‏نمایش پست‌ها با برچسب Mohammad-Batdavvar. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Mohammad-Batdavvar. نمایش همه پست‌ها

آیین های نوروزی بندرانزلی





بندرانزلی قدمت تاریخی چندان زیادی ندارد، بدین جهت آثار و بناهای تاریخی آن کمتر از دویست سال عمر دارند. در عهد باستان طبق مدنیت متداول، هر کجا که آب و درخت و رود و دشت بود خانه­ ای ساخته می­شد و به تدریج آبادی و قصبه و قریه و شهر به وجود می­آمد. بنا به روایتی اولین خانه «گالیپوش» در این ناحیه را سربازی راه گم کرده و جا مانده از «ساخلوی» پسا گیلان «پادگان بیه پس» ساخت و سپس به مرور طوایف هفت گانه ای در این بندر سکنی گزیدند و برای خود خانه و گرمابه و مسجد و گورستان ساختند. پدیده نوشدن سال در این منطقه هم مانند سایر مناطق گیلان اهمیت عمیقی در زندگی انسان داشته و سبب به وجود آمدن آیین ها و سنن مختلف شده است. انسان با برپایی آیین ها، آداب و رسوم ویژه به استقبال نوروز می رود و هم گام با طبیعت و به امید بهروزی، برای بازسازی خویش و زندگی اش تلاش می­کند. از این رو هر آنچه را که در خور زندگی نو نیست و بوی کهنگی می­دهد وا می­نهد و برای حیاتی نو و تولدی دیگر آماده می­شود. در انزلی معمولاً یک ماه قبل از سال نو به خرید البسه و خانه تکانی می­پرداختند. شستن حصیر و زیراندازها و «اَلاوه» کردن دیوارهای خانه، پاک کردن شیشه و پنجره و «لابدان گیری» از کنج دیوار و سقف و جارو کشیدن از کارهای اصلی خانه تکانی به شمار می رفت. در حیاط خانه ها هم با کاشتن گلهای بنفشه و پامچال به استقبال بهار می­رفتند. این در شرایطی بود که حیاط اکثر خانه ها مملو از درختان نارنج و پرتقال و لیمو بود و زنان با جمع کردن بهار نارنج در اواسط بهار مربای خوشمزه ای با آن می پختند.

1-درست کردن حلوا دوشاب

یکی از مراسم بسیار قدیمی انزلی است که زنان خانه دور هم جمع می شدند وبه درست کردن آن می­پرداختند।روش پخت به این صورت بودکه آرد برنج سرخ کرده و «دوشاب» را به صورت مخلوط یکنواختی در می آوردند. این کار به صورت دستی و با چنگ زدن معمولاً در تشتهای بزرگ مسی انجام می شد و با «موشته سنگ» روی آن می کوبیدند تا خوب صاف شود. سپس پودری متشکل از گردو و هله مغز روی آن می پاشیدند و مجدداً با موشته سنگ روی آن فشار می­دادند تا درون مخلوط آرد و دوشاب بنشیند. در انتها حلوا را به صورت لوزی برش می دادند که به حلوا خاج معروف بود.

2- نوروزی خوانی

یکی از مراسم قدیمی بندرانزلی نوروزی خوانی است. در گروه نوروزی خوان یک نفر به عنوان سرخوان و نفر دیگر علاوه بر «واگیر کردن»، کول بارکش یا کول بارچی بود و چماقی نیز در دست داشت. زمانی که آنها جلوی ایوان یا درون خانه­ای قرار می­گرفتند، طنز پردازی و متلک گفتن به افرادی که در دادن هدیه و پرداختن پول و یا تخم مرغ خست می کردند تنها از سر خوان بر می­آمد. نمونه­ای از نوروزی خوانی در بندرانزلی بدین صورت بود.

از این جا می رویم در هر ولایت کنیم تعریف آقا بی نهایت

که آقا داد به ما انعام و خلعت شما را سال نو باشد مبارک

در انتهای کار برای صاحب خانه و فرزندانش دعا و برای رفتگان طلب آمرزش می­کردند و به سمت خانه بعدی می رفتند.

3-خرسه بونی

خرسه بون معمولاً از مردم کوهستانهای اردبیل، آذربایجان و تالش بود. وی خرسی را به زنجیر کشیده و مچ بندهای چرمی به دست خود می بست و تکه ای چرم هم روی شانه های خود می گذاشت و حرکاتی را که قبلاً با خرس تمرین کرده بود به معرض دید همگان می­گذاشت. در داخل حیاط خانه خرس بان با حرکت دادن چماق و یا بر زبان آوردن کلماتی آهنگین خرس را به هنر نمایی وا می­داشت و این باعث خنده و شادی و رقص و پایکوبی اهل خانه می­شد که دور تا دور «چَپَر» ایستاده بودند و نظاره می­کردند طبق تعریف یکی از اهالی برای خرس باقلای پخته می­آوردند که بخورد وقتی خرس از ظرف غذا دور می شد. بچه ها به سطل یورش می بردند و هر کدام مشتی از غذای خرس را می قاپیدند و می خوردند به نیت اینکه همچون خرس چاق و قوی بشوند.

4- آیین تکم

تکم چیها معمولاً از آذربایجان به این شهر می­آمدند. تکم عروسک دست ساخته­ای به شکل بز بود و به دسته­ای متصل می­گردید و با پارچه رنگی و منجوق تزئین می­شد که با بالا و پایین بردن دسته­ای که از میان چوبی سوراخ دار می­گذشت آن را به حرکت در می­آوردند، تکم چی­ها ترانه­های شاد می­خواندند و از مردم عیدی می گرفتند.

