درباره گوگل ‌ریدر


هرچه سریعتر گودری شوید!




بعضی ها تصوّر می کنند «گوگل ریدر» ابزار ساده ای برای عبور خوانندگان جدّی وب از فیلتر و پروکسی‌هاست؛ امّا بدانید که این هدیه‌ی گوگلی پرطرفدار، خیلی بیشتر از این حرفهاست!
من در این یادداشت سعی می‌کنم شما را به این باور برسانم که باید لیوان آب در دستتان را زمین بگذارید و به خیل عظیم گودری‌ها (استفاده کنندگان Google Reader) بپیوندید.
گوگل ریدر چیست:
خیلی خلاصه می‌توان گفت که Google Reader یک خبرخوان است. این هدفی بود که در آغاز راه‌اندازی آن در نظر گرفته شده بود. ولی کم کم "ریدر" به ابزارهای بیشتری مجهز شد تا هرچه بیشتر مکفی و اجتماعی شود. حالا شما با "ریدر"تان مثل چک کردن جعبه‌ی ایمیل، مطالب وبسایتها و بلاگهای محبوبتان را چک می‌کنید و از آنچه دوستانتان نوشته یا خواندنش را توصیه کرده‌اند، با خبر می‌شود. در واقع گودری‌ها یک پاتوق مجازی دارند که کتابخانه‌ی نامحدودی دارد و هر روز دوستانشان را می‌بینند تا از مطالب و عکس‌های جدید با خبر شوند. برای شما که با زحمت یادداشت کردن آدرس سایتها و چک کردن هرروزه‌شان آشنا هستید، "گوگل ریدر" یک موهبت بزرگ است. چراکه می‌توانید یکبار برای همیشه لینک سایتهای مورد علاقه را وارد کنید و هرروز فقط به آنهایی که آپدیت شده اند، سر بزنید.

از کجا شروع کنیم:
برای استفاده از Google Reader باید یک اکانت گوگل داشته باشید. اگر قبلاً عضو Gmail شده‌اید، این اکانت را دارید و همانusername و password که برای ورود به ایمیلتان استفاده می‌کنید، برای ورود به Reader مورد استفاده قرار می گیرد.
برای ورود دو راه هست: 1. داخل جیمیل خود شوید و از گزینه more گزینه Reader رو انتخاب کنید. 2. صفحه ریدر را از این آدرس باز کنید و وارد شوید: reader.google.com
اگر قبلاً یک حساب جیمیل ثبت نکرده‌اید، از اینجا یک اکانت جدید ثبت کنید:
https://www.google.com/accounts/NewAccount
در واقع شما با یک اکانت گوگل می‌توانید از تمام سرویسهای جذّاب شرکت گوگل استفاده کنید.
بعد از اینکه نام کاربری و رمز عبور خود را در اینجا وارد کردید، وارد صفحه ریدر می‌شوید. صفحه ریدر بسیار به صفحه جیمیل شبیه است امّا ابزارهایی برای subscription (مشترک شدن) و sharing (به اشتراک گذاشتن) سایتها و مطالب مختلف دارد که در اینجا توضیح می دهم.

مشترک سایتها شدن: در سمت چپ و بالای صفحه دکمه‌ای به نام + Add a subscription وجود دارد که برای مشترک شدن سایتها و صفحات مورد علاقه‌تان است. در این قسمت آدرس سایت یا وبلاگ مورد نظر را وارد و دکمه Add را فشار می دهید. با اینکار در سمت راست تعدادی از آخرین مطالب سایت موردنظر ظاهر می شود و در قسمت چپ عنوان سایت موردنظر به لیست Feed های شما اضافه می‌شود. اصطلاح Feed یا خوراک به مطالب سایتها گفته می‌شود. خوراکهای هر سایت، آدرس و لینک مشخصی دارند که RSS نامیده می‌شود. دکمه RSS را شما در خیلی از سایتها دیده اید. با کلیک روی Rss آنها می‌توانید آدرسش را کپی کرده و در قسمت Add a subscription صفحه ریدر خود وارد کنید.


با انجام این کارها شما توانسته اید هر بار که سایت یا وبلاگ های مورد نظر به روز شود با مراجعه به صفحه خود در گوگل ریدر از مطالب آنها با خبر و مطالب آنها را مشاهده نمایید. مثلاً برای اضافه کردن بلاگ انزلی به گودر خود، کافی ست لینک زیر را در قسمت Add a subscription وارد کنید:
http://moj-e-no.blogspot.com/feeds/posts/default


به اشتراک گذاشتن مطالب: همانطور که گفتم در سمت راست صفحه ریدر، مطالب سایتهایی که Add کرده‌اید، نمایش داده می‌شوند. زیر هر مطلب (post) چند گزینه وجود دارد که کارهای زیر را انجام می‌دهند:

Add a star : با ستاره دادن به مطالب، آنها در قسمت starred items شما ذخیره می‌شوند. در واقع این قسمت بایگانی مطالب برگزیده شماست.
Share : با کلیک روی این کلمه، مطلب مورد نظر را با دوستانتان به اشتراک می‌گذارید. مطالب شیر شده توسط شما در قسمت shared items : هم بایگانی می‌شوند تا بتوانید به آن مراجعه کنید.
Share with note : همان شیر کردن است با این تفاوت که نوشته‌ و نظر خودتان را نیز همراهش ارسال می‌کنید.
Email : با کلیک روی این کلمه، می‌توانید مطلب مورد نظر را مستقیماً برای کسی ایمیل کنید.
Send to : با کلیک روی این کلمه، می‌توانید مطلب مورد نظر را به وبلاگ یا فیسبوک خود بفرستید.


اضافه کردن دوستان گودری: در نوار سمت چپ قسمتی به نام People you follow وجود دارد که مربوط به دوستان گودری شماست. برای اضافه کردن کسی به این قسمت (به اصطلاح Follow تعقیب کردن) او، باید ابتدا آدرس اکانت گوگل یا جیمیل او را اضافه کنید. برای اینکار روی جمله sharing settings کلیک کنید تا صفحه‌ی مربوطه در سمت راست باز شود. در آنجا قسمتی به نام Find people sharing in Reader وجود دارد که باید آدرس جیمیل (یا حساب گوگل) دوستتان را در جای خالی‌اش وارد کرده و دکمه‌ی Follow را بزنید. بعد از اینکه شخص مورد نظر درخواست شما را تأیید کرد، نامش در سمت چپ ریدر شما ظاهر می شود و می‌توانید مطالب مورد علاقه‌اش را دنبال کنید یا برایش کامنت بگذارید. هر کسی هم علاقه‌مند به دنبال کردن شما باشد، ریدر با سؤالی در مورد Follow کردنش، از شما اجازه خواهد گرفت. گوگل‌ریدر تنظیمات متنوع‌تری هم دارد که از طریق settings اصلی آن قادر به تغییرش هستید.

پ.ن: خیلی‌ها به گوگل‌ریدر انتقاداتی هم دارند. مثلاً هنوز به کاربران امکان شخصی‌کردن صفحه (تغییر رنگ و استایل) داده نشده یا فونتهایش به سادگی قابل تغییر نیست. فارسی‌زبان‌ها هم از نبودن فونت تاهوما در آن ابراز نارضایتی می‌کنند. البته اگر شما از مرورگر فایرفاکس استفاده می‌کنید، می‌توانید از این صفحه افزونه‌ای را برای استفاده از تاهوما در گوگل‌ریدر نصب کنید.

