به ياد احمد عاشورپور (4)

به ياد احمد عاشورپور (4)

شخصیت قرمزی داشت عاشورپور. همیشه زیر ضربدر بود! ممنوع بود. آن قدر که همه، ترانه‌هایش را خواندند جز خودش. بچّه بودیم -1332 شاید - که از مسیر همین غازیان، رفت از ایران برای کار موسیقی و البته در امتداد فعالیت‌های سیاسی به بخارست. قریب بیست سال قبل‌تر، تقی ارانی پایه گذاشته بود «توده» را در ایران و در زمانه ی قحطی احزاب، تنها همین «توده» بود که پاسخ می داد به آمال و آرزوهای دور و دراز و آرمان خواهانه‌ی تجددطلبان و روشنفکران. و این گونه شد که او هم ، چون بسیاری دیگر-‌ از هدایت تا جلال آل احمد- به امید تغییر، به عضویت حزب در آمد. بازگشتش به زادگاه - انزلی- مصادف بود با ایام کودتا، و سبب ساز اقامتش در زندان، که مکرر شد.
بعدترها ما صدایش را از رادیو رشت می‌شنیدیم و کیف می‌بردیم. آن زمان رادیو دست ساواک بود و همین سبب شد که قوام و دوام نیابد خواندش در آن جا. و او هم دیگر نخواند، تا اویل دهه‌ی شصت که از ایران رفت... آن ها که ترک وطن می‌کنند می‌دانند که چه می‌گویم. مرضی‌ست که به جان آدم می‌افتد در غربت. به آن می‌گویند«‌شوک فرهنگی»؛ ماحصل جدا افتادن از رگ و ریشه! فکری اگر برای علاجش نکنی تو را می‌اندازد به هرز‌گی...شادخواری و...(سال 58 که رفتم از ایران به عینه تجربه اش کردم. برگشتم.)
عاشورپور هم همان سالها رفت. به گمانم فرانسه. اما رگ و ریشه‌اش نگذاشت که بماند و برگشت. و باز نخواند‌، یعنی که نشد که بخواند آن جور که دلش می‌خواست. تا که برای همیشه رفت.
مرد شریفی بود. روحش شاد...

Author: Ahmad Nourizadeh


* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (3)

خاطره سوزی!
به ياد احمد عاشورپور (3)
برای احمد عاشورپور، که همه‌ی عمر ممنوع بود

«‌هنگامی که جنگ ِ بی‌حاصل‌، تندیس‌ها را واژگون می‌سازد و ریشه‌های بناهای ساخته شده را می‌خشکاند ، نه شمشیر مارس -‌آرس‌- و نه آتشبار هیچ جنگی نباید خاطرات ثبت شده‌ی زندگیتان را بسوزاند‌.» ویلیام شکسپیر - سونات LV