5- چهارشنبه سوری

مراسم آخرین سه شنبه سال که به چهارشنبه سوری معروف است با سبز کردن گندم یا عدس درون ظرفهای کوچک که نماد رویش مجدد و نو شدن و سلامتی بود و با با سرخ کردن برنج و عدس و نخود و دانه­ای روغنی به نام بزرّک و «جوکول» آغاز می­شد به این مواد سرخ شده گردو، نقل و سنجد هم اضافه می­کردند. مهم ترین اتفاق چهارشنبه سوری آتش زدن «کولوش» و پریدن از روی آن بود که صفای جالبی به خانه های مردم این منطقه می­داد و با گفتن جملاتی همچون زردی من بر تو و سرخی تو بر من و گوله گوله چهارشنبه چندین بار از روی آتش می پریدند. زنان خانه هم علاوه بر این کار ظروف شکسته و ترک خورده و جاروی کهنه را به بیرون از خانه می انداختند و می گفتند نکبت بیشه ! دولت بَیه! و برای دختران جوانشان آینه می­خریدند و اعتقاد داشتند که باعث سفید بختی و خوشبختی می شود و به صورت نمادین دختر را از خانه بیرون می کردند به این نیت که تا سال دیگر خانه شوهر برود. به اعتقاد مردم این سامان شام شب چهارشنبه سوری باید غذایی به رنگ سبز به نشانه طراوت و شادابی باشد به همین دلیل برخی از خانواده ها ترش تره با ماهی سفید و برخی دیگر هم سبزی پلو با ماهی سفید میل می کنند. ماهی سفید جزء جدا نشدنی سفره های مردم در این ایام بوده و هست. ماهی سفید دوازده قرانی آن ایام که بازور بازوی صیادان لاکش بر سر سفره های مردم قرار می گرفت. از قدیمی ترین ماهی فروشیهای انزلی یوسف ماهی فروش واقع در خیابان سپه است، او هم اکنون هم همانجا مشغول به کار است. در غازیان هم پاتوق ماهی فروشان در بازار روز بود.

6- تحویل سال

تحویل سال نو در آن ایام که نه تلویزیونی بود و نه رادیویی، توسط «سیستوب» حمام علی اُف در خیابان سپه اعلام می شد که صدای سوت بلندش مردم انزلی را از تحویل سال آگاه می کرد. در غازیان هم صدای آژیر شیلات نوید بخش تحویل سال بود. البته سیستوب حمام علی اُف و آژیر شیلات در ماه رمضان هم لحظه افطار و سحر را اعلام می کردند. بعد از تحویل سال خانواده هایی که تمکن مالی داشتند به رستوران قانع واقع در خیابان سپه و یا رستوران تهران واقع در میدان مرکزی و رستوران پرنده می رفتند و دور هم شام می خوردند و در غازیان هم معروفترین رستوران علی بالا واقع در میدان گمرک و رستوران شیلات بود. گاهی هم در بلوار قدم می زدند و مُل (موج شکن) آخرین مکان تجمع و صحبت و شادی و تبریک و روبوسی بود. البته ناگفته نماند که مردم در پلاژهای کنار ساحل هم دور هم جمع می شدند و تا پاسی از شب به شادی و پایکوبی می پرداختند. دید و بازدید از اقوام و آشنایان و همسایگان هم تا چند روز مانده به سیزده بدر از رسوم دیر پای این شهر بود و هست.

7- سیزده بدر


در صبح سیزده بدر سبزه های گندم یا عدس را به رودخانه یا دریا می انداختند و کسانی که آرزویی داشتند سبزه­ها را به هم گره می­زدند و سپس درون آب پرت می­کردند به این نیت که تا سال دیگر گره از کارشان باز شود ظهر سیزده بدر مردم معمولاً به همراه خانواده­های خود به ساحل دریا و پلاژها می­رفتند و در کنار هم نهار می­خوردند که شامل انواع خورشتهای محلی، اشبل پلا و یا کباب ماهی اوزون برون بود. همچنین غروب سیزده بدر کاهو سکنجبین میل می­شد که سکنجبین از آب «کونوس» بدست می­آمد خوردنش بسیار لذتبخش بود و حتماً باید در غروب سیزده بدر خورده می­شد. در زمانهایی هم که دریا طوفانی بود مردم معمولاً به دشت صاف و سر سبز و هموار منطقه «کولیور» می­رفتند و در کنار هم ساعاتی را به شادمانی می گذراندند.

با تشکر از آقای حسین بت دوار و خانم فاطمه راست کناری که اطلاعات ارزشمندی را در اختیارم گذاردند.

برخی منابع:

گیل آواز منوچهر جراح زاده

جشن ها و آیین های مردم گیلان محمد بشرا- طاهر طاهری

نمایش ها و بازیهای سنتی گیلان سید هاشم موسوی زیر نظر دکتر محمود طالقانی

گالیپوش: سقف خانه های قدیمی از گیاه آبی لی که برگش باریک و دراز است.

ساخلو: پادگان

اَلاوه کردن: گچ کاری با آهک که معمولاً با کف دست انجام می شد.

لابدان گیری: گرفتن تار عنکبوت

دوشاب: شیره انگور

موشته سنگ: قلوه سنگی که برای سائیدن سبزیجات معطر در ظرفی به نام نمک یار برای درست کردن درار (نمک سبز) استفاده می شد.

واگیر کردن: دنبال کردن یا ادامه دادن حرف یا شعر

چَپَر: دیوار حیاط در قدیم که از لوله های کنار هم چیده مرداب بود.

جوکول: کنجد

کولوش: ساقه خشک برنج

سیستوب: محفظه بخار حمام که صدای سوت مانند داشت.

کونوس: ازگیل

کولیور: منطقه ای در انزلی قبل از بشمن

این مطلب در شماره بیست نشریه دادگر نیز منتشر شده است


سه سال از سفر عاشورپور گذشت (3)