Author: Anni Sarkisian
مهرماه 88

درباره زندگی تئاتری ما


تفكرات ساختارشكنانه يك بازيگر دو شغله


یه روزی که تو حال و هوای گذشته و حال و آینده بودم یکی از دوستام ازم خواسته بود راجع به تئاتر بنویسم، هنری که توی ایران هیچ... (البته بی‌انصافی نکنم، یه توجه‌هایی برای رفع تکلیف بهش میشه، مثل تشکیل تعاونی هنرمندان به منظور...؟!! یا مصرف بودجه تخصیص یافته، پرکردن برنامه سالیانه و...؟!) منم هرچی فکرکردم چی بنویسم دیدم اگه بخوام راجع به تاریخچه اون و اینکه کی شروع شده، خاستگاهش کجا بوده، اولش مراسم آیینی بوده یا همینطوری برای سرگرمی بوده و... بنویسم، اینارو کسایی که استاد اینکار بوده و هستن توی کتابها و مقالاتشون بهش پرداختن و راحت‌(البته نه خیلی) با یکی دوتا کاغذ سبز و آبی خودمون یا این جدیده! 5 تومنی ‌(5هزار) میشه خرید و خوند و دانشمند تاتر شد! بعدش گفتم بیام اخبار تئاتر کشور رو بنویسم اما دیدم اونم توی هر روزنامه و مجله‌ای که ادعای فرهنگی بودنش میشه وجود داره! تازه این تکنولوژی چیکارکه نمی کنه! بشین پشت مونیتور (اوه...ببخشید صفحه نمایش) اون کلیدگنُدهه که اسمش یکی از تیمهای باشگاهی ایتالیاست رو بزن، همچی اخبار از سروکولت میره بالا که میشی مجله متحرک... خلاصه هرچی فکر کردم نتونستم به نتیجه‌ای برسم.
تو یه بعدازظهر کذایی که ازشدت خستگی نرفتم سرکار دومم و خونه خوابم برده بود. وقتی بیدارشدم گفتم حالاکه تعطیل کردم برم سراغ نمایشنامه‌ای که 3ماه پیش با کلی پایین بالا کردن تو نمایشگاه کتاب خریده بودم. بعله... شروع کردم به خوندن، اما همون صفحه اول این سؤال به ذهن ساختارشکنم خطور کرد که چرا نمایشنامه می‌خونم؟! اصلاً برای چی تئاتر رو دوست دارم و گهگاهی(!!) کارمیکنم؟! تازه... اسم خودم رو هم گذاشتم تاتری!! تو این اوضاع حالا بپرس کی نپرس و فکر بکن، تحلیل بکن بودم که یهو پریدم وسط خیابونای چاله چوله خودمون و فریاد زدم: یافتم... یافتم..... میگی چی رو؟! خب معلومه دیگه قربونت برم! موضوع نوشتنم رو که کلی آسمون ریسمون کردم. همون که برام شده بود بزرگترین معمای عالم، حتّی مهمتر از کرایه خونه، پول آب، برق، تلفن، گاز و ....
بله بله من می‌خوام بنویسم که ما تئاتر کار می‌کنیم برای چی؟! آره، برای چی؟؟؟!!! آخه این همه دردسر برای پیداکردن متن دست نویس اجرا نشده کم پرسوناژ (ببخشید کم شخصیّت) با کیفیت، همسو با شرایط روز جامعه، که تازه اگه تصویب بشه! بعدشم تلاش برای پیداکردن بازیگر (اونم از نوع دلسوختش، نه نازنازو)، جای تمرین، تحلیل متن، دورخوانی، حفظ، میزانسن اولیه، لباس، موسیقی، صحنه و... (آخ... خاطراتم دوباره زنده شدن). بعله... جونم براتون بگه... یه مرحله بازبینی، گرفتن مجوز اجرا‌، سالن‌، نوبت اجرا، بلیط فروشی، دعوتنامه برای خواص و ...! خب اینهمه کار رو انجام می‌دیم، کلی ازکار و زندگی می‌افتیم‌، جیبای سوراخمون سوراختر میشه که چی بشه؟! هیچ وقت این سؤال به ذهنتون رسیده که با این کارا میخواین به کجا برسین؟ چی داشته باشین؟ (اوه رفتیم تو فاز آنتونی رابینز، برایان تریسی، اسپنسرجانسون و...).
بله، بعله،بع‌له،اصلاً هدف ما،شما، اونا، اینا... همه‌مون چیه؟! هدف از نوشتن، بازی کردن، کارگردانی کردن و اجراکردن تئاتر چیه؟؟ این تئاتر، تیاتر، theatre یا هرچی که هست چی هست؟ به درد چی می‌خوره؟ باهاش چیکار می‌کنن؟ آپولو هوا می‌کنن؟ سبزی خرد می‌کنن؟ کارت سوخت پر می‌کنن؟ کرایه خونه پرداخت می‌شه؟ به آدم زن میدن (آه...)؟! خلاصه این آقای تاتر (باعرض پوزش از بانوان) به چه کاری میاد؟!بهش خب بهش فکر کنین،حتماً حتماً بکنین.
دفعه بعد اگه کرایه خونه‌ام جور شد، بدهکار نبودم ،چک برگشتی نداشتم و یه روز دیگه تونستم استراحت کنم حرفام رو ادامه میدم!

Author: Keyvan Yousefi شهریور 88

درباره‌ یعقوب کوچکی‌زاد

ارباب آبها و حلقه‌ها
درباره‌ی یک عمر زندگی ورزشی یعقوب کوچکی‌زاد



چند روز پیش کتابچه‌ای به دستم رسید تحت عنوان «تاریخچه‌ی ژیمناستیک در گیلان» که در اوایل سال 88 ، به بهانه‌ی پاس‌داشت سالها ممارست و سختکوشی یقوب کوچکی‌زاد در عرصه‌ی فرهنگ و ورزش این مرزو بوم، توسط فرزندانش (فرامرز- افشین- کریم) به صورت محدود، غیررسمی والبته رایگان چاپ، توزیع و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت. جدای از فرم و شاکله‌ی ظاهری این اثر مکتوب که به یقین می‌توانست بهتر و مطلوب‌تر از آن چه که عرضه شد تدارک دیده شود، در این مجموعه نکات بدیع، جالب و ارزش‌مندی از تاریخ یکصدساله‌ی اخیر انزلی و تاثیر به‌سزای ساکنین و شهروندان پیشرو‌اَش در رشد و توسعه‌ی فرهنگ نوین شهرنشینی ِ ایران معاصر و متعلقاتش ارائه گردیده که خواندن و روایت بخش هایی از آن حداقل برای مخاطب انزلی‌چی خالی از لطف نمی‌تواند باشد:

یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1298 خورشیدی در بندرانزلی به دنیا آمد، ولی شناسنامه‌ی او را متولد 1300 خورشیدی ذکر کرده‌اند. وی فرزند یوسف کوچکی‌زاد و نوه‌ی آقا کوچک طالقانی است. کودکی‌ش را بدون حضور مادر آغاز کرد و دوران تحصیلش را همراه جلیل ضیاءپور در دبستان سعدی بندرانزلی پی‌ گرفت. به گفته‌ی خودش درس ریاضیات جلیل ضیاءپورعالی بود و در موقع امتحانات به وی بسیار کمک می‌کرد. حدود سالهای 1305 الی 1307 خورشیدی همزمان با ایام کودکی یعقوب، در بنادر شمالی ایران به دلیل آمد و رفت روس‌ها، طی ساعات فراغت، گه‌گاهی حرکات ژیمناستیکی به صورت نمایشی اجرا می‌شد که موجب برانگیخته‌ شدن جوانان می‌گردید. کاری که امروزه هم در تلویزیون‌های جهانی نمایش داده می شود. در رشت هم سوای از پهلوانانی چون احمد درخشان، سید علی کم سخن و... که معمولا‍ بدن‌های سنگین و ورزیده داشتند و به خم کردن میله و پاره کردن سینی مسی می‌پرداختند یک نفر جوان ریزاندام به نام محمود چینی که بعدها محمود نامجو شد به حرکات آکروباتیک می‌پرداخت و چندسالی بعدتر قهرمان وزنه‌برداری جهان شد.
به هر حال در انزلی، یعقوب کوچکی‌زاد، قدیر بیشه‌بان و جلیل ضیلءپور مقدمات ژیمناستیک را از همین طریق از روس‌ها و لهستانی‌ها فرا گرفتند. در تهران هم دو آکروبات‌باز به نام‌های میراحمد صفوی و غضنفر جباری با حمایت های ژنرال ژادگونی و میرمهدی ورزنده در باغ ملی تهران کارهای نمایشی انجام داده و ژیمنتاستیک را آموزش‌ می‌دادند.
با گذشت زمان اما مشغله‌ی پدر(یوسف کوچکی‌زاد) سبب شد که یعقوب همراه جلیل به تهران برود و مابقی تحصیلاتش را آنجا سپری نماید. فشار حاصل از تنگی معیشت اما موجب گشت که یعقوب مجبور به ترک تحصیل شود و به علت آشنایی با فن شنا وارد رشته‌ی ورزش گردد. دراین میان جلیل ضیاءپور به تحصیلات خود ادامه داده و در رشته‌ی نقاشی به مرحله‌ی استادی رسید. ضیاءپور همان کسی است که بعدها سبک کوبیسم را وارد نقاشی ایران کرد.