و این گونه است برادر! که این گونه باید باشد...
خاطره شاید فراموشانیده شود‌! شاید فراموشش کنند زوری‌، امّا هرگز سوخت نمی‌شود که برود هوا. که خاطرات ما‌، همه‌ی آنهایی نیست که آمده است روی کاغذ‌، یا که از گلوی دریده‌ی بلندگوها پرت می شود توی فضا... بیشترش -‌آن خوب خوب هایش‌- همین که پا می شوند و قوام می گیرند‌، راست می‌روند و خانه می‌کنند جایی که دست و عقل ِ جن هم نمی‌رسد بهشان‌، آدم ابوالبشر که سهل است!
آری برادر!
خاطرات جمعی توی دل آدم لانه می‌کنند نه زیر گل‌. که اگر حتّی عقل جمعی هم زایل شد و آلزایمر مقطعی آمد به سراغش، گم نشوند در هزارتوی پیچ در پیچ و بی‌سرانجام روزمرگی‌ها. که خفه نشود آواز ناب ِخاطرات هزارساله‌، زیر آوار ِ کشنده‌ی همهمه و هلهله‌ی حنجره‌های بی نشان و بی‌تعصب و بی‌گذشته...
خاطره که نیازی به اثبات ندارد. نسل به نسل‌، سینه به سینه، نفس به نفس آمده است پیش، و همین طور سبک‌، می‌رود جلو، خیلی بیشتر از ما...
اصلاً صنعت ِ ضبط و ثبت چه به کار ِخاطره می‌آید ، وقتی عمر بعضی‌هاشان سرخود به درازای تاریخ است‌، بی‌دغدغه‌ی سنگ و صفحه و ریل ِ کارتریج و نوار ماکسل و اسمت‌. بی‌خیال ِ کاغذ و سی‌دی و ال‌ام‌بی و اینترنت پرفیلتر ِکم‌سرعت!
خاطره یله است، یله برادر! گفتن و شنیدنش مجوز نمی‌خواهد.
خاطره‌سوزی‌، مراسم مضحکی‌ست که راه انداخته‌اند دسته‌ی دلقک‌ها و احمق‌ها، از آن زمان که فهم‌شان شده است، نه عقلشان که زورشان هم نمی‌رسد به داغ‌زدن وسوزانیدن دلها.
گیریم که بسوزانند. گیریم که در جمجمه‌ها بکارند بذر بی‌ثمر فراموشی را. چه فرقی می‌کند برادر؟ من و تو باز ترانه‌هایمان را در دلمان می‌خوانیم‌، مثل همه‌ی این سالها...

Author: Amin Haghrah
* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (2)

خدا عاشورپور را خیلی دوست داشت
به ياد احمد عاشورپور (2)