روزگار غریبی ست نازنین

نیمه شب بود. صدای فریاد دسته ­ای قوی مهاجر مرا به سمت پنجره کشاند. هوا سرد بود اما آسمان پر از ستاره بود و مهتابی. صدا دورتر و دورتر می شد. ولی فریاد، فریاد زندگی بود و عشق. شگفتا به این زندگی پر رمز و راز. تنها چیزی که این سکوت را منقلب می کرد صدای عاشورپور و ترانه مهتاب انزلی بود. چندین بار گوش کردم. در وجود این مرد عشق به زادگاهش طغیان می کرد. تاکنون ندیده ام کسی تا این حد شهرش را دوست داشته باشد و اینقدر با احساس ترانه ای مربوط به زادگاهش را آن هم در شرایط کهولت سن و داشتن بیماری بخواند. به قول شاملوی بزرگ: به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ !
اول بار که از نزدیک ملاقاتش کردم در سینما ایران انزلی بود. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، ظاهر مرتب، شکیل، و با وقارش بود. از پیر مردانی در این سن و سال معمولاً بعید است که آنقدر حوصله رسیدگی به ظاهر خود را داشته باشند، مگر افرادی خاص. به خصوص اگر احمد عاشورپور هم باشی. به راستی او خاص بود. وقتی شروع به صحبت کرد، اولین چیزی که بیان نمود، امید بود. متوجه شدم چه سعادتی نصیبم شده که پای صحبتش نشسته ام. از خاطراتش گفت، از کودکی اش در غازیان عزیزش و نوجوانی کنجکاوگونه­اش که مدام در حال جستجو بود تا بهترین صداها را کشف و ضبط کند. از گاو زرد مهربان خانه شان که وقتی می بردند تا به دلیل بیماری ذبحش کنند گریست و اشک او را در آورد. از کسانی گفت که دیگر نبودند. از مُلای مکتب خانه و صاحب کافه های غازیان و انزلی. حصیر فروشان صیادان. قهوه خانه ها. رادیوهای قدیمی که شاید تعدادشان در کل غازیان کمتر از انگشتان یک دست بود و او همیشه در کنار مغازه یا کافه هایی که رادیو داشت پرسه می زد تا صدای ساز و آواز بشنود. از گروههای موزیک باکو، ارمنستان، روسیه، آرشین مالالان، اُپرتهای زیبای روسی، بالا لایکاو ... به راستی عشق به خواندن چه ها که نکرد با این مرد!
از جوانی پر شورش در دانشگاه تهران گفت. از هم کلاسی های خجلت زدة گیلکش که وقتی او برنامه اجرا می کرد خود را مخفی می کردند و همیشه به او می گفتند: چرا گیلکی می خوانی؟ فارسی بخوان!
از خاطراتش در رادیو. او اولین کسی بود که در رادیو ایران به زبان گیلکی ترانه خواند و چه مغرورانه این را بازگو می کنم ! از نامهربانی های زندگی گفت و آرزوهایش که می خواست در حافظیه انزلی برای مردم شهرش برنامه اجرا کند و این هرگز محقق نشد. همیشه گمان می کنیم که آرزوهای بزرگ به سختی محقق می شوند !! و چه به خطا رفته ایم اگر آرزوی عاشور پور را جزو آرزوها و آمال بزرگ پنداریم !
برایمان چندین ترانه خواند با شیوه خاص خودش که بسیار شیوا بود و چه دلربایی ها که نکرد.
سرکوه بولُند من نی زنم نی . . . خروسخوان . . . دریا طوفان داره وای . . . عمو دختر . . . پاچه لیلی . . . جان مریم . . . وقتی استاد بهرام بیضائی پس از خواندن آخرین ترانه اش به سمت او رفت و شانه هایش را بوسید، دیگر کسی را توان نشستن نبود، همه ایستادیم و کف زدیم، و چه شب باشکوهی بود، و چقدر عاشورپور خوشحال بود و می خندید. آری او از اعماق وجودش می خندید. شاید خنده ای تلخ برای تمام دیوهای دوستدار تاریکی و اندوه. او بارها آخرین ترانه زندگانیش را با صدای بلند خواند، ترانة "من ندارم وقت مردن" اما افسوس که کسی صدایش را نشنید. و حالا این تبدیل به ترانه ی جمعی قوهای مهاجری شده که در بلندای آسمان همواره زمزمه اش می کنند و در سرتاسر دنیا طنین فریاد عاشورپور را زنده نگه می دارند.
* عنوان یادداشت شعری ست از احمد شاملو

این یادداشت در شماره 19 نشریه دادگر به چاپ رسیده است.
Author: Mohammad Batdavvar
دی ماه 89

آشنایی با فیروز ویسانلو

سلطان استودیو



فیروز ویسانلو فرزند استاد منوچهر ویسانلو در سال 1350 دیده به جهان گشود. وی از پنج سالگی گیتار را به طور مستمر و بدون استاد تمرین کرد. نوازندگی پدر - که خود استاد بلامنازع است و در تاریخ موسیقی گیلان و ایران جایگاه ویژ‌ه‌ای دارد- مهمترین انگیزه او برای تمرین موسیقی بود. فیروز تحصیلات خود را در رشته ریاضی‌فیزیک به پایان رساند و اولین اساتیدش آقایان فرزاد‌ دانشور، بهمن نفتچی و بهداد مقدسی بودند که نزد آنها به آموزش گیتار کلاسیک پرداخت. او برای صدا و سیمای گیلان نیز چند کار آهنگسازی و تنظیم انجام داد و به عنوان خواننده هم لوح تقدیر گرفت. مهمترین کارهای او بعد از تحولات دوم خرداد 76 روی داد که فضای موسیقی باز شد و نتیجه آن همکاری فیروز با هنرمندانی همچون محمد اصفهانی، خشایار اعتمادی، شادمهر عقیلی، علیرضا عصار،حسین زمان، حامی، نیما مسیحا و محمد خاکپور بود. او در سال 78 برای کنسرت عصار دعوت شد و جزو اعضای ثابت گروه قرار گرفت. در حال حاضر در بین هنرمندان داخل کشور، کمتر نوازنده گیتاری مهارت فیروز را در نواختن گیتار سیم نایلونی دارد و او اولین انتخاب بسیاری از آهنگسازان و تنظیم کنندگان است.
به جز آثار زیادی که این هنرمند برای قطعات مختلف اجرا و تنظیم کرده است دو آلبوم بی کلام هم از او منتشر شده. اولی آلبوم زیبای «گیتار و نی» که در سال 85 توسط فیروز ویسانلو و و جلیل شیخ زاده همراه با نوای نی مسعود جاهد منتشر شد و دیگری آلبوم «خاطرات بی کلام» که خودش می گوید: «اینها موسیقی خاطرات من هستند، خیلی از آهنگها خارجی اند و در کودکی آنها را شنیدم. قطعه tango comparsita را سی سال پیش زمانی که دوستان پدر به خانه ما می آمدند از آنها می خواستم با گارمان برایم اجرا کنند، چند قطعه موسیقی فیلم مثل specialist و یک قطعه تنظیمی موتزارت سمفونی 40 که به سلیقه خودم تنظیم کردم و بقیه موسیقی آمریکای لاتین است که جزو شاخه های مورد علاقه من است.» به نظر فیروز، کاری که او در حال حاضر برای دوستداران موسیقی انجام می دهد بخشی از حرفه اوست و چیزی نیست که بخواهد وجود او را ارضا کند چون گیتار سازی بسیار تکنیکی است و هر چقدر هم بخواهد در آن پیشرفت و مطالعه کند پایان ندارد. او قصد تشکیل یک گروه موسیقی را دارد که مجموعه ای از سازهای ایرانی و غربی را در بر می گیرد و می خواهد در زمینه موسیقی بی کلام یا instrumental در خارج از ایران هم حرفی برای گفتن داشته باشد.به امید موفقیّت روز افزون برای این هنرمند انزلیچی.

بیشتر بخوانید: یادداشت فیروز ویسانلو درباره جزئیات تکنیکی آلبوم خودش

Author: Mohammad Batdavvar آبان 88

درباره اجرای نمایش «لیلا»

لیلای بهزاد
چند نکته در مورد اجرای دوباره نمایشی از مهدی (بهزاد) دوگوهرانی


حاکمیت فضای نقد همواره ابعاد مثبتی را در تمام جنبه‌ها در پی داشته و دارد و این میسر نمی‌شود مگر اینکه کسی به عنوان منتقد وجود داشته باشد و کسی هم که مورد نقد قرار می‌گیرد آمادگی و جنبه شنیدن آن را داشته باشد.بعد مثبت نقد زمانی شکل می‌گیرد که نقد منصفانه و بد‌ون غرض و برای رفع معضل و اشکال باشد و این امکان‌پذیر نیست مگر اینکه گوش شنوایی هم وجود داشته باشد که پذیرای انتقاد باشد. تنها در این صورت است که می‌توان امیدوار به فضایی بهتر از اول بود. از سوی دیگر می‌توان با تعریف و تمجید کورکورانه شرایط موجود را ایده‌آل‌‌ترین شرایط و افراد ایجاد کننده شرایط را کاردان‌ترین افراد جلوه داد و این نه تنها کمکی به رفع معضل نمی‌کند بلکه خیانتی در حق خود و طرف مقابل و دیگرانی است که خواهان موقعیتی مطلوبترند و اصولأ باب نقادی را به این دلیل گشوده‌اند که باری هر چند کوچک از روی دوششان برداشته شود.
نمایش لیلا به نویسندگی و کارگردانی مهدی (بهزاد) دوگوهرانی که هشتم آبان {درآمفی تئاتر مجتمع فرهنگی بندرانزلی} به روی صحنه رفت دارای نقاط ضعفی بود که وظیفه می‌دانم به چند مورد آن اشاره کنم:

1. با توجه به اینکه این سومین باری بود که نمایش را می‌دیدم و حدود دو سال است که نمایش در حال تمرین شدن است، هیچ تفاوتی در میزانسن، طراحی صحنه و دکور و ابزار صحنه به وجود نیامده بود یعنی نمایش دقیقأ همانی بود که در محفلی خصوصی اجرا شده بود.
2. نمایش فاقد جذابیّتهای بصری است. نداشتن دکور و میزانسنهای تکراری بازیگر نقش مقابل «لیلا» و با توجه به اینکه «لیلا» به جز انتهای نمایش هیچگونه حرکتی ندارد باعث خستگی تماشاگر شده بود. با توجه به اینکه کارگردان در جلسه نقد و بررسی تاکید داشت که این نمایش روایی است و این خود دلیل خوبی برای رهایی از قید و بند میزانسن است اما به نظر من تلاش شده بود کار شکل تعزیه به خود بگیرد که در این صورت هم نتوانسته بود موفقیّتی حاصل کند چون تعزیه به دلیل داشتن بازیگران زیاد دارای حرکت فراوان است. در ضمن رنگها خود جذابیت بصری زیادی ایجاد می‌کنند که بیننده دچار خستگی نمی‌شود. از آنجایی که نور هم در این نمایش در بسیاری از صحنه‌ هادچار عدم هماهنگی با بازیگر بود و استفاده خوبی از آن نشده بود، باعث ضعف کار شد.
3. طریقه دیالوگ نویسی در برخی جاها به صورت کتابت و در برخی جاها عامیانه بود که مرا به یاد سیاه بازی می‌انداخت. با توجه به بازی خوب خانمها (سامی و نژاد) دیالوگهای عامیانه باعث لطمه خوردن به بازی خوب و فضای جدی نمایش می‌شد.
4.استفاده از موسیقی مناسب نکته مثبتی است که در طول نمایش به آن کمک کرد.
در پایان ضمن خسته نباشید به کارگردان و بازیگران نمایش لیلا برای این گروه آرزوی موفقیت در جشنواره استانی را دارم.

عکسها از: کیوان یوسفی
Author: Mohammad Batdavvar
آبان 88

به ياد احمد عاشورپور (2)

خدا عاشورپور را خیلی دوست داشت
به ياد احمد عاشورپور (2)