ورود یعقوب کوچکی‌زاد به تهران سبب شد به دلیل علاقه واستعدادش در امر ورزش در بوستان ورزش روبروی امجدیه (شیرودی فعلی) با میرمهدی ورزنده آشنا شود و همان جا مبانی علمی ژیمناستیک را بیش از پیش فرا بگیرد. به هر حال تاریخ نشان می‌دهد بنای ژیمناستیک نوین در تهران بوسیله‌ی چند نفر تهرانی و چند نفر مشهدی و یک نفر انزلی‌چی پایه گزاری گردیده است.
آشنایی کوچکی‌زاد با فنون شنا همچنین موجب شد که پس از حضورش در تهران به عنوان مربی شنا و معلم ورزش به استخدام اداره‌ی تربیت بدنی در‌آید. از خاطرات نقل شده در تائید توانایی وی به فن شنا می‌توان به این اشاره کرد که با دریافت یک ریال آن زمان شناکنان از یک سمت زیر کشتی‌های پهلو گرفته به زیر آب رفته و از طرف دیگر کشتی‌ها بیرون می‌آمد. همچنین در مسابقه‌ی قایقرانی که بین جوانان انزلی‌جی و جوانان ارمنی ساکن انزلی برگزار گردیده بود، چون تیم جوانان ارامنه قوی‌تر بود، شبانه زیر قایق ارامنه را با حصیر میخ‌کوب کرده تا اصطکاک بجود آمده موجب کند شدن حرکت قایق ارامنه شده، بدین ترتیب تیم جوانتان انزلی برنده شود! به‌گفته‌ی شاهدان عینی در نوجوانی وی را یعقوب آرتیست می‌نامیدند و زمانی که می‌خواستند ساعت کنونی را روی مناره‌ی انزلی قرار دهند چون ساعت از تنه‌ی داخل مناره بالا نمی‌رفت، به وسیله‌ی سیم بوکسیل ساعت را از بیرون بالا بردند. در همین دوران یعقوب با دریافت یک ریال دست‌های خود را با جوراب پشمی می‌بست و از بالای مناره بر روی سیم بوکسیل سُر خورده، پایین می‌آمد که شدیدا موجب تحسین تماشاگران قرار می گرفت. یکی دیگر از آرتیست بازی‌های یعقوب این بود که با دریافت یک ریال آن زمان از دیوار ساختمان عباس‌ اُف دادگستری سابق) بالا می‌رفت. به هر صورت استعداد ورزشی در یعقوب بدین طریق به عموم عرضه می شد.
در تهران ابتدا وی به عنوان قهرمان شنا و شیرجه وارد استادیوم امجدیه گردید اما حرکات نمایشی او در آب بسیار مورد توجه تماشاگران قرار می‌گرفت. آن طور که نقل شده است حتی در یکی از جشن‌های آن زمان که احتمالاً به سال 1317 بوده ، یعقوب را درون کیسه‌ای قرار داده و پس از بستن سر کیسه آن را به استخر امجدیه انداختند، یعقوب هم که قبلاً تدابیر لازم را اندیشیده بود بوسیله‌ی تیغی که در داخل یک چوب جای سازی کرده بود کیسه را پاره نموده و شناکنان به سطح آب آمده و مورد تشویق تماشاگران قرار‌گرفت.
یعقوب کوچک‌زاد، در ابتدای استخدامش در اداره‌تربیت بدنی چون کسی به مدرسه یهودیان نمی‌رفت به مدرسه‌ی کوروش که مخصوص یهودیان بود اعزام شد. در آنجا بود که معلم افرادی چون برومند بروخیم، صاحب بعدی هتل سینا در تهران و القانیان صاحب بعدی ساختمان پلاسکو در تهران و حییم نویسنده‌ی بعدی فرهنگ انگلیسی به فارسی گردید. معروفیت زودرس یعقوب در نوجوانی موجب شد که یک متخصص امر ورزش آلمانی که در تهران سکونت داشت( به نام ژوزف باروخ ) استعداد او را در امور ورزش کشف نموده و یعقوب را به سمت ژیمناستیک سوق دهد. یعقوب خیلی زود فنون علمی و حرفه ای ژیمناستیک را فرا گرفت. با یادگیری اصول علمی ژیمناستیک وی‌ را به عنوان معلم ورزش به اداره‌ی فرهنگ رشت انتقال دادند. در رشت او را به مدرسه‌ی شاهپور فرستادند. مدیر مدرسه به نام مهدی گرامی از کوتاه بودن قد یعقوب و اندام کوچک او ایراد گرفت. لذا یعقوب بلافاصله در اتاق مدیر یک پشتک و یک وارو روی متد علمی انجام داد که مورد تحسین مدیر مدرسه قرارگرفت. مدیر یعقوب را به نوبت بر سر کلاس‌های درس برده و پس از معرفی از وی خواست همان پشتک و وارو را در کلاس نیز اجرا کند. بدین طریق بود که وی مورد پذیرش و محبوبیت دانش‌آموزان مدرسه شاهپور قرار گرفت. بعد از مدتی آوازه‌ی نام این معلم جوان در سراسر مدارس رشت پیچید و توانست معلم ورزش مرکز تربیت معلم آن زمان شود. به همین لحاظ بسیاری از افراد سالخورده در شهر رشت هنوز به یاد دارند که یعقوب کوچکی‌زاده معلم ورزش آنها نیز بوده است، در حالی که فاصله‌ى سنی چندانی با یعقوب ندارند.

همانطور که ذکرش رفت یعقوب در دبستان یهودیان به عنوان مدرس پذیرفته شد و ژیمناستیک، شمشیربازی و پیشاهنگی آموزش می‌داد. او در مراسم گشایش استخر امجدیه از بلندترین دایو(10 متری) آن زمان به درون آب شیرجه رفت. در سال 1319 به پیشنهاد ورزنده برای اشاعه‌ی ورزش راهی سیستان و بلوچستان شد و در شهر بمپور نخستین معلم ورزش گردید. او خود تعریف کرده است که در بمپور آبگیر متروک و ترسناکی بود که بیرون شهر وجود داشت و به گمان اهالی محلی یک اژدها در آن زندگی می‌کرد. از همین رو در تمام آن سالها کسی به آن آبگیر نزدیک نمی‌شد. پس یعقوب در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مردم وارد آبگیر شده و موجب فروریختن ترس اهالی بومی از آبگیر اژدها گردید. این چنین شد که به کمک او درآینده ای نزدیک بسیاری جوانان علاقه‌مند، فن شنا را نیز آموختند!
در سال 1322 کوچکی‌زاد به پیشنهاد دوباره‌ی میرمهدی ورزنده برای توسعه‌ی ورزش ژیمناستیک به رشت آمد. او با کمک مالی حاج اسفندیار سرتیپ‌پور توانست باشگاهی در خانه‌ی وی تاسیس کند و نخستین تیم ژیمناستیک را بنا نهاد. او به‌جای تشک‌های مدرن امروزی از کاه استفاده می‌کرد. چوب پارالل را خودش می‌ساخت و آهن‌های میله بارفیکس را به آهنگری به نام یوزباشی سفارش می‌داد تا برایش جوش دهد. در سال 1324 برای گشایش باشگاه نیرو و راستی تهران به مدیریت منوچهر مهران به تهران رفت و به پیشنهاد او مسابقه‌ای بین دو تیم رشت و تهران برگزار نمود. در سال 1327 دومین تیم ژیمناستیک را از نوجوانان انتخاب کرد در حالی که در ایران فقط دو تیم تهران و مشهد ژیمناستیک داشت. این تیم در مسابقات کشوری به مقام نخست رسید اما در کمال ناباوری تیم تهران را به المپیک لندن فرستادند تا این امر خود نمایان‌گر قدمت و سابقه‌ی سانترالیزم در امر ورزش ایران باشد که تا چه حد پایتخت‌نشینان به شهرستانی‌ها از گذشته‌های دور اجحاف می کردند!
باید دانست که کوچکی‌نژاد نظر دکتر بنایی (از هم دوره‌هایش و ریاست کل تربیت‌بدنی و پیشاهنگی کشور) را نیز جلب نمود و طی دعوت از او به رشت مقدمات احداث باشگاه ورزشی چهارم آبان( شهید باهنر و مخروبه فعلی) را فراهم ساخت، که زمین آن اهدایی حاج محمد جعفر چینی‌چیان بود.

یکی از نکات بارز زندگی یعقوب کوچکیِ‌زاد انتخابش به عنوان داور در مسابقات ژیمناستیک بازیهای آسیایی تهران است. در باره‌ی حضورش در ‌این مسابقات نیز نقل کرده اند، در هنگام برگزاری بازی‌ها، ورزشکاران چین و ژاپن که عکسهای ورزشی او را پیشتر دیده بودند، قبل از ورود به صحنه ‌ی ورزش، ابتدا به عنوان ادای احترام در مقابل یعقوب تعظیم می‌نمودند و بعد به کارشان می‌پرداختند. وقتی که علتش را از انها جویا شدند، اظهار داشتند که این مرد ( یعقوب کوچکی‌زاد) حرکاتی را که اکنون ما انجام می‌دهیم چهل سال قبل انجام می‌داده است!
یعقوب کوچکی‌زاد به سال 1357 پس از 37 سال خدمات دولتی به افتخار بازنشستگی نائل گردید. به علت علاقه‌ی وافر به امر ورزش حتی در ایام بازنشستگی نیز به عنوان معلم ورزش مدارس غیرانتفاعی فعالیت نمود و به پرورش نوجوانان پرداخت. وی با خدمات ارزنده‌ به ورزش گیلان همواره زندگی صادقانه و بی‌ریایی داشته و تنها درآمد او همان حقوق ماهیانه‌ی دولتی بوده و بدین لحاظ بعد از 37 سال خدمت هنوز نتوانسته است صاحب خانه گردد! تنها تشکر اولیاء دولتی از وی در روز 20 بهمن 1382 بوده است که در مراسم گشایش خانه‌ی ژیمناستیک شهر رشت، در جوار سازمان تربیت‌بدنی در خیابان نامجو با حضورسلطانی‌فر استاندار وقت گیلان و نوبخت نماینده‌ی مجلس از یعقوب کوچکی‌زاد بنیانگذار ژیمناستیک تجلیل شد. در حال حاضر این پیر ورزش گیلان که جنگ جهانی دوم را به چشم دیده و نهمین دهه از زندگی پر فراز و نشیبش را در زادگاهش سپری می کند، هنوز پیاده از یک سر شهر به سر دیگر شهر می‌رود، هیچ گاه خسته نمی‌شود و از سلامتی جسمی خوبی برخوردار است.
Author: Amin Haghrah : caspino.org
شهریور 1388

درباره چمن استادیوم فوتبال انزلی


تو كجا بوده ای چمن؟!