چند روزی بود که هوا خیلی سرد شده بود و همه مردم منتظر بارش بودند. بالاخره بارش اولین برف زمستانی آغاز شد و لبخند بر لب مردم نشست. کوچک و بزرگ از زیبایی و پاکی برف صحبت می‌کردند، کوچه و خیابان مملو از جمعیّتی بود که شادمانه از راه‌رفتن برروی برف و خوردن نوشیدنی گرم و گاه شوخی‌های کودکانه و پرتاب گلوله‌های برف به یکدیگر سرخوش بودند. دو روز به همین منوال گذشت و روز سوم آغاز شد و بارش برف کماکان ادامه داشت، اوضاع نگران‌کننده شده بود. خیابانهای اصلی در حال مسدود شدن بود و عبور و مرور انجام نمی‌شد. کم کم دلهره و اظطراب جای سرخوشی را می‌گرفت. همه به یاد برف چند سال پیش رشت افتادند. سقف خانه‌ها سنگین شده بود و نگرانی ویرانی منازل و ادارات لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. دیگر کسی به زیبایی برف و آدمک برفی داخل خانه و خیابان و لبخند معنی‌دارش توجهی نمی‌کرد، تو گویی آدمکان برفی که تعدادشان هم کم نبود دست به دست هم داده بودند تا چیزی را به مردم شهر بگویند که آنها از آن غافل و بی‌خبر بودند. انگار آدمکان برفی برای بقای خود مدام طلب ریزش برف می‌نمودند. روز پنجم و ششم شهر در سکوت فرو رفته بود و هر از گاهی دسته‌ی پرندگانی که از گرسنگی در حال مرگ بودند و آخرین توانشان را برای یافتن لقمه نانی خرج می‌کردند دیده می‌شدند. دیگر جای درنگ نبود. بالاخره ارتفاع برف به چند متر رسید و همه شوکه شده بودند. بارش شدید برف و پارو کردن مداوم پشت‌بام توان و قدرت بازوها را گرفته بود، احساس بدی داشتم و منتظر اتفاق بدتری بودم. در این بین ویبره‌ی موبایل را داخل جیبم احساس کردم. اس‌ام‌اس آمده بود که "استاد احمد عاشورپور به دیار باقی شتافت". شوک ناشی از این خبر بیشتر از بارش برف بود. خبر فوت استاد آتشی بر دل و جانم افکند که سرمای زمستان و بارش برف را فراموش کردم. پیام را sent to all کردم و خواستم که نفرات بعدی هم همین کاررا بکنند. غم عجیبی دلم را گرفته بود. وقتی به یاد گذشته می افتادم و مصایبی که مرحوم با آنها دست و پنجه نرم کرده بود را به خاطر می‌آوردم آتش دلم افروخته‌تر می‌شد. غم غربت و اجازه نداشتن برای اجرا در زادگاه خویش و