چند روزی بود که هوا خیلی سرد شده بود و همه مردم منتظر بارش بودند. بالاخره بارش اولین برف زمستانی آغاز شد و لبخند بر لب مردم نشست. کوچک و بزرگ از زیبایی و پاکی برف صحبت می‌کردند، کوچه و خیابان مملو از جمعیّتی بود که شادمانه از راه‌رفتن برروی برف و خوردن نوشیدنی گرم و گاه شوخی‌های کودکانه و پرتاب گلوله‌های برف به یکدیگر سرخوش بودند. دو روز به همین منوال گذشت و روز سوم آغاز شد و بارش برف کماکان ادامه داشت، اوضاع نگران‌کننده شده بود. خیابانهای اصلی در حال مسدود شدن بود و عبور و مرور انجام نمی‌شد. کم کم دلهره و اظطراب جای سرخوشی را می‌گرفت. همه به یاد برف چند سال پیش رشت افتادند. سقف خانه‌ها سنگین شده بود و نگرانی ویرانی منازل و ادارات لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. دیگر کسی به زیبایی برف و آدمک برفی داخل خانه و خیابان و لبخند معنی‌دارش توجهی نمی‌کرد، تو گویی آدمکان برفی که تعدادشان هم کم نبود دست به دست هم داده بودند تا چیزی را به مردم شهر بگویند که آنها از آن غافل و بی‌خبر بودند. انگار آدمکان برفی برای بقای خود مدام طلب ریزش برف می‌نمودند. روز پنجم و ششم شهر در سکوت فرو رفته بود و هر از گاهی دسته‌ی پرندگانی که از گرسنگی در حال مرگ بودند و آخرین توانشان را برای یافتن لقمه نانی خرج می‌کردند دیده می‌شدند. دیگر جای درنگ نبود. بالاخره ارتفاع برف به چند متر رسید و همه شوکه شده بودند. بارش شدید برف و پارو کردن مداوم پشت‌بام توان و قدرت بازوها را گرفته بود، احساس بدی داشتم و منتظر اتفاق بدتری بودم. در این بین ویبره‌ی موبایل را داخل جیبم احساس کردم. اس‌ام‌اس آمده بود که "استاد احمد عاشورپور به دیار باقی شتافت". شوک ناشی از این خبر بیشتر از بارش برف بود. خبر فوت استاد آتشی بر دل و جانم افکند که سرمای زمستان و بارش برف را فراموش کردم. پیام را sent to all کردم و خواستم که نفرات بعدی هم همین کاررا بکنند. غم عجیبی دلم را گرفته بود. وقتی به یاد گذشته می افتادم و مصایبی که مرحوم با آنها دست و پنجه نرم کرده بود را به خاطر می‌آوردم آتش دلم افروخته‌تر می‌شد. غم غربت و اجازه نداشتن برای اجرا در زادگاه خویش و بیماری باعث شد که استاد که همواره به زندگی و زنده بودن و مبارزه با مشکلات ایمان داشت و این را به دیگران هم نوید می‌داد در بیمارستانی در تهران فوت کند. طبق وصیّت خودش قرار شد در بی بی حوریه دفن شود. ما هم خود را مهیای مراسم تشییع نمودیم تا با وجود آن شرایط دشوار مراسمی در خور شأن برگزار شود. دو روز بعد دیگر برف بند آمده بود و زیبایی خودنمایی می کرد. کم کم راههای ارتباطی در حال باز‌شدن بود ولی عبور و مرور به سختی انجام می‌گرفت، ما که در این فرصت اندک تنها توانسته بودیم پوسترهای رنگی و اعلامیه تسلیت چاپ کنیم،‌ ساعت هشت صبح به بی‌بی‌حوریه رفتیم. به غیر از گروهی که برای فیلمبرداری حاضر بودند هیچکس نیامده بود. سریع پوسترها را دورتا دور قبری که صبح زود کنده شده بود بر روی چوبهایی که در برف فرو کرده بودیم نصب نمودیم. به تدریج برتعداد حاضرین افزوده می‌شد و دسته‌های گل و اعلامیه‌های تسلیت پشت سرهم بین حاضرین دست‌به‌دست می شد. مراسم تشییع باشکوهی برگزار شد و جمعیت مشتاق و عاشق به صورت دسته‌جمعی ترانه های استاد را خواندند. عاشورپور برای همیشه از پیش ما رفت اما صدای ماندگار و زیبایش که همواره مردم گیلان و ایران را به یاد خاطرات خوب و خوش گذشته می‌انداخت جاودان شد. الان که به شدّتِ بارش برف در آن زمان فکر می‌کنم می‌بینم آدمکهای برفی خیلی بیشتر از مردم، عاشورپور را دوست داشتند و این به من ثابت شد که آنها برای بقای خود تمنّای بارش برف نمی‌کردند. بلکه عشق آنها به عاشورپور بود که باعث می‌شد از خدا بخواهند تا برف بیشتری بر زمین ببارد. اگر نبود آن وضعیت فوق‌العاده هیچ‌گاه شاهد برگزاری چنان مراسم باشکوهی نبودیم. آدمکهای برفی تنها یک هفته شاهد تمام این ماجرا بودند چون بعد از آن دیگر نه برف بود نه آدمکان برفی. مردم شهر بودند و مزاری که مردی حماسه‌ساز در آن آرمیده بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.
Author: Mohammad Batdavvar

* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

درباره لاله پوركريم

هنرمندترین لاله، از انزلی تا سوئد

بدون تردید كسانی كه كار هنری انجام می دهند همیشه زیر ذرّه بین قرار دارند و اینكه چقدر در كار خود موفق هستند، برمی گردد به مخاطبانی كه در موردشان نظر می دهند. اگر تعداد مخاطبان زیاد باشد و همه متّفق القول بگویند فلانی هنرمندِ خوبی است، او موفّق است. چون در هنر، ارتباط اثر هنری با مخاطب است كه باعث افزایش مخاطب می شود و اینكه این ارتباط چگونه، از چه طریق و با چه زبانی برقرار شود، بسیار مهم است. مطمئناً مخاطبان، علایق، سلایق و ذائقه ی متفاوتی دارند و راضی نگه داشتن همه كار بسیار دشواری است. پس در این میان كسی كه بتواند با اثر هنری خود، طیف گسترده ای از مخاطب را جلب كند، موفّق است. حال اگر بخواهیم بگوییم چه كسی هنرمندترین است، باید گفت كسی كه با مخاطبین چندین فرهنگ، آیین و زبان ارتباط برقرار كند. آن هم در شرایطی سخت و دشوار؛ به طوری كه گوی سبقت را از سایرین برباید و همه لب به اعتراف بگشایند و بگویند تو بهترینی و برایش كف بزنند. این باعث افتخار است اگر چنین هنرمندی متولّد بندرانزلی باشد؛ كسی چون «لاله پوركریم» فرزند «هوشنگ پوركریم» (محقق و جامعه شناس برجسته ی اهل انزلی). لاله متولّد سال 1361 (10 ژوئن 1982) در بندرانزلی است. یك ساله بود كه همراه والدینش ایران را ترك كرد و مدّت كوتاهی در جمهوری آذربایجان و سپس بلاروس اقامت گزید. او در سن 12 سالگی راهی سوئد شد و در شهر آنگرد به مدرسه رفت. لاله تحصیلات خود را در رشته ی موسیقی در شهر گوتنبرگ با موفقیت به اتمام رساند. در ابتدا با ساكسیفون شروع كرد و بعد گیتار و پیانو را آموخت. اوّلین كار جدّی هنری او بازی در فیلم بسیار موفّق و پرفروش "Jalla Jalla" به كارگردانی ژوزف فارز است. وی استعداد شعرگفتن را از پدر به ارث برد، طوری كه خودش هم آهنگ می سازد و هم شعر می نویسد و هم تنظیم می كند. همچنین تاكنون دو آلبوم موسیقی موفّق و پرطرفدار"Laleh" و "Prinsessor" از وی منتشر شده است. در سال 2005 لاله به عنوان بهترین هنرمند زن در فستیوال راك بیورنن (خرس راك) سوئد انتخاب شد و رقبای معروف و پرطرفداری چون "روبین"، "لنا فیلیپسون" و "امی دیاموند" را پشت سر گذاشت و برنده دو شاخه از ده شاخه راك بیورنن گردید (یكی به عنوان بهترین خواننده زن سال و دیگری بهترین تازه وارد ِسال). در این جشنواره برندگان هر شاخه با رأی مستقیم مردم از طریق اینترنت انتخاب می شوند. برگزاركننده ی این مسابقه كه بزرگترین در نوع خود در سوئد محسوب می شود، روزنامه مشهور"افتون بلادت" است. برندگان جوایز خود را در یك جشن باشكوه در شب 15 ژانویه 2006 دریافت نمودند. از دیگر هنرمندانی كه كاندیدای این جایزه شد، مدونا خواننده آمریكایی ست كه در دو شاخه ی بهترین آلبوم خارجی سال و بهترین آهنگ خارجی كاندیدا شد. لاله پوركریم به چهار زبان سوئدی، انگلیسی، اسپانیایی و فارسی می خواند. آهنگهای معروف او عبارتند از "storebror" و "Han tuggar kex" و معروفترین آهنگ فارسی او «در یك گوشه» نام دارد. در این آهنگها مسائل روزمرّه ی مردم عادی منعكس شده است. درست همانند بلوز و رپ، و همان جذابیت و شیرینی آنها را دارد. لاله در مورد تنوّع موسیقی اش می گوید: «این عالی ست كه آدم احساس كند آزاد است و می تواند به شیوه ای كه خودش می خواهد كار كند». امّا مهمترین ویژگی لاله و موسیقی اش پرهیز از «بازارپسند بودن به هرقیمتی»، دوری از ابتذال و مهمتر از همه اعتماد به خود می باشد. او می گوید: «اگر به خودم اعتماد نداشتم،‌حالا با بیكینی ایستاده بود و "Baby Baby" می خواندم». آهنگ انگلیسی و زیبای او "Live tomorrow" مدّتها در لیست top ten بزرگترین شبكه موسیقی شمال اروپا (ztv) قرار داشت. او جزو لیست كاندیداهای دریافت عنوان «شهروند سال استكهلم» توسط روزنامه سیتی نیز هست. واقعاً مایه ی مباهات است كه لاله ی بیست و شش ساله ی ایرانی كاری كرده كه غولهای موسیقی ِدنیا در مقابل او سر تعظیم فرو آورند. باشد كه سایر هنرمندان ایرانی هم مانند لاله پوركریم در صحنه های بین المللی ظاهر شوند. برای لاله از طرف همه ی انزلیچی ها آرزوی موفّقیت می كنم.

* برای دریافت فيلم كنسرت لاله پوركريم، با ایمیل ما تماس گرفته و در قسمت موضوع بنویسید: لاله
Email: mojeno.anzali@gmail.com

Author: Mohammad Batdavvar

«آخه درمورد چی بنویسم؟!»