اگرچه شب پنجم شهریور 88 حرف از بارانهای پاییز و زمستانی ‌نبود، امّا مردمی كه زیر نور زیبای شبانگاهی پا به استادیوم كهنسال «تختی» انزلی می‌گذاشتند، خود‌به‌خود راهی به اولین سكّوی نزدیك می‌جستند تا زود و سریع «چمن» را ببینند. كنجكاوی و هیجان توی چشمهایشان دیدن داشت. گویی «چمن» به طرفة‌العینی جان و دل خسته‌شان را آرام كرده بود. رضایتی غریب در نگاهشان بود. یكی نبود بپرسد چه دیده‌اید مگر جز چمن؟ چمن كه این همه غریبی ندارد!
اما چمن، «غریبی» داشت. قصّه‌ی كهنه‌ای ست اما حقیقت داشت: شصت و دو سال بود كه هزاران هزار انزلیچی به دور این مستطیل جمع می‌شدند تا داستانی ببینند كه بی‌چمن نمی‌شد خوب تعریفش كرد! سالهای سال تماشاگران عاشق، دور چمنی كه چمن نبود، خون دل خوردند و هیچكس نیامد دندان بسازد برای این دهان. بازیكنان گریزپای ملوان در گل و لای زمستان گیر می‌كردند چون چمن نبود. مربی‌ها شكوه از زمین بدچمن داشتند و «بازی مستقیم» را از آن ناچار می‌دیدند. ملوان از فوتبال زیبا و رؤیایی می‌گریخت چون «چمن» نداشت. به راستی این «چمن» كجا بود كه شصت دهه گذشت و هیچ دولتمردی به یادش نیفتاد؟!
می‌گویند زمین فوتبال انزلی را مردم خودشان برای خودشان ساخته‌اند. شصت و اندی سال پیش بود كه انزلیچی‌ها با تیم‌های محلّه‌ای و میهمانان فرنگی‌شان، تب و تاب ورزش قرن را به این زمین کشاندند. دو دهه با درخشش تیم های «پرستو» و «پریسا» گذشت تا تیم «كلونی انزلی» از دل تیم های كوچكتر قد برافراشت. سرانجام چند دلاور آن روز بندر (جبار صمدی، رضا صالح نیا و دیگران) به عشق و سرمایه خود دست به‌کار شدند تا زمین اصلی سر و شکلی تازه بگیرد. آنها كه «عاشقی»، به دقت و فكر بیشتر می‌كشاندشان، سنگ‌های بزرگ در پی ِزمین كار گذاشتند تا باران انزلی از جدار سنگ‌ها به پایین كشیده شود و برود پایین (بعد از انقلاب به خیال بازسازی این سیستم زهكشی هوشمندانه را كندند و دورریختند). تا مدتها انزلیچی‌ها دور چمن می‌نشستند تا كلونی و بعدها ملوان ببینند. تا اینكه جام تخت‌جمشید اندكی پول حكومتی آورد و تربیت‌بدنی چهار ردیف سكّو ساخت. هرچه فوتبال انزلی بیشتر اوج می‌گرفت، سكّوها زیادتر می شدند و اندك اندك دورتادور زمین سكوی سرد و بتنی بود برای نشستن. امّا خود زمین و چمن همان بود كه بود!
در این سالها زمین انزلی تیم‌های زیادی را میهمان بود. از فوتبال تا «اسبدوانی» و «تماشای رئیس جمهور» روی چمن نحیف و فرتوت او بوده است! چندین رئیس و مرئوس و وكیل و شورایی آمد و رفت امّا دل نداشت چمن بسازد. دهها شهردار آمدند و رفتند اما مركز ثقل شهرنشینان انزلی را كه همین چمن بود، ندیدند. صدها نفر با لباس و اسب سفید آمدند و سكه‌ی آزادی و اتوبوس زرد، هبه دادند. چندین برابر این صدمیلیونی كه امروز برای چمن خرج شده، آمد و رفت و تیم ها بسته شد و وارفت، امّا چمن نساختند! عجیب نیست؟ می‌بینید كه انزلیچی‌ها حق دارند هیجان‌زده به تماشای چمن بروند.
یكروز كه هنوز هفته‌ای به بازی ملوان-استقلال باقی بود، به استادیوم رفتم. باران نرمی می‌بارید. چندین نفر آمده بودند ببینند كه واقعاً خوابها هم تعبیر می شوند یا نه. یكی از بازیكنان قدیمی ملوان هم بینشان بود. آرام آمد و گوشه ای ایستاد و چمن تر و تازه را تماشا كرد. وقتی می‌رفت هنوز ساکت و خاموش بود ولی چهره‌اش شادمانی کوچکی همراه داشت. از دور «اردشیر پورنعمت» را دیدم كنار چمن ایستاده بود و فكر می‌كرد. با خودم گفتم این چمن محقّق‌شده را بیشتر از همه باید به پای اصرارهای او نوشت. شگفتا كه یك مدیر دانش‌آموخته‌ی فوتبال چقدر می‌تواند با تصمیمی به سادگی یك چمن، اتّفاقی را كه شصت سال نمی‌افتاد، محقّق کند. می گویم «ساده» چون همین 100 میلیون تومان هزینه بازسازی چمن استادیوم انزلی، 2.5 درصد ِ هزینه‌های فصل جاری ملوان، سه درصد ِهزینه‌های فصل قبلش، یك درصد ِبودجه سالیانه شهرداری انزلی، 2‌درصد ِاعتبار عمرانی انزلی (غیر از عمران شهرداری) و 0.2 درصد ِبودجه عمرانی منطقه آزاد انزلی است.
جالب است بدانید همین هزینه‌ی چمن کذایی، با 0.047 درصد ِدرآمد سالیانه گمرک انزلی برابری می‌کند. یعنی با پولی که از گمرک انزلی نصیب دولت می‌شود و بسیاری از معضلاتش را (مثل ترافیک و صف کامیونها) مردم شهر با گوشت و پوستشان می‌پذیرند، می‌توان 2126 زمین چمن استاندارد (مثل همان که شصت سال انتظار تماشایش طول کشید) ساخت.
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!

Author: Arvin ilbeygi : caspino.org
شهریور 1388
* این یادداشت در روزنامه «گیلان امروز» نیز همزمان به چاپ رسیده است.

درباره آلبوم جدید گروه U2

تابستان یوتو




مدتها بود که هیچ آلبوم راک ای نتوانسته بود تا این حد ذهنم را درگیر کند و قول می دهم تا سرحد مرگ احساساتی بنویسم در معرفی موسیقی ای که یکی از معدود انرژی های من بود در این تابستان.
آلبوم No Line On The Horizon آخرین آلبوم گروه «یوتو» است که در اوایل سال میلادی جدید به بازار آمد و از همان ابتدا تمام قله ها را فتح کرد. یوتو و رهبرش «بونو» به راستی این بار از دل آزمونی خودخواسته سربلند بیرون آمده اند. این آلبوم حاصل پنج سال سکوت این گروه و اصرار برای تکرار نکردن خودشان بعد از آخرین آلبوم موفق استودیویی شان در سال دوهزار و چهار با نام How To Dismantle An Atomic Bomb بود که بهترین آلبوم سال نیز شناخته شد. از نقاط برجسته این کار جدید یوتو، ردپای پررنگ «برایان انو» در آن است که از غول های موسیقی محیطی و موزیک راک الکترونیک محسوب می شود.صداهای انعکاسی و فضاسازی و ترکیب های غریب این آلبوم مدیون حضور برایان انو به عنوان یکی از تهیه کنندگان اش است. او سبک سیال خودش را به تمامی آهنگها سرایت داده و شگفت آنکه بعضی از هیجانی ترین لحظات آهنگهای پویا و انرژیک این آلبوم نه با حضور سنگین گیتار برقی بلکه با افکت های «انویی» ساخته شده اند. مثلا در آهنگ Fez - Being Born دقیق شوید تا طعم و حضور منحصر به فرد او را دریابید.
باید گفت که این آلبوم برای تمام طرفداران موسیقی راک چیزی در خودش دارد. برای آنهایی که راک سنگین دوست دارند قطعهStand Up Comedy با آن ریف های هارد راکی اش کنار گذاشته شده و برای طرفداران آلترناتیو راک قطعه Get On Your Boots و آن هیجان فزاینده اش را داریم.
و اما یک آهنگ امتحان پس داده که در همان نوبت اول شنیدن اش دل و هوش شما را می رباید، قطعه محزون Moment of Surrender است که با پس زمینه ای نرم و مخملی شروع و در ادامه با خوانندگی رها و آزاد بونو و همراهی کیبردی آسمانی مخلوط می شود و با یک سولوی بلوز وار به اوج می رسد و این گونه غم و شادی و نوستالژی را درهم می کند. این آلبوم یک جور تمرکز بی نظیر است بر ای این روزها. این موسیقی جادویی را باید وصل کنید توی کله تان و راه بیفتید توی خیابان ها و در دل داغ این تابستان و بگذارید انرژی بی حد و حصرش به تمام وجودتان رسوخ کند.
Author: Reza Bahraminezhad : caspino.org
شهریور 1388

دانلود:

بیشتر بخوانید:

نقد کتاب فاطمه رهبر

مردها با سلیقه‌ی خودشان...