بیماری باعث شد که استاد که همواره به زندگی و زنده بودن و مبارزه با مشکلات ایمان داشت و این را به دیگران هم نوید می‌داد در بیمارستانی در تهران فوت کند. طبق وصیّت خودش قرار شد در بی بی حوریه دفن شود. ما هم خود را مهیای مراسم تشییع نمودیم تا با وجود آن شرایط دشوار مراسمی در خور شأن برگزار شود. دو روز بعد دیگر برف بند آمده بود و زیبایی خودنمایی می کرد. کم کم راههای ارتباطی در حال باز‌شدن بود ولی عبور و مرور به سختی انجام می‌گرفت، ما که در این فرصت اندک تنها توانسته بودیم پوسترهای رنگی و اعلامیه تسلیت چاپ کنیم،‌ ساعت هشت صبح به بی‌بی‌حوریه رفتیم. به غیر از گروهی که برای فیلمبرداری حاضر بودند هیچکس نیامده بود. سریع پوسترها را دورتا دور قبری که صبح زود کنده شده بود بر روی چوبهایی که در برف فرو کرده بودیم نصب نمودیم. به تدریج برتعداد حاضرین افزوده می‌شد و دسته‌های گل و اعلامیه‌های تسلیت پشت سرهم بین حاضرین دست‌به‌دست می شد. مراسم تشییع باشکوهی برگزار شد و جمعیت مشتاق و عاشق به صورت دسته‌جمعی ترانه های استاد را خواندند. عاشورپور برای همیشه از پیش ما رفت اما صدای ماندگار و زیبایش که همواره مردم گیلان و ایران را به یاد خاطرات خوب و خوش گذشته می‌انداخت جاودان شد. الان که به شدّتِ بارش برف در آن زمان فکر می‌کنم می‌بینم آدمکهای برفی خیلی بیشتر از مردم، عاشورپور را دوست داشتند و این به من ثابت شد که آنها برای بقای خود تمنّای بارش برف نمی‌کردند. بلکه عشق آنها به عاشورپور بود که باعث می‌شد از خدا بخواهند تا برف بیشتری بر زمین ببارد. اگر نبود آن وضعیت فوق‌العاده هیچ‌گاه شاهد برگزاری چنان مراسم باشکوهی نبودیم. آدمکهای برفی تنها یک هفته شاهد تمام این ماجرا بودند چون بعد از آن دیگر نه برف بود نه آدمکان برفی. مردم شهر بودند و مزاری که مردی حماسه‌ساز در آن آرمیده بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.
Author: Mohammad Batdavvar

* گروه كاسپينو سايت استاد احمد عاشورپور را طراحي و راه‌اندازي كرده است. براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد

به ياد احمد عاشورپور (1)


چه باید کرد؟
به ياد احمد عاشورپور (1)

