‏نمایش پست‌ها با برچسب Arvin-ilbeygi. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Arvin-ilbeygi. نمایش همه پست‌ها

سه سال از سفر عاشورپور گذشت (2)

بی مویه وسوگ، برای آنکه چشم بر خورشید دوخت


دیرزمانی «سر ِمُل» مأوای آدم های انزلی بوده است (زنده ها و مرده ها)؛ همانجا که دل ِشهر در باریکه ای سنگی به دریا می زد و امواج آب، عاشقانه بر تنش می کوبید؛ جایی که بچه ها کنار سنگهای سیاهش شنا آموختند و پدرها وعده غذایی از آب گرفتند، بی منّت و حسد؛ قرارگاهی برای عشّاق دیروز که در پستوی خانه شان جای چیزهای دیگری بود. فضایی به غایت محبوب و ساده و بی رقیب که امروز، زنده های شهر را پروای تماشای مرگ سریعش نیست (چطور موج شکن می تواند بدون «موج» زنده باشد؟). ولی شاید برای مرده ها که از غم هایی چنین درگذشته اند و از منظری دیگر به آنچه دوست داشته اند می نگرند، هنوز تکّه سنگهای رنجور «مُل»، جای نشستن باشد. گمانم از همین بود که وقتی دیروز مدیر ِدادگر تماس گرفت و از برنامه ی مجلّه اش برای استاد نوگرای موسیقی گیلان گفت، ساعتی بعد «احمد عاشورپور» را در مسیر «مول» دیدم (ایستاده بودیم کنار پلّه های آخر بلوار انزلی تا دوستم – امین حق ره- از سرنوشت یکی دیگر از ساختمانهای در حال نابودی خیابان «سی متری» در میان اهالی محل پرس و جو کند). احمدآقا پیراهن چهارخانه ی روشنی پوشیده بود با شلواری به رنگ قهوه ای ِصندلی های هتل تهران. مثل همیشه بلندقامت و ستبر و سرکشیده بود. آرام و غرورمند امّا بی تکبّر. باد که آمد، دست به موهایش کشید که جعد نرمی داشت و گویی سالها بی نیاز از مراقبت مانده بود. یک لحظه به دستهای باریک و خسته اش خیره شدم. نقشه ی چروک خورده ای پُر از لکّه هایی که انگار مسیر خاطره هایی سخت و عمیقند. همین که خواستم به چشم هایش بنگرم، نگاهش به سمتم چرخید و ناخودآگاه چشمم به زیر افتاد! که کاش نمی افتاد و آن چشم های نافذ و درخشان را که سه سال پیش گم کردیم، یکبار دیگر می دیدم. در ثانیه ای پشیمان شدم و دیده بازگرداندم، امّا دیگر نبود. در جای خالی اش منظره موج شکن در دور بود؛ بی موج؛ با خط افقی که یک عمر دریا دیده بودیم و حالا انبوهی از سنگهای بی شکل می نمود. صدای استاد به ذهنم دوید وقتی که می خواند «این شهر خاموشان...». سرد شدم، و برای نوشتن «سوگواره ای برای او»، بی اشتیاق.
برای احمد عاشورپور نمی توان گریست. نباید گریست. نه اینکه خیال شکرینش، اشک بر چشم ننشاند (که می نشاند)؛ ازیرا که او مردی ست که یک عمر بر راه و جانش سنگ ریختند تا از «امید» ناامید باشد و نشد. همیشه سرش را بالا گرفت و چشم ها را مستقیم به خورشید دوخت. به قول خودش: وقت نداشت برای مردن. وقعی نمی گذاشت بر تلخی و غم. گرچه در همه ی سالها نصیبش از شور و صداقت و تلاش، بی مهری و خون ِدل بود. هماره قدر ندید و باز داشته شد؛ امّا نیفتاد. برای من ِ پس آمده از دوران برنایی استاد، که هم –دیر- شیفته ی صدای مخملین او شدم و هم یکسره بر مقصدی که در بیرون ِهنر دنبال می کرد بی اعتقادم، تفسیر ِآن امیدمندی و شور ِپیچیده در رنج های بسیار، سخت دشوار است. راز آن دُر کجاست؟ هنوز نمی دانم. انگار در انتظار موجی نشسته ام تا صدف بیاورد، در جزیره ای که موج ندارد.

این یادداشت در شماره 19 نشریه دادگر به چاپ رسیده است.
Author: Arvin Ilbeigi
دی ماه 89

تولّدت مبارک خانم بارور!

تولّدت مبارک خانم بارور!



یازده روز پیش، شهین بارور – نقاش ِساکن انزلی- به خاک سپرده شد. «یازدهمین روز» در آیین های ایرانی ِپاسداشت مردگان، روز مهمّی نیست. بنا نیست همشهریانِ خسته اش بهانه ای پیدا کنند و سر خاکش (در گورستان شهر انزلی) حاضر شوند. خرمایی نمی خورند. اعلامیّه ای چاپ نمی کنند. برنامه ای عمومی برای «یاد او افتادن» وجود ندارد. امّا خانواده ی شهین (کسانی که پنجاه سال صبورانه در کنارش بودند) خوب می دانند که امروز (دهم شهریور) مهمترین مناسبت در زندگی شاعرانه و سخت شهین است. روز تولّد ِاوست. روزی که اگر زنده بود، پنجاه ساله می شد! ما که در «کاسپینو» هم قسم شده ایم تا ولادت آدمها را بیشتر از مرگشان یاد کنیم و وجودشان را جدّی تر از نبودنشان بگیریم، دوست داریم با صدایی بلندتر بگوییم: «تولّدت مبارک شهین عزیز!»... هرچند می توانیم تخیّل کنیم که خود ِاو هیچ علاقه ای به دیدن روز تولّد پنجاه سالگی اش نداشته است. که از آن آدمهایی بوده که در روز تولّدشان دلتنگ و غمگین می شوند؛ سالخوردگی را دوست ندارند و نمی خواهند ناتوان تر از پیش شوند. شاید برای همین ها تصمیم به رفتن گرفت. زودتر از آنکه مجبور شود در آینه به خود نگاه کند و شهین ِپنجاه ساله را ببیند. سیزده روز پیش، تن ِپر از آب او را از مرداب انزلی گرفتند (کناره ای در غازیان، نزدیکی های خانه ی پدری اش). تصاویر جزئی تر ِ ماجرا دردناکتر از حال این صفحه اند. شاید از تلخی شان نباید بیشتر گفت چون خود شهین هم می خواسته از این تلخی ها رهیده باشد. گزارش پزشکی قانونی را ندیده ایم که بدانیم چند روز قبلتر به دل تالاب زده است. خنکای صبح بوده یا وقتی که آفتاب ظهر، تن رنجه از آلودگی های تالاب پیر را بخار می کند؟ نمی دانیم. از شهین امّا چیزهای بهتری برای شناختن هست. نقّاشی های ساده و پرشورش را می توان در وبسایت شخصی اش یافت. همانجا که هنوز خبری از مرگ نیست و شهین زنده است. همانجا که بالاتر از نگارخانه، از آرزوهایش نوشته است: چاپ کتابهایش، سفر به دور ایران، اتاقی مستقل و نمایشگاه های بیشتر و بیشتر...
شهین بارور را می توان با تن ناتوانی که سالها به دوش کشید، به یاد آورد و به سنّت احساسی ِهمیشه، برایش آه کشید (که حتماً دوست ندارد). می توان با صندلی چرخدارش به یاد آورد که حتماً از آن بیزار بود. یا آنگونه که خودش ترجیح می دهد، با تابلوهای نقّاشی و تجربیات کوچک ادبی اش.
امّا از شهین بارور، درس دیگری آموختنی ست که از آدمهای «جسماً عادی» شهر، کمتر می توان سراغ گرفت: تلاش بی امان به کار هنر و عشق به پیشرفت و همّت متعالی.
گاهی فکر می کنم آن دست و پای ِفرمان گریز (به تعبیر آقای امک چی)، چقدر بند بوده است به پای روح جستجوگرش؟ بعد که به یاد می آورم همان «بند»، رهایی اش داده بود از حسد ِمردمان و دشمنی حسودان و چماق ِهنرستیزان، یافتن پاسخی صریح، دشوارتر می شود.

Author: Arvin Ilbeygi
دهم شهریورماه 89


پي‌نوشت براي موضوع نقد در انزلي



هدف از اين يادداشت، آن نيست كه پاسخي باشد بر سؤالي كه از نگارنده پرسيده نشده؛ يا ردّ و تأييدي شود بر داوري‌هايي كه صاحبش قلم ديگري است. صرفاً به جهت مناقشه‌اي چند كه بر حاشيه‌ي نقد و نظرات اخير [در سخن] درگرفت، نكاتي نيازمند وضوح ديدم كه به اختصار مي آورم:
1. بلاگ موج‌نو، مجلّه‌اي مختص وب است كه با مديريّت گروه فرهنگي «كاسپينو» ارائه مي‌شود. طبعاً مثل هر نشريه‌ي ديگر، در اينجا نيز نويسندگان از هويتي مستقل در آراء و نظريّات متنشان برخوردارند. بنابراين هر متني كه منتشر مي‌شود،بيانيّه‌ي جمعي يك گروه نيست. امّا [به يقين] هدف كلّي نوشتار را مي‌توان در عدم تضاد با ديدگاه و اهداف فرهنگي صاحبان اين بلاگ دانست.
2. بزرگ‌داشتن انديشه و جايگاه هنري نام‌آوران فرهنگ و هنر، امري نيست كه در فعاليّتها و برنامه‌هاي «كاسپينو» مغفول مانده باشد. هم‌آنكه تلاش‌هايمان نيز، نه از سر همّت ِعالي، كه اداي ديني بوده به آموخته‌هايي كه از جان‌هاي عزيز فرهنگ و هنر شهرمان داشته و داريم. شكر پروردگار، انزلي از اين ستاره‌هاي پرفروغ كم نداشته‌است (از بريراني و ضياءپور تا مرادي و عاشورپور و ديگران). استادان برجسته‌اي كه نه‌تنها [به انديشه] در پيله‌ي تنگ يك شهر و استان محصور نماندند، بلكه بر جايگاه پيشتازي در هنر مدرن زمان خود نيز نشستند. از استاد احمد عاشورپور آموختيم كه از كهنه‌گي بري باش و در عين حال در هواي بومي خودت، چون سرو -بلند و دست نيافتني– بايست. از استاد جليل ضياءپور به تأكيد و باز شنيديم: «سخن نو آر كه نو را حلاوتي‌ست دگر». كه تقليد و بوسه بر نخ‌نماها اگرچه آسانتر و رايج است ولي مرگ هنر نيز همين است. لذا روي سن يا كه روي وب، از رسانه و جمع «كاسپينو»سخني نخواهيد شنيد كه تكريم تنبلي، كهنه‌گي و خودشيفتگي مرسوم باشد. مانيفست ما معطوف به نگاهي پرتحرّك است كه پيشينه را بشناسد و با معيارهاي نو، نقد كند.
3. هنر انزلي،‌ تن رنجور و از كار افتاده‌اي‌ست كه ظاهراً نوشداروهاي «كميته امدادي» بيشتر به كارش مي‌آيد تا كار بنيادي و بلندنظري در برنامه‌ريزي براي فرهنگ. در چنين وضعيّتي، هيچ عجيب نيست كه همه از شكستن ساقه‌ي گياهي كوچك كه گوشه‌ي ديوار رسته باشد،‌ به وحشت بيفتند و آنقدر دورش تجير بكشند كه حياتش به گياهان نماند. جاي تعجّب ندارد كه با دو-سه نمايش پر حرف و حديث، چند كتاب رنجور، يا مشتي آواز و نغمه‌ي تكراري ِساز، ذوق زده باشيم و با چشم‌هاي نگران بترسيم از آنكه مبادا خاطر هنرمند خسته و خواب‌آلوده مان آزرده شود. ولي چه بخواهيم و چه مثل بعضي دوست داشته باشيم كه نخواهيم، زمانه‌ي مدرن است و اينجا وب. همان‌طور كه نمي‌شود گرد يك بلاگ، حصار جغرافيايي كشيد، بي‌فايده است كه متر و معيار داوري را آنقدر پرتبصره و سهل و دوستانه بگيري تا لبخند هيچ‌كس از لبش نيفتد و خانه‌ي شيشه‌اي گياه رنجورمان ترك برندارد! امروزه ديگر هر اثر هنري (كه بيرون از محيط آموزشي ارائه مي‌شود) از داوري ِبي‌اغماض و تيز، بري نخواهد بود. اگرچه تشويق و «دست‌مريزاد»گويي با كسي كه به هرحال قدم برداشته‌، امري واجب است. امّا با خرج رفاقت و احترام و ادب، نمي‌شود اثر او را از نقدي منصفانه كه نيازمند آن است، محروم كرد. از آن گذشته، برخي از پيش‌قدمان ِصاحب‌انديشه، بارها نشان داده‌اند در نوعي نقد [كه شرايط ايجاب كند] جاي آغوش دوستانه و دستان گرم و زبان چرب، يكسره بيرون متن است.
4. مقاله و يادداشت ناقدانه در انزلي بي‌سابقه است. اغراق نيست اگر ادّعا كنيم اين بلاگ، نخستين رسانه‌اي محسوب مي‌شود كه در نقد توليدات فرهنگي انزلي وارد شده است. نمي‌دانم سكوت جرايد اندك‌شمار تاريخ انزلي در اين وادي چه دليلي داشته ولي هرچه بوده، باعث شده ما عادت كنيم از شنيدن عيب كارخود با صداي بلند دلخور باشيم. موجب شده گفت‌وگو در مورد آثار به عصبانيّت بي‌ثمر و فريادهاي عصبي تبديل شود. هنرمندان انزلي نيز بي‌هيجان از رقابت و پيشرفت ناموجود، در جاي خود كز كنند و با لبخند‍ و گاه لب‌گزيدن به كار هم بنگرند. ضمن اينكه وقتي نقد و نظر جدّي مكتوب وجود نداشته،منتقدي هم رشد نكرده است (مگر منتقدان شفاهي!). اگر سالياني صبور باشيم و با انگ ِ«غرض ورزي مي‌كني!» و «تو خود مگر چه كرده‌اي؟»، صحنه‌ي نقد را به تعطيلي نكشانيم، زماني محتمل است تا هنرمندان و منتقدان هنر با آموختن بيشتر و صيقل خويش و يكديگر، هنر انزلي را از اين زودمرْگي‌ها نجات دهند.
Author: Arvin Ilbygi
آذرماه 88

درباره چمن استادیوم فوتبال انزلی


تو كجا بوده ای چمن؟!