"امروز یک دل سیر گریه کردم. نه اینکه فکر کنی باز فیلم هندی نگاه کردم و از هیجان ریشه ی ناخن هایم را به دندان گرفتم و هی اشک ریختم یا اینکه از روی بی‌کاری ده کیلو پیاز خریدم و برای اینکه یکدست طلایی سرخ بشوند، نشستم با چاقو ریزشان کردم و یا اینکه باز ماهی تابه را روی اجاق گذاشتم و وقتی خوب داغ شد و خواستم روغن را تویش بریزم، با دیدن یک مورچه ی جزغاله شده... . نه. امروزفقط و فقط به خاطر تو گریه کردم."
آنچه در سطور بالا خواندید بخش هایی ست از مطلع اولین داستان کتاب "مردها با سلیقه ی خودشان رو فرشی نمی خرند" نوشته ی فاطمه رهبر- نویسنده‌ی جوان انزلی‌چی - که توسط نشر فرهنگ ایلیا، در بهار 1388 و با تیراژ 1100 نسخه در قالب مجموعه ی داستان به بازار کتاب عرضه شد.
فاطمه رهبر در اولین تجربه نویسندگی اش نه اثری متفاوت و قابل تأمل ، که همان مجموعه ای را گردآورده است که انتظارش می رفت! اثری شدیداً احساسی، منبعث از دغدغه هایی عموماً زنانه و بیشتر شخصی که البته این را می توان به واسطه ی خوانش همان آغازین جملات ِ اولین داستان ِ مجموعه نیز پیش بینی کرد.
"مردها با سلیقه ی خودشان روفرشی نمی خرند" مجموعه یست متشکل از 14 داستان کوتاه که بیشترشان را اول شخص یا همان "من ِ قصه گو" سعی کرده است با خلق فضاهایی رمانتیک، اندوهبار وغمگنانه ، بر اساس عواطف رقیق شاعرانه، تمناهای دور و درازِ به سامان نرسیده و خطابه های اخلاق محور ِ شعارگونه روایت کند. و همین نوع روایت است که اکثر بخش های کتاب را در منظر مخاطب ِ جدی داستان، در حد فقط حدیث نفس یا در مقام گزارش صفحه ی حوادث جراید فرو می کاهد.
عدم توجه و التزام به قواعد و مؤلفه های بنیادین نگارش داستان به خصوص از جنس کوتاه ش، سطحی نگری ، فرار از عمق! خلأ تکنیک یا بی انگیزه گی در اجرای فنون نویسندگی خلاق، تعصْب نسبت به روایت قصه های خطی، رها کردن یا از یاد بردن حقیقت هوشمندی به نام مخاطب، ناتوانی دربرقراری تعادل بین عناصر اساسی داستان( نقش پررنگ عنصر حادثه و گاها محیط و در مقابل کم توجهی به اصل پردازش شخصیت و هم مولفه ی خبر) همچنین نگاه ساده انگارانه به مقوله ی خلق اثر ادبی، سبب ساز پدید آمدن مجموعه ای شده است که به غیر از یکی دو تا از داستان هایش، چیزی به جز مقدار متنابهی تجربه و بیشتر از آن ثبت یک اثر در رزومه ی کاری نویسنده عایدی برای او و خواننده گان اثرش در بر نداشته است. تا جایی که انگار بسیاری از داستان ها، فقط و فقط برای رساندن تعداد صفحات کتاب به استانداردهای چاپ خلق شده اند!
در این میان اما موجه ترین وشاید مقبول ترین داستانهای این مجموعه، اتفاقا آنجایی پدید آمده اند که فاطمه رهبر پا از جهان پر احساس ، پرنوسان ورمانتیک زنانه فراتر گذاشته و خواسته است که از روابط و پیچیده گی های دنیایی مردانه بنویسد. دنیایی متفاوت که انگار به واسطه ی فاصله معقول وشاید دوری جبری نویسنده از آن همچنین زاویه ی دید مناسب ش نسبت به سوژه منطقی تر و درست تر تعریف شده است.
"در میدان مالا "( دومین داستان از این کتاب و شاید بهترینش) توصیفی ست واقع گرایانه، صادق و بی پیرایه از زندگی سخت و پرملال صیادی به نام عباد و هم شرح دغدغه های روزانه و درگیری های ذهنی اش با دریا و مقتضیات و متعلقات پیرامونی ش. غم نان، تنگی معاش و خوف از فردایی که بی رحمانه می آید، جان مایه ی قصه ایست که نویسنده در عین ساده گی از زبان اول شخص روایت کرده است. اما آنچه که در این مجموعه به روایت نویسنده از قصه ی مکرّر صید و صیاد جانی تازه می بخشد، آشنایی نویسنده با موقعیت مکانی خلق رویداد و بر همین اساس تلاش برای بازتولید فضایی واقعی و باورپذیر با نگاهی دقیق و البته متعهد به مؤلفه های بومی ست.همچنین باید گفت بهره گیری به نسبت خوب از عنصر محیط (هوا. دریا. ساحل. و حتی سازه های شهری مثل مجسمه ی مردان ماهیگیر) و ابزارهایی که در اختیار خالق اثر می گذارد در انسجام و شکل گیری کلیت داستان و هم جذابیت ش مؤثر بوده است.
و اما " اینجا هوا سرد است" ششمین اثر منتشر شده از فاطمه ی رهبر، هم چون مالا ، از معدود داستان هایی ست در این مجموعه که ارزش خواندن را دارد.
راوی در این داستان هم چنان "من" است و قصه در قالب سه نامه، شرح حال جعفر پسر جوانی را روایت می کند که در ماه های پایانی خدمت سربازی دور از ولایت و در فراق یار روزگار سپری می کند.
تعهّد به ماهیت و ذات قصه، توجه به محدوده ی مکانی که قصه در آن قوام می گیرد، اتخاذ یک استراتژی معین برای بسط وگسترش ایده اولیه، بازی گرفتن از عنصر زمان، ایجاد تعلیق در بدنه داستان، انتخاب زبان روایی ساده، خودداری از زیاده گویی و هرزه نویسی، بهره گیری از شناسه های بومی، تدارک پایان بندی مناسب و علی رغم بکر نبودن فرم و قالبی که برای نگارش داستان برگزیده است، ساختار درست و کم نقص ش، بر خلاف سایر روایت های این مجموعه از این داستان اثری قابل عرضه و دفاع پدید آورده است.
با همه این اوصاف با نگاهی به کلیت مجموعه ی "مردها با سلیقه خودشان روفرشی نمی خرند" باید اذعان داشت که نویسنده علی رغم تمامی مساعی که به کار گرفته و تمهیداتی که اندیشیده است نتوانسته یا اصولاً نخواسته که سبب ساز وقوع اتفاقی قابل به ذکر در حوزه نشر بالاخص در عرصه داستان نویسی باشد.
شاید اگر فاطمه رهبر مقداری تامل و سخت گیری را چاشنی کارش داشت و هم اندکی صبر و گوشه ای برای خواندن و اندوختن ِ بیشتر اختیار می کرد، نتیجه اش چیزی ورای مخلوقاتی بود که حالا دیگر اسامی شان پر رنگ در شناسنامه‌ی کاریش ثبت شده است. در این باره شاید بهترین پند را اورسن ولز کبیر به همه‌ی مدعیان عرصه ادب و هنر هبه کرده است:
"ما قبل از رسیدن میوه، آن را نمی فروشیم."
Author: Amin Haghrah : caspino.org

درباره کوچکپور کپورچالی








او بیش از آنکه در مورد فرهنگ و اصالت صحبت کند بیشتر به آن می اندیشد، نگاه می کند و در نهایت آنرا به شیوه خود حفظ می کند.
او از اوان جوانی بدون تحصیلات آکادمیک و فقط با عشق به جنگل و دریا که هویت زادگاهش بود به عکاسی پرداخت. عشق به جنگل و نفرت از شهر تنها مشخصه اوست که به راحتی در آثارش نمایان است.
دید او به طبیعت و جنگل یک دید عمیق است. در آثارش فقط به درخت و کوه، برگ و سنگ، زمین و دریا نپرداخته بلکه با تمام وجود به درد و رنجی که در متن جنگل نهفته می پردازد.
جنگل نشینانی که لحظه به لحظه از آنها کاسته می شود، درختان کهنی که زمانی سوژه او بودند و حال دیگر نیست شده اند، همه دردیست که در دید او دیده می شود.
نگاه او جای جای گیلان را دیده است. زاویه دید او به گیلان متفاوت است. او لحظه هایی را با دیدش ثبت کرده که حال به سختی می توان آنها را رویت کرد، آداب رسوم جشنهای عروسی در روستاها، نوزادی که برکول مادری در شالیزار به خسته تر شدن مادر کمک می کند و ....
محمد کوچک پور کپور چالی، عکاس مستند اجتماعی متولد کپورچال بندرانزلی بیش از بیست و پنج سال در زمینه ی عکاسی فعالیت دارد. او یکصد و هشتاد هزار عکس در سالهای فعالیت خود به ثبت رسانده است که در پنجاه و هفت نمایشگاه انفرادی ویکصد نمایشگاه جمعی درایران و خارج از کشور به نمایش گذاشته شده است. کوچک پور با آثار زیبایش به خوبی توانسته گیلان را به همگان معرفی کند.