هر از چند گاهی خبری از کشوری در زمینه موسیقی به گوشمان می‌رسد به این مضمون که بزرگداشت فلان خواننده و یا نوازنده و یا فلان هنرمند... با استقبال مردم چه باشکوه برگزار شد! بگذارید اصلاً نام ببرم تا جوشش دلم فروکش کند... بزرگداشت راجر واترز در لندن، پاوروتی، بوچلی در ایتالیا، سانتانا در مکزیک، ری چارلز در آمریکا، سلن دیون در فرانسه، کیتارو در ژاپن، پل مک کارتنی در لندن، جان لنن و... نظایر این‌ها که اگر بیشتر بنویسم خیلی فضا اشغال می‌کند... برگردیم به همین جا که زندگی می‌کنیم. بیایید مقایسه نکنیم اما ارج نهادن را از دیگر کشورها یاد بگیریم کمی آن طرف‌تر حتّی در تهران برای اساتید بزرگ‌مان بزرگداشت و نکوداشت می‌گیرند به بهانه‌های مختلف. بزرگداشت زنده یاد بسطامی، شهناز، پایور، لطفی، شجریان و... امّا بیایید با هم کمی جلوتر بنشینیم و ببینیم در گيلان اوّل چه کسانی در این زمینه بار سنگین فرهنگ موسیقایی‌مان را بردوش دارند، بزرگانی مثل استاد ناصر مسعودی، فریدون پوررضا و در نهایت سخنم به این اسم ختم می شود: احمد عاشورپور. چند روزی مانده به سالروز درگذشت ایشان، این بزرگمرد تاریخ موسیقی کشورمان و شهرمان. واقعاً چه کردیم؟... عدّه‌ای از دوستانم سعی کردند کاری برای این کشتی نشسته بر گل انجام دهند و کشتی را روی تنگی کوچک بگذارند تا خیال دریا بر چشمانشان نقش ببندد اما بنابه دلایلی این کار میسر نشد. کاری به علتش ندارم که چه مسایل عقیدتي و فکری آن مرحوم بود که محدودش کرد؛ همیشه بر سر افکار خود ماند و جور کشید و موسیقی و صدایش را قربانی عقیده‌اش کرد. در هر لحظه از زندگی خودش افکارش همیشه از وی فردی مخالف در هر برهه از زمان ساخت و گاهی به این فکر می‌کنم که افکار و عقاید یک انسان می‌تواند در قالب هنر چه تاثیرپذیری‌هایی داشته باشد... امّا هیچ‌وقت نمی‌شود در اجتماعی که هنوز هیچ نمی‌دانند و یا «هیچ» می‌دانند کاری فرهنگی کرد -‌می‌دانم هنر چیز دیگری است- به این دلیل او کارهایش هیچ‌وقت درست پیش نرفت و همچنان بود که بود و ماند که ماند. حال که او نیست اما هنرش هست! تا جایی که صدایش جاودانه شد و ماند. اگرچه در حوزه‌ی حوضچه‌ی اکنون مجال شناکردن نمی‌یابد اما آن روز خواهد رسید که از وی قدردانی شود چون در دلها جای گرفت.

سال قبل در روز خاکسپاری وی از بزرگان موسیقی جز استاد مسعودی نیامد و حتی تلفنی استاد ذوالفنون هم مراتب تسلیت را ابراز کرد امّا خیل عظیمی از دوستدارانش در لحظه‌ی وداع کنارش بودند و چه باشکوه وداع کرد... حال گله‌ای هست که گفتنش کمی از درد دل می کاهد. این که در زمان حیاتش کسی برای او قدمی برنداشت چرا غیر خودی‌ها (به اصطلاح غیرهمشهری‌ها) بیشتر بر او ارج نهادند اما ما که سنگ همشهری‌بودن بر سینه می‌زنیم چه می‌کردیم؟! چه کردیم؟! چه کردیم؟!
چند روز پیش از دوستی شنیدم که برادر ِمرحوم عاشورپور از آقایی که اسمش محفوظ، تقاضایی کردند تا فيلم مستندي كه از آقاي عاشورپور ساخته بودند را در اختيار خانواده‌ي آن مرحوم قرار دهند و آن فرد پیشنهاد کرد که فلان مقدار به من بدهید تا فیلم را در اختیارتان بگذارم! واقعاً کار به کجا رسیده است! افسوس و تأسّف... در هر صورت اندکی درد دل و یادآوری خاطراتی شیرین از آوای وی در پرده‌ی خیال جاری می‌شود، شاید از این طریق تسلی خاطر خودمان را لااقل فراهم کنیم. (راستي نتيجه چه خواهد شد اگر نظرسنجی كنيم از شهرمان كه چند نفر استاد عاشورپور را می‌شناسند؟؟)
حالا از لیلی، دریا، آسمان، گیله مرد... خبری نیست. او آنها را به حال خود تنها گذاشت! و بهتر از این است که خود را تنها بگذارد. مردی بود که به جنگ تنهایی رفت اما دیگر از ساز و نقاره خبری نبود. واقعاً چه روزهای سختی در غربت تنهایی گذراند و آن‌وقت کجا بودند آنان که وی برایشان از لیلی و دریا و عشق می‌خواند؟ آیا دستش را گرفتند؟ او حتّی در زمانی از خانواده‌اش دور ماند و... چه قدر سخت بود اما هر چه بود گذشت. می‌دانست که روزی به شهرش بازخواهد گشت و از شهرش و مهتابش که بالای خانه‌ها هرلحظه رونمایی می‌کند خواهد خواند...