آخرین باری که نوشتم درست یادم نیست امّا می دونم دادمش به آروین برای چاپ تو ماهنامه «موج» که هیچوقت چاپ نشد. چون به لطف مدیرمسؤولش وقتی همه گرم کار بودیم یه گروه موازی، «تحریریه» تشکیل داد! نمی دونم چرا. فقط می دونم که ما نمی خواستیم سیاسی کار کنیم و مدیرمسؤول محترم که دوست داشت همه بگن اصلاً ماهنامه ش سیاسی نیست، این کار رو کرد که همه بفهمن یه من ماست چقدر کره داره (اگه بی ربط بود خودتون یه ربطی براش پیدا کنین). ما که بهمون بر خورده بود کنار کشیدیم چون می خواستیم تنها گروه تحریریه باشیم که سیاسی کار نمی کنه. تا اینکه موج نوی انزلی راه افتاد و حالا بچّه ها هی میگن چرا مطلب نمی نویسی؟ راستش نمی دونم چرا باید بنویسم؛ وقتی حوصله آدمها از خوندن سر می ره چرا باید نوشت تا خدا نکرده یه عدّه بخونن و حوصله شون سر بره؟ تازه اگر هم لطف کنن و خیلی ها بخونن، آخرش تعطیل می شه؛ یعنی خودموم تعطیلش می کنیم که کمتر حوصله ها سر بره. توی این چند روز خیلی فکر می کنم که در مورد چی بنویسم. آنقدر که بعضی وقتها تو فکر غرق می شم و کسی نیست که نجاتم بده و این باعث می شه غذامو نصفه بخورم، به موبایلم جواب ندم، بخورم به تیر برق و دوبار کم مونده بود ماشین بهم بزنه. تا اینکه به سرم زد برم بلوار و چای بخورم و فکر کنم. هرچند می دونم این چای هم نصفه می مونه امّا چاره ای نیست دیگه دارم به زندگی ِنصفه عادت می کنم. یکی نیست بگه آخه قهوه خونه هم جای فکر کردنه؟! این روزها مطمئن شدم که باید یه جای دیگه رو پیدا کنم چون وقتی یه گوشه دنج و آروم پیدا می کنم و می خوام فکر کنم، یه دفعه ده پانزده نفر دور و برم جمع می شن و با صدای بلند حرف می زنن. اتفاقاً اون روز در مورد بازیکن های جدید ملوا ن حرف می زدن و یکی از بچّه ها داشت آنالیز می کرد! من هم گوش تیز کردم.. می گفتن که سه تا بازیکن خارجی آوردن، دوتا از کرواسی و یکی از برزیل؛ به نظرم باید دست و پای این فرنگی ها رو ماچ کرد... واقعاً عشق به ملوان چه کارا که نمی کنه! یارو از اون سر دنیا پاشده اومده انزلی فقط به خاطر عشق و لاغیر. آنقدر تعصب این فرنگی ها زیاده که کاپیتان فصل قبل ملوان گذاشت و رفت تا عرصه برا اینها باز بشه. باید به عشق و تعصّب هردوگروه تبریک گفت. (راستی شما می دونین این پیراهن شماره 9 کجاست؟) دیگه از این بعد به جای آبادان، انزلی برزیلته!! خلاصه اینکه مشتاق شدم برم و بازی اول ملوان (با راه آهن تهران) رو ببنیم. وقتی می خواستم برای خرید بلیط پونصدتومن بدم، فروشنده گفت هزار تومنه و من که مدتها بود از بابت گرون نشدن بلیط نگران بودم، با خوشحالی گفتم چقدر کم! و آرزو کردم بلیط بازیهای ملوان مثل بازیهای استقلال و پرسپولیس بازار سیاه بشه تا بتونم پول بیشتری بپردازم. رفتم تو استادیوم و دیدم سکّوهای تماشاگران رنگ آمیزی شده اون هم با رنگهای شاد. خب من هم – با توجّه به اینکه رنگ شاد روی روحیه تأثیر مثبت می ذاره- شاد شدم و خنده کنان یه جای مناسب پیدا کردم. بازیکن ها هم وارد زمین شدن و چشممون به جمال ساشای انزلیچی و اون شماره 14 که اسمش یادم نیست روشن شد. (امّا خبری از چلنگر نبود و اینجا بود که فهمیدم اون هیچ عشق و تعصّبی نسبت به ملوان نداره!). بازی شروع شد. ملوان تکضرب بازی می کرد امّا عقب رفتن دیرک دروازه باعث شده بود بازیکن ها فقط تا پشت محوطه جریمه حریف پیشروی کنن و احتمالاً ساشای انزلیچی توجیه شده بود که اینجا مهمان حبیب خداست و نباید حالشو گرفت و گلی زد تا اونا ناراحت بشن و برن بگن اینها مهمان نواز نبودن. نمی دونم چرا بازی هوشمندانه و مهمان نوازانه ملوان باعث شد بیشتر تماشاگرا تبدیل به تماشاگرنما بشن. چون یه آقاهه پشت سرم نشسته بود و مدام فحاشی می کرد و چندبار تا آستانه سکته پیش رفت (علایمی مثل بیرون زدن چشم از حدقه، لرزش دست و پا، پرتاب اب دهان به اطراف هنگام فریاد که من هم بی نصیب نبودم، و کشیدن مکرّر سیگار باعث شد متوجّه آستانه سکته بشم). نیمه اول تموم شد و مردم به سمت پایین سکّوها حرکت کردن، من هم که تو راه استادیوم یه بطری آب معدنی تا ته سر کشیده بودم، دنبال سرویس بهداشتی می گشتم (بردن بطری آب داخل استادیوم ممنوعه چون بعضی ها از روی محبّت پرتشون می کنن واسه بازیکنان و نیمکت حریف که باعث تشویش ذهن رئیس کمیته داوران می شه و فکر می کنه قصدشون زخمی کردن اونهاست (غافل از اینکه واسه رفع تشنگی براشون بطری آب پرتاب می کنن). سرتون رو درد نیارم؛ تو استادیوم انزلی خبری از سرویس بهداشتی نبود، حتماً من اشتباه کرده بودم و اصلاً استادیوم احتیاجی به سرویس بهداشتی نداشت وگرنه درست می کردن. وقتی از این بابت مطمئن شدم که دیدم همه یه گوشه و کنار جایی پیدا کردن و خلاصه ... اهم! اهم! امّا اینبار دیگه دری وجود نداشت که پشتش نوبت بمونی، بعضی ها هم که تجربه {...} رو زمین رو نداشتن، تجربه ش کردن. کم کم نیمه دوم داشت شروع می شد. با عجله برگشتم سرجام (می دونین تحمل سکوهای بتونی خشن و گرمای حدود سی و هشت درجه ش خیلی لذتبخش ِ. آخه جدیداً برای رفاه حال تماشاگرا دیگه روی سکّوها صندلی هم نصب نمی کنن و فقط به اونها رنگ می زنن). بالاخره با گلی که ملوان تو دقایق پایانی بازی خورد، به همه ثابت کرد چقدر مهمان نوازه و این باعث شد دل هزاران نفر از تماشاگرا شاد بشه و اونها با خیال راحت به خونه هاشون برن. من هم که خیالم از بابت نتیجه راحت بود، قبل از اتمام بازی به سمت درب خروجی حرکت کردم. چون از نظر روحی وضع خیلی مطلوبی داشتم به خودم می گفتم بالاخره در مورد چی باید بنویسم که صدای ترمز ماشین منو به خودم آورد. فکر کردم که دیگه کلاسم تعطیل شده و باید غزل خداحافظی رو بخونم امّا دیدم یه راننده مستقیم اومده و زده به یه عابر بیچاره که داشت از عرض خیابون رد می شد. حتماً اون عابر یا راننده یکی شون داشت «فکر» می کرد که این اتّفاق افتاد... تا خونه خیلی فکر کردم امّا هنوز هم چیزی به ذهنم نرسیده واسه نوشتن. حق بدین وقتی هیچ اتّفاق عجیب غریبی نمی افته و همه چیز روال عادی خودشو طی می کنه، من در مورد چی باید بنویسم؟!

Author: Mohammad Batdavvar

درباره استاد رجبعلی امیری فلاح

چكاوك ناله‌ام از من نمي‌آيد رجزخواني
كه غم انگيزتر از دادِ بيداد همايونم *

رجبعلي اميري فلاح در سال 1280 (اواخر سلطنت ناصرالدين شاه) در سنگاچين بندرانزلي به دنيا آمد. نام پدرش امير بود. در هنگام سجل گرفتن چون پدرش كشاورز بود نام فاميلي وي اميري فلاح شد. در كودكي به مكتب‌خانه محل نزد ملّاعبدالله طالقاني رفت و سواد خواندن و نوشتن و قرآن را آموخت. وي بسيار بااستعداد و خوش صدا بود و قرآن را با صداي خوش مي‌خواند. اميري به علت از دست دادن پدر و مادر در ابتداي نوجواني وارد كسب و كار محلي يعني زراعت و صيادي گرديد و از اين به بعد صداي زمزمه اميري به صورت خواندن آوازهاي بجاركاري، بجار كتامي و اشعار شرفشاهي به گوش اهالي رسيد و همه از صداي زيباي وي لذّت مي‌بردند. بنا به گفته دختر ايشان خانم «ايران اميري» در يكي از روزها كه پدر سختي روزگار را با دريا ضجه مي‌زد مرحوم صبا و مرحوم قمر در كنار دريا قدم مي‌زدند كه صداي پدر توجه آنها را به خود جلب كرد و آشنايي بين آنها شكل گرفت. استاد صبا مرحوم پدر را به تهران دعوت نمود كه مصادف با عروسي فوزيه بود و قرار شد پدر در آنجا به اجراي برنامه بپردازد ولي چون لباس پدر رسمي نبود آنها با توجه به آن جشن بزرگ برايش لباس تهيه نمودند و پدر در آن مراسم به اجراي برنامه پرداخت. بنا به گفته ايشان مرحوم اميري در كودكي در حضور مظفرالدين شاه در بندرانزلي اذان زده بود. تنها اسناد به جاي مانده از صداي استاد اميري گفتگوي كوتاه 10 دقيقه‌اي است كه در سال 1355 فريدون فرخزاد به سفارش حسين ملك در برنامه صبح جمعه با ايشان انجام داد و استاد به همراه تارِ فريدون حافظي اشعاري از سعدي و حافظ را خواند و بسيار مورد توجه مجري و حاضرين برنامه قرار گرفت. همچنين طبق گفته دختر ايشان برنامه‌هاي زنده راديويي در خلال سالهاي 1322 تا 1324 در راديو نيروي هوايي داشت كه طرفداران بسياري پيدا كرده بود. به علت آنكه استاد بسيار كم‌گو بود چيز زيادي از گذشته دورش نمي‌گفت. بنابراين خاطرات چنداني تا لحظه آن اتفاق مهم يعني رفتن به شهرستان (شاهي قديم) قائمشهر از وي به جا نمانده است. طبق گفته خودشان در برنامه صبح جمعه با شما از هفت سالگي مي‌خواند، استادش پدر تاتايي، محمد بلبل‌خوان خواننده مظفرالدين شاه بود كه در مازندران توسط آقاي چيت‌ساز با او آشنا شد. استاد اميري چون وضع مطلوب مالي براي سرپرستي خانواده‌اش را نداشت مرحوم دكتر مشحون كاري در بانك صنعت و معدن آن زمان برايش پيدا كرد و بعدها كه صنعت و معدن تبديل به سازمان برنامه گرديد به آنجا منتقل شد و مدت 18 سال خدمت كرد اما كار دولتي او را قانع نكرد و پس از 18 سال خود را بازخريد كرد و با پول مختصري كه دريافت نمود خانه كوچكي در يكي از كوچه‌هاي تنگ و باريك خيابان بريانك تهران خريد و زن و بچه‌هايش را از كرايه‌نشيني نجات داد.


سالهاي بعد از بازخريدي از بدترين سالهاي زندگي وي از جهت مالي بود كه همزمان با ظهور موسيقي پاپ و جاز در بين جوانان بود (دوره ابتذال موسيقي و زياد شدن كاباره‌ها) و اساتيد و مكتب‌داران را يكسره گوشه‌گير و بعضاً از دور خارج كرد. اما اين دوران زياد طول نكشيد و دوستان استاد اميري وي را به كلاس‌هاي تدريس خود آوردند، مرحوم اسماعيل مهرتاش، سليمان اميرقاسمي، نورعلي‌خان برومند، سعيد هرمزي و اصغرخان بهاري كلاس تدريس موسيقي و تعليم‌آوازي در خيابان لاله‌زار تهران داشتند كه استاد اميري به آنها پيوست، در اين كلاس بزرگان آوازي همچون زنده‌ياد محمودي خوانساري، استاد محمدرضا شجريان و اكبر گلپايگاني تلمّذ نمودند. استاد اميري در كلاس موسيقي زنده‌ياد حسين ملك نيز مدتي حضور داشت و شاگردان آن هنركده را تعليم رديف‌آواز مي‌داد. بعد از انقلاب به دليل بحران مالي و از روي اجبار به ماشك‌بافي (تور) روي آورد و ماشكها را جهت فروش به زير پل بندرانزلي مي‌آورد. او تا قبل از مريضي به همين شكل خرجش را درمي‌آورد و از كمك ديگران به شدت پرهيز مي‌كرد تا اينكه وضعيت جسمي و روحي وي بسيار وخيم شد و با فهميدن جامعه موسيقي از وضع نگران كننده استاد، شاگردان قديمي هم جهت اداي دين آمدند از آن جمله مي‌توان به استاد محمدرضا شجريان اشاره كرد كه در مجلس بزرگداشتي كه توسط دكتر علي‌اكبر جلالي و مهندس موسوي مدير شركت فومن‌شيمي برگزار شد، شركت نمودند و همچنين دكتر گودرزي، دكتر الهي‌قمشه‌اي، غلامحسين اميرخاني، امير فلسفي، سبزه‌كار و كابلي. در اين مراسم باشكوه به شايستگي از شأن و منزلت استاد اميري تجليل شد و ايشان اجراهاي زيباي في‌البداهه‌اي از ترانه‌هاي محلي داشتند كه موجب لذت و تحسين حاضران شد و دكتر الهي‌قمشه‌اي در تجليل از صداي زيباي ايشان سخنراني نمود. منزل استاد اميري را همين جماعت گازكشي كردند و حمامي تميز برايش ساختند. استاد اميري وضعيت جسمي و روحي مناسبي نداشت وگرنه اجازه اين خدمات را نمي‌داد و همه ديدند كه خيلي از اين مزايا استفاده نكرد و در نهايت به تاريخ 15 آذرماه 1373 در تهران درگذشت، خدايش بيامرزد.
----------------------------------------------------------------------------------------
* بيتي از مرحوم شيون فومني كه توسط پسرش حامد به استاد اميري تقديم شد.
با تشكر از جناب آقاي محمدتقي ‌پوراحمد جكتاجي كه مطالب فوق را در اختيارم گذاشت.
پ.ن: این مقاله را پیشتر در شماره چهار ماهنامه «موج» به چاپ سپرده بودم.

author: Mohammad Batdavvar