عکس ها از وبسایت mkphotoart.com

Author: Hamed Tavakkoli : caspino.org

درباره استاد جلیل ضیاءپور






پرواز در نوشناخته ها
زندگی نامه استاد جلیل ضیاءپور؛ پدر نقاشی مدرن ایران


پنج اردیبهشت 1299، نوزادی چشم در انزلی گشود که سه دهه بعد، هنر نقاشی ایران را دگرگون کرد. بندر خوش آب و هوای انزلی در آن زمان شهری بود آرمیده بر بوته های گل سرخ و بهاری مست از شکوفه های بی حدّ و حصار مرکّبات. شهری سبز و تمیز و آرام که با سرعتی نامعمول مسیر رونق و آبادانی را می پیمود. جلیل، اولین فرزند خانواده ی پرچمعیّت شیخ حسن ضیاءپور بود. پدرش استادکار شهیری در دوخت و ساز کفش بود و مغازه ای به سامان در کهنه بازار انزلی داشت. شیخ حسن به «ادامه ی خویش دیدن» ِپسر ارشدش امید داشت ولی بعدها دید اصرار سودی ندارد و در میان چهار برادر و چهار خواهر جلیل، هیچکس به قدر او، راهی جدا از پیشه موروثی و سنّت های عرف نمی رود. خانه ی ضیاءپورها در کوچه ندیم باشی بود. وقتی جلیل به سن دبستان رسید، در مدرسه ای که همان نزدیکی بود (در محل دبیرستان شرف فعلی) آموختن آغاز کرد. خیابان ساحلی با چشم انداز کشتی های بادبانی در دور و درختان تودرتو در کنار، راهی عجیب برای سفر هرروزه ی دانش آموز کوچک بود. در روزهای سرد، ساعات فراغت از مدرسه به بازی در محل شیرسنگی می گذشت و روزهای گرم، دریا از او شناگر قابلی می ساخت. هرچه بزرگتر می شد، پدر بر اصرار و اجبار برای مشغول کردنش در دکان کفاشی می افزود امّا فشارها بی فایده بود و او راه دیگری دوست داشت. به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی دل باخته بود و هیچ برایش مهم نبود زخم زبانهای چه کسی را به جان می خرد. خیلی زود توانست با نقاشی برای مشتریان خوش ذوق، خطاطی روی شیشه مغازه های بازار و درس دادن به بچّه های کوچکتر، پول اندکی برای خرج تحصیل خودش دست و پا کند. ضیاءپور کوچک، نوجوان پرشوری بود، تشنه ی جستجو در چیستی و چگونگی هنرهای جهان. یکروز که در مدرسه بود و طراحی می کرد، دوستش پرسید: «دلت می خواهد کمال الملک باشی جلیل؟» و او جواب داد: «نه. من می خواهم خودم باشم.»
سالهای متوسطه، باید هر روز از خلیج انزلی می گذشت تا به دبیرستان فردوسی برسد. «فردوسی» و «مهدخت» مدارس اصلی شهر بودند که نسل تأثیرگذاری در کلاسهایشان درس می خواند و با تئاتر و موسیقی فراغت می گذراند. سالن آمفی تئاتر«فردوسی» برنامه های هنری مدوّنی داشت و هنر، سرگرمی ِغالب بود. وقتی احمد عاشورپور اولین بار در جمع همکلاسی ها خواند و با استقبال بچه ها، آغازگر راهی بزرگ به سوی موسیقی نوین گیلان شد، جلیل ضیاءپور نیز همانجا بود.
در ساعات بیکاری قایقی بر می داشت و به دل مرداب انزلی می زد. در نیزارهای آنجا می ایستاد و خطوط رنگی ِ نی و صداهای بی امان پرندگان و حشرات و جانوران مرداب را گوش می کرد.
گاهی هم بادبان کشان قایقش را به دریا می راند. بعد، در ساحلی آرام می نشست به نوشتن یادداشتهای خودش راجع به همه چیز. می نوشت و می نوشت و می نوشت تا اینکه خورشید در آب می افتاد. ضیاءپور هم مثل همه ی هنرمندان آن نسل انزلی علاقه مند ورزش بود. اوقات زیادی به شنا و ژیمناسیک می پرداخت که حاصلش چند قهرمانی کوچک و بزرگ در ژیمناستیک شد.
بعد از دیپلم برای تحصیل بیشتر هنر به تهران رفت. سفر از شهری که مهد تئاتر نوین ایران و پیشگام در سینما و مراودات هنری زمانه بود، ضیاءپور را در موقعیّتی جدا از بقیه قرار می داد. شنیده بود که در مدرسه ی موسیقی تهران، استادان بلژیکی مدیریت و تدریس می کنند. رشته ای هم به نام «آهنگسازی» وجود داشت که مورد نظر ِضیاءپور جوان بود. برای ورود از او امتحانی گرفتند که بسیار خوب در آن ظاهر شد و بین همه هلهله افتاد که یکی از شهرستان آمده و به همه ی سؤالها جواب داده است. مدرسه یک اتاق به او داد و خرجی اش را نیز تقبّل کرد.
بعد از مدّتی دولت، عذر استادان بلژیکی را خواست. کلنل وزیری، مدیریت مدرسه را برعهده گرفت و سیاست ها تغییر کرد. ضیاءپور هم انصراف داد چون رشته ی مورد علاقه اش –آهنگسازی- حذف شده بود. پس از آن به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمی پیوست تا به جای موسیقی، هنرهای تزئینی سنّتی بیاموزد. در آنجا تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، نگارگری و کاشیکاری را فراگرفت تا زمانی که دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تأسیس شد. در سال 1320 به آنجا رفت و تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه سازی آموخت. سال 1325 با کسب رتبه ی اول لیسانس فارغ التحصیل شد تا با دریافت مدال درجه یکم فرهنگی، بورس دولت فرانسه را برای ادامه تحصیل دریافت نماید. قبل از رفتن به فرانسه، بسیار کوشید تا هنر سرزمین خود را خوب تر بشناسد. از اینرو به تمام کتابخانه هایی که کتب خطی داشتند مراجعه کرد و در نقاشی های هنرمندان قدیم ایران دقیق شد. در میان آنها اثری دید که او را بسیار دگرگون کرد. آن نقاشی، «هفت اورنگ» ِ بهزاد بود.
برای سفر به فرانسه دوباره باید از انزلی می گذشت. به زادگاه بازگشت و با یکی از همان کشتی هایی که در کودکی تصاویر غول آسایش را به ذهن می سپرد، اسکله ی کهنسال بندر را به قصد اروپا ترک کرد. در فرانسه به دانشکده معتبر ملّی و عالی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) رفت و از اساتیدی چون «سووربی» ِنقاش و «نیکلوس» ِمجسمه ساز، هنر آموخت. در آن زمان «بوزار» بهترین مدرسه هنری دنیا محسوب می شد که اساتیدش همه جزو بزرگترین تئوریسین های جهان هنر محسوب می شدند. امّا اشتیاق و انرژی بسیار جلیل ضیاءپور آنقدر بود که با اصرار، مجوز دولت فرانسه را برای تحصیل همزمان در یک دانشکده دیگر، کسب کرد. اینچنین در دانشکده ی دولتی گراندشوم نیز ثبت نام کرد تا علاوه بر نقاشی و مجسمه سازی که رشته های اصلی «بوزار» بود، تاریخ هنر، سبک شناسی، جامعه شناسی، تاریخ تمدن، نقش شناسی و پوشاک را نیز بیاموزد. حتّی روحیه نوجویش به دانشکده و گالری ها و موزه های فرانسه نیز رضایت نداد؛ نزد آندره لوت فرانسوی رفت و سعی کرد از او چیزهای بیاموزد که در دسترس نبود. در این سالها سفر به ایران را با وجود دشواری از برنامه بیرون نمی گذاشت و در سال 1328 بعد از اخذ درجه ی دکترای هنر برای همیشه به میهن بازگشت. دریافته بود که «هنر ایران از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی معاصرش یک تقلید بی محتواست». بر آن شد تا مبارزه ای با این شرایط آغاز کند. با همکاری سه تن از دوستانش «انجمن خروس جنگی» را با هدف روشنگری اذهان نسبت به هنر نو، شناخت آن و مجادله با هنر کهنه، تأسیس کرد. شعار انجمن خروس جنگی این بود: «فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر». محل انجمن، آتلیه نقاشی خود ضیاءپور بود و برنامه ی ثابتش، سخنرانی های پرشور او و همفکرانش در عصرهای جمعه. سه گروه نیز از مخالفان و دشمنان خروس جنگی محسوب می شدند: گروه نخست، توده ای ها بودند که می گفتند نقاشی باید برای همه قابل درک باشد؛ گروه دوم مینیاتوریست ها بودند که به طور کلی در برابر هنر نو ایستادگی می کردند و سومین دسته، رئالیست ها بودند که از سوی اشراف و دربار حمایت می شدند و معتقد بودند آثار رئالیستی باید غالب باشد. سه یار ضیاءپور در خروس جنگی، غلامحسین غریب (در ادبیات)، حسن شیروانی (در تئاتر) و مرتضی حنّانه (در موسیقی) بودند که از میانشان حنّانه خیلی زود کناره گرفت. آنها برای اشاعه نظراتشان مجله خروس جنگی را نیز بنیان نهادند که تا سالها بعد تأثیر بی رقیبی بر هنرهای تجسمی ایران نهاد. نیما یوشیج (پدر شعر نوی ایران) در اولین شماره خروس جنگی به آنها پیوست و چنین سرود:
قوقولی قو! خروس می‌خواند
از درون نهفت خلوت ده،
از نشیب رهی که چون رگ خشک،
در تن مردگان دواند خون،
می‌تند بر جدار سرد سحر
می‌تراود به هر سوی هامون.
با نوایش از او، ره آمده پُر،
مژده می‌آورد به گوش آزاد
می‌نماید رهش به آبادان
کاروان را در این خراب آباد.
نرم می‌آید
گرم می‌خواند
بال می‌کوبد
پر می‌افشاند.
گوش بر زنگ کاروان صداش
دل بر آوای نغز او بسته است.
قوقولی قو! بر این ره تاریک
کیست کو مانده؟ کیست کو خسته است؟
گرم شد از دم نواگر او
سردی‌آور شب زمستانی
کرد افشای رازهای مگو
روشن آرای صبح نورانی.
با تن خاک بوسه می‌شکند
صبح نازنده صبح دیر سفر
تا وی این نغمه از جگر بگشود
وز ره سوز جان کشید به در.
قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا
می‌گریزد سوی نهان شب کور
چون پلیدی دروج کز در صبح
به نواهای روز گردد دور.
می‌شتابد به راه مرد سوار
گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید
عطسه‌ی صبح در دماغش بست
نقشه‌ی دلگشای روز سپید.
این زمانش به چشم
همچنانش که روز
ره بر او روشن
شادی آورده است
اسب می‌راند.
قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش
صبح آمد. خروس می‌خواند.
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جسته است
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟
در مطبوعه ی خروس جنگی، ضیاءپور نظریه ی هنری خویش را تحت عنوان «لغو نظریه های مکاتب گذشته و معاصر» به چاپ رساند و پرچمداری نهضتی را بر دوش گرفت که در دشوارترین شرایط فرهنگی و اجتماعی، می رفت تا نیم قرن تاریخ هنر ایران را متأثر از خویش کند. در پشت جلد مجله نیز چنین آمد: «زیر نظر انجمن هنری خروس جنگی، هدف ما بالابردن سطح معرفت عمومی است.» استاد ضیاءپور بعدها می نویسد: «می خواستم هویّت ملّی مان را با الهام گیری از مواریث خود به دنیای نو وارد کنیم بی آنکه مقلّد باشیم و یا اینکه بگذاریم مقلّد باشند. و این حرکت از روی هدف و بنیادین بود، نه یک جنگ سلیقه ای.»
پس از پنج شماره، مخالفان دسیسه چیدند و دادگاه با اشتباه گرفتن واژه ی «کوبیسم» با «کمونیسم»، خروس جنگی را توقیف نمود. هرچند پس از مدتی به خاطر این اشتباه از آنها عذرخواهی شد امّا ضیاءپور مجله ی دیگری به نام «کویر» منتشر کرد. در مجله کویر، او اولین تابلوی کوبیسم آبستره ی خود را با نام «حمام عمومی» به چاپ رساند. در همان سال 1328 مقاله ای با عنوان «نقاشی» نوشت که اولین تئوری هنر مدرن ایران در آن بیان شده است. یک سال بعد، کویر نیز از سوی حاکمیت وقت با مشکل روبرو گشت و استاد ضیاءپور «پنجه خروس» را منتشر نمود. در «پنجه خروس» نقاشان جوانتری مثل سهراب سپهری و بهمن محصص به جمع همکاران او پیوستند.
دو سال بعد، از سوی اداره کل هنرهای زیبای کشور دعوت به کار شد و در سال 1332 اقدام به تأسیس هنرستان های هنرهای تجسمی دختران و پسران تهران و فراهم آوری مقدمات تأسیس دانشکده هنرهای تزئینی نمود. در این سالها سفرهای تحقیقی بسیاری به نواحی مختلف ایران کرد که توجهش را به زندگی ایلیاتی ها و پوشاکشان برانگیخت.
تا سالها بعد استاد جلیل ضیاءپور علاوه بر فعالیتهای شخصی اش در نقاشی و تحقیق و نویسندگی، مدیریت مراکزی چون «موزه مردم شناسی»، «اداره نمایشگاه ها» و «کانون هنرمندان» را برعهده گرفت. همچنین به دلیل «استفاده از اشکال هندسی در روایت دوباره هنرهای تزئینی و دستمایه های هنر ایرانی به روش کوبیسم» ردای «پدر نقاشی مدرن ایران» را بر دوش افکند. دکتر ضیاءپور دو دهه ی آخر زندگی خویش را همچنان با انرژی خارق العاده و اشتیاق فراوان به ادامه آموزش در دانشکده های آردراماتیک و هنرهای تزئینی، مجمع دانشگاهی هنر، دانشکده تربیت مدرس و دانشکده الزهرا (س) گذراند. برنامه ریزی دقیق و دقت او در آموزش در کنار قدرت و تأثیرگذاری کلام ، ازو استادی بی رقیب و دوست داشتنی ساخته بود که ماحصل تلاشهایش تربیت شاگردان برجسته ای چون پرویز تناولی، حسین زنده رودی، مسعود عربشاهی، محمدعلی شیوایی و بسیاری دیگر شد.
استاد جلیل ضیاءپور در سی ام آذرماه 78 در یلدایی سرد، دیده از جهان فرو بست تا از آن پس، در ذهن و دل دوستداران و هنرمندان متأثرش به حیات این جهانی ِخویش ادامه دهد.
Author: Arvin Ilbeygi : caspino.org

خاطرات احمد نوری زاد

ماندگاران خاطره های من





دلم می خواهد پیش از آن که توسن خیال سوار بر قلم، عرصه ی سفید کاغذ را شبقوار در نوردد، صمیمانه نزد وجدان خود مقر بیایم. که به قول آنتروپولوژی علمی، انسان واقعا پدیده غریبی در طبیعت است و جناب زیگموند فروید را به حال خودش رها کنم تا در خیابان های ملال آور پاییزی وین و در سنترال فریدوم هاف این شهر در جوار گور بتهوون و موتسارت و باخ و اشتراوس به تخیل های روانکاوانه ی خود ادامه دهد و با اطلاعات ناقص خود از دوران های گونه گون تاریخ بشری به ویژه توتمیزم، همچنان با مقوله ی "پدرکشی نخستین" و " عقده ی ادیپ" کلنجار برود و همچنان باعث همه ی دشواری های روانی انسان را وجود غریزه ی جنسی قلمداد کند و بی خبر از دست آوردهای ایوان میخاییلویچ سچنوف درباره ی ساختمان نیمکره های مغز و اعصاب مرکزی و بازتاب های مشروط و صدها اعجاز طبیعت در تکامل ساختمان مغز و ضمیر ناخودآگاه و پرده خاکستری و قشر مخ و چیزهای دیگر مربوط به روان شناسی که از حیطه ی آگاهی های حقیر بی تقصیر فراوان دور است و خواننده ی همیشه بخشاینده پرچانگی های فعله های راستین قلم و فضل فروشان بی مایه را مطمئن کنم که قصدم از قلمی کردن این اندک تنها واگویی شتابناک چند خاطره ی اینک به دور مانده است که دلیل بازنگری آن ها را به ناگزیر باید در رازواره های هزار توی مغز جست و جو کرد و محرک های خارجی.
از غنیمت روزهای تعطیل نوروزی که شهر ِ پر تپش آسمانخراش ها و آهن پاره ها ی الوان و شتابناک موتوری که دود مسموم در ریه ها می انبارند و جنون صوتی را به جمجمه ها پمپاژ می کنند به یکباره تهی می شود و حیابان ها و کوچه های شهر خسته از هیاهو و جنجال جنون آمیز خجولانه عریانی پر شکوفه ی بهاری خود را برملا می کنند سود می جستم و سوار بر توسن خیال در گذشته ها می تازیدم تا هم به سرانجام تکلیفم را با رمان سه جلدی ام "در گذرگاه رنج" یکسره کنم و هم به بهانه ی پر کردن چاله چوله های اندوخته های ذهنی یک بار دیگر مروری داشته باشم بر کتاب هایی که سال ها و حتی دهه ها پیش با چشم بلعیده ام و به حافظه سپرده ام.
همین شد که برخی کتاب های فارسی و ارمنی را در زمینه های گوناگون تاریخی و فرهنگی و ادبی به دیگر بار تورق کردم و برخی چهره ها که بیشتر شان اینک روی در نقاب خاک کشیده اند در مخیله ی من دوباره جان گرفتند و خاطره هایی که در گذشته های دور و نزدیک با آن ها داشته ام فکر مرا به خود مشغول کردند: " تاریخ جامع ادیان" اثر جان بی. ناس را که کتابی فراوان سودمند در عرصه ی پژوهش تاریخ ادیان است با ترجمه ی علی اصغر حکمت مرور می کردم که حدود پنج دهه به گذشته برگشتم و در هیات یک بچه کارگر در پانسیون متروپل کردمحله ی غازیان بندرانزلی در آستانه ی بهار و نوروز که هم بارانی بود و هم دمسرد، چمدان علی اصغر حکمت را از راننده ی سواری که تازه رسیده بود گرفتم و با نک و ناله به اتاق شماره ی 2 در قسمت اتاق های لوکس دارای حمام بردم. آن وقت ها مسیو آرسن صاحب پانسیون متروپل در یک قسمت مجزا از محوطه ی درندشت پانسیون دوازده تا اتاق ساخته بود که تعدادی از آن ها دارای حمام بودند و این برای آن زمان پدیده ای نوین به حساب می آمد و به همین دلیل برای آن دوازده اتاق و ساختمان نو بنیاد عنوان لوکس یعنی شیک و پیشرفته به کار برده می شد. ولی همین اتاق لوکس در آن هوای دمسرد بهاری که مثل بیشتر سال ها بارانی هم بود در غیاب شوفاز و بخاری های پیشرفته با چراغ ها ی نفتی علاء الدین یا والور گرم می شد. یادم هست وقتی چمدان را به اتاق بردم خودش هم آمد و با مشاهده ی سردی هوای اتاق بخاری در خواست کرد. وقتی علاءالدین را نفت کردم و آوردم با آن چهره ی مهربان و دماغ گوشتیِ بزرگ تو دماغی گفت: " پسرجان یه کتری آب هم بیار بذار روی چراغ بخار کنه..." حتماً نگران سوخت ناقص فتیله ی علاءالدین و کمبود اکسیژن و مسمومیت بود. گاهی برای صرف صبحانه و یا نهار به سالن غذا خوری نمی آمد و اتاقدار خودش را می فرستاد و در خواست می کرد که سینی غذایش را من به اتاقش ببرم. اتاق او همیشه کنجکاوی مرا تحریک می کرد. روی میز کوچک اتاق تا چشم کار می کرد کتاب بود و مجله و روزنامه. وقتی سینی را می گذاشتم روی میز عینک ته استکانی اش را روی دماغ گوشتی بزرگش جا به جا می کرد و بعد دست توی جیب شلوار می برد و یک سکه انعام می داد. معمولا سکه پنج ریالی می داد. وقتی وارد اتاقش می شدم و او را در محاصره ی کتاب ها می دیدم غرق در بی خبری های کودکانه با خودم می گفتم: " این همه راه رو از تهران کوبیده اومده انزلی تا توی هوای سرد و بارونی خودشو میون کتابها زندونی کنه." کتاب های روی میز اتاق پیرمرد گنده دماغ فکرم را مشغول می کرد. بعضی شبها پیش از رفتن به خانه و تعطیل شدن پانسیون از سر کنجکاوی و فضولی از زیر پنجره ی اتاقش رد می شدم و می دیدم چراغ اتاق هنوز روشن است. حتما از تهران آمده بود انزلی که تا نصف شب با کتاب و کاغذ ور برود. بعضی وقت ها می دیدی که یک اتومبیل آخرین سیستم با راننده و پیرمردی که روی صندلی عقب نشسته وارد پانسیون متروپل می شد و توی بچه ها ولوله می افتاد و نگهبان و گارسون و اتاقدار همه در گوشی پچ پچ می کردند که "... یارو پسر عموشه. اسمش سردار فاخر حکمت است. درباریه و از کله گنده هاس..." بعد ها که در روزنامه قلم می زدم کاشف به عمل آمد که سردار فاخر حکمت از درباری های بلند مرتبه ی رژیم پهلوی است. وقتی به دیدار پیرمرد گنده دماغ می آمد بین گارسون ها و همه ی کارگرهای پانسیون این حرف می پیچید که... " یارو خیلی کنده گندس... در رامسر توی قصر شاه می مونه..." هربار که کتاب " تاریخ جامع ادیان" را به هر دلیل در دست می گیرم چهره ی مردی را در برابر چشمانم می بینم که در بهاران بارانی و دمسرد انزلی تا نیمه های شب چراغ اتاقش روشن بود و موقع نهار و شام عصا به دست از میان چنارها و تاک ها به طرف سالن غذاخوری پانسیون می آمد و یا سوار اتومبیل خود می شد تا در شهر زیبای ساحلی چرخی بزند و از زیبایی های آن لذت ببرد.
Author: Ahmd Noorizadeh