«ماه گردون چو رخ بنمود، جلوه‌ی شهر ما فزود
کرده دریا نثار رهش، آنچه گوهر نهفته بود

از پی صید دلها نگر، امشب این مه شد عشوه‌گر
گه شود پنهان لحظه‌ای جلوه‌گر

انزلی شهر زیبا، ای معبود دلها
مهتاب تو جان پرور، بلوارت بی‌همتا

برد امشب سبق از جنان این شهر خامشان
به هر گوشه‌اش نغمه‌خوان دلدادگان

چون بی خبر ازدنیا، دل دید امشب مرا
گفت او با من ار گردد‌، ماه تو هویدا

گو با من که گویی چه سان با او درد نهان
گفتم نثار راهش می کنم سر و جان...» (1)
روزگار می رود اما زنده می‌ماند یادش، چون صدایش بر دلها مهربانی می‌آفریند.
Author: Mohammad Shakiba

(1) ترانه‌ي «مهتاب بندرانزلي» – سروده‌‌ي استاد عاشورپور
برای دریافت فايل اين آهنگ، با ایمیل ما تماس گرفته و در قسمت موضوع بنویسید: مهتاب بندر
Email: mojeno.anzali@gmail.com

نگاهی به آیین‌های ارامنه در کریسمس

آیین‌های ارامنه‌ی ایرانی

علل پیدایی و اسکان ارامنه در ایران:
دوستی ملتهای ساکن در دو واحد جغرافیایی ایران و ارمنستان ریشه در هزاره‌های تاریخ دارد. ملل ایرانی و ارمنی علاوه بر تعلق نژادی به قوم مادر-هند و اروپایی- به طور مشخص از اواخر سده‌ی هفتم پیش از میلاد دارای تاریخ مکتوب دوستی هستند. در سال 612 پیش از میلاد، ملّت ارمنی به سرکردگی «بارویر barouyr» به یاری امپراتوری ماد می‌شتابد تا با هم‌پیمانی بابل، حکومت در خال ضعف آشور را براندازد. به همین علّت هم بارویر از طرف پادشاه ماد به دریافت تاج مفتخر و به مثابه‌ی نخستین پادشاه ارمنی در عرصه‌ی تاریخ پدیدار می‌شود. بعدها وقتی داریوش ِاول، شاه هخامنشی به دنبال سرنگونی دولت ماد و پدیداری شورش‌هایی در کشورهای همپیمان امپراتوری ماد، این شورش‌ها را در سالهای 522- 520 پیش از میلاد سرکوب می‌کند، در متن نوشته‌های پارسی و عیلامی کتیبه‌ی معروف بیستون از ارمنستان به نام سرزمین "ارمینه" و از ساکنان آن با نام "ارمینیان" یاد می‌کند. از همان زمان ارمنی‌ها به صورت جسته‌گریخته، در اینجا و آنجای قلمرو پهناور پادشاهان ایران می‌زیسته‌اند؛ اما ارمنی‌های هم میهن‌ ما از سال 1604 میلادی به بعد در ایران ساکن شده‌اند. به این صورت که شاه عباس‌صفوی که در سال 1590 میلادی، معاهده‌ای با عثمانی منعقد کرده و بر اساس آن ارمنستان و آذربایجان و گرجستان را به عثمانی‌ها واگذار کرده بود، در سال 1603 میلادی با تقویت قوای نظامی خود و بهره جستن از درگیری‌های داخلی امپراتوری عثمانی به سوی ماورای قفقاز روی آورد و بخش‌های وسیعی از آذربایجان و ارمنستان را تسخیر کرد. یک‌سال پس از آن حکومت عثمانی سپاهی عظیم را برای جنگ با قوای شاه‌عباسبه میدان نبرد گسیل داشت. شاه‌ صفوی برای اجتناب از جنگ تصمیم به عقب‌نشینی گرفت. وی برای آن‌که نیروهای عثمانی را دچار گرفتاری و مانع کند، به هنگام عقب‌نشینی روستاها و آبادی‌های سر راه را ویران کرد. بدینگونه در سال 1604 میلادی به دستور شاه‌عباس صفوی بسیاری از روستاها و آبادی‌ها و شهرهای شرقی با خاک یکسان شدند و بیش از سیصد‌ و پنجاه‌هزار نفر از ارمنیان ساکن در آنها به زور به داخل ایران مهاجرت داده شدند. در این زمان شهر معروف «جوقا GOUGHA» که در کنار رود ارس واقع شده بود و همچون بسیاری دیگر از شهرها و آبادی‌ها ویران شد و اهالی آن به حوالی پایتخت شاه‌عباس یعنی شهر اصفهان کوچانده شدند. بعدها شهر جدید ارمنی‌نشین مجاور اصفهان را با نام «جوقای‌نو» (جلفا) به وجود آوردند که امروزه جزئی از شهر بزرگ اصفهان است. بدینگونه برای نخستین بار اسلاف ارمنیان هم‌میهن ما در سال 1604 میلادی در جوقای‌نو "جلفا" در اصفهان ساکن شدند و به مرور زمان در سراسر ایران پراکنده گردیدند. امروزه اما از نظر جغرافیای سکونت، ارامنه‌، در شهرهای اصفهان، فریدن، اراک، تهران، رشت، انزلی، قزوین، آبادان و اهواز بیشتر از دیگر شهرهای ایران پراکنده‌اند و معمولا در هرکجا که به طور انبوه سکونت اختیار کرده‌اند، کلیساها، مدارس و انجمن‌های فرهنگی ویژه‌ی خود را دایر کرده‌اند.