اگرچه شب پنجم شهریور 88 حرف از بارانهای پاییز و زمستانی ‌نبود، امّا مردمی كه زیر نور زیبای شبانگاهی پا به استادیوم كهنسال «تختی» انزلی می‌گذاشتند، خود‌به‌خود راهی به اولین سكّوی نزدیك می‌جستند تا زود و سریع «چمن» را ببینند. كنجكاوی و هیجان توی چشمهایشان دیدن داشت. گویی «چمن» به طرفة‌العینی جان و دل خسته‌شان را آرام كرده بود. رضایتی غریب در نگاهشان بود. یكی نبود بپرسد چه دیده‌اید مگر جز چمن؟ چمن كه این همه غریبی ندارد!
اما چمن، «غریبی» داشت. قصّه‌ی كهنه‌ای ست اما حقیقت داشت: شصت و دو سال بود كه هزاران هزار انزلیچی به دور این مستطیل جمع می‌شدند تا داستانی ببینند كه بی‌چمن نمی‌شد خوب تعریفش كرد! سالهای سال تماشاگران عاشق، دور چمنی كه چمن نبود، خون دل خوردند و هیچكس نیامد دندان بسازد برای این دهان. بازیكنان گریزپای ملوان در گل و لای زمستان گیر می‌كردند چون چمن نبود. مربی‌ها شكوه از زمین بدچمن داشتند و «بازی مستقیم» را از آن ناچار می‌دیدند. ملوان از فوتبال زیبا و رؤیایی می‌گریخت چون «چمن» نداشت. به راستی این «چمن» كجا بود كه شصت دهه گذشت و هیچ دولتمردی به یادش نیفتاد؟!
می‌گویند زمین فوتبال انزلی را مردم خودشان برای خودشان ساخته‌اند. شصت و اندی سال پیش بود كه انزلیچی‌ها با تیم‌های محلّه‌ای و میهمانان فرنگی‌شان، تب و تاب ورزش قرن را به این زمین کشاندند. دو دهه با درخشش تیم های «پرستو» و «پریسا» گذشت تا تیم «كلونی انزلی» از دل تیم های كوچكتر قد برافراشت. سرانجام چند دلاور آن روز بندر (جبار صمدی، رضا صالح نیا و دیگران) به عشق و سرمایه خود دست به‌کار شدند تا زمین اصلی سر و شکلی تازه بگیرد. آنها كه «عاشقی»، به دقت و فكر بیشتر می‌كشاندشان، سنگ‌های بزرگ در پی ِزمین كار گذاشتند تا باران انزلی از جدار سنگ‌ها به پایین كشیده شود و برود پایین (بعد از انقلاب به خیال بازسازی این سیستم زهكشی هوشمندانه را كندند و دورریختند). تا مدتها انزلیچی‌ها دور چمن می‌نشستند تا كلونی و بعدها ملوان ببینند. تا اینكه جام تخت‌جمشید اندكی پول حكومتی آورد و تربیت‌بدنی چهار ردیف سكّو ساخت. هرچه فوتبال انزلی بیشتر اوج می‌گرفت، سكّوها زیادتر می شدند و اندك اندك دورتادور زمین سكوی سرد و بتنی بود برای نشستن. امّا خود زمین و چمن همان بود كه بود!
در این سالها زمین انزلی تیم‌های زیادی را میهمان بود. از فوتبال تا «اسبدوانی» و «تماشای رئیس جمهور» روی چمن نحیف و فرتوت او بوده است! چندین رئیس و مرئوس و وكیل و شورایی آمد و رفت امّا دل نداشت چمن بسازد. دهها شهردار آمدند و رفتند اما مركز ثقل شهرنشینان انزلی را كه همین چمن بود، ندیدند. صدها نفر با لباس و اسب سفید آمدند و سكه‌ی آزادی و اتوبوس زرد، هبه دادند. چندین برابر این صدمیلیونی كه امروز برای چمن خرج شده، آمد و رفت و تیم ها بسته شد و وارفت، امّا چمن نساختند! عجیب نیست؟ می‌بینید كه انزلیچی‌ها حق دارند هیجان‌زده به تماشای چمن بروند.
یكروز كه هنوز هفته‌ای به بازی ملوان-استقلال باقی بود، به استادیوم رفتم. باران نرمی می‌بارید. چندین نفر آمده بودند ببینند كه واقعاً خوابها هم تعبیر می شوند یا نه. یكی از بازیكنان قدیمی ملوان هم بینشان بود. آرام آمد و گوشه ای ایستاد و چمن تر و تازه را تماشا كرد. وقتی می‌رفت هنوز ساکت و خاموش بود ولی چهره‌اش شادمانی کوچکی همراه داشت. از دور «اردشیر پورنعمت» را دیدم كنار چمن ایستاده بود و فكر می‌كرد. با خودم گفتم این چمن محقّق‌شده را بیشتر از همه باید به پای اصرارهای او نوشت. شگفتا كه یك مدیر دانش‌آموخته‌ی فوتبال چقدر می‌تواند با تصمیمی به سادگی یك چمن، اتّفاقی را كه شصت سال نمی‌افتاد، محقّق کند. می گویم «ساده» چون همین 100 میلیون تومان هزینه بازسازی چمن استادیوم انزلی، 2.5 درصد ِ هزینه‌های فصل جاری ملوان، سه درصد ِهزینه‌های فصل قبلش، یك درصد ِبودجه سالیانه شهرداری انزلی، 2‌درصد ِاعتبار عمرانی انزلی (غیر از عمران شهرداری) و 0.2 درصد ِبودجه عمرانی منطقه آزاد انزلی است.
جالب است بدانید همین هزینه‌ی چمن کذایی، با 0.047 درصد ِدرآمد سالیانه گمرک انزلی برابری می‌کند. یعنی با پولی که از گمرک انزلی نصیب دولت می‌شود و بسیاری از معضلاتش را (مثل ترافیک و صف کامیونها) مردم شهر با گوشت و پوستشان می‌پذیرند، می‌توان 2126 زمین چمن استاندارد (مثل همان که شصت سال انتظار تماشایش طول کشید) ساخت.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!

Author: Arvin ilbeygi : caspino.org
شهریور 1388
* این یادداشت در روزنامه «گیلان امروز» نیز همزمان به چاپ رسیده است.

درباره استاد جلیل ضیاءپور






پرواز در نوشناخته ها
زندگی نامه استاد جلیل ضیاءپور؛ پدر نقاشی مدرن ایران


پنج اردیبهشت 1299، نوزادی چشم در انزلی گشود که سه دهه بعد، هنر نقاشی ایران را دگرگون کرد. بندر خوش آب و هوای انزلی در آن زمان شهری بود آرمیده بر بوته های گل سرخ و بهاری مست از شکوفه های بی حدّ و حصار مرکّبات. شهری سبز و تمیز و آرام که با سرعتی نامعمول مسیر رونق و آبادانی را می پیمود. جلیل، اولین فرزند خانواده ی پرچمعیّت شیخ حسن ضیاءپور بود. پدرش استادکار شهیری در دوخت و ساز کفش بود و مغازه ای به سامان در کهنه بازار انزلی داشت. شیخ حسن به «ادامه ی خویش دیدن» ِپسر ارشدش امید داشت ولی بعدها دید اصرار سودی ندارد و در میان چهار برادر و چهار خواهر جلیل، هیچکس به قدر او، راهی جدا از پیشه موروثی و سنّت های عرف نمی رود. خانه ی ضیاءپورها در کوچه ندیم باشی بود. وقتی جلیل به سن دبستان رسید، در مدرسه ای که همان نزدیکی بود (در محل دبیرستان شرف فعلی) آموختن آغاز کرد. خیابان ساحلی با چشم انداز کشتی های بادبانی در دور و درختان تودرتو در کنار، راهی عجیب برای سفر هرروزه ی دانش آموز کوچک بود. در روزهای سرد، ساعات فراغت از مدرسه به بازی در محل شیرسنگی می گذشت و روزهای گرم، دریا از او شناگر قابلی می ساخت. هرچه بزرگتر می شد، پدر بر اصرار و اجبار برای مشغول کردنش در دکان کفاشی می افزود امّا فشارها بی فایده بود و او راه دیگری دوست داشت. به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی دل باخته بود و هیچ برایش مهم نبود زخم زبانهای چه کسی را به جان می خرد. خیلی زود توانست با نقاشی برای مشتریان خوش ذوق، خطاطی روی شیشه مغازه های بازار و درس دادن به بچّه های کوچکتر، پول اندکی برای خرج تحصیل خودش دست و پا کند. ضیاءپور کوچک، نوجوان پرشوری بود، تشنه ی جستجو در چیستی و چگونگی هنرهای جهان. یکروز که در مدرسه بود و طراحی می کرد، دوستش پرسید: «دلت می خواهد کمال الملک باشی جلیل؟» و او جواب داد: «نه. من می خواهم خودم باشم.»
سالهای متوسطه، باید هر روز از خلیج انزلی می گذشت تا به دبیرستان فردوسی برسد. «فردوسی» و «مهدخت» مدارس اصلی شهر بودند که نسل تأثیرگذاری در کلاسهایشان درس می خواند و با تئاتر و موسیقی فراغت می گذراند. سالن آمفی تئاتر«فردوسی» برنامه های هنری مدوّنی داشت و هنر، سرگرمی ِغالب بود. وقتی احمد عاشورپور اولین بار در جمع همکلاسی ها خواند و با استقبال بچه ها، آغازگر راهی بزرگ به سوی موسیقی نوین گیلان شد، جلیل ضیاءپور نیز همانجا بود.
در ساعات بیکاری قایقی بر می داشت و به دل مرداب انزلی می زد. در نیزارهای آنجا می ایستاد و خطوط رنگی ِ نی و صداهای بی امان پرندگان و حشرات و جانوران مرداب را گوش می کرد.
گاهی هم بادبان کشان قایقش را به دریا می راند. بعد، در ساحلی آرام می نشست به نوشتن یادداشتهای خودش راجع به همه چیز. می نوشت و می نوشت و می نوشت تا اینکه خورشید در آب می افتاد. ضیاءپور هم مثل همه ی هنرمندان آن نسل انزلی علاقه مند ورزش بود. اوقات زیادی به شنا و ژیمناسیک می پرداخت که حاصلش چند قهرمانی کوچک و بزرگ در ژیمناستیک شد.
بعد از دیپلم برای تحصیل بیشتر هنر به تهران رفت. سفر از شهری که مهد تئاتر نوین ایران و پیشگام در سینما و مراودات هنری زمانه بود، ضیاءپور را در موقعیّتی جدا از بقیه قرار می داد. شنیده بود که در مدرسه ی موسیقی تهران، استادان بلژیکی مدیریت و تدریس می کنند. رشته ای هم به نام «آهنگسازی» وجود داشت که مورد نظر ِضیاءپور جوان بود. برای ورود از او امتحانی گرفتند که بسیار خوب در آن ظاهر شد و بین همه هلهله افتاد که یکی از شهرستان آمده و به همه ی سؤالها جواب داده است. مدرسه یک اتاق به او داد و خرجی اش را نیز تقبّل کرد.
بعد از مدّتی دولت، عذر استادان بلژیکی را خواست. کلنل وزیری، مدیریت مدرسه را برعهده گرفت و سیاست ها تغییر کرد. ضیاءپور هم انصراف داد چون رشته ی مورد علاقه اش –آهنگسازی- حذف شده بود. پس از آن به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمی پیوست تا به جای موسیقی، هنرهای تزئینی سنّتی بیاموزد. در آنجا تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، نگارگری و کاشیکاری را فراگرفت تا زمانی که دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تأسیس شد. در سال 1320 به آنجا رفت و تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه سازی آموخت. سال 1325 با کسب رتبه ی اول لیسانس فارغ التحصیل شد تا با دریافت مدال درجه یکم فرهنگی، بورس دولت فرانسه را برای ادامه تحصیل دریافت نماید. قبل از رفتن به فرانسه، بسیار کوشید تا هنر سرزمین خود را خوب تر بشناسد. از اینرو به تمام کتابخانه هایی که کتب خطی داشتند مراجعه کرد و در نقاشی های هنرمندان قدیم ایران دقیق شد. در میان آنها اثری دید که او را بسیار دگرگون کرد. آن نقاشی، «هفت اورنگ» ِ بهزاد بود.
برای سفر به فرانسه دوباره باید از انزلی می گذشت. به زادگاه بازگشت و با یکی از همان کشتی هایی که در کودکی تصاویر غول آسایش را به ذهن می سپرد، اسکله ی کهنسال بندر را به قصد اروپا ترک کرد. در فرانسه به دانشکده معتبر ملّی و عالی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) رفت و از اساتیدی چون «سووربی» ِنقاش و «نیکلوس» ِمجسمه ساز، هنر آموخت. در آن زمان «بوزار» بهترین مدرسه هنری دنیا محسوب می شد که اساتیدش همه جزو بزرگترین تئوریسین های جهان هنر محسوب می شدند. امّا اشتیاق و انرژی بسیار جلیل ضیاءپور آنقدر بود که با اصرار، مجوز دولت فرانسه را برای تحصیل همزمان در یک دانشکده دیگر، کسب کرد. اینچنین در دانشکده ی دولتی گراندشوم نیز ثبت نام کرد تا علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی که رشته های اصلی «بوزار» بود، تاریخ هنر، سبک شناسی، جامعه شناسی، تاریخ تمدن، نقش شناسی و پوشاک را نیز بیاموزد. حتّی روحیه نوجویش به دانشکده و گالری ها و موزه های فرانسه نیز رضایت نداد؛ نزد آندره لوت فرانسوی رفت و سعی کرد از او چیزهای بیاموزد که در دسترس نبود. در این سالها سفر به ایران را با وجود دشواری از برنامه بیرون نمی گذاشت و در سال 1328 بعد از اخذ درجه ی دکترای هنر برای همیشه به میهن بازگشت. دریافته بود که «هنر ایران از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی معاصرش یک تقلید بی محتواست». بر آن شد تا مبارزه ای با این شرایط آغاز کند. با همکاری سه تن از دوستانش «انجمن خروس جنگی» را با هدف روشنگری اذهان نسبت به هنر نو، شناخت آن و مجادله با هنر کهنه، تأسیس کرد. شعار انجمن خروس جنگی این بود: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر». محل انجمن، آتلیه نقاشی خود ضیاءپور بود و برنامه ی ثابتش، سخنرانی های پرشور او و همفکرانش در عصرهای جمعه. سه گروه نیز از مخالفان و دشمنان خروس جنگی محسوب می شدند: گروه نخست، توده ای ها بودند که می گفتند نقاشی باید برای همه قابل درک باشد؛ گروه دوم مینیاتوریست ها بودند که به طور کلی در برابر هنر نو ایستادگی می کردند و سومین دسته، رئالیست ها بودند که از سوی اشراف و دربار حمایت می شدند و معتقد بودند آثار رئالیستی باید غالب باشد. سه یار ضیاءپور در خروس جنگی، غلامحسین غریب (در ادبیات)، حسن شیروانی (در تئاتر) و مرتضی حنّانه (در موسیقی) بودند که از میانشان حنّانه خیلی زود کناره گرفت. آنها برای اشاعه نظراتشان مجله خروس جنگی را نیز بنیان نهادند که تا سالها بعد تأثیر بی رقیبی بر هنرهای تجسمی ایران نهاد. نیما یوشیج (پدر شعر نوی ایران) در اولین شماره خروس جنگی به آنها پیوست و چنین سرود:
قوقولی قو! خروس می‌خواند
از درون نهفت خلوت ده،
از نشیب رهی که چون رگ خشک،
در تن مردگان دواند خون،
می‌تند بر جدار سرد سحر
می‌تراود به هر سوی هامون.
با نوایش از او، ره آمده پُر،
مژده می‌آورد به گوش آزاد
می‌نماید رهش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.
نرم می‌آید
گرم می‌خواند
بال می‌کوبد
پر می‌افشاند.
گوش بر زنگ کاروان صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این ره تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
گرم شد از دم نواگر او
سردی‌آور شب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
با تن خاک بوسه می‌شکند
صبح نازنده صبح دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز ره سوز جان کشید به در.
قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا
می‌گریزد سوی نهان شب کور
چون پلیدی دروج کز در صبح
به نواهای روز گردد دور.
می‌شتابد به راه مرد سوار
گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید
عطسه‌ی صبح در دماغش بست
نقشه‌ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می‌راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد. خروس می‌خواند.
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جسته است
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟
در مطبوعه ی خروس جنگی، ضیاءپور نظریه ی هنری خویش را تحت عنوان «لغو نظریه های مکاتب گذشته و معاصر» به چاپ رساند و پرچمداری نهضتی را بر دوش گرفت که در دشوارترین شرایط فرهنگی و اجتماعی، می رفت تا نیم قرن تاریخ هنر ایران را متأثر از خویش کند. در پشت جلد مجله نیز چنین آمد: «زیر نظر انجمن هنری خروس جنگی، هدف ما بالابردن سطح معرفت عمومی است.» استاد ضیاءپور بعدها می نویسد: «می خواستم هویّت ملّی مان را با الهام گیری از مواریث خود به دنیای نو وارد کنیم بی آنکه مقلّد باشیم و یا اینکه بگذاریم مقلّد باشند. و این حرکت از روی هدف و بنیادین بود، نه یک جنگ سلیقه ای.»
پس از پنج شماره، مخالفان دسیسه چیدند و دادگاه با اشتباه گرفتن واژه ی «کوبیسم» با «کمونیسم»، خروس جنگی را توقیف نمود. هرچند پس از مدتی به خاطر این اشتباه از آنها عذرخواهی شد امّا ضیاءپور مجله ی دیگری به نام «کویر» منتشر کرد. در مجله کویر، او اولین تابلوی کوبیسم آبستره ی خود را با نام «حمام عمومی» به چاپ رساند. در همان سال 1328 مقاله ای با عنوان «نقاشی» نوشت که اولین تئوری هنر مدرن ایران در آن بیان شده است. یک سال بعد، کویر نیز از سوی حاکمیت وقت با مشکل روبرو گشت و استاد ضیاءپور «پنجه خروس» را منتشر نمود. در «پنجه خروس» نقاشان جوانتری مثل سهراب سپهری و بهمن محصص به جمع همکاران او پیوستند.
دو سال بعد، از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و در سال 1332 اقدام به تأسیس هنرستان های هنرهای تجسمی دختران و پسران تهران و فراهم آوری مقدمات تأسیس دانشکده هنرهای تزئینی نمود. در این سالها سفرهای تحقیقی بسیاری به نواحی مختلف ایران کرد که توجهش را به زندگی ایلیاتی ها و پوشاکشان برانگیخت.
تا سالها بعد استاد جلیل ضیاءپور علاوه بر فعالیتهای شخصی اش در نقاشی و تحقیق و نویسندگی، مدیریت مراکزی چون «موزه مردم شناسی»، «اداره نمایشگاه ها» و «کانون هنرمندان» را برعهده گرفت. همچنین به دلیل «استفاده از اشکال هندسی در روایت دوباره هنرهای تزئینی و دستمایه های هنر ایرانی به روش کوبیسم» ردای «پدر نقاشی مدرن ایران» را بر دوش افکند. دکتر ضیاءپور دو دهه ی آخر زندگی خویش را همچنان با انرژی خارق العاده و اشتیاق فراوان به ادامه آموزش در دانشکده های آردراماتیک و هنرهای تزئینی، مجمع دانشگاهی هنر، دانشکده تربیت مدرس و دانشکده الزهرا (س) گذراند. برنامه ریزی دقیق و دقت او در آموزش در کنار قدرت و تأثیرگذاری کلام ، ازو استادی بی رقیب و دوست داشتنی ساخته بود که ماحصل تلاشهایش تربیت شاگردان برجسته ای چون پرویز تناولی، حسین زنده رودی، مسعود عربشاهی، محمدعلی شیوایی و بسیاری دیگر شد.
استاد جلیل ضیاءپور در سی ام آذرماه 78 در یلدایی سرد، دیده از جهان فرو بست تا از آن پس، در ذهن و دل دوستداران و هنرمندان متأثرش به حیات این جهانی ِخویش ادامه دهد.
Author: Arvin Ilbeygi : caspino.org