درباره تعطیلی خانه فرهنگ




خانه ی فرهنگ انزلی، مهمانسرا می شود!




ضرب العجل مکتوب صادره از طرف ریاست با کیاست و هنرمند اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بندر انزلی - به نیابت از مدیر کل معزز و بسیار محترم این دستگاه در استان - برای انجمن های هنری ، مبنی بر لزوم تخلیه ی طبقات فوقانی ساختمان خانه ی فرهنگ تا قبل از عید نوروز، به جهت تغییر کاربری ساختمان از فرهنگی - آموزشی به تفریحی - سیاحتی!، مضحک ترین و به یقین ضد فرهنگی ترین اقدامی ست که می شد از یک دستگاه یا نهاد دولتی ِمدعی عرصه ی فرهنگ وهنر انتظار داشت. درجه ی مسخره گی و بی مایه گی این طرح تا آن جاست که گوی سبقت را از پروژه ی کزایی مشابهش در سازمان کریمه ی آموزش و پرورش انزلی هم ربوده است ( منظور تغییر کاربری محیط های آموزشی ، در این وانفسای کمبود فضای ایمن و استاندارد، به ساختمان اداری و ستادی ست که همین چند ماه پیش بی سر و صدا و با موفقیت کامل، به روشنی چشم بزرگان اجرایی شد)
این که بذر این واقعه ی نامیمون را در دوره ی ریاست قبلی اداره ی فرهنگ و ارشاد انزلی پاشیده اند یا که حکم تخلیه را از ما بهتران قلمی کرده اند و ابلاغ زده اند، برای متولیان امروز که مدعی فهم هنرند و کننده ی کار، عذر تقصیر و دلیل موجه خطا نمی شود. در به دری و آواره گی ِ از این بیشتر ِ اهالی فرهنگ وهنر در آستانه ی سال نو، به بهانه ی ساخت مهمانسرا و استراحتگاه ویژه برای بزرگان، آن هم روی دوش تنها کتابخانه ی قابل به ذکر شهر، گناهی نابخشودنی ست که لکه اش به یقین تا همیشه دامن گیر مسببان و عاملان و مؤیدانش خواهد بود (البته که انگار پوشیدن دامن لکه دار این روزها عادی و بلکه مایه ی مباهات است، تا آن جا که نمونه اش- مجتمع فرهنگی - را چند سالی ست با بوق و کرنا به تن کرده اند و هیچ رقم هم برای رفع لکه از پایین تنه بیرونش نمی آورند!)
در هر حال در این مقال برای آنهایی که دورند یا که آگاه نیستند به عمق فاجعه (نا دانسته یا خودخواسته!) کوتاه وگذرا بر می شماریم بخشی از زشتی ها و سیاهی های این طرح را. والبته که قضاوت با شماست:
1- در حال حاضر ساختمان خانه ی فرهنگ ( واقع در ابتدای خیابان پاسداران) تنها مامن و پناهگاه انجمن های فرهنگی - هنری ست که پس از قطع بودجه و اعتبارات مربوط به انجمن ها در این یکی دو سال اخیر، حالا با تخریب یا تغییر کاربری آن، عملا پروژه ی تعطیلی فعالیت های فرهنگی - هنری در شهرستان با موفقیت به سرانجام خواهد رسید.
2- اگر این سؤال به ذهنتان خطور کرد که پس مجتمع فرهنگی با آن همه اتاق و سالن و حجره و ...چه؟ باید عرض شود که آنان که رفته اند و از نزدیک دیده اندش می دانند، به لطف نظارت دقیق و حس مسئولیت پذیری بالا و وجدان کاری شدید مسئولان مربوطه (از کار فرما و پیمان کار و ناظر و کاربر) سیستم های بهداشتی، گرمایشی ، سرمایشی ، تهویه و... شدیداً تعطیل است و تأسیسات و مستقلات هم مورد استفاده واقع نشده مستهلک گردیده اند و عملا هر گونه حضور فیزیکی در آن مکان با درصد بالا مصادف است با امکان اصابت ِ خسارت جانی چه برسد به جوشش و قلیان طبع ظریف و نازک هنری!
3- این که ابلاغیه ی عملیات اجرایی ِاقدامی این چنین غیر فرهنگی - آن هم به قید فوریت - از سوی مدیری صادر شود که به زعم همه، اتفاقا از هنری ترین و بر اساس سبقه کاری اش فرهنگ فهم ترین ِ مسئولان و صاحب منصبان همه ی این سالهای اداره فرهنگ و ارشاد بوده و اتفاقا با رأی و اصرار همین اهالی هنر هم بر جایگاه ریاست تکیه زده است، بسیار دردناک، تلخ، و ناامید کننده است.
4- چون روز روشن است که احداث، راه اندازی و در نهایت بهره برداری ازهرگونه استراحتگاه یا مهمانپذیرعلاوه بر صرف هزینه هایِ قابل توجه مرتبط با تامین مصالح ساختمانی و تجهیزات اقامتی و رفاهی ، مستلزم تامین و تخصیص اعتبارات ویژه جهت نگهداری تاسیسات هم چنین ارایه ی خدمات به میهمانان ِ حکما ویژه است که با توجه به بی بضاعتی و فقر مفرط مالی و اعتباری اداره ی مطبوعه ( با استناد به اظهارات مدیران محترم در همه ی ادوار، که همواره عاجز از پرداخت و کارسازی هزینه های اکثرا ناچیز معطوف به وظایف بنیادین سازمانی از جمله برگزاری جشنواره های داخلی، نمایشگاه ها، دوره های آموزشی و حتی پذیرایی از اساتید میهمان در حد یک وعده غذای گرم بوده است! ) بی معنا، و تاکید وتعجیل و دستپاچگی آقایان در اجرای طرح نامعقول و غیرمنطقی مذکور، در خوش بینانه ترین حالت عجیب و سوال برانگیز می نماید...
در انتها در این میان، آن چه که می ماند حیرت و حیرت است از این همه بی تعصبی و بی تعهدی اهالی قدیم و جدید هنر، که به یقین بی تحرکی و بی توجهی اکثریت قریب به اتفاقشان نسبت به منافع جمعی به دور از منافع شخصی و صنفی ، مسبب و زمینه ساز اصلی چنین وقایع نامطلوب و ناگوار است، هم چنین خود نمایش در ِباغ سبزیست برای آنهایی که در وادی پر مخاطره ی فرهنگ کسی شده اند و اتفاقا همواره همه جور درد و دغدغه و مشغله داشته اند و دارند الا درد و دغدغه ی فرهنگ...

15 اسفند 87

Author: Amin haghrah