اشتراکات فرهنگی اقوام ایرانی و ارمنی:
ارمنی‌ها و ایرانی‌ها هم تعلق قومی به قوم مادر هند و اروپایی دارند و هم، زبان آنها به یک خانواده‌ی زبانی تعلق دارد و هم این‌که دوستی و برادری تاریخی چند هزارساله (به ویژه حکومت تقریبا پانصدساله‌ی پارت‌ها و اشکانی‌ها در ارمنستان) باعث شده که این ملت ها دارای پیوندهای ریشه‌دار فرهنگی با یکدیگر باشند. بسیاری از سنت‌ها و آداب متداول ایرانی‌ها از سوی ارمنی‌ها به عاریت گرفته شده و یا با همان ترتیب اولیه و یا قدری تغییر و دستکاری مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. به عنوان مثال سنت‌هایی نظیر سنت تقدیس آب که نزد ایرانیان باستان رواج داشته و از سوی ارمنی‌ها هم مورد استفاده قرار گرفته و با نام «وارتاوار vartavar » متداول شده است. یا چهارشنبه‌سوری ایرانیان باستان نزد ارمنی‌ها نیز معمول شده و با نام «دَرِندِز darendez» یا «دیارانداَراج diarandaraj» رواج یافته و این سنت باستانی حتّی پس از پذیرش مسیحیت در ارمنستان از سوی کلیسای ارمنی مورد پذیرش واقع شده و امروزه یکی از سنت‌های کلیسایی هم محسوب می‌شود.
ارمنستان به دلایل تاریخی و سیاسی از سال 301 میلادی به مثابه نخستین کشور جهان، دین مسیح را به عنوان دین رسمی و دولتی خود پذیرفت و با کشورهای مجاور خود از جمله ایران که دارای دین متفاوتی بودند با مسالمت و برادری به زندگی ادامه داد.
اعیاد ارمنی:
ارمنی‌ها دو گونه عید (مسیحی و ملّی) دارند. مهمترین اعیاد کلیسایی مسیحی عبارتند از: عید میلاد مسیح و دیگر اعیاد مربوط به آن و اعیاد مربوط به حضرت مریم و صلیب‌مقدس که در زبان ارمنی به آن «خاچ – khach» اطلاق می‌شود. البته غیر از این‌ها اعیاد گوناگون کلیسایی دیگری نیز وجود دارند. اعیاد مسیح با رویدادهای گوناگون زندگی وی ارتباط دارند که مهمترین آنها عید میلاد و عید غسل تعمید و عید موسوم به «زادیک‌ zadik» و «هامبارتسوم hambartsom» به معنای رستاخیز است. پاره‌ای از اعیاد ارمنی‌ها نیز جنبه‌ی ملی دارند و به مناسبت رویدادهای مهم ملی، طبیعی و تاریخی برپا می‌شوند. امروزه بسیاری از اعیاد ارمنی‌ها با اعیاد و رسوم کلیسایی درهم آمیخته‌اند و به صورت یک کل واحد در آمده‌اند که هم از سوی کلیسا پذیرفته شده‌اند و هم از سوی مردم ارج نهاده می‌شوند.
ارامنه و آئین‌های ویژه‌ی عید میلاد مسیح:
امروزه عید میلاد مسیح که بزرگترین عید ارمنی‌های مسیحی است همه‌ساله با شکوه و جلال فراوان در میان مسیحیان جهان و ارمنی‌های ایرانی برگزار می‌گردد. عید میلاد یا «ظهور الهی» بزرگترین وهمگانی‌ترین جشن مسیحیان جهان است. ارمنی‌ها عید میلاد مسیح را با عید غسل تعمید حضرت مسیح که به آن «جراورهنک – Grorhnek» اطلاق می کنند به طور همزمان جشن می‌گیرند. ازعمده‌ترین دلایل این اختلاط ایام آن است که تاریخ دقیق ولادت حضزت مسیح (ع) به طور کامل روشن نیست و در میان فرقه‌هالی گوناگون مسیحی بر سر تاریخ دقیق تولد مسیح اختلاف نظر وجود دارد. در قر ن دوم میلادی به طور رسمی روز ششم ژانویه روز تولد حضرت مسیح شمرده می‌شد و تا قرن چهارم میلادی نیز این روز به طور رسمی جشن گرفته می‌شد، اما از آن پس کلیسای کاتولیک رم روز تولد مسیح را 25 دسامبر و روز غسل تعمید او در رود اردن را ششم ژانویه اعلام کرد.