گفت‌وگو با ادشير پورنعمت


گفت‌وگو با ادشير پورنعمت آناليزور سابق و مدیرعامل فعلی ملوان

دی ماه گذشته، شهر انزلی تجربه ی گرانی را از سر گذراند که هنوز ابعاد و اثرات گوناگونش آشکار نشده است. پس از کش و قوس های بسیار، باشگاه فوتبال ملوان که مهمترین واکنشهای اجتماعی مردم انزلی به آن مربوط است، توسط ارتش به دولت فروخته شد. «سازمان منطقه آزاد انزلی» به عنوان عضوی از بدنه «ریاست جمهوری» در حالی 80 درصد سهام این باشگاه قدیمی را از نیروی دریایی تحویل گرفت که دسته های مختلف سیاسی شهر سعی می کردند توفیق این اتفاق را به نام ثبت کنند. «سازمان منطقه آزاد انزلی» که بر منطقه ی همجوار انزلی حکم می راند، متعهّد شد هیچ گاه نام ملوان را تغییر نداده و آن را از انزلی به جایی دیگر منتقل نکند. همچنین وعده داد که با بودجه کلان خویش ملوان را از تأسیساتی استاندارد که شایسته ی یک تیم فوتبال است، برخوردار کند. در ترکیب جدید مدیران عالی ملوان، به جای احمد دنیامالی، ریاست هیأت مدیره به کمال فیروزآبادی (مدیرعامل سازمان منطقه آزاد انزلی) رسید که حکم خود را از فرمانده ی نیروی دریایی ارتش دریافت نمود. امّا سایر اعضای هیأت مدیره شامل محمود موسوی، بهمن امیری مقدم، ابراهیم پوررمضان و محمود آقایی، حکم خود را از محمود صلاحی (رئیس شورای عالی مناطق آزاد) دریافت کردند. این هیأت نیز اردشیر پورنعمت، آنالیزور فصل پیش ملوان را به سمت مدیرعاملی محبوب ترین باشگاه شهرستانی برگزیدند. انتخابِ اردشیر پورنعمت، واکنش های مثبت بسیاری را در میان مطبوعات ورزشی کشور برانگیخت که از ورود یک مدرس بین المللی فوتبال به عرصه ی مدیریت باشگاهی خوشنود بودند؛ ولی در خود شهر، مردمی که خاطره ی چندان خوشی از مدیران دوران قبلی ملوان نداشتند، سعی کردند در مقابل انتخاب این انزلیچی ِدرس خوانده، سکوت کنند. برای اطّلاع و آشنایی شما با سوابق و دیدگاه های اردشیر پورنعمت، متن گفت و گویی را که با او در ماهنامه «موج» داشتم در زیر می آورم:

***
سالها قبل، نصرت ايراندوست تيمي به اسم «اميد جوانان» داشت. در آن زمان كه هنوز پلي بر «نهنگ‌روگا» وجود نداشت، چند بازيكن اين تيم با شنا خود را از جزيره قلمگوده به انزلي مي‌رساندند. يكي از آنها اردشير پورنعمت بود. وقتي بهمن صالح‌نيا ملوان را شكل داد، سفيران استعداديابش تيم‌هاي بسياري در همين شهر مهيّا داشتند كه بهترين‌ها را دستچين كنند. محمدرضا مرادي هم مربّي جوانان ملوان بود، بازي اردشير جوان را ديد و براي «جوانان ملوان» او را پسنديد. در سال 1353 جوانان ملوان با او، محمود فكري، ناصر قنبريان، سعيد ميرنظامي و خيلي‌هاي ديگر در مسابقات كشوري چهارم شدند. وقتي ملوان افتخارات جام تخت‌جمشيد را مي‌ربود اردشير به سربازي رفت. بعد از انقلاب به تيم بندر پيوست كه جمعي از همان فوتباليست‌هاي «جوانان ملوان» بودند. با تعطيلي ليگ ايران بازي‌هاي داخل شهر انزلي قوي‌تر و جدّي‌تر برگزار مي‌شد. تيم بندر با شكست ملوان، قهرمان انزلي گرديد. دو سال بعد بهمن صالح‌نيا با هنر خود ستاره‌هايي مثل نياكاني و جهاني را كه سنشان بالا رفته بود دوباره دست‌چين كرد و كنار عزت‌الهي و قايقران و ديگران، اسكلت نويني از ملوان خويش ساخت. در كوچ ِبهترين‌هاي تيم بندر به تيم دردانه‌ي شهر، اردشير در بندر باقي ماند. از آن پس اخراجي‌هاي ملوان، بزرگان تيم بندر مي‌شدند و انشعابي‌هاي ملوان، استقلال انزلي را تشكيل دادند. با شروع جنگ، اردشير پورنعمت فوتبال را رها كرد و براي هميشه دست از بازيگري فوتبال هم كشيد. در سال 65 وقتي سي‌سالش بود، در قامت مربّي به فوتبال برگشت. بعد از تيم آماتوري «مجاهد» مربّي‌گري «هلال‌احمر» را برعهده گرفت. دو سال بعد مربّي تيم منتخب نوجوانان گيلان شد. بعد از مدتي تيم هلال‌احمر نيز به دليل ناتواني‌ مالي از مسابقات استاني كناره گرفت. اردشير به دعوت غفور جهاني به كلوير رفت تا تيمهاي پايه استقلال انزلي را ساماندهي كند. در سال 72 با جوانان استقلال انزلي قهرمان كشور شد. پس از انتقال باشگاه استقلال انزلي به چوكا، شاخه جوانان از كوچ به غرب گيلان سرباز زد. با حمايت برهانيِ شهردار، به صورت يك باشگاه مستقل تحت پوشش شهرداري انزلي درآمد. با وجود صعود به ليگ 1، به دليل دگرگوني‌هاي شوراي شهر، تيم را ترك كرد. معرفي بازيكناني چون جواد شيرزاد، عارف محمدوند، علي حسني‌صفت، مسعود غلامعلي‌زاد، كيوان ساجدي، مرتضي بهشتي حاصل تلاشهاي او در زمين كلوير بود. هشت سال قبل محمد احمدزاده از او براي خدمت در ملوان دعوت كرد امّا پس از مخالفت مسئوولين باشگاه به صومعه‌سرا رفت تا تيم قبلي احمدزاده را تمرين دهد. با انتخاب صفايي فراهاني، فوتبال ايران به سوي بين‌المللي شدن گام برداشت و كميته آموزش فدراسيون مستقيماً زيرنظر AFC قرار گرفت. در آن زمان اردشير مدرك درجه 2 مربّي‌گري ايران را داشت. تصميم گرفت بازيهاي آخر «صنعت صومعه‌سرا» را رها كند و به كلاس B بين‌المللي بپيوندد. در آنجا شاگرد ممتاز شناخته شد و مدرك B را در جيب گذاشت. طبق قانون فيفا به دليل ممتازي، براي رفتن به كلاس ليسانس A توصيه شد. به سفارش فدراسيون كتاب ليسانس A مربّي‌گري را به فارسي ترجمه كرد و به عنوان پاداش بدون پرداخت هزينه در كلاس A بين‌المللي حاضر شد كه «برنارد شوم» آلماني مدرسش بود. در دور پاياني ليسانس A به عنوان شاگرد برگزيده، اجازه تدريس در كلاس C بين‌المللي را نيز اخذ كرد (مدرس در داخل كشور).
ولي هنوز در انزلي جايي براي مربّي‌گري‌اش نبود و مسير تدريس را ادامه داد. پس از 7 دوره تدريس كلاس C، در سال 2001 به دعوت كميته جوانان فدراسيون (پس از قبولي در تست زبان انگليسي) به عنوان تنها نماينده ايران به كلاس حرفه‌ايِ رده‌ي جوانان درمالزي رفت كه تحت نظارت فدراسيون فوتبال انگليس برگزار مي‌شد. در آنجا به مرحله دوم راه يافت و در سال 2003 با كسب ليسانس مربوطه به ايران برگشت. AFC به فدراسيون توصيه كرد از او در بالاترين رده فوتبال جوانان كشور استفاده شود اما فدراسيون فوتبال ايران به اين توصيه ترتيب اثر نداد. دو سال پيش با انتخاب AFC به عنوان تنها نماينده ايران در دوره آموزش ژان ماري گونش در هندوستان شركت كرد و با برگزيده شدن، اجازه تدريس در سطح منطقه را نيز گرفت. بعد از يكسال اين عنوان را به سطح قارّه آسيا ارتقا داد و كلاسهايي در نقاط مختلف آسيا برگزار كرد. سه ماه پيش در اجلاس ده روزه زوريخ (مقر فيفا) به سخنراني پرداخت و توصيه شد تا او را در رديف اليتها يعني كساني كه مي‌توانند كلاس A بين‌المللي را تدريس كنند، قرار دهند.
بلافاصله يك كلاس B به او پيشنهاد شد تا با تدريس و گذراندن اين چند دوره، در سال آينده ميلادي رسماً لقب اليت (نخبه) را كسب نمايد. اردشير پورنعمت چندماه پيش دوباره پس از سالها به ملوان بازگشت و اكنون (مصاحبه در ابتدای فصل پیش انجام شده) آناليزور تيم فوتبال ملوان بندرانزلي است.

آيا در فوتبال ايران با سطحي كه دارد، آناليز كردن تيم‌هاي رقيب تعيين كننده است؟
فكر مي‌كنم هست. ما دو نوع آناليز داريم. آبجكتيو و سابجكتيو. يعني آناليزي كه با آمار سر و كار دارد و آناليزي كه با اهداف مربي سر و كار دارد. آناليز آماري نيازمند دستگاه و نرم‌افزار خوب است. ولي يكجا هست كه بالا مي‌نشيني و نگاهِ هدفمند مي‌كني و مي‌گويي من مي‌خواهم سيستم بازي اين تيم را بدون ابزار آماري تحليل كنم و حدس بزنم. اين تحليل آبجكتيو و هدفمند به درد ما مي‌خورد. آناليز ابزاري و نرم‌افزاري به درد ما نمي‌خورد چون ابزار كاملش را نداريم. علاوه بر اينكه در ايران آمارها را به طور خام در اختيار بازيكنان قرار مي‌دهند كه بيشتر موجب استرس آنها مي‌شود. اين كه بيست تا پاسي كه كامپيوتر نشان مي‌دهد كي داده شده و تحت چه فشار و شرايطي بوده، نيازمند تحليل هدفمند انسان است تا هدف تيم حريف را شناسايي كند.

ما هم قبول داريم كه از كامپيوتر و آمار نرم افزاري درست استفاده نمي‌شود اما شما به عنوان تحليلگر اگر آمار و ابزار را داشته باشيد دستتان براي ايده‌پردازي بازتر است.
صددرصد. ولي به نظر شخصي من اگر بازي را زنده ببينيم، برداشت‌ها اصيل‌تر است و ممكن است سالم‌تر هم باشد. بعداً مي‌توانيم به آمار مراجعه كنيم براي چك كردن. چندبار فيلم بازي را ديدن خيلي مفيدتر است. از روي مشاهده ببينيم چطور حمله مي‌كنند؟ تاكتيكشان چيست؟ چند هافبك به فوروارد اضافه مي‌شوند؟ اين‌ها را كامپيوتر نمي‌گويد و نيازمند ديدن بازي است. بنابراين نگاه آبجكتيوي بهتر است تا سوبژكتيوي. معتقدم ذهن انسان خيلي مهمتر از آمار است. ابزار هر چقدر پيشرفته باشد، در لحظه‌ي مسابقه به درد ما نمي‌خورد و براي بعد از مسابقه است. شما هيتسفيلد را ببينيد كه وقتي به كنار زمين مي‌آيد و دستور مي‌دهد كل جريان بازي با تاكتيك ذهني او برمي‌گردد. آن هم در كشور آلمان كه خودش جزو پيشگامان ابداع اين ابزار است. هيتسفيلد بعد از بازي از اين ابزار استفاده مي‌كرد. از آن گذشته آيا فوتبال پله اصيل‌تر است يا فوتبال مسي؟ چقدر فوتبال آن زمان هنرمندانه‌تر بوده و فوتبال الان بيشتر ماشيني است (مثل فوتبال كره و ژاپن).

به نظر شما فوتبال ليپي اصيل‌تر است يا فوتبال ريكارد؟
ريكارد. فوتبال ليپي مصلحت‌گرا و نتيجه‌گراست. مبتني بر اين است كه اول گل نخورند و بعد گل بزنند. الان همه اين را مي‌خواهند اما خيلي‌ها مثل اكثر برزيلي‌ها اين را نخواستند و فداي زيبابازي‌كردن شدند. اين‌ها شاهزادگان تكنيك هستند. به نتيجه هم فكر مي‌كنند اما به هنر فردي بازيكنان متكّي‌ترند. اگر ميليتاريستي و ماشيني جلو برويم به روزي مي‌رسيم كه فوتباليست‌ها از تماشاگران بيشترند و اين خطرناك است. روزي كه تعداد خبرنگاران، تحليلگران و مفسّرين فوتبال بيش از تماشاگران مي‌شود و مردم ديگر به فوتبال عشق نمي‌ورزند.

شايد اين موضوعِ «نوع فوتبال» مدخل خوبي براي ورود به بحث فوتبال انزلي باشد. بياييم دو سبك فوتبال را كنار هم بگذاريم. يكي همين سبك فوتبال برزيلي يا فوتبال آمريكاي جنوبي و ديگري سبك فوتبال ايتاليا. به نظر مي‌رسد سبك فوتبالي كه ما در انزلي دنبال كرده‌ايم و ملوان مشخصه آن است، سبك فوتبال ايتالياست.
درست است. مسائل زيادي در سبك فوتبال دخالت دارد. اولين مسأله مربّي و فلسفه فوتبالي اوست. اينكه مربّي چگونه فكر مي‌كند. اگر نتيجه‌گرا باشد كاملاً در سبك دخالت دارد. او سيستم و تاكتيك‌هايي انتخاب مي‌كند كه به هدفش برسد. همچنين مربّياني هستند كه به نتيجه و فوتبال زيبا فكر مي‌كنند يا آنهايي كه فقط فوتبال زيبا را مي‌خواهند. علاوه بر آن، فرهنگ و آداب و رسوم مردم مؤثر است.
مي‌خواهيم اين مشخصه‌هاي فرهنگي را برشمريم و متّصلش كنيم به اين گونه‌گوني سبك. مثلاً يكي از مشخصه‌هاي فرهنگ آمريكاي جنوبي آن روحيه تغزّلي است كه به همه‌ي چيزها يك وجه خيالي عظيم مي‌بخشد. مثل ادبياتش كه به سمت رئاليسم جادويي رفته است.
خب اين الآن مستقيماً روي كورد‌ينشين تسلّط بر توپ تأثير دارد. در آمريكاي جنوبي بازيكنان انگار با توپ شعر مي‌گويند. به اين ترتيب فوتباليستي مثل رونالدينيو حركت با توپش مثل يك شعر قشنگ است. فوتبال برزيل يك فوتبال شاعرانه است. ولي در عوض برگرديد به آن خشونتهاي سيسيلي در ايتاليا و حالتهاي پرخاشگرانه و تدافعي مردم آنجا.
همان چيزي كه در شهر ما هم رگه‌هايي از آن مي‌بينيم.
دقيقاً. و اين يكي از دلايل است. به غير از فرهنگ‌ها، آب و هوا هم هست. اين بحث اتفاقاً دلمشغولي خود من بوده. ما در كشور ايران ضمن اينكه به لحاظ سبكي هميشه تقليد كرده‌ايم (به دليل اينكه مربّيان صاحب سبك نداريم)، برخوردار از چند اقليم بسيار متفاوت هستيم. يك سمتش جنوب گرم است كه كاملاً تحت تأثير فوتبال مبتني بر توانايي‌هاي مردمي است. چون هماهنگي بدن در چنان آب و هوايي بالاست يك سمتش شمال و شمال‌غربي است با زمين‌هاي گل‌آلود و فوتبالِ مبتني بر قدرت بدني. فوتباليست‌هاي شمال بر اثر تسلّط و بازي كردن در زمين‌هاي سخت و گل‌آلود، خود به خود به قدرت روي‌ مي‌آورند. در چنين زمين‌هايي وقتي توپ داري نمي‌تواني با تدارك تدريجي حمله كني. بنابراين مجبور مي‌شوي توپ را كه گرفتي مستقيماً بيندازي روي دروازه. در اينجا چون زمين مناسب نداشتيم سبك بازي مستقيم غلبه پيدا كرده است.

يعني بازي انگليسي كه از كشوري با آب و هواي نظيرِ اينجا مي‌آيد.
دقيقاً! پس ايران به خاطر تنوّع اقليمي نتوانسته يك سبك خاصي را دنبال كند. نوع تربيت بازيكنان از ديگر عوامل مؤثر بر سبك فوتبال است. ما در شمال بازيكنان را چگونه تربيت مي‌كنيم؟ ظرف 10 ساله گذشته چند بازيكن فانتزيست مثل محسن گياهي تربيت كرده‌ايم؟ ما اگر 10 بازيكن مثل گياهي داشته باشيم مي‌توانيم برويم به سمت سبك آمريكاي جنوبي. آنهم به شرطي كه زمين اجازه كار بدهد. پيداست كه اين زمين گل‌آلود و نابسامان هيچ‌وقت اجازه نمي‌دهد بازيكناني مثل گياهي در سيستم بازي جاي بگيرند و آن سبك خاص بازي متولّد شود. طبيعي است كه ما در اين شرايط زميني روي آورده‌ايم به سيستم بازي مستقيم.

چطور در اسپانيا دو سبك مختلف فوتبالي كه كاپلو و رايكارد ارائه مي‌كردند در كنار هم و در يك اقليم و شرايط فرهنگي يكسان حضور داشتند؟
بله امّا ديديم كاپلو با سبك فوتبال ايتاليايي قهرمان شد اما كنارش گذاشتند. درحالي‌كه رايكارد قهرمان نشد امّا به كارش ادامه داد. اينجا موضوع فرهنگ فوتبالي به ميان مي‌آيد. فرهنگ فوتبال اسپانيا سبك كاپلو را نپذيرفت. اين فرهنگ فوتبال بسيار مهم است. يكي از دلايل دوري فوتبال آسيا از اروپا، همين فرهنگ فوتبال است كه در آسيا وجود ندارد.

اين فرهنگ فوتبال چگونه شكل مي‌گيرد؟ يقيناً تصميم دولت شكل دهنده اين فرهنگ نيست. پول هم نمي‌سازد چون نمونه‌ي بزرگي چون فوتبال آمريكاي جنوبي را داريم. چيزي كه باقي مي‌ماند تاريخ فوتبال است و تماشاچي. مثلاً در انزلي هم تاريخ قابل توجّه فوتبال داريم و هم تماشاگر زياد. چطور مي‌توانيم به يك فرهنگ مستقل فوتبالي دست پيدا كنيم.
به نظر من فرهنگ فوتبالي را برنامه‌ريزي مناسب مي‌تواند شكل دهد. ما براي چهار سال آينده هيچ برنامه مدوّني نداريم. در حالي كه ژاپني‌ها تا سال 2050 برنامه سالانه فوتبالشان را به فيفا اعلام كرده‌اند، ما حتّي نمي‌دانيم سال بعد كجا هستيم. مديّريت زمان در اينجا وجود ندارد. تربيت نيروي انساني هم نداريم. چند نفر آدم متفكّر و صاحب انديشه توانسته‌ايم تربيت كنيم، خود من كه شغلم فقط تدريس است، آنقدر جلوي پايم سنگ مي‌اندازند كه از همين موقعيّت بين‌المللي دستم كوتاه شود و نتوانم به بالاتر برسم.

اين حرف شما پذيرفتني است براي كشوري مثل ژاپن كه آمده يك فرهنگ فوتبالي را از صفر ساخته است ولي در كشوري مثل برزيل كه نه تنها مديريّت نابساماني دارد، دچار فقر شديد مالي هم هست چطور؟ آيا چون تاريخ فوتبال و تماشاچي دارند؟
بله آنها تاريخ و الگو دارند. پله يك الگو و قهرمان است. برزيلي‌ها سالهاست كه قهرمان جهان شده‌اند و اين تاريخ به آنها كمك مي‌كند. چرا مي‌گويند در معماري داخلي يك باشگاه عناصري تعبيه كنيد كه وقتي بازيكن وارد آنها مي‌شود در مسير گام برداشتن در ساختمان، تاريخ باشگاه از برابر چشمانش عبور كند؟ در همين محوّطه باشگاه ملوان پيشنهاد كردم يك موزه براي تاريخ ملوان بسازيم تا جواني كه مي‌آيد اين تاريخ را ببيند بعد برود قرارداد امضا كند يا برود سر تمرين. خيلي تأثير‌گذار است. در مورد برزيل بحث‌هاي ديگري هم وجود دارد. ببينيد، ما دو نوع آموزش داريم. يا از كل به جز مي‌رسيم يا برعكس. در فوتبال ماشيني از جزء به كل مي‌رسند. يعني كودك را مي‌آورند تحت نظارت قرار مي‌دهند و همزمان با آموزش مي‌گويند برو در تيم بازي كن. اما برزيلي‌ها به علّت فوتباليست‌هاي زيادشان از كل به جزء مي‌رسند. اوّل بازي مي‌كنند بعد از ميان صدها فوتباليستِ ذاتي، يكي را انتخاب مي‌كنند. با تمرين كردن در فوتبال يا مي‌توانيم پرفورمنس(عملكرد) را بالا ببريم يا لرنينگ (يادگيري) را. من بازيكني داشتم كه مي‌توانست مسير زمين تمرين تا خانه را روپايي بزند و برگردد. چند ساعت مي‌توانست توپ را روي هوا نگه دارد. امّا وقتي او را در ارنج گذاشتم نمي‌توانست بفهمد هافبك چپ يعني چه. يعني عملكرد عالي ولي يادگيري ضعيف. شما بايد جوري آموزش دهيد كه يادگيري را بالا ببريد. تمرين هم بايد نزديك به شرايط بازي باشد. فوتباليست برزيلي اوّل مي‌رود فوتبال بازي مي‌كند و در شرايط فوتبال، خودش ياد مي‌گيرد. در اين مرحله تأثير سبك‌هاي آموزشي نمايان مي‌شود.

فوتبال محلات انزلي چه پيشينه تاريخي منحصر بفردي داشته كه زماني توانسته دوران درخشاني را رقم بزند؟
فوتبال انزلي از جهتي به فوتبال برزيل شبيه است چون مثل آنجا روي غريزه استوار بوده است. در زمانهاي قديم فوتبال محلات آنقدر قوي بوده كه هر كدام از تيم‌هاي محلي ما با يكي از باشگاه‌هاي كشور برابري مي‌كردند. اگر باشگاهي مثل شاهين تهران وجود داشت ما در انزلي تيمي به نام پرستو داشتيم كه فوتباليست‌هاي مطرحي در آن بازي مي‌كردند. يا تيم پريسا كه از بازيكنان قدر غازيان تشكيل شده بود. تيمي مثل كارگر داشتيم كه كارگران بندر در آن بازي مي‌كردند. از سر كار مي‌آمدند و مسابقه مي‌دادند. تيم كلوير كه آقاي غفور جهاني از آن آمد در جام گندم طلايي قهرمان ايران مي‌شد. يا تيم مطرح باشگاه گيو و خيلي تيم‌هاي ديگر. فوتباليست‌هاي انزليچي قدرت بدني بسيار بالايي داشتند چون نسل بچه‌هاي قايقران بودند. يعني از ژن پدراني كه پاروزنان بي‌نظيري به حساب مي‌آمدند.

وجود زمين كافي هم خيلي به فوتبال ما كمك مي‌كرد.
بله مثلاً زمين بالون صحرايي باعث شده بود فوتبال غازيان رشد كند و قوي شود. هر تكه‌اي از آن زمين را مي‌ديدي، دو تيم مشغول مسابقه بودند. وقتي زمين پهناور بالون صحرايي از بين رفت، فوتبال غازيان هم ضعيف شد. در انزلي زمين‌هايي مثل شهاب در كلوير يا زمين پاس در ميان‌پشته بود كه تيم‌هاي محلي مطرحي را معرفي كرد. زندگي هم ارزان بود و هيچ كس ادعايي نداشت. وقتي زمين‌ها از بين رفت، فوتبال غريزي انزلي هم از بين رفت. اين چند زمين باقي مانده هم به همّت بعضي از بچه‌هاي دلسوخته انزلي حفظ شده است. شهرداري حتي مي‌خواست كاربري زمين شهاب كلوير را تغيير بدهد و در آنجا آپارتمان بسازد. همان زمين آمدن بسيار به فوتبال ما كمك مي‌كند. در زمان قديم فوتبال خودجوش و از كل به جزء برزيلي را داشتيم كه نام انزلي را در سطح اول فوتبال كشور تثبيت مي‌كرد. يك آدم نخبه‌اي مثل آقاي صالح‌نيا هم آمد و استعدادهاي اين تيم‌ها را جمع كرد و تيم كلوني نويني را ساخت. همين تيم بعدها به ملوان تبديل شد و هنر كم‌نظير آقاي صالح‌نيا اين بود كه از نيروي دريايي استفاده كرد چون آن زمان نيروي دريايي اسپانسر قدرتمندي بود. در شرايط آن زمان آقاي صالح‌نيا با تيزهوشي خود بهترين انتخاب را كرد. تيم ملوان هواپيماي اختصاصي در اختيارش بود كه خيلي از تيم‌ها به خواب هم نمي‌ديدند. خود آقاي صالح‌نيا در اولين كلاس بين‌المللي ايران كه یک آلماني برگزار كرده بود جزء نخبه‌هاي مربي‌گري شناخته شد. يكي از چيزهاي ديگري كه به غرور فوتبالي ما كمك مي‌كرد، بازي با تيم‌هاي خارجي بود. انزليچي‌ها جزء اولين گروههايي بودند كه بازي‌هاي بين‌المللي مي‌كردند. تيم كلوني با روسها بازي مي‌كرد و با شكست آنها اعتماد به نفس زيادي به دست مي‌آورد. اين ريشه داشتن فوتبال همان تاريخ فوتبال است كه فرهنگ را مي‌سازد. عجيب‌ترين موضوع هم اين است كه به اين تاريخ هيچ اهميّتي نمي‌دهيم و حتي يك موزه كوچك هم برايش نساخته‌ايم.

بياييد موضوعِ رابطه‌ي متوازن فرهنگ و سبك فوتبال را به شهر انزلي اندازه كنيم. در انزلي به سبك فوتبال ايتاليا يا فوتبال اقليمِ معتدل اروپايي شبيه‌تريم امّا از لحاظ فرهنگي به برزيل و آمريكاي جنوبي نزديك‌تريم، همان طور كه اسپانيا در اروپاي مركزي به فرهنگ فوتبال آمريكاي جنوبي نزديك‌تر است. در ملوان آن تاريخ و الگوي فوتبالي را داريم. بازيكنان ملوان همانطور كه سيدجلال رافخايي هم در مصاحبه شماره قبل مي‌گفت، اين مسأله را حس مي‌كنند كه بازيكن ملوان بودن يك غرور و هويّت خاصي به آنها مي‌دهد كه تيم‌هاي ديگر اكثراً ندارند. در مدارس انزلي كه مي‌رويم مي‌بينيم پسربچّه‌ها از صبح تا آخرين ساعت مدام از فوتبال حرف مي‌زنند. درست برعكس شهرهاي ديگر، فقط بازيكنان تيم شهر خودشان الگوي ورزشي و حتّي رفتاريشان است. با چنين شرايط منحصر بفردي، براي كامل شدن آن فرهنگ فوتبالي و صاحب سبك شدن در فوتبال به چه چيزي نياز داريم؟
الآن نياز به ابزار مناسب داريم. اوّل مربّي آگاه به سبك. دوم ابزار زمين كه بتواند آن سبك و فلسفه را اجرا كند. در همين ملوان سبك و فلسفه فوتبال آقاي ايراندوست به كل از سبك آقاي احمدزاده متفاوت بوده است. آقاي ايراندوست به اين نتيجه رسيد كه در زمين نامساعد انزلي نمي‌تواند با فوتبال زيبا نتيجه بگيرد بنابراين مبناي بدنسازي‌اش را روي قدرت بدني گذاشت تا بازيكن با قدرت بدني و در گل‌ولاي حريف را شكست دهد. در حالي كه آقاي احمدزاده طرفدار فوتبال زيبايي است كه در اين زمين امكان‌پذير نيست. طبيعتاً ديديم كه ملوان در فصل گذشته بيشترين امتيازات را در بيرون از خانه گرفت. چون فلسفه مربّي با ابزار و امكانات پارادوكس داشت. اگر شما در انزلي فوتبال زيباي برزيلي مي‌خواهيد بايد ابزار آنجا را در اختيارش قرار دهيد. دولتمردان قبل از همه بايد زمين‌ها را درست كنند.

و نه فقط زمين شماره يك استاديوم اصلي، بلكه همه‌ي زمين‌هاي تمريني و محلّي و زمين‌هاي مدارس.
بله اگر شهر انزلي 10 زمين مناسب و 10 مدرسه فوتبال خوب داشته باشد خود به خود يك فرهنگ فوتبال استاندارد جهاني( با پتانسيل‌هاي بالايي كه وجود دارد) مشكل مي‌گيرد. اين زمين خيلي مهم است. اگر مي‌خواهيم از چمن مصنوعي استفاده كنيم بايد زمين‌هاي تمرين كوچك را با چمن مصنوعي بسازيم نه زمين شماره يك شهر را. مگر خيلي مشكل است كه زمين ورزشگاه تختي با زيرسازي مناسب، چمن طبيعي داشته باشد؟ شما مي‌‌دانيد كه انزليچي‌هاي قديمي مثل جبار صمدي، استاديوم انزلي را جوري ساخته بودند كه به راحتي آب را هدايت مي‌كرد. سنگ‌هاي بزرگي زير زمين فوتبال آنجا گذاشته بودند. فضاي خالي بين اين سنگ‌ها، يك سيستم زهكشي مناسب بود. بعدها در اوايل انقلاب يك نفر آمد اين زمين را پنج‌ شش متر كند و همه‌ي زيرسازي و سيستم زهكشي آنجا را از بين برد. من مي‌گويم اصلاً چه اشكالي دارد براي انزلي يك زمين استاندارد بسازند؟ وقتي آقاي علي‌آبادي در مصاحبه‌اش مي‌گويد انزلي براي من يك استان است و به اندازه يك استان براي ورزش ما مدال مي‌آورد، چرا براي اين شهر يك‌ميليارد تومان نمي‌دهند تا زمين ورزشگاه تختي استاندارد شود؟ مگر در كاشان نساختند؟ مي‌توانند پيست دوميداني همين زمين تختي را بردارند و يك زمين استاندارد بسازند.

در مورد مدارس فوتبال و «آموزش صحيح و به‌ روز» وضعيّت انزلي چگونه است؟
در حال حاضر چند مدرسه فوتبال انزلي، تكنيك را آموزش مي‌دهند. مدارس فوتبال ما در تابستان است يعني وقتي كه زمين‌ها خوب است. اما بازيكن همين مدرسه وقتي زمستان مي‌شود، در قالب تيم نوجوانان شهر نمي‌تواند خوب بازي كند. وقتي بزرگ‌تر مي‌شود در ليگي بازي مي‌كند كه باز هم در فصل بارندگي برگزار مي‌شود. بهره‌وري او چون در فصل تابستان و زمين خشك آموزش ديده است، بالا نخواهد بود. يعني وجود ناهماهنگي. در مدارس فوتبال عملكرد‌ها خيلي خوب است اما يادگيري اصلاً خوب نيست. ما يك‌سري مدارس فوتبال تابستاني داريم كه هيچ استانداردي ندارند و صرفاً براي پر كردن اوقات فراغت بچه‌هاست. خانواده‌ها هم به اين دلخوشند كه بچّه‌شان فصل تابستان يك جايي مشغول به ورزش است. اما چيزي كه واقعاً به آن احتياج داريم، پايگاه‌هاي قهرمان‌سازي در فوتبال است. يعني پايگاه‌هايي كه نخبه‌ها را بر‌مي‌گزينند و در طول سال آموزش مي‌دهند. وقتي تابستان تمام شد، بايد بهترين‌هاي آن مدارس را برداريم و در مدارس و پايگاه‌هاي كه قهرمان مي‌سازد، آموزش را ادامه دهيم. استعداد با خوابيدن در خانه رشد نمي‌كند. استعداد در زمين فوتبال شكوفا مي‌شود.

از لحاظ علمي در چه سني بهتر است اين سنجش و انتخاب انجام گيرد؟
12 سالگي. از 12 تا 16 سالگي سن طلايي فوتبال است و مي‌توان استعداد يك بازيكن را سنجيد. ضمن اينكه بعضي‌ها دير رشدند و بعضي زود رشد. حتي در مدارس فوتبال، ايراد بزرگتر اينست كه وقتي مي‌خواهيم در مسابقات مدارس شركت كنيم، از بازيكناني استفاده مي‌كنيم كه هيكل بزرگتري دارند چون مربي حتي در آن سطح هم مي‌خواهد اول شود! حتي در 10 ساله‌ها چون به دنبال قهرماني است، زودرشدها را انتخاب مي‌كند. در نتيجه آن كسي كه ديررشد است محو مي‌شود. بازيكني كه بيرون مي‌ماند، فوتبال را رها مي‌كند در حالي كه شايد پنج‌ سال ديگر مي‌توانست به يك بازيكن بزرگ تبديل مي‌شود. شما ببينيد در رده نوجوانان تيم‌ملي عربستان مي‌آيد قهرمان جهان مي‌شود اما بزرگسا‌لانش به كجا مي‌رسند؟ آيا تيم‌هاي اروپايي اهميّتي به نتايج تيم‌هاي پايه مي‌دهند؟ آنها به آموزش اهميّت مي‌دهند. اگر در انزلي مثل آن چيزي كه باشگاه سپاهان داير كرده، مدارس فوتبال دايمي داشته باشيم، مي‌توانيم به شرايط مطلوبي برسيم. ارتباط با آموزش و پرورش هم بسيار مهم است چون مربيان استعداد ياب به كمك معلمين ورزش نيازمندند.

براي اين خيل كودكان و نوجوانان انزليچي كه عاشق فوتبالند و اكثر ساعات روزشان هم در اختيار سازمان آموزش و پرورش است، چه كاري ضروري است؟ آيا نمي‌شود هر سال نشست‌هايي بين مربيان مدارس فوتبال و معلمين آموزش و پرورش در جهت هماهنگي بيشتر برگزار كرد؟
الان خيلي از معلمان ورزش ما مربي فوتبال هم هستند. خوشبختانه در شهر ما هميشه اين ارتباط برقرار بوده امّا بايد بهتر شود. خود آقاي بهمن صالح‌نيا هم در سالهاي قديم معلم ورزش بوده و تيم آموزشگاههاي انزلي را قهرمان ايران كرده بود.

غير از مدارس دايمي بايد دنبال چه باشيم؟
الان ‌AFC پروژه‌اي دارد به اسم Asia visian كه طي آن با انتخاب چند ليگ استاني از هر كشور و نظارت و كمك‌هاي ويژه به رشد فوتبال آنجا كمك مي‌كند. در ايران سه پايگاه را در نظر گرفته بودند. يكي اصفهان، دومي شيراز و براي سومين هنوز جاخالي است. {در حال حاضر قزوین هم صاحب پایگاه آسیاویژن شده است} هر چقدر به مسئولين شهر گفتيم از طريق سازمان تربيت بدني پيگيري كنند تا گيلان سومين پايگاه شود، هيچ‌كس كمكي نكرد. اگر گيلان انتخاب مي‌شد آن وقت انزلي به لحاظ سبقه‌ي فوتبالي و افتخارات و استعدادهاي غيرقابل مقايسه‌اش با رشت، به سادگي به عنوان شهرِ اصلي انتخاب مي‌شد. مي‌توان گفت هنوز هم دير نشده است. اول از همه بايد رايزني‌هاي سياسي با تربيت بدني و فدراسيون فوتبال انجام شود.
كنفدراسيون فوتبال آسيا حرف فدراسيون فوتبال را به رسميّت مي‌شناسد و آنها بايد ما را معرفي كنند. اگر اينجا پايگاه آسيل ويژن شود، آن‌ها امكانات را سرازير مي‌كنند. مدرس‌هاي طراز اول فوتبال مي‌فرستند. كمك مي‌كنند تا استاديوم بسازيم و همه‌ي زمين‌هاي تمرين شهر را تجهيز كنيم. اين يكي از راه‌هاي عملي است كه متأسفانه هيچ كس قدمي برنمي‌دارد. علاوه بر اين باشگاه‌هاي انزلي بايد با باشگاه‌هاي دنيا ارتباط داشته باشند. الان باشگاه اينترميلان براي آبادان مدرسه مجهز فوتبال تأسيس كرده است. رئال‌مادريد در بم شعبه زده است. اينجا چرا كاري صورت نگرفته؟ چرا باشگاهي مثل ملوان نمي‌تواند با مثلاً آژاكس ارتباط برقرار كند؟ چقدر ما انزليچي در هلند و ديگر نقاط دنيا داريم كه مي‌توانند و خودشان هم بسيار مايلند تا به ما كمك كنند. حتي در آرژانتين انزليچي‌هايي هستند كه مشتاق كمك به شهرشان هستند. چرا با آنها ارتباط برقرار نمي‌كنيم؟ از طريق ارتباط با باشگاه‌هاي اروپايي مي‌توانيم بعضي از بچه‌ها را هم براي آموزش به اروپا بفرستيم. آژاكس آمستردام تنها تيمي است كه اصلاً بازيكن هلندي ندارد. چون بسيار علاقه‌مند به اين كارهاست. ما تا وقتي كه بزرگ فكر نكنيم نمي‌توانيم به نتيجه برسيم. تا وقتي افق ديدمان پرداخت حقوق ماهيانه بازيكن است، نمي‌توانيم استراتژي توسعه فوتبال داشته باشيم. استراتژي نداريم چون آدمهاي كاربلد سرجايشان نيستند.

پس يكي از كارهايي كه هم‌‌اكنون لازم است، ترسيم استراتژي فوتبال انزلي‌ست. اين استراتژي مي‌تواند در قالب يك سمينار علمي تدوين شود. سميناري كه كارشناسان، متفكرين و بزرگان فوتبال انزلي كنار هم بنشينند و بحث و جدل و تبادل ايده صورت گيرد. به شرطي كه خروجي اين سمينار و استراتژي ترسيم شده‌ي آن، در برنامه مسؤولين هم اجرايي شود. در آنجاست كه اولويّت‌بندي مشخص مي‌شود.
بله. پيشنهاد خوبي است. و فراموش نكنيم اگر پروژه‌هايي مثل آسيا ويژن را مي‌خواهيم، بايد دوباره تيم اول انزلي يعني ملوان عناويني به دست بياورد. ما به اين برد تبليغاتي نياز داريم. اگر ملوان امسال در جام‌حدفي قهرمان شود، فدراسيون فوتبال چاره‌اي جز بهادادن به فوتبال انزلي ندارد. جام‌حذفي نزديكترين راه است براي رسيدن به ليگ قهرمانان آسيا. به نظرم ملوان خيلي راحت مي‌تواند به اين عنوان دست پيدا كند. چون اول شخصيت قهرماني را دارد و دوبار قهرمان شده است. دوم به خاطر فلسفه مربي‌اش و سوم به خاطر هماهنگي خوب بازيكنان كه چند سال است با هم كار مي‌كنند. امسال ملوان خيلي به جام حذفي نزديك است. فقط بايد يك مقدار نتيجه‌گرايي هم به سبك بازيشان اضافه شود. راه‌يابيِ سپاهان به ليگ قهرمانان بسيار روي تصميم اي‌اف‌سي تأثير داشت. وگرنه مگر سپاهان چه دارد كه اينجا موجود نيست؟ اگر آنها فولاد مباركه را دارند، ما بندر و منطقه ‌آزاد را داريم. ما نيروهاي پنهان زيادي داريم كه بايد جمعشان كنيم. تمام انزليچي‌هايي كه در زمينه‌هاي مختلف توانمند هستند را بايد رصد كنيم و حامي قرار دهيم. اگر به تيم اول شهر كمك كنيم تا اتفاق خوبي برايش بيفتد، راه باز مي‌شود تا بتوانيم در فدراسيون حرفمان را به كرسي بنشانيم.

يكي از چيزهايي كه در راه پيشرفت بازيكنان ملوان مهم است موضوع زبان است تا بتوانند فوتبالشان را در اروپا دنبال كنند. براي داشتن باشگاهي كه بازيكنانش وقتي به رده بزرگسالان رسيدند به يك زبان بين‌المللي هم مسلط باشند چه كاري بايد انجام داد. آيا تأسيس يك مدرسه زبان در باشگاه ضروري نيست؟
بله مدرسه زبان امكان‌پذير است اما مهم‌تر پاسخ دادن به اين سؤال است كه چرا هيچ‌وقت در باشگاهِ ملوان بازيكن‌ ترانسفر نكرده‌ايم؟ چرا خودمان مستقيم بازيكن را به اروپا نمي‌فرستيم؟ در اروپا انزليچي‌هايي داريم كه مي‌توانند خط ارتباط ما باشند. در آلمان كسي را داريم به اسم محمّدجاني كه سالها قبل هم در تيم فوتبال كلن بازي كرده است. محمدجاني بازيكن تيم پرستوي انزلي بود و از همين تيم محلّي ما مستقيماً لژيونر شد و به آلمان رفت، چرا به اين فكر نمي‌كنيم كه فروختن مستقيم بازيكن به تيم‌هاي اروپايي خيلي‌خيلي بيشتر ثمره‌ي مالي براي تيم مي‌آورد؟ اگر اين برنامه‌ريزي‌ها را انجام دهيم هم براي ديگر بازيكنان انگيزه ايجاد مي‌كنيم، هم سود مالي براي باشگاه مي‌آوريم و هم خودبه خود با باشگاه‌هاي اروپايي ارتباط برقرار مي‌كنيم. واقعاً در شأن انزلي و در شأن فرهنگ مردم انزلي هست كه اين ارتباطات بين‌المللي را داشته باشد.

از لحاظ ساختاري چه چيزي در باشگاه ملوان نيست كه اين امر عملي نمي‌شود؟
باشگاه ملوان بايد يك كميته روابط بين‌الملل داشته باشد. چنين كميته‌اي را نداريم چون بچه‌هاي كاربلد را به كار نگرفته‌ايم. خيلي‌ها در انزلي هستند كه مي‌توانند مسؤول اين كميته باشند. چرا مي‌ايستيم تا بازيكن قراردادش تمام شود و تيم را ترك كند؟ اگر بازيكن را مستقيماً به اروپا بفرستيم، هر وقت كه او قرار داد ببندد و پول بگيرد، درصدي عايد باشگاه مي‌شود. خود بازيكن هم راضي است كه يك‌ميليارد دستمزد بگيرد و 300 ميليونش مال باشگاه باشد. ما دور خودمان حصار كشيده‌ايم و مي‌ترسيم بيرون برويم. اگر كميته روابط بين‌الملل را با مسؤوليت دادن به آدم‌هاي كاربلد ايجاد كنيم آن وقت به اين مسأله خواهيم رسيد كه بازيكنان ملوان بايد مشكل زبان خارجي‌شان را حل كنند. وقتي بازيكن اين تشكيلات و ثمره‌اش را ببيند، قانع مي‌شود كه بايد زبان خارجي‌اش را تقويت كند.

تا سال 2009 هم ‌زمان زيادي باقي نيست.
بله اين مسئله مهمي است. آيا باشگاه ملوان تا سال 2009 ديگر استانداردهايي را كه AFC همه را ملزم به رعايتشان كرده خواهد دانست؟ اگر تا 2009 اين استانداردها را كسب نكند ممكن است اجازه حضور در ليگ برتر را هم نداشته باشد. آيا در باشگاه كميته‌اي تشكيل داده‌ايم كه براي فراهم كردن اين استانداردها برنامه‌ريزي كند؟ 2 سال وقتِ خيلي كمي است. اين استانداردها به قسمت‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شود. مثلاً از لحاظ تشكيلاتي مدير باشگاه بايد توسط هيأت مديره‌اي كه خودشان با انتخابات و رأي مجمع عمومي سركار آمده‌اند، برگزيده شود. بايد گردش مالي‌اش واضح باشد و حسابهاي روشني داشته باشد. اسپانسر‌هايش مشخص باشد. استاديوم اختصاصي داشته باشد. اين استاديوم اختصاصي به اين معنا نيست كه خودش استاديوم بسازد. در همه جاي دنيا دولت‌ها استاديوم مي‌سازند بعد در اختيار باشگاه قرار مي‌دهند تا نگهداري‌اش كند. همين استاديوم انزلي را مي‌توانند در اختيار ملوان بگذارند و ملوان هزينه‌ي حفظ و نگهداري‌اش را بپردازد. وقتي باشگاه مالك 90 ساله يك استاديوم باشد، يكي از استانداردهاي AFC را محقّق كرده است. در سال 2009 اگر قهرمان ليگ برتر شويد و اين استانداردها را رعايت نكنيد نمي‌گذارند وارد ليگ قهرمانان شويد. در شأن مردم انزلي هم هست كه تيم‌هاي خارجي را در استاديوم انزلي ببينند. چرا مردم اصفهان بايد بازي بين‌المللي ببينند و مردم انزلي نبينند؟ مسابقه فوتبال آنها كجا و فوتبال انزلي كجا؟ يك زماني تيم‌ ملّي كره در استاديوم انزلي در مقابل ملوان بازي كرده است. ما روزبه روز ضعيف‌تر شده‌ايم اما استعدادهايمان هنوز پابرجاست. پروژه آسيا ويژن امكان كمي نيست. در ايالت چيناي هندوستان جايي كه نه فوتبال دارد و نه مسابقه‌اي،AFC يك استاديوم مجهز شصت‌هزار نفري ساخته است كه هيچ‌وقت هم از تماشاچي پر نمي‌شود! چرا در انزلي نباشد؟ در شأن مردم انزلي هست كه مديرانش بزرگتر فكر كنند و به دستاوردهاي بزرگتري برسند.
Author: Arvin Ilbeygi

به ياد احمد عاشورپور (5)


قطار ِابـر
به ياد احمد عاشورپور (5)

یك صبح جمعه از تابستان 86 وارد بلوار میرداماد شدیم. تهران، مثل پیرمردی كه با زحمت و زور و ریه‌ی ویران خودش را به كوه رسانده باشد، سعی داشت دمی خوب تنفّس كند. راننده‌ی تاكسی از اعتراضِ بی‌قاعده‌ی ما به موسیقی ضبط صوتش كج‌خلق بود (می‌خواست یكی از آن «ددِدِدِ»های وطنی را با بلندترین صدایی كه از دستگاه پخش برمی‌آمد نصیبمان كند). از نیم ساعت قبل با عادل بیابانگرد (شاعر) و تورج خامنه‌زاده (عكّاس) شروع كرده بودیم به خوشحالی از اینكه باز برای ملاقات یك هنرمند،‌ راه صعب و غمگنانه‌ای به سوی یك خانـه‌ی حقیر در پیش نیست. تورج از هفته‌ی قبل و سفرش برای دیدار حاج قربان اسماعیلی هنوز تلخ بود (خاطره‌ی دیدار نوازنده بزرگی كه در فقر مطلق روزگار می‌گذراند...) . كوچه‌ی بهار، «خانه‌ی عاشورپور» بود. عمارتی دوطبقه و قدیمی كه پیدا بود به سختی در برابر كنده شدن از آنجا و رشد یك بنای بلند و «به صرفه!» مقاومت كرده است. استاد احمد عاشورپور، پدر موسیقی نوین ِگیلان در این خانه زندگی می‌كرد. یك لحظه تصویر محو و مه‌آلودی از گذشته‌های شهر و زادگاه دوست‌داشتنی‌اش در ذهنم جان گرفت (بندری پر از درخت‌های میوه و شاخه‌های پرگل؛ با فراوانی ِبوته‌های گل سرخ آنچنان كه انگار شهر بر بستری از گل سرخ آرمیده باشد. لوتكا و كرجی‌های باربری، كشتی‌های بخار و بادبانی، مكتب‌خانه‌ها، مدرسه‌های نوین، سالن سینماتئاتر، درخت‌های بید و بنای ترنم موزیك و...). ولی هنوز خیلی از تكّه‌های زندگی‌نامه‌ی او برایم ناپدید بود. جزئیاتِ اجراهای زنده، محرّك و بهانه سرایش ترانه‌ها، وصف یاران همراه و ناهمراه، آرزوهای رفته از یاد، دلبستگی‌های كوچك و روزمره و خیلی چیزهای دیگر كه بی‌قرارِ پرسیدنشان بودم. از همه بالاتر، ردّ آن شور و اشتیاق عجیب به موسیقی و زندگی كه فقط می‌توان از چشم‌های یك نفر خواند. اشتیاقی كه امید را برای استاد احمد عاشورپور نامیرا ساخته و در این سالها هر آشناش كه دیده‌بودم به حیرت می‌گفت چطور این مرد امیدش مثل كوه است؟... عادل جوابِ صدای پشت آیفون را به گیلكی داد. خانم پرستار گیلكی بلد نبود امّا آوای گیلكی برایش نشانه‌ی «آشنایی» بود. داخل كه شدیم از بالای راه‌پلّه صدای گنگی از موسیقی به پایین می‌ریخت. همیشه دلم می‌خواست بدانم استاد احمد عاشورپور در اتاق تنهایی‌اش چه گوش می‌دهد. از پاگرد رد شدیم و چهره‌ی پیرمرد، بغض را دواند توی گلویم. در ورودی باز بود و صندلی او درست رو به در. همانجا می‌دانستم این «انتظار و بی‌قراری برای دیدار آدم‌هایی كه نمی‌شناسد امّا از شهر محبوبش آمده‌اند»،‌ تصویری‌ست كه تا آخر عمر رهایم نخواهد كرد. او همان آقای عـاشورپـور عزیز بود كه آوازش آرام‌ترین آواز جهان است. صدایی مثل قطاری از ابر، مداوم و خیال‌انگیز. ما را كه دید سریـع و به سختـی ایستـاد. مانند استقبال از مسافرانی دیرآشنا، گرم گرفت به روبوسی. خانم پرستار گفت: «از صبح منتظر شما هستند»؛ موج بزرگی مرا از ساحل آنجا كند و به عمق آب برد... روی تابلویی بر دیوار به نستعلیق نوشته بود: «من ندارم وقت مردن». نشستیم. سلامِآقای بارور – دوست شاعرش- را رساندم. به دلتنگی خاصی گفت: «چرا با شما نیامد؟». از انزلی پرسید و همان‌طور كه به خیسی توی چشم‌هایش چشم دوخته بودم سخن را به حرف از گذشته‌ها رساندم. ولی انگار در كنار استاد ایستاده بودیم و به قایق ِخاطراتی اشاره می‌كردیم كه در دریای مه گم شده‌ بود. یادآوری برایش سخت بود. خیلی سخت. چنانكه هنوز كامل نپرسیده، بی‌تابی‌اش از به «یادنیاوردن» وادارم می‌كرد بحث را به چیز دیگری عوض كنم. موسیقی ِاتاق ربطی به آثار او نداشت. معلوم شد انتخاب پرستار است و آقای عاشورپور هیچ اعتراضی بر شنیدن هرروزه‌ی آنها نمی‌كند. پرستار گفت: «این نوارها را از خانه‌ام آورده‌ام. آقا موسیقی را دوست دارند.» انگار بر قلّه ایستاده بودیم و می‌گفت «این كوه است!». پرسیدم نوار كارهای خودشان را ندارید كه بگذارید؟ گفت: «نه». آقای عاشورپور به میز روبرویمان اشاره كرد و گفت: «شما این میوه‌ها را شرمنده كردید.» عجیب نبود كه تعارف روزمره‌ی استاد نوگرا نیز فرقی با همه داشته باشد. عادل، زبان ِصحبت را به گیلكی برد. در چهره‌ی استاد لبخند نشست. تا به حال ندیده بودم كسی اینچنین از شنیدن آوای گیلكی مشعوف شود و توی چشم‌هایش این شعف عجیب موج بزند. اگر زبان برای ما وسیله و ابزار كشف و ارتباط بود،‌ برای او مام بود. موسیقی بود... همیشه دلم می‌خواست آخرین دیدارمان در هوای مرطوب انزلی باشد، روی «مول» یا عرشه‌ای مثل آن كشتی ِشكسته كه دیگر نیست، یا كوچه‌های فراموش شده‌ی غازیان، یا روی پلّه‌های كوتاه «بنای ترنّم موزیك» كه استاد احمد عاشورپور سالهای سال آرزو داشت آنجا بایستد و برای مردمی كه فقط برای موسیقی جمع شده‌اند، آواز بخواند. امّا نشد. نمی‌شود هیچ‌وقت.

Author: Arvin Ilbeygi

* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

گوش شهرداری



گوش شهرداری



اگر هنوز در میان شما كسی هست كه معتقد باشد انزلی جزو شهرهای متفاوت ایران است و مردمانش چیزهایی به چشم می بینند كه نزد دیگران غریبه است، با او موافقم! اینجا انزلی ست؛ شهری كه یاد نمی‌گیرد چگونه از نهادهای مدنی‌اش استفاده كند و دو شهردار پیدا می‌كند!! شهری كه اعضای شورایش برای مخالفت با دیگری، جلسه‌ها را از رسمیت می‌اندازند تا برای مدّتها نه جلسه‌ای باشد و نه مصوّبه‌ای! شهری كه نمی‌تواند حتّی چندمتر زمین خالی معرّفی كند تا حكومت برایش استادیوم جدید بسازد!... بگذارید با طولانی كردن این لیست، خاطرات تلخ و جفنگ زندگی در این شهر را برایتان زنده نكنم. برای خندیدن به وضعیت ِجفنگ ِ این بندر ِ«خفته در خواب» فقط كافی ست در میدان انزلی بایستید و تصویری را كه شهرداری از آینده بشارت داده است تماشا كنید. بله اینجا تنها نقطه‌ی ایران است كه طراحی و مشاوره‌ی مهمترین پروژه‌ی «طراحی شهری» یعنی طراحی میدان اصلی شهر را به یك شركت تبلیغاتی محوّل می‌كنند. شاید وقتی برایتان بگویم آن شركت تبلیغاتی چه سابقه‌ای دارد و پیشتر چه زخمی بر تن شهرتان زده است، حتّی نتوانید بخندید.

***
مثالی برای گوش: دو سال پیش، شهردار محبوب ِدومین شورای شهر انزلی (حكیمی‌نژاد) مجوّز ساخت یك اتاقك استوانه‌ای ِآجری را در لبه‌ی ساحلی بلوار انزلی صادر كرد. این بنای بی‌هویّت ظاهراً برای استفاده‌ی پرسنل یكی از از تعاونی‌های قایق‌سواری مستقر در بلوار ساخته شد امّا اندازه و حجمش طوری ست كه نمی‌توان برایش هیچ مصرفی جز خلق آلودگی بصری در برابر چشم‌انداز خلیج انزلی برشمرد. حالا دیگر از نمای رهاشده و درب ِهمیشه بسته‌اش پیداست كه خود اعضای تعاونی هم توجیهی برای استفاده از این زگیل بزرگ نمی‌بینند؛ امّا مدّتها پیش كه تازه از ساختش گذشته بود، تصمیم گرفتم در یك عصر شلوغ، چند ساعت روی نیمكت روبرویی بنشینم و به حرفهای مردمی كه برای اوّلین بار با آن روبرو می‌شدند، گوش دهم. سعی كردم از هیچكدام از شهروندان مستقیم سؤال نكنم و فقط گوش تیز كنم تا واكنشهای رهگذران را بشنوم. نتیجه جالب بود: هیچكس از دیدن آن بنا حس رضایتمندی نداشت. بعضی‌ها چهره درهم كشیدند یا با تعجّب نگاه كردند و خیلی‌ها با غرولند یا فحش و ناسزا به بانیان ِقضیه، واكنش نشان دادند.
می شود گفت آدمها تا حدّی درك مشترك از زیبایی و زشتی دارند و دستكم برآیندشان از تصاویر و پدیده‌های زشت گریزان است. امّا سؤال اینجاست كه اگر شهرداری هیچ مكانیزمی برای نظرخواهی و علاقه سنجی ِمردم نسبت به طرح‌های خود ندارد، حتّی نمی‌تواند یكی از كارمندانش را چند ساعت گوشه‌ای بگمارد تا حرفهای مردم را بشنوند؟ چرا شهرداری اغلب اوقات «گوش» ندارد یا شنوایی‌اش تا حدّ ناامیدكننده‌ای دچار مشكل است؟ چرا مرتّب از مردم و منتقدان و تشكلهای غیردولتی می‌شنویم كه شهرداری و شورای شهر گوش نمی‌دهد؟ چه اتفاقی می‌افتد كه ما مدام آدم‌هایی را برای شورای شهر برمی‌گزینیم كه می‌دانیم صدایمان را خوب نمی‌شنوند؟

***
وقتی شهرداری انزلی – عجولانه و بی‌تحقیق- قسمت مركزی میدان را با رؤیای «ساختن» تخریب كرد و برایمان كابوس جدیدی ساخت، به همراهی همفكران، نامه‌ای تنظیم كردیم و نوشتیم و هشدار دادیم كه بازسازی ِ«قلب شهر» بدونِ نظرخواهی و اطلاع‌رسانی، آنهم توسط افرادی غیر از معماران و هنرمندان شهیر، راهی جز شكست نخواهد داشت. هشدار ما با اعتراض تشكلهایی مثل انجمن توسعه همراه شد تا شهرداری برخلاف معمول، گیرنده‌های شنوایی‌اش اندكی كار كند. درنتیجه پس از مدّتی موقتاً عملیات متوقف شد و چند هفته بعدتر بنـر ِبسیار بزرگی در پیشانی میدان نصب گردید كه نشان می‌داد هدف از تخریب سازه‌های نازیبای قبلی چه بوده و چه خواهد شد. متن شهرداری این است:
«پروژه ميدان امام خميني (ره) بندرانزلي – طرح آبشار كلمات و فواره موزيكال – كارفرما: شوراي اسلامي شهر و شهرداري انزلي – مشاور و مجري طرح: كانون تبليغاتي تنديس»


اگرچه اعلان جدید با مصاحبه شهردار جوانش (بدرالدین بدری) در تضاد است امّا چنان حیرت‌انگیز است كه نیازی به صحبت از تناقض‌های آن نباشد. حیرت اینجاست كه اگر بخواهیم هركدام از بندهای این پروژه را با تساهل و بی‌خیالی بپذیریم، به خطای بدتری می‌رسیم. فرض می‌كنیم انزلی یك شهر جدیدالاحداث باشد و هیچ تاریخ و گذشته و هویتی ندارد كه در میدان اصلی‌اش، نمادی برگرفته از آنها بگذارند! آنوقت باید فرض كنیم در شهرمان هوّیت‌سازی هم لازم نیست تا بتوانیم در نمادی‌ترین نقطه‌ی شهر «فوّاره» بگذاریم! حال فرض كنیم مدیران شهر از هوّیت مستقل هم گریزان باشند و به فوّاره بسنده كنند، آن وقت بدیهی‌ترین اقدام این است كه از معماران و هنرمندان طراز اوّل كمك بگیرند. تازه با همه‌ی اینها اگر علاقه ای هم به برگزاری «مناقصه و انتخاب مشاور» یا برگزاری «مسابقه رسمی طراحی شهری»، نداشته باشند، به مغز هیچكدامشان نمی‌رسد به جای استخدام یك شركت معتبر، به سراغ یك «كانون تبلیغاتی» بروند!!! یقین دارم هیچكدام از كارشناسان معماری و شهرسازی نخواهند فهمید چرا بدرالدین بدری و شورای شهر انزلی، یك «كانون تبلیغاتی» را برای طراحی و مشاوره در حیثیتی‌ترین پروژه‌ی طراحی شهری انزلی انتخاب كرده‌اند! امّا ایكاش موضوع در همین حد بود. قضیه وقتی از كمدی می‌گذرد و به تراژدی می‌رسد كه بدانیم آن «كانون تبلیغاتی» كذایی (ظاهراً شیوه‌ی انتخابش نیز به هیچكس مربوط نیست!!) همان شركتی ست كه تابلوی سه‌گوش عظیم‌الجثه‌ی حاشیه میدان را طراحی و نصب كرده!! و چون خاری در چشم‌انداز مناره و میدان، سالهاست خودآگاه و ناخود‌آگاه ِشهروندان را رنجانده است؛ بیلبورد بزرگی كه به «ننگ» ِمدیریت شهردار سابق (جوادپور) معروف است و هیچكس نفهمید با آن اندازه چرا در میدان نصب شد و چرا با وجود اعتراض همه، هرسال قراردادش تمدید می‌شود! حالا طراح و سازنده‌ی آن «ننگ» می‌خواهد مركز میدان را نیز به دست بگیرد و قلب شهر را برایمان طراحی كند و بسازد!!
وضعیت ما و شهرداری انزلی در این پروژه مثل آن است كه شما دوستی داشته باشید كه برهنه در انظار ظاهر می‌شود و آنگاه كه هزاربار آگاهی‌اش دادید و به لباس دعوتش كردید، بپذیرد اشتباه كرده است و برود جامه‌ای بر خود بدوزد. امّا وقتی برگشت ببینید فقط یك جفت جوراب لنگه به لنگه پوشیده و جز آن هیچ ندارد! آیا آنچنان دوستی واقعاً گوش دارد و حرفتان را شنیده است؟

Author: Arvin Ilbeygi

هنر قايق رانی

سالكان ِپارو به دست

در روزگاری كه تالاب انزلی آرام آرام به مرگ نزدیك می شود و گاه به گاه از پشت تریبونهای خاموش ِعدّه ای می شنویم: «بگذار بمیرد»! و حتّی انزلیچی ها (كه این تالاب قلبشان بود) به سهل انگاری و بی تفاوتی مبتلایند،‌ آدم هایی عجیب –دور از هیاهوی جهان- در خلوت ِغریبانه و دالانهای «نی پوشیده»اش می زیند. آدمهایی ساكت و عمیق كه سخن ِآب را خوب می فهمند و انگار برای هیچ آبزی و مرغ ِهوایی غریبه نیستند. اگر صبح ِیك روز سرد زمستانی بر بلندی پلهای غازیان بایستی، می بینی روی آب شناورند تا از دروازه های تالاب به خانه ی محبوبشان وارد شوند. آن وقت مثل تماشای پرنده های مهاجری كه سبكبال رو به ابدیت می روند، به لحظه های دست نیافتنی ِآنها حسادت می كنی امّا نمی توانی درست بفهمی دردهای تن در آن سرمای سخت چگونه از یادشان رفته است.




اگر صبح یك روز گرم تابستان همانجا باشی و هُرّ گرما صورتت را بسوزاند؛ اگر هم پلكهایت از نمك بسوزد و نتوانی درست دورها را ببینی، باز آنها همانجا روی آب شناورند. در حالی كه آفتاب با انعكاس آب، بر آنان بیشتر می تابد و پوست صورت و دستهایشان هرلحظه گرم تر می شود. محال است بتوانی از دوردست بفهمی چه عشقی این دختران و پسران را از جهان كنده و به سوی تالاب می برد. این چه طریقت ِعجیبی ست كه پاروزدن فقط برای پاروزدن را به آنها آموخته؟ پسران، شبیه سربازان آفتاب سوخته ای هستند كه جنگیدن برای نجنگیدن را فراگرفته باشند. تمام ِابزار رزمشان در یك قایق و یك پارو خلاصه می شود. دختران، مثل كمانگیران ِسفیدپوش، از پارو، هنر طلب می كنند. برایشان انگار «پاروزدن»، فراموش كردن ِ «پارو» و «پاروزدن» می شود. مثل نوازنده ای آرام و تودار كه ویولنسل بزرگی به بر دارد و با جلو رفتن ِآهنگ، ساز را از یاد می برد. این قوم ِقایقران كه ما انزلیچی ها فقط ردّ مدالهایشان را روی پرده های رنگی شهر دنبال كرده ایم (چه حقیر است این شناخت)، طریقتی مخصوص به خود دارند كه ما درست نشناخته ایم. این دختران و پسران ِپاروكش كه اغلب ِروزهای سال، ساعتها روی آب زندگی كرده اند، نگاهی دیگرگون به جهان، زندگی روزمره و عادات اجتماعی ما دارند... گاهی كه در تالاب صدای آزاردهنده ی موتور ِقایقی عجول، آسمان و آب را پریشان می كند، به خودم می گویم این تالاب دوست دارد فقط فرزندان پاروزنش به سراغ بیایند. می دانم مام تالاب وقتی زورق باریك یك دختر قایقران را از خود عبور می دهد، شادمان به یاد می آورد سالهای گم شده در تاریخ را كه پدران تنومند و بلندآوازه ی او تمام ِ عرصه ی تجارت و سفر را به مدد بازوان و قایقهایشان می چرخاندند. مردان ِخارق العاده ای كه بارها در سفرنامه ی مستشرقان ِ سفركرده به انزلی، با شگفتی و حیرت یاد شده اند و خیلی ها معتقدند پیشگامی ِ سالها بعد ِ انزلیچی ها در ورزش، از سلامت تن و بازوی ستبر آنها ریشه گرفته است. حالا میراث داران ِآن قوم ِقایق بان، دختران و پسران قایق رانند. زمانی مایحتاج و نیاز مردم شهر به دست آنها بود و امروز به غفلت فكر می كنیم به فرزندان ِ «بی چشمداشت»شان بی نیازیم. با شتاب و پرصدا، سوار بر قایقهای زشت موتوری از كنارشان می گذریم تا فقط آیین ِپاروكشی را برهم زده باشیم. مجرای بزرگ لوله های فاضلاب شهر را كنار تمرینگاهشان ول می كنیم تا از خودخواهی ما تنشان به امراض پوستی مبتلا شود. اگر آنها مثل راهبه های پاكدامن، جهان را رها كرده اند تا جوانی شان در تنهایی و سردی و گرمی ِسخت، از یاد رود؛ اگر بی هیچ مزد و منّت برای مابقی ِمردم شهر افتخار و سربلندی می خرند (با مدالهایشان)، اگر هیچ نیندوخته اند و آینده ای ندارند، عین خیالمان نیست! برای ما مهم نیست چون بلد نیستیم دوستشان داشته باشیم. چون نمی توانیم بفهمیم طریقت آنها چیست. ما مثل ِ آوارگان ِجزیره ی سرگردانی، از تالاب و رهروان ِقایق رانش جدا افتاده ایم. فقط از دور تماشایشان می كنیم تا یكروز در افق ناپدید شوند.

عكس: سايت قايقران كوچك

Author: Arvin Ilbeygi

درباره واگذاری پل قديم غازيان

هفت هشدار براي شوراييان در راه واگذاری پل


می دانید كه بعد از احداث پل جدید غازیان، پل قدیم، عملكرد ترافیكی خود را از دست داد و با فضاهای وسیع طرفین ِخود به مكانی آرام با چشم اندازی بی نظیر تبدیل شد. امّا ساماندهی لبه های لخت و تخریب شده ی آن و تبدیل پل به یك فضای عمومی مناسب، نیاز به طراحی و مطالعه بیشتری داشته كه دیگر زمان آن فرا رسیده است. گویا به زودی این پل به یك سرمایه گذار واگذار می شود تا برای مقاصد گردشگری مورد استفاده قرار گیرد. از آنجا كه مثل همیشه تصمیمات شورا پشت درهای بسته رقم خواهد خورد و انتظار اطلاع رسانی از جانب شوراییان اساساً بیهوده است، لازم می دانم مجموعه ی مدیریت شهری انزلی را به حسّاسیتها و لزوماتی چند توجّه دهم:
1. در تمام نقشه های گردشگری و اسناد و كاتالوگهای معرّفی ِشهر انزلی، پل قدیم غازیان به عنوان یكی از اماكن تاریخی شهر معرّفی شده است. بدیهی ست یك بنای تاریخی، قابل فروش و واگذاری دایمی نیست و هر شخص، نهاد یا گروهی كه بخواهد از این فضا استفاده كند باید بصورت «اجاره» با شهرداری عقد قرارداد نماید. در مورد فضاهای قبل و بعد از پل، این اجاره می تواند بلندمدّت باشد (حداكثر 99 ساله)، امّا بر روی خود پل فقط اجاره ی كوتاه مدّت مجاز است (حداكثر 5 ساله). تنها یك مزیت فرعی ِاین روش آنست كه سرمایه گذار از بارگزاری های سنگین و همیشگی بر روی پل اجتناب كرده و در نتیجه از تخریب بیشتر پل جلوگیری می شود. اگرچه در مورد پل غازیان روش مناسبتر این بود كه از سرمایه ی خود شهرداری برای احداث یك مكان عام المنفعه استفاده شود. چراكه وقتی یك میلیارد تومان هزینه برای طرحی موضعی مثل آبنما یا خرید تلویزیون در وسط میدان انزلی امكان پذیر است(!)، سرمایه گذاری در پل غازیان غیرممكن نخواهد بود.
2. صحبت از جایگاه تاریخی پل غازیان به این معنا نیست كه هرچیز سنّتی ِمربوط به گذشته با هوّیت و مختصات این پل سازگار است. پل غازیان در قرن حاضر ساخته شده و تمامی المانهایش با معماری شهری معاصر همخوانی دارند. از اینرو ایده های پرتی مثل بازار سنّتی با دیوارهای نئی و سقف گالی پوش (كه زمانی مطرح بود!) ربطی به هوّیت این پل نداشته و الگویی اشتباه هستند. در عوض بر طراحان واجب است در طراحی عناصری مثل مبلمان شهری، تابع الگوهای مبلمان و جداره قدیمی پل باشند.
3. بهتر است هر فضای گردشگری كه بر پل اضافه می شود، علاوه بر كاركرد خدماتی خویش‌، وظیفه ای هم در جهت معرّفی پل به عنوان یك بنای تاریخی برعهده گیرد.
4. تجربه ی كافه های بلوار انزلی نشان می دهد یك ایده ی عملكردی مناسب در صورت عدم مدیریت مستدام،‌ در جهت عكس خود عمل كرده و به فضایی ناهنجار تبدیل می شود. امروزه اندازه، مصالح بكاررفته و مبلمان كافه های بلوار انزلی آنقدر ناهمگون است كه بیشتر به عنوان سدّی زشت در برابر دیدگان عابران پیاده عمل می كنند. ضمن اینكه نگاه «كسب درآمد»ی ِ شهرداری به كافه ها و «عدم آموزش و نظارت صحیح» بر آنها، پتانسیل ِبزهكاری را افزایش داده است.
5. پل غازیان در جغرافیای شهری انزلی دارای موقعیتی بی نظیر است كه در صورت توجّه و خرج تخصّص و هنر ِكافی می تواند به پرجاذبه ترین فضای عمومی شهر تبدیل شود. توجّه به مقیاس های انسانی و نیازهای یك گردشگر یا شهروند پیاده،‌ممنوعیت رفت و آمد برای وسایل نقلیه موتوری،‌ كنترل آلودگی های صوتی و بصری ِمحیط و هرآنچه برای ایجاد یك فضای عمومی ِامن و موفق ضرورت دارد، می بایست مورد مطالعه و دقت نظر اعضای شورای شهر قرار گیرد.
6. سرمایه گذار باید مقید شود تا برای دفع زباله و فاضلاب تأسیساتش راهكارهای عملی داشته باشد چراكه حفظ محیط زیست جزو پیش شرطهای هر پرو‍ژه در دنیای امروز است.
7. طرح مناسب،‌ طرحی ست كه فعالیت های انسانی محبوب را در برنامه خویش دیده باشد. فعالیت هایی مثل ماهیگیری از روی پل، قدم زدن و پیاده روی، نشستن در روبروی چشم انداز خلیج انزلی، برنامه های نمایشی كوچك و تجمّع برای جشن ها و مراسم فرهنگی مختلف از این جمله است.


پی نوشت:
الف. تیرماه سال گذشته در «ماهنامه موج» به دنبال معرّفی ِشهرهایی كه زیبایی شان برای انزلی الگوی مناسبی هستند، عكس های "پل چارلز" را منتشر كرده و تصریح نمودم: «پل چارلز در شهر پراگ جمهوری چك واقع شده و شباهت های بسیاری با پل قدیم غازیان در شهر ما دارد. این پل تاریخی در دهه 90 بازسازی شد و عبور وسایل نقلیه از آن ممنوع گردید. از آن زمان "چارلز" بیشتر از آنكه یك "پل" باشد، یك فضای فرهنگی-توریستی ِزیبا و منحصربه فرد است. طول این پل از پل غازیان بیشتر است امّا عرض برابری دارند. پل چارلز در تمام 24 ساعت شبانه روز میزبان جهانگردان و ساكنین شهر است. آنها از دستفروشان خرید می كنند، به صدای نوازندگان ِروی پل گوش می سپارند و به تماشای هنرمندان تئاتر عروسكی می ایستند. شهرداری پراگ به دقّت نظارت می كند تا تعدّد دستفروشان، تركیب زیبای پل را بر هم نزند. آنان فقط محصولات هنری و فرهنگی مثل كارت پستال، كتاب و صنایع دستی كوچك پراگ را می فروشند. هیچ كس حق ندارد آنجا بساطی دایمی بسازد و هرفروشنده تنها می تواند یك پانل تاشوی قابل حمل و نقل، یك صندلی و یك چتر با خود به روی پل بیاورد. الگوی طراحی و نگاه ِفرهنگی «شهرداری پراگ» در بازسازی «پل چارلز» می تواند برای پل قدیمی و به حال خود رها شده ی غازیان مورد استفاده قرار گیرد. به شرط آنكه اندیشه و هنرمندی ِهمسانی نیز در مسؤولین دستگاه شهرداری انزلی موجود باشد.»
ب. دو سال پیش به همراهی رحیم رحیمزاده و علی باغبان طرح جشنواره ای را ریختیم كه در صورت اجرا می توانست شهرت زیادی برای انزلی در جامعه هنری كشور فراهم آورد. این جشنواره كه «پنجاه نقّاش روی پل» نام داشت، درواقع جشنی بزرگ برای معرّفی هنر نقّاشی و شهر انزلی بود. به این صورت كه روز پنجم مردادماه پنجاه نفر از برجسته ترین نقّاشان انزلی و سراسر كشور بر روی پل غازیان حاضر شوند و هریك از منظر خودشان انزلی را نقاشی كنند. این روز در انزلی به عنوان «روز نقاشی» نام گذاری می گردید و در كنار این برنامه،‌ برنامه های جنبی مختلفی برای معرّفی هنر نقّاشی به كودكان و بزرگسالان ترتیب داده می شد. رهگذران می توانستند از نزدیك كار نقّاشان را نظاره كرده و هر نقّاش معتبر،‌ یك دستیار از جوانان علاقه مند انزلی داشت تا ضمن كمك به نقّاش، شیوه كارش را از نزدیك بیاموزد. تمام مراحل این جشنواره از فراخوان و ثبت نام و ستاد برگزاری گرفته تا مراسم فرهنگی جانبی را مشخص كردیم و در دفترچه ای به تفصیل آوردیم. قرار بود بعد از جشنواره هم 50 تابلوی نقاشی (تصویر انزلی از دید 50 نقّاش)، نزد ستاد جشنواره به امانت مانده تا در نمایشگاههایی در شهرهای مختلف به نمایش گذاشته شود. از مجموعه بهترین كارها نیز كتابی چاپ می شد تا به یادگار بماند… بعد از تسلیم طرح جشنواره به مسؤولین ارشاد، پاسخ رسید كه -علاوه بر مشكل بودجه- نیروی دریایی به هیچ عنوان اجازه برگزاری جشنواره را بر روی پل نخواهد داد زیرا اسكله های نظامی نداجا از فراز پل نمایان هستند. سرانجام جشنواره ی ما منتفی شد امّا شاید نیروی دریایی هم با درك ضروریات گردشگری شهر انزلی، نیازمند تغییر در دیدگاه خویش باشد. وقتی تأسیسات نظامی این نیرو در دل شهر قرار دارد و اسكله های نظامی اش از دو سو (پل غازیان و انتهای بلوار انزلی) در معرض دید گردشگران و مسافرین است،‌ مخالفت با برنامه ها و مراسم فرهنگی، چندان "استدلالی" به شمار نمی رود.
Author: Arvin Ilbeygi

روز سينما و ابراهيم مرادی

آقا ابراهیم مرادی عزیز سلام.
ساعت دقیقا دوازده شب است. ساعت عشاق سینه چاک است و من این وقتها هوس می کنم نامه هایی برای عشاق جدّیِ روزگار بنویسم که این روزها نایابتر می شوند و تو قطعاً یکی از آنهایی. یکی از آن آدمهای به قول ِقدیمی ها «درجه یک». این اصطلاح هم مثل آن آدمها دیگر ور افتاده.
فردا روز سینماست. روز توست. فردا حتماً در موزه سینما خیلی ها بالا و پایین می روند و حتماً عکس خوش پُز تو را در قاب خواهند دید که مثل هنرپیشه های دوران طلایی سینمای ایتالیا امیدوار و محکم بهشان نگاه می کنی. نگاهت غرور و سرخوشی همه ما انزلیچی ها را در خودش یک جا دارد. البته که روز سینما بهانه است آقا ابراهیم عزیز و من مدّتها بود که دلم می خواست با تو حسابی گپی بزنم، و از این برایت بنویسم که چرا ما تو را این قدر دیر پیدا کردیم!؟ باورم نمی شود که سه ربع قرن قبل از ما و قبلتر از خیلی های دیگر، تو در این جزیره ی کوچک داشتی داستان هایت را با دوربین دست ساخت خودت تعریف می کردی. آن روز ها که ما با بچّه های دار و دسته داشتیم با دوربین های اسقاط وی اچ اس، فیلم های آماتوری مان را می ساختیم فکرش را هم نمی کردیم که پیش از ما و در همان لوکیشنهایی که توی آنها ول معطل بودیم، تک و تنها، تمام زندگیت را گذاشته بودی تا یکی از اوّلین فیلم های تاریخ سینمای ایران را بسازی. من را به یاد یک دوست عزیز رفته می اندازی که مثل خودت شیدا و بی قرار بود . مرا یاد اردشیر می اندازی. اردشیر غلامعلی پور. با همان سرنوشت، با همان میزان «شور» برای تغیير دنیا و با همان میزان «نادیده گرفته شدن» از طرف دنیای بیرون. شماها رفته اید و دنیای جادویی تان را هم به همراهتان برده اید. حالا ما آدمهای عادی ای هستیم که می خواهیم ادای شماها را در بیاوریم و میان حالی مان را پس مُشتی تعریف از همدیگر قایم کنیم. نمی خواهم بیخود بزرگت کنم. تو هیچوقت فیلم های درخشاني نساختی. اختراعاتت به کار ايراني ها نمي‌ آمد و آن مدرسه «كودك پاد»ت که ادّعا می کردی می خواهی بچّه های نابغه در آن پرورش بدهی، از جنس همان مالیخولیاهای آخر عمر اردشیر بود. برای من هیچکدام اینها مهم نیستند. مهم آن شوری است که پشت کارهایت بود. مهمّش این در و آن در زدنهای هرچند بیهوده ات بود. حتّی سینما را ول کردی وقتی که دیدی اسیرت کرده و نمی توانی همراه آن نسل جوان ِابله ِمزخرف ساز که اوّلین «فیلم فارسی»سازها بودند پیش بیایی. دنیا تو را پس می زد و تو می گفتی: مهم نیست از اول شروع می کنم. و طرح یک رؤیای دیگر، یک دنیای دیگر را در سر می ریختی.
من و آروین و ثاره و بعضی از بچُه های دار و دسته ی نابودمان چند تا از شماها را همین پارسال بود که کشف کردیم . مثلاً عاشور پور را که وقتی برای هوتن «ِبی بال و پر» صفحه اش را گذاشتم، همینطور که داشت از شنیدن موزیک آن مرحوم دیوانه می شد، با چشم حیرانش به من می گفت: این کیه؟ این کجا بوده؟... مرادی عزیز، باید بهش می گفتم ما اینها را پیدا نکرده ایم. گمانم ما خودمان گم شده ایم. نسل بی شکل و سیاق ِما و تمام آن حلقه های زنگزده ی زنجیر در هزارتوی نمی دانم چی گم شده ایم.
من و آروین خیلی درباره ی تو با آقا فرزام {امین صالی} حرف زدیم. او را نمی شناسی؟ از این آدمهای مَشتی ِبندر است که می خواست شادی بچّگانه ی ما را از کشف تو داغان کند! او می گفت تو عقاید مزخرف آلمانوفيلی داشته ای. می گفت از آن تازه به دوران رسیده های دوره پهلوی بوده ای. از فرزام و تلخی هایش دلگیر نشو. او با همین مخالف خوانی هایش برای ما ارزش دارد. او با همه چیزهای خیلی قدیمی و خیلی جدید یک جور هایی چپ است. اما آدم محشری است که شاید اگر یک روز همه در آن دنیا دور هم جمع شدیم از شنیدن خاطره هایش کیف کنی. من و آروین می گفتیم به درک حتّی اگر تو آن طوری بوده باشی که او می گويد. ما تمام آن چیزهایی را در تو دوست داشتیم و داریم که دلمان می خواهد از تو ببینیم. راستش ما هر چیزی از بندر را این جوری دوست داریم. ما عاشق آن زندگی پر و پیمانت شده ایم. از همراهی میرزا کوچک خان گرفته تا فرارتان به روسیه... تا آن عشقت به سینما بدون آنکه بدانی در پایتخت درست همزمان با تو دارند فیلم می سازند... با آن نمایش فیلم های ناتمامت که بیست تماشاگر بیشتر نداشتند... با آن فریم های قیچی خورده و سانسور شده در اداره شهربانی انزلی... با آن اختراعات عجیبت... آن کشف از نو همه دنیا برای خودت... تو برای ما از همان آدمهای درجه یک نایاب هستی و یادت به خیر و روزت مبارک.

رضا . یکی از بچه های دار و دسته سابق. بيست ويك شهریور هشتاد و هفت.


Author: Reza Bahrami

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

درباره ابراهيم مرادی

آروين ايلبيگی: در سال 1278 هجری خورشيدی، ابراهیم مرادی؛ مخترع، نویسنده، كارگردان، فیلمبردار و یكی از پیشگامان سینمای ایران در بندرانزلی متولّد شد. در مدرسه رشدیه انزلی به آموزش گریگور یقیكیان با هنر تئاتر آشنا گردید. وقتی سیزده ساله بود به نهضت جنگل پیوست و به سرعت در دولت جمهوری انقلابی گیلان به كارهای دفتری مشغول شد. سال 94، مرحوم عمید همایون، سالن سینماتئاتر شخصی اش را در انزلی ساخت كه فیلمهایش از روسیه تأمین می شد و ابراهیم مرادی مشتری همیشگی اش بود. پس از شكست جنگلی ها در هجده سالگی به همراه پدرش به شوروی گریخت. پنج سال بعد به همراه یك دوربین كوچك روسی به انزلی بازگشت تا به عكّاسی بپردازد. بعدها به مدد هوش و ابتكارش همین دوربین كوچك را به دوربین فیلمبرداری و نمایش دهنده ی فیلم تبدیل كرد كه اوّلین اختراعش به حساب آمد. تا سال 1305 به تجربه های مختلف هنری دست زد و نشان عالی مدرسه معروف اكول یونیورسال پاریس را كسب كرد. در سال 1307 برای یادگیری بیشتر فیلمسازی و تهیه ابزارآلات ساخت فیلم به لنینگراد رفت. پس از بازگشت در سال 1308 در انزلی اوّلین استودیوی فیلمسازی را تأسیس كرد امّا چون سینما در ایران هنری ناشناخته بود، هیچ كس حاضر به كمك مالی به او نشد. سرانجام همه ی سرمایه و پس اندازش را صرف كرد و با مشكلات فراوان اوّلین فیلم بلندش را به نام «انتقام برادر» ساخت. «انتقام برادر»(1308) یكی از نخستین فیلمهای تاریخ سینمای ایران محسوب می شود با این ویرگی مهم كه كاملاً مستقل از جریان سینمای ایران كه در تهران و هند متمركز بود ساخته شده است. یكسال بعد به تركیه رفت تا دوربین خودساخته اش را برای خرید دوربینی جدید به فروش رساند. آنگاه به كمپانی كازادما خرید یك دوربین دستی جدید را سفارش داد امّا دوربینش در گمرك انزلی توقیف شد! تا پس از مشقّت بسیار در 1312 آن را تحویل بگیرد. پس از آن به تهران رفت و با همراهی دوستانی كه از طریق مقاله نویسی در روزنامه اطلاعات شناخته بود، شركت «پرس فیلم» را تأسیس كرد. همان سال دومین فیلم بلندش (بوالهوس) را كلید زد و در سال 1313 همزمان با «دختر لر» و «حاجی آقا آكتور سینما» به روی پرده سینماها فرستاد. «بوالهوس» اگرچه صامت بود امّا اوّلین فیلم ملودرام ایرانی به شمار می رفت. خیلی زود سینمای ایران به دلیل ورود بی رویه فیلمهای خارجی تعطیل شد كه تا 1327 ادامه داشت. در این مدّت مرادی ادواتی چون «دستگاه زیرنویس گذاری برای فیلم» و «دستگاه صداگذاری فیلم» را اختراع كرد. همچنین در وزارت معارف (فرهنگ)، مركزی برای تولید فیلمهای خبری بنیان نهاد كه به دلیل عدم پشتیبانی مادی و معنوی چندان نپایید. در 1328 «استودیو مرادی» را در تهران تأسیس كرد. در این زمان مرادی افتخار دیگری به نام خویش ثبت كرد و اوّلین فیلم از دوره جدید سینمای ایران را با نام «طوفان زندگی» ساخت. در شصت و یك سالگی فیلمبرداری فیلم «لاله دریایی» را در تالاب انزلی شروع كرد كه به دلیل مشكلات مالی ناتمام ماند. این آخرین فیلم او بود. پس از كناره گیری از سینما در سال 1351 مدرسه «كودك پاد» را با هدف كشف كودكان استثنایی و نابغه تأسیس نمود و پنج سال بعد در 79 سالگی درگذشت. روحش شاد.

رضا بهرامی نژاد در پاییز آینده فیلمی را جلوی دوربین خواهد برد كه در آن به زندگی و شخصیت ابراهیم مرادی پرداخته می شود. در حالی كه هنوز سؤال بزرگی در ذهن ما بی جواب مانده است: آیا هنرمند تأثیرگذاری چون ابراهیم مرادی آنقدر برای مسؤولین و دستگاه های فرهنگی انزلی اهمیت نداشته كه یك مكان فرهنگی یا حتّی كوی و كوچه ای به نامش نامگذاری شود؟

تخریب و بازسازی میدان انزلی



میدان انزلی در گیر و دار شوراها و شهردارهایشان


عصر روز پنجم شهریور، مردمی که به میدان اصلی شهر انزلی رسیده بودند، با منظره ای متفاوت روبرو شدند. کارگران شهرداری –همانقدر عادی که هر روز کناره های خیابان را جارو می زدند- بیل و کلنگ به دست گرفته بودند تا تجهیزات و گیاهان وسط میدان را از جا بکنند. هیچ تابلو یا پرده ای هم نصب نشد تا شهروندان بدانند این عملیات برای چیست. روز بعد بیل مکانیکی آمد تا آبنمای بزرگ و فرسوده را تخریب کند. طبق دستور شهردار جوان، تمام این عملیات عمرانی می بایست در مقابل چشم مردم انجام می شد بدون اینکه برای ایمنی یا آرامش بصری رهگذران، محلّ مورد نظر به هر طریقی محصور شود. مردم باید فعّالیت مردان شهرداری را می دیدند امّا هیچ کس حق نداشت از جزئیات و اهداف پروژه ی شروع شده چیزی بداند! تا چند روز بعد سطح دوکی شکل وسط میدان از تأسیسات قبلی کاملاً پاک و سوراخ بزرگی به جایش قرار گرفت. به دنبال یافتن هدف و برنامه شهرداری، با همه ی خبرگزاری ها و خبرنگاران آزاد تماس گرفتم امّا هیچ کس مطلع نبود. شورای شهر (به عنوان تنها تصویب کننده ی چنین پروژه ی حسّاس و مهمّی) در سکوت کامل بود. تا امروز که دو هفته از شروع این ماجرا می گذرد، هیچ مقام مسؤولی حق ِ دانستن برای شهروندان قائل نشده و از جزئیات و شکل و برنامه بازسازی مرکز میدان جملگی بی خبریم (تنها خبر تأیید نشده ای که منتشر شده اینست که این پروژه یک میلیارد تومان(!) از بودجه شهر را صرف خواهد نمود). امّا چگونه دستگاه مدیریت شهری انزلی مهمترین نقطه ی شهر را بدون اطلاع و نظر سنجی شهروندان (یا دستکم اهالی فنّ و هنر شهر) به دست تخریب و تغییر می سپارد؟! برای کاستن از میزان حیرتمان بهتر است گذشته را به یاد آوریم و ببینیم چطور هر شهرداری که شوراهای شهر به عمارت یکصد ساله ی انزلی فرستاده اند، به جای آنکه پاسدار هویّت معماری و توسعه شهرسازی انزلی باشد و بیشترین توان خود را در مهمترین نقطه اجتماع شهر یعنی میدان اصلی انزلی به کار گیرد، دشنه ای بر پیکر نیمه جان ِ میدان انزلی وارد نموده است: اگر در زمان شورای اوّل، یک شهردار بومی و تحصیلکرده بر صندلی اوّل نشست، نه تنها فکری به حال میدان نگردید که مالکیّت ِمهمترین اراضی حول میدان به طلبکاراني خاص هبه شد تا امروز برای خرید دوباره یک قطعه از آنها، میلیونها تومان از بودجه شهرداری به باد رود. پس از او جوادپور ِغیربومی برگزیده شورای دوم بود که گویی تحوّل در مبلمان شهری را حدّ نهایت کار خویش می دانست. او پیش از آنکه دستور عجیب قتل عام دسته جمعی ِ درختان پارک خیابان ناصرخسرو را صادر کند، تابلوهای تبلیغاتی ِناهمگونی به میدان افزود که خصوصاً بیلبورد سه گوش و عظیم الجثه اش هنوز بر سیمای میدان انزلی، زخمی باز است. سپس شورای دوم به سراغ یک معلّم فیزیک(!) از اهالی شرق گیلان رفت تا از تاکسیرانی فومن به انزلی بیاید و سکّان هدایت شهرداری را به دست گیرد! حکیمی نژاد، نرده های زشت و حیرت انگیز تبلیغاتی ِ دور میدان را به آشفتگی های قبلی اضافه کرد تا در کنار ساخت دو بانک جدید در حاشیه میدان (که با بدترین و ناهمگون ترین نمای ممکن ساخته شدند) میدان انزلی کریه ترین روزهای تاریخ خود را تجربه کند. شورای سوم، بومی گرایی و تغییر در کالبد ِاداری ِبیمار شهرداری را هدف قرار داد. بدرالدین بدری که سه ماه سرپرست شده بود تا فردي در حد و اندازه شهر انزلي پیدا شود، با تعداد زیادی پرده ی حمایت از سوی هواداران فرضی (و البته شجاعتی که در امضای حکم برکناری چند مدیر شهرداری از خود نشان داد) در کمال ناباوری شهردار انزلی شد. تا امروز نقش بدری بر میدان امام انزلی جز لامپ های نئونی که به شکل های مختلف در وسط میدان می کاشت (و خاطره تزئینات راسته ی کلّه پزی های جنوب شهر تهران را زنده می کرد) بیشتر نبوده است. امّا یورش بی برنامه و ناگهانی او به قسمت مرکزی میدان، از آنرو نگران کننده است که بدانیم طراحی و بازسازی یک میدان، بیش از آنکه عملیّاتی عمرانی نظیر راه سازی و آسفالت رویه خیابان باشد (که بدری در آن تواناست)، حاصل فرآیندی هنرمندانه و برخوردار از دانش معماری و شهرسازی است (عملکرد یکسال گذشته نشان می دهد که شهرداری ِ انزلي در هر ماجرایی که به هنر وابسته باشد، ناکام است). متأسفانه از تجربه های سالها پیش تاکنون پیداست که تصمیم گیران و تصمیم سازانِ مدیریت شهری انزلی هنوز با مفاهیم ابتدایی شهرسازی نیز آشنایی اندکی دارند. مثلاً در حالی که یک دانشجوی ساده ی شهرسازی فرق میان «میدان» و «فلکه» را خوب می فهمد، شوراهای شهر با تصویب طرح هایی چون نصب نرده های سنگین برای سدکردن عبور پیاده یا نصب بیلبوردهای تبلیغاتی در اندازه ای که برای بزرگراه ها و فلکه ها مناسب است، همواره از میدان انزلی عملکردی فلکه ای را طلب کرده اند. (حتّی انجمن های مردمی نظیر «انجمن توسعه انزلی» که علی القاعده می بایست یکقدم جلوتر از نظام صلب و بروکراتیک شهرداری گام بردارند، با تأکید ِفقط بر عریض کردن خیابانهای منتهی به میدان، تنها راه توسعه را در نزدیک شدن به مشخصات یک «فلکه»ی مطلوب می بینند!). همیشه از یاد رفته است که میدان (برخلاف فلکه) بیشتر محل به هم رسیدن آدمهای پیاده، تجمیع آنها، غلبه ی حرکت انسان به ماشین، توجّه به مقیاس های انسانی در طراحی شهری، و در یک کلام کیفیّتی انسان مدارانه است. «میدان» یک فضای شهری با محوریّت انسان پیاده است که حسّ آرامش و امنیّت روحی و روانی او می بایست در روند طراحی لحاظ و تأمین شود. «میدان» برعکس ِخیابان، یک فضای مکث محسوب می شود که هرگونه ساخت و ساز و تزئین در آن، تأثیرات مستقیم اجتماعی به همراه دارد. میدان ها و علی الخصوص میادین اصلی شهرها با توجّه به فرهنگ ساکنان آن شهر طراحی می شوند تا هویّت شهر را در خود منعکس کنند. همه ی این حساسیت ها در مورد میدان امام انزلی که بافت تاریخی اطراف آن هنوز نابود نشده، دوچندان می شود. در طراحی میدان انزلی، مطالعه الگوهای معماری بناهای اطراف و ضروریات اقلیمی و مردم شناسی از بدیهیاتی ست که هیچگاه (و از جمله در پروژه جاری شهرداری) مورد توجّه قرار نگرفته است! به این دلایل و از آن رو که ماحصل طراحی میدان انزلی تا سالها بر روح و روان شهرنشینان تأثیر خواهد داشت، بر شورای شهر واجب است که نادرستی شیوه ی غیرعلمی و عجولانه ی اتّخاذشده در بازسازی میدان انزلی را پذیرفته و هرچه سریعتر عملیات اجرایی این پروژه را تا انتخاب روشی درست متوقّف کنند. درپایان سه شرط مهمّی را که لازم بود قبل از شروع این عملیات محقّق شود و در نامه ی جمعی از مهندسین و هنرمندان شهر نیز منعکس گردیده، یادآوری می نمایم:
1. طراحی قسمت مرکزی میدان می بایست در بطن «طراحی ِکلیّت میدان» دیده شود. حتّی اکر بودجه ی کافی برای چنین اقدام جامعی فراهم نیست (که شواهد برخلاف اینست)، ضروری است که همان طراحی و اجرای طرح موضعی نیز از طریق برگزاری مسابقه «طراحی شهری» در سطح عالی (با فراخوان سراسری و حضور داوران مطرح و نامی) یا از طریق مناقصه و عقد قرارداد با یک شرکت مشاور معماری و شهرسازی که دارای بالاترین پایه سازمان مدیریت و سابقه باشد، انجام شود.

2. گروه طراح یا مشاور مورد قرارداد می بایست دیدگاه و خواسته های شهروندان را از راه نظرسنجی و الگوهای معماری بومی شهر را از راه تحقیق، مورد نظر قرارداده و در طراحی خویش لحاظ کند.

3. پیش از تصمیم گیری یک جانبه و غیرکارشناسی در انتخاب بهترین طرح، جمعی متشکل از اعضاء برجسته جامعه هنری و مهندسی شهر بر روند انتخاب نظارت داشته و برای شورای شهر انزلی «تصمیم سازی» نمایند.

Author: Arvin Ilbeygi