد‌ها خيلي خوب است اما يادگيري اصلاً خوب نيست. ما يك‌سري مدارس فوتبال تابستاني داريم كه هيچ استانداردي ندارند و صرفاً براي پر كردن اوقات فراغت بچه‌هاست. خانواده‌ها هم به اين دلخوشند كه بچّه‌شان فصل تابستان يك جايي مشغول به ورزش است. اما چيزي كه واقعاً به آن احتياج داريم، پايگاه‌هاي قهرمان‌سازي در فوتبال است. يعني پايگاه‌هايي كه نخبه‌ها را بر‌مي‌گزينند و در طول سال آموزش مي‌دهند. وقتي تابستان تمام شد، بايد بهترين‌هاي آن مدارس را برداريم و در مدارس و پايگاه‌هاي كه قهرمان مي‌سازد، آموزش را ادامه دهيم. استعداد با خوابيدن در خانه رشد نمي‌كند. استعداد در زمين فوتبال شكوفا مي‌شود.

از لحاظ علمي در چه سني بهتر است اين سنجش و انتخاب انجام گيرد؟
12 سالگي. از 12 تا 16 سالگي سن طلايي فوتبال است و مي‌توان استعداد يك بازيكن را سنجيد. ضمن اينكه بعضي‌ها دير رشدند و بعضي زود رشد. حتي در مدارس فوتبال، ايراد بزرگتر اينست كه وقتي مي‌خواهيم در مسابقات مدارس شركت كنيم، از بازيكناني استفاده مي‌كنيم كه هيكل بزرگتري دارند چون مربي حتي در آن سطح هم مي‌خواهد اول شود! حتي در 10 ساله‌ها چون به دنبال قهرماني است، زودرشدها را انتخاب مي‌كند. در نتيجه آن كسي كه ديررشد است محو مي‌شود. بازيكني كه بيرون مي‌ماند، فوتبال را رها مي‌كند در حالي كه شايد پنج‌ سال ديگر مي‌توانست به يك بازيكن بزرگ تبديل مي‌شود. شما ببينيد در رده نوجوانان تيم‌ملي عربستان مي‌آيد قهرمان جهان مي‌شود اما بزرگسا‌لانش به كجا مي‌رسند؟ آيا تيم‌هاي اروپايي اهميّتي به نتايج تيم‌هاي پايه مي‌دهند؟ آنها به آموزش اهميّت مي‌دهند. اگر در انزلي مثل آن چيزي كه باشگاه سپاهان داير كرده، مدارس فوتبال دايمي داشته باشيم، مي‌توانيم به شرايط مطلوبي برسيم. ارتباط با آموزش و پرورش هم بسيار مهم است چون مربيان استعداد ياب به كمك معلمين ورزش نيازمندند.

براي اين خيل كودكان و نوجوانان انزليچي كه عاشق فوتبالند و اكثر ساعات روزشان هم در اختيار سازمان آموزش و پرورش است، چه كاري ضروري است؟ آيا نمي‌شود هر سال نشست‌هايي بين مربيان مدارس فوتبال و معلمين آموزش و پرورش در جهت هماهنگي بيشتر برگزار كرد؟
الان خيلي از معلمان ورزش ما مربي فوتبال هم هستند. خوشبختانه در شهر ما هميشه اين ارتباط برقرار بوده امّا بايد بهتر شود. خود آقاي بهمن صالح‌نيا هم در سالهاي قديم معلم ورزش بوده و تيم آموزشگاههاي انزلي را قهرمان ايران كرده بود.

غير از مدارس دايمي بايد دنبال چه باشيم؟
الان ‌AFC پروژه‌اي دارد به اسم Asia visian كه طي آن با انتخاب چند ليگ استاني از هر كشور و نظارت و كمك‌هاي ويژه به رشد فوتبال آنجا كمك مي‌كند. در ايران سه پايگاه را در نظر گرفته بودند. يكي اصفهان، دومي شيراز و براي سومين هنوز جاخالي است. {در حال حاضر قزوین هم صاحب پایگاه آسیاویژن شده است} هر چقدر به مسئولين شهر گفتيم از طريق سازمان تربيت بدني پيگيري كنند تا گيلان سومين پايگاه شود، هيچ‌كس كمكي نكرد. اگر گيلان انتخاب مي‌شد آن وقت انزلي به لحاظ سبقه‌ي فوتبالي و افتخارات و استعدادهاي غيرقابل مقايسه‌اش با رشت، به سادگي به عنوان شهرِ اصلي انتخاب مي‌شد. مي‌توان گفت هنوز هم دير نشده است. اول از همه بايد رايزني‌هاي سياسي با تربيت بدني و فدراسيون فوتبال انجام شود.
كنفدراسيون فوتبال آسيا حرف فدراسيون فوتبال را به رسميّت مي‌شناسد و آنها بايد ما را معرفي كنند. اگر اينجا پايگاه آسيل ويژن شود، آن‌ها امكانات را سرازير مي‌كنند. مدرس‌هاي طراز اول فوتبال مي‌فرستند. كمك مي‌كنند تا استاديوم بسازيم و همه‌ي زمين‌هاي تمرين شهر را تجهيز كنيم. اين يكي از راه‌هاي عملي است كه متأسفانه هيچ كس قدمي برنمي‌دارد. علاوه بر اين باشگاه‌هاي انزلي بايد با باشگاه‌هاي دنيا ارتباط داشته باشند. الان باشگاه اينترميلان براي آبادان مدرسه مجهز فوتبال تأسيس كرده است. رئال‌مادريد در بم شعبه زده است. اينجا چرا كاري صورت نگرفته؟ چرا باشگاهي مثل ملوان نمي‌تواند با مثلاً آژاكس ارتباط برقرار كند؟ چقدر ما انزليچي در هلند و ديگر نقاط دنيا داريم كه مي‌توانند و خودشان هم بسيار مايلند تا به ما كمك كنند. حتي در آرژانتين انزليچي‌هايي هستند كه مشتاق كمك به شهرشان هستند. چرا با آنها ارتباط برقرار نمي‌كنيم؟ از طريق ارتباط با باشگاه‌هاي اروپايي مي‌توانيم بعضي از بچه‌ها را هم براي آموزش به اروپا بفرستيم. آژاكس آمستردام تنها تيمي است كه اصلاً بازيكن هلندي ندارد. چون بسيار علاقه‌مند به اين كارهاست. ما تا وقتي كه بزرگ فكر نكنيم نمي‌توانيم به نتيجه برسيم. تا وقتي افق ديدمان پرداخت حقوق ماهيانه بازيكن است، نمي‌توانيم استراتژي توسعه فوتبال داشته باشيم. استراتژي نداريم چون آدمهاي كاربلد سرجايشان نيستند.

پس يكي از كارهايي كه هم‌‌اكنون لازم است، ترسيم استراتژي فوتبال انزلي‌ست. اين استراتژي مي‌تواند در قالب يك سمينار علمي تدوين شود. سميناري كه كارشناسان، متفكرين و بزرگان فوتبال انزلي كنار هم بنشينند و بحث و جدل و تبادل ايده صورت گيرد. به شرطي كه خروجي اين سمينار و استراتژي ترسيم شده‌ي آن، در برنامه مسؤولين هم اجرايي شود. در آنجاست كه اولويّت‌بندي مشخص مي‌شود.
بله. پيشنهاد خوبي است. و فراموش نكنيم اگر پروژه‌هايي مثل آسيا ويژن را مي‌خواهيم، بايد دوباره تيم اول انزلي يعني ملوان عناويني به دست بياورد. ما به اين برد تبليغاتي نياز داريم. اگر ملوان امسال در جام‌حدفي قهرمان شود، فدراسيون فوتبال چاره‌اي جز بهادادن به فوتبال انزلي ندارد. جام‌حذفي نزديكترين راه است براي رسيدن به ليگ قهرمانان آسيا. به نظرم ملوان خيلي راحت مي‌تواند به اين عنوان دست پيدا كند. چون اول شخصيت قهرماني را دارد و دوبار قهرمان شده است. دوم به خاطر فلسفه مربي‌اش و سوم به خاطر هماهنگي خوب بازيكنان كه چند سال است با هم كار مي‌كنند. امسال ملوان خيلي به جام حذفي نزديك است. فقط بايد يك مقدار نتيجه‌گرايي هم به سبك بازيشان اضافه شود. راه‌يابيِ سپاهان به ليگ قهرمانان بسيار روي تصميم اي‌اف‌سي تأثير داشت. وگرنه مگر سپاهان چه دارد كه اينجا موجود نيست؟ اگر آنها فولاد مباركه را دارند، ما بندر و منطقه ‌آزاد را داريم. ما نيروهاي پنهان زيادي داريم كه بايد جمعشان كنيم. تمام انزليچي‌هايي كه در زمينه‌هاي مختلف توانمند هستند را بايد رصد كنيم و حامي قرار دهيم. اگر به تيم اول شهر كمك كنيم تا اتفاق خوبي برايش بيفتد، راه باز مي‌شود تا بتوانيم در فدراسيون حرفمان را به كرسي بنشانيم.

يكي از چيزهايي كه در راه پيشرفت بازيكنان ملوان مهم است موضوع زبان است تا بتوانند فوتبالشان را در اروپا دنبال كنند. براي داشتن باشگاهي كه بازيكنانش وقتي به رده بزرگسالان رسيدند به يك زبان بين‌المللي هم مسلط باشند چه كاري بايد انجام داد. آيا تأسيس يك مدرسه زبان در باشگاه ضروري نيست؟
بله مدرسه زبان امكان‌پذير است اما مهم‌تر پاسخ دادن به اين سؤال است كه چرا هيچ‌وقت در باشگاهِ ملوان بازيكن‌ ترانسفر نكرده‌ايم؟ چرا خودمان مستقيم بازيكن را به اروپا نمي‌فرستيم؟ در اروپا انزليچي‌هايي داريم كه مي‌توانند خط ارتباط ما باشند. در آلمان كسي را داريم به اسم محمّدجاني كه سالها قبل هم در تيم فوتبال كلن بازي كرده است. محمدجاني بازيكن تيم پرستوي انزلي بود و از همين تيم محلّي ما مستقيماً لژيونر شد و به آلمان رفت، چرا به اين فكر نمي‌كنيم كه فروختن مستقيم بازيكن به تيم‌هاي اروپايي خيلي‌خيلي بيشتر ثمره‌ي مالي براي تيم مي‌آورد؟ اگر اين برنامه‌ريزي‌ها را انجام دهيم هم براي ديگر بازيكنان انگيزه ايجاد مي‌كنيم، هم سود مالي براي باشگاه مي‌آوريم و هم خودبه خود با باشگاه‌هاي اروپايي ارتباط برقرار مي‌كنيم. واقعاً در شأن انزلي و در شأن فرهنگ مردم انزلي هست كه اين ارتباطات بين‌المللي را داشته باشد.

از لحاظ ساختاري چه چيزي در باشگاه ملوان نيست كه اين امر عملي نمي‌شود؟
باشگاه ملوان بايد يك كميته روابط بين‌الملل داشته باشد. چنين كميته‌اي را نداريم چون بچه‌هاي كاربلد را به كار نگرفته‌ايم. خيلي‌ها در انزلي هستند كه مي‌توانند مسؤول اين كميته باشند. چرا مي‌ايستيم تا بازيكن قراردادش تمام شود و تيم را ترك كند؟ اگر بازيكن را مستقيماً به اروپا بفرستيم، هر وقت كه او قرار داد ببندد و پول بگيرد، درصدي عايد باشگاه مي‌شود. خود بازيكن هم راضي است كه يك‌ميليارد دستمزد بگيرد و 300 ميليونش مال باشگاه باشد. ما دور خودمان حصار كشيده‌ايم و مي‌ترسيم بيرون برويم. اگر كميته روابط بين‌الملل را با مسؤوليت دادن به آدم‌هاي كاربلد ايجاد كنيم آن وقت به اين مسأله خواهيم رسيد كه بازيكنان ملوان بايد مشكل زبان خارجي‌شان را حل كنند. وقتي بازيكن اين تشكيلات و ثمره‌اش را ببيند، قانع مي‌شود كه بايد زبان خارجي‌اش را تقويت كند.

تا سال 2009 هم ‌زمان زيادي باقي نيست.
بله اين مسئله مهمي است. آيا باشگاه ملوان تا سال 2009 ديگر استانداردهايي را كه AFC همه را ملزم به رعايتشان كرده خواهد دانست؟ اگر تا 2009 اين استانداردها را كسب نكند ممكن است اجازه حضور در ليگ برتر را هم نداشته باشد. آيا در باشگاه كميته‌اي تشكيل داده‌ايم كه براي فراهم كردن اين استانداردها برنامه‌ريزي كند؟ 2 سال وقتِ خيلي كمي است. اين استانداردها به قسمت‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شود. مثلاً از لحاظ تشكيلاتي مدير باشگاه بايد توسط هيأت مديره‌اي كه خودشان با انتخابات و رأي مجمع عمومي سركار آمده‌اند، برگزيده شود. بايد گردش مالي‌اش واضح باشد و حسابهاي روشني داشته باشد. اسپانسر‌هايش مشخص باشد. استاديوم اختصاصي داشته باشد. اين استاديوم اختصاصي به اين معنا نيست كه خودش استاديوم بسازد. در همه جاي دنيا دولت‌ها استاديوم مي‌سازند بعد در اختيار باشگاه قرار مي‌دهند تا نگهداري‌اش كند. همين استاديوم انزلي را مي‌توانند در اختيار ملوان بگذارند و ملوان هزينه‌ي حفظ و نگهداري‌اش را بپردازد. وقتي باشگاه مالك 90 ساله يك استاديوم باشد، يكي از استانداردهاي AFC را محقّق كرده است. در سال 2009 اگر قهرمان ليگ برتر شويد و اين استانداردها را رعايت نكنيد نمي‌گذارند وارد ليگ قهرمانان شويد. در شأن مردم انزلي هم هست كه تيم‌هاي خارجي را در استاديوم انزلي ببينند. چرا مردم اصفهان بايد بازي بين‌المللي ببينند و مردم انزلي نبينند؟ مسابقه فوتبال آنها كجا و فوتبال انزلي كجا؟ يك زماني تيم‌ ملّي كره در استاديوم انزلي در مقابل ملوان بازي كرده است. ما روزبه روز ضعيف‌تر شده‌ايم اما استعدادهايمان هنوز پابرجاست. پروژه آسيا ويژن امكان كمي نيست. در ايالت چيناي هندوستان جايي كه نه فوتبال دارد و نه مسابقه‌اي،AFC يك استاديوم مجهز شصت‌هزار نفري ساخته است كه هيچ‌وقت هم از تماشاچي پر نمي‌شود! چرا در انزلي نباشد؟ در شأن مردم انزلي هست كه مديرانش بزرگتر فكر كنند و به دستاوردهاي بزرگتري برسند.
Author: Arvin Ilbeygi

هنر قايق رانی

سالكان ِپارو به دست

در روزگاری كه تالاب انزلی آرام آرام به مرگ نزدیك می شود و گاه به گاه از پشت تریبونهای خاموش ِعدّه ای می شنویم: «بگذار بمیرد»! و حتّی انزلیچی ها (كه این تالاب قلبشان بود) به سهل انگاری و بی تفاوتی مبتلایند،‌ آدم هایی عجیب –دور از هیاهوی جهان- در خلوت ِغریبانه و دالانهای «نی پوشیده»اش می زیند. آدمهایی ساكت و عمیق كه سخن ِآب را خوب می فهمند و انگار برای هیچ آبزی و مرغ ِهوایی غریبه نیستند. اگر صبح ِیك روز سرد زمستانی بر بلندی پلهای غازیان بایستی، می بینی روی آب شناورند تا از دروازه های تالاب به خانه ی محبوبشان وارد شوند. آن وقت مثل تماشای پرنده های مهاجری كه سبكبال رو به ابدیت می روند، به لحظه های دست نیافتنی ِآنها حسادت می كنی امّا نمی توانی درست بفهمی دردهای تن در آن سرمای سخت چگونه از یادشان رفته است.




اگر صبح یك روز گرم تابستان همانجا باشی و هُرّ گرما صورتت را بسوزاند؛ اگر هم پلكهایت از نمك بسوزد و نتوانی درست دورها را ببینی، باز آنها همانجا روی آب شناورند. در حالی كه آفتاب با انعكاس آب، بر آنان بیشتر می تابد و پوست صورت و دستهایشان هرلحظه گرم تر می شود. محال است بتوانی از دوردست بفهمی چه عشقی این دختران و پسران را از جهان كنده و به سوی تالاب می برد. این چه طریقت ِعجیبی ست كه پاروزدن فقط برای پاروزدن را به آنها آموخته؟ پسران، شبیه سربازان آفتاب سوخته ای هستند كه جنگیدن برای نجنگیدن را فراگرفته باشند. تمام ِابزار رزمشان در یك قایق و یك پارو خلاصه می شود. دختران، مثل كمانگیران ِسفیدپوش، از پارو، هنر طلب می كنند. برایشان انگار «پاروزدن»، فراموش كردن ِ «پارو» و «پاروزدن» می شود. مثل نوازنده ای آرام و تودار كه ویولنسل بزرگی به بر دارد و با جلو رفتن ِآهنگ، ساز را از یاد می برد. این قوم ِقایقران كه ما انزلیچی ها فقط ردّ مدالهایشان را روی پرده های رنگی شهر دنبال كرده ایم (چه حقیر است این شناخت)، طریقتی مخصوص به خود دارند كه ما درست نشناخته ایم. این دختران و پسران ِپاروكش كه اغلب ِروزهای سال، ساعتها روی آب زندگی كرده اند، نگاهی دیگرگون به جهان، زندگی روزمره و عادات اجتماعی ما دارند... گاهی كه در تالاب صدای آزاردهنده ی موتور ِقایقی عجول، آسمان و آب را پریشان می كند، به خودم می گویم این تالاب دوست دارد فقط فرزندان پاروزنش به سراغ بیایند. می دانم مام تالاب وقتی زورق باریك یك دختر قایقران را از خود عبور می دهد، شادمان به یاد می آورد سالهای گم شده در تاریخ را كه پدران تنومند و بلندآوازه ی او تمام ِ عرصه ی تجارت و سفر را به مدد بازوان و قایقهایشان می چرخاندند. مردان ِخارق العاده ای كه بارها در سفرنامه ی مستشرقان ِ سفركرده به انزلی، با شگفتی و حیرت یاد شده اند و خیلی ها معتقدند پیشگامی ِ سالها بعد ِ انزلیچی ها در ورزش، از سلامت تن و بازوی ستبر آنها ریشه گرفته است. حالا میراث داران ِآن قوم ِقایق بان، دختران و پسران قایق رانند. زمانی مایحتاج و نیاز مردم شهر به دست آنها بود و امروز به غفلت فكر می كنیم به فرزندان ِ «بی چشمداشت»شان بی نیازیم. با شتاب و پرصدا، سوار بر قایقهای زشت موتوری از كنارشان می گذریم تا فقط آیین ِپاروكشی را برهم زده باشیم. مجرای بزرگ لوله های فاضلاب شهر را كنار تمرینگاهشان ول می كنیم تا از خودخواهی ما تنشان به امراض پوستی مبتلا شود. اگر آنها مثل راهبه های پاكدامن، جهان را رها كرده اند تا جوانی شان در تنهایی و سردی و گرمی ِسخت، از یاد رود؛ اگر بی هیچ مزد و منّت برای مابقی ِمردم شهر افتخار و سربلندی می خرند (با مدالهایشان)، اگر هیچ نیندوخته اند و آینده ای ندارند، عین خیالمان نیست! برای ما مهم نیست چون بلد نیستیم دوستشان داشته باشیم. چون نمی توانیم بفهمیم طریقت آنها چیست. ما مثل ِ آوارگان ِجزیره ی سرگردانی، از تالاب و رهروان ِقایق رانش جدا افتاده ایم. فقط از دور تماشایشان می كنیم تا یكروز در افق ناپدید شوند.

عكس: سايت قايقران كوچك

Author: Arvin Ilbeygi

نقد کتاب "قایقران ستاره سرزمین سبز"






نقدی غیرخصمانه بر "ستاره سرزمین سبز"!

یادداشت های شهر شلوغ 4

این که چقدر آسیب دیده هویت ملی و دینی مان - از گذشته های دور تا به الان- به واسطه ی ضعف در تاریخ نگاری و کاهلی در شرح حال نویسی، البته که بر کسی پوشیده نیست. اگر هم هنوز کسی هست که عمق فاجعه را درک نکرده، کافی ست نظری بیاندازد به وضع اسفناک فرهنگ و ادب و هنر این دیار تا دستگیرش شود که کوتاهی و مماشات دراین عرصه چگونه نتیجه اش می شود همین منجلاب بی هویتی که گرفتارش شده ایم وبی هدف در آن دست و پا می زنیم. اصولا تاریخ را که جامدات و نباتات خلق نمی کنند. این انسان دو پاست که تاریخ می سازد و به پشتوانه ی همین تاریخ هم سهم خود را در مناسبات و معادلات جهانی طلب می کند. ثبت تاریخ، اِثبات شخصیت یک قبیله است. درست مثل صدور شناسنامه در دفتر ثبت احوال. یک جور بیوگرافی یا رزومه ی کاریست برای یک ملت. و صد البته رازِ حیات و ممات یک قوم را هم تنها می شود از لا به لای همین کتب قطورٍ تاریخ بیرون کشید. درست که هیچ کتاب تاریخی کامل نیست و هر واقعه ای که ضبط می شود روی کاغذ، نه می تواند در برگیرنده ی تمام اتفاقاتی باشد که در آن بازه ی زمانی رخ داده و نه گویای همه ی حقایقی شود که در دل یک واقعه ی تاریخی نهفته. اما به هر حال همین که کسی یا گروهی یا تفکری بتواند صفحات بیشتری ازاین کتاب را نصیب خود کند - چندان فرقی هم ندارد که آدم خوبه ی ماجرا باشد یا آدم بده- بُرد بزرگی به دست آورده است، به شرط آن که در هنگام ثبت آن از ذوق و قریحه ی حداقلی برخوردار بوده،از مدار انصاف و عدالت وصداقت خارج نشده و البته سواد بازخوانی و حوصله ی تفکر و تامل بر آن چه که نگاشته را هم داشته باشد...

حالا حتماً می گویید همه ی این ها که پیشتر گفته شد چه ربطی دارد به شقیقه!؟ صبر بفرمایید عرض می نمایم... چند روز پیش به واسطه ی محبت یکی از دوستان کتابی به دستم رسید تحت عنوان "ستاره ی سرزمین سبز" نوشته ی آقای علی سمیعی، با محوریت زندگی و خاطرات بازیکن و کاپیتان اسبق تیم ملی فوتبال ایران، مرحوم سیروس قایقران. از قبل ترازاین تاریخ، به واسطه ی تبلیغات فراوان صورت گرفته می دانستم که قرار است چنین کتابی به زیور طبع آراسته شود. پس به همین دلیل و پاره ای دلایل شخصی ِ دیگر، بی صبرانه منتظر بودم که گاه ِموعود فرا برسد و چشمم به جمال بی مثال این کتاب روشن شود. که البته به لطف دوستان روشن هم شد اما به قیمت تیره و تار شدن همه ی کاینات در منظر دیده گانم! اگر از علت این دگرگونی ناگهانی ِ احوال می پرسید، خب! اساساً علت نگارش این سطور شرح چرایی ِهمین واقعه است.

ابتدا به ساکن اجازه بدهید برای رفع هرگونه شک و شبه ی احتمالی و در راستای عمل به قانون شفاف سازی عرض کنم که از دیدگاه بنده گردآوری و نشر این کتاب کار قابل تقدیر و با ارزشی ست که گویای حمیّت، پشتکار و جدیّت نگارنده، همچنین تعصب و تعهّد وی نسبت به سرمایه های فرهنگی- تاریخی - ملی و محلّی ماست. با این اوصاف ، خواهشاً هر آن چه که در سطور پس از این می آید را نه به صورت یک اظهار نظر خصمانه و مغرضانه - که البته عادت تاریخی مان بیشتر همین گونه است!- که از منظر نگاه یک معترض ِ همدرد! و تحت عنوان نقدی منصفانه! بخوانید وبپذیرید... امّا جان کلام:

عرض می کردم خدمتتان که چگونه پس از رویت این کتاب دچار تحول ناگهانی مزاج و یک گونه یأس فلسفی شدم. که البته برای این وارونگی ِاحوال دلایل متقن و محکمی هم وجود دارد که مخلص آن را در سطور ذیل آورده ام:

1- قالب بندی ِروی جلد هم چنین آرایش صفحات داخلی کتاب، در همان نگاه اول میخکوب می کند آدم را و یک راست می بردش به دوران اقتدار بلا منازع ِ چاپ سنگی و عصر مادون ِ گوتنبرگ کبیبر. انگار نه انگار که در جهان ِمعاصرِ نشر، چیزهایی هم هست مثل؛ گرافیک، طراحی روی جلد و صفحه آرایی. برای مثال، توجّه تان را جلب می کنم به کولاژ نا متقارن و باسمه ای تصاویری از موج دریا- مرداب- گلهای لاله - غروب غم انگیز خورشید- پرچم ایران- و عکسهای تکی و گروهی از قهرمان ِداستان که بر رو ی جلد غوغایی به پا کرده است.

2- با مطالعه ی کتاب این گونه استنباط می شود که نگارنده و ناشر، رابطه ی میزانی با مقوله ی نمونه خوانی و ویراستاری ندارند که هیچ، هیچ تعهّد و التزامی هم در خصوص استفاده از نشانه ها، نمایه ها و علایم زبان فارسی نداشته اند. از خیل جملات ناتمام و بلا تکلیف - به دلیل خصومت احتمالی نگارنده با جناب نقطه!- در جای جای صفحات این کتاب که بگذریم، باید گفت که خساست ِ اسکروچ مابانه ی وی! نسبت به استفاده از مؤلفه های سجاوندی ودر مقابل، گاهاً، ول خرجی های بی اصل وقاعده اش- در برخی فصول - خواننده ی نگون بخت را مسحور خود کرده و در بهتی عظیم فرو می برد.

3- بخش عمده ای از کتاب پرداخته است به شرح مصوّر و قلمی ِ زندگانی اجتماعی، شخصی وگاهاً خانواده گی خود نگارنده (علی سمیعی). به گونه ای که گاهاً اصل ماجرا بالکل فراموش شده و شأن ِ کتاب را تا حدّ یک بولتن تبلیغاتی وانتخاباتی فرو می کاهد. تصاویر اختصاصی مؤلف در کنار تعدادی از صاحبان مشاغل، میوه فروش، قهوه خانه دار، ناجی غریق، پرسنل شورای شهر و...- هرچه قدر هم که جذاب و خاطره انگیز باشد- برای چاب در کتاب زندگی نامه ی اسطوره ی فوتبال آسیا و ستاره ی سرزمین سبز فاقد توجیه منطقی و عقلانی است.

4- صفحات زیادی از کتاب اختصاص یافته است به ذکر اسامی و ابراز تشکر و سپاس از افراد حقیقی و حقوقی ِ بی شمار که به زعم نگارنده ی اثر، نقش به سزایی را در سامان گرفتن این کتاب ایفا نموده اند- افرادی که سوژه و یا خاطرات را شناسایی کردند!، افرادی که مغازه شان را مبدل کردند به ستاد جمع آوری خاطرات، بسیاری از مربیان قدیم وجدید ملوان، جمع کثیری از بازیکنان فوتبال، شعرا، آن هایی که عکس و سند ارایه نمودند، مسیولین و کارکنان اداره کل تربیت بدنی استان و شهرستان، مسولین سیاسی و مذهبی شهر، اعضای ادوار شورای شهر! مسیولین ارشد و کارکنان نیروی دریایی، روسای ادارات، جمعی از دوستان و آشنایان ، دسته ای از خویشاوندان و احتمالاً گروهی از همسایه هاو... - این که ذکر لیستی چنین بلند بالا از اسامی به عنوان قدردانی از همکاری، در دنیای حرفه ای وجدی چاپ ونشر، محلّی از اعراب دارد یا نه به جای خود، اما غالباً این گونه اطلاعات هم در بخشی تحت عنوان پیوست، در انتهای کتاب به خوانندگان ارایه می شود نه در مطلع و صفحات آغازین آن!

5- بر خلاف نظر گردآورنده ی این کتاب، به اعتقاد من - علی رغم فعالیت در دو ساحت مختلف از ورزش، همچنین موقعیت مکانی و زمانی متفاوت حضور در این عرصه- شباهت های زیادی هست بین شخصیت و زندگانی سیروس قایقران و مرحوم غلام رضا تختی: 1- هر دوی ایشان فارغ از وابستگی به نهادهای قدرت و ثروت و سیاست، اعتبار و شأن بالای اجتماعی شان را فقط و تنها فقط از طریق تعامل و بده بستان عاطفی و معنوی با توده ی مردم به دست آورده اند. که تاریخ نشان داده است اصولاً- به هر دلیل- خط فکری و سیره ی عملی شان چندان مورد تأیید وباب میل ِ تفکر غالب و حاکم بر جامعه نبوده که هیچ، گاها در تقابل وتعارض یک دیگر هم قرار گرفته اند. 2- کاریزمای بالا و جذابیت ذاتی ایشان امکان بسیج گسترده ی توده ها و همراهی و همدلی همه ی طبقات اجتماعی را فراهم آورده است. 3-زندگی نامتعارف ، پیچیده، پرفراز و نشیب وغیر خطی، همچنین مرگ ناگهانی، دور از ذهن و تراژیک ایشان، چهره ای اسطوره ای و ماندگار از هردو در تاریخ ورزش به یادگار گذاشته است. به گونه ای که همه ی رسانه های صوتی و تصویری و نوشتاری - اعم از خصوصی و دولتی - را مجاب کرده که در سالگرد مرگ ایشان نتوانند بی تفاوت بنشینند. که البته این در نوع خود امری ست بدیع و نادر که به جز این دو، در مورد هیچ یک از بزرگان گذشته و معاصر عرصه ی ورزش این سامان صدق نمی کند.

6- همان گونه که پیشتر گفته شد ثبت وقایع و تاریخ نگاری- البته از نوع معتبر و قابل دفاعش – مستلزم آن است که تاریخ نگار از مدار انصاف و عدالت و حقیقت خارج نشود. قرار هم نیست که در یک کتاب تاریخ یا شرح حال، همه ی وقایع و رویدادهای ریز و درشت را ضبط و ثبت نمود که این خود امریست محال. اما این که نویسنده یا گردآورنده به دلیل ارادت شخصی یا معذورات اخلاقی و احساسی و یا تنگناهای اجتماعی و سیاسی بخواهد بخش های مهم و تعیین کننده از یک دوره ی تاریخی یا زوایای پراهمیّت و پرمخاطره ی زندگانی اجتماعی و شخصیتی فرد را گلاب بگیرد و یک داستان استریلیزه و پاستوریزه تحویل مخاطب دهد، قبول بفرمایید که نه چیزی اضافه می کند به سابقه ی تاریخی یک قوم ونه کمکی می کند به ارتقای سطح آگاهی ها و اندوخته ها و نه اسبابی می شود برای اظهار فضل و ابراز برتری و کسب شخصیت قومی و بومی و قبیله ای. اصولا این گونه نگرش به شخصیّت های تاریخی و وقایع ِ پیرامونیشان بیشتر موجب تخریب و وهنشان می شود تا تثبیتشان در اذهان عمومی . و البته باور و پذیرش چهره ای این چنین ماورایی، غیر واقعی و تک بعدی برای ما و همه ی کسانی که هم دوره بوده ایم با قایقران و یک هوا را نفس کشیده ایم ، سخت و اساساً غیر ممکن خواهد بود.

7- هنوز هم بعد از چند بار مرور و تورّق این کتاب نفهمیده ام علّت و انگیزه ی آن مصاحبه ی پایانی با آقای غفور جهانی چه بوده است. جایگاه بلند وارج و قرب ِ والای غفور و برادر گرامی ش- فرخ - درصحنه ی ورزش این کشور که بر کسی پوشیده نیست امّا این که چند صفحه ی انتهایی از یک مجموعه ی اختصاصی را، بی هیچ مقدمّه و توجیه و دلیل منطقی ربط بدهند به این دو، بدعتی ست جدید که انگیزه اش تنها میتواند جبران کاستی ماتریال و افزایش برگه های کتاب باشد ولا غیر.

8- در پایان، با توجه به همه ی مطالب پیش گفته، در یک نگاه جامع و کل نگر به کتاب "ستاره سرزمین سبز" باید گفت بیش از آن که بتوان از آن به عنوان یک اثر نوشتاری تحت عنوان کتاب یاد نمود باید آن را در ردیف بولتن ها یا ویژه نامه ها ی پیوستی مجّلات یا نشریات محلی به حساب آورد که البتّه همان گونه که در ابتدای این مقال ذکرش رفت اصل گردآوری، نشرو توزیع آن، قابل تقدیر و با ارزش است که در این وانفسای بی هنری و بی تعصّبی، همچون چشم احولی ست در شهر کوران که بودنش حتماً می ارزد به نبود آن!

مستندات:
-
نمونه ای از صفحات کتاب که درواقع بیوگرافی تبلیغاتی ِنویسنده ی کتاب است به جای اینکه ربطی به قایقران داشته باشد!
- نمونه ای از خاطرات متن کتاب که با هیچ معیاری جز «فربه کردن کتاب» توجیه بردار نیست!

Author: Amin Haghrah