در سر میز جشن ویژه‌ی میلاد مسیح معمولا پیش از خوردن شام، بزرگان خانواده نان مقدس را بین اعضای خانواده تقسیم می‌کند تا در جام فرو برند و سپس جام‌ها را با آرزوی تندرستی یکدیگر بنوشند. مراسم این شب ویژه را ارمنی‌ها «تاتاخوم Tatakhoum» یا «ختوم khetom» می‌نامند و بدین‌گونه سال نوی ارمنی آغاز می‌شود.
بعد از برگزاری آیین ویژه‌ی تاتاخوم و صرف شام ویژه، مردم دسته دسته به خانه‌های یکدیگر برای دید و بازدید می‌روند و به یکدیگر مژده یا «آودیس» می‌دهند. چند روز قبل از عید میلاد مسیح ارمنی‌ها روزه نگه می‌دارند و در شب پنجم ژانویه که به ارمنی‌ به آن «ناواگادیک – navagadik» اطلاق می‌کنند، بعد از شرکت در مراسم ویژه یا «باداراگ ‌badarag» که در کلیسا برگزار می‌شود، به خانه می‌آیند و پای سفره‌ی سال نو می‌نشینند و به صرف شام ویژه‌ی سال‌نو می‌پردازند. شام ویژه‌ی شب تاتاخوم معمولا شام پلو و کوکو و ماهی‌شور و ماهی خشکانده یا ماهی دودی (‌دستپیج) است، چرا که ارمنی‌ها در این شب از خوردن غذاهای تهیه شده با گوشت حیواناتی که خون آنها هنگام ذبح ریخته می‌شود، اجتناب می‌ورزند. روز ششم ژانویه معمولا ارمنی‌های جوان و مردها برای دیدار عید یه خانه‌ی برگترها می‌روند و سال نو را به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها تبریک می‌گویند. در روز ششم ژانویه بر سفره‌ی عید در خانه‌ی ارمنی‌ها اغلب شیرینی‌های ویژه مانند شیرینی موسوم به نازوک (نازک) گاتا، شکلات و آجیل به چشم می‌خورد. مرسوم است که معمولاً پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و پدر شوهرها و مادرشوهرها به اولاد و عروسان و دامادهای خود هدیه می‌دهند. در مدارس ارمنی نیز قبل از تعطیلی مدرسه کیسه‌های کوچک حاوی آجیل و خشکبار به دانش‌آموزان هدیه داده می‌شود که گونه‌ای برقراری مساوات بین دانش‌آموزان دارا و ندار تلقی می‌شود.
پژوهشگران ارمنی‌ تزیین درخت کاج در شب عید میلاد مسیح را سنتی دیرینه می‌دانند که با کیش پرستش درخت که در میان ارمنی‌های عهد کهن متداول بوده است، همانندی دارد. برخی نیز آن را سنتی به عاریت گرفته شده از اروپاییان به حساب می‌آورند. همچنین این رسم را به اشاره‌های کتاب مقدس به «درخت حیات» و «درخت دانش» ربط می‌دهند. در کشورهای مسیحی جهان معمولاً در شب کریسمس درخت کاج را تزئین می‌کنند، اما ارمنی‌ها شب پنجم ژانویه این کار را انجام می‌دهند.
از دیگر سنت‌های سال نو‌ی مسیحی رویای «بابانوئل» است که ارمنی‌ها به آن «بابا کاقاند ‌kaghand» و «ابا زمستان» اطلاق می‌کنند. درباره‌ی منشاء بابانوئل نیز بین پژوهشگران مسیحی اتفاق نظر وجود ندارد و هریک نظریه‌‌ی خاص خود را پیش می‌کشند. شایع‌ترین نظریه درباره‌ی بابانوئل همان پندار مربوط به «سانتاکلوز» آلمانی است که داستانش از این قرار است: گویا «سانتاکلوز» جوانی بوده که در قرن چهارم میلادی می‌زیسته و از مشاهده‌ی این که دوشیزگان تهیدست به علت فقر و نداری از تهیه‌ی جهیزیه عاجزند و به همین دلیل تن به ازدواج نمی‌دهند رنج می‌برده است. لذا سانتاکلوز شبی از شب‌ها درون کیسه‌هایی را پر از زر می‌کند و از سوراخ دودکش بخاری به درون خانه‌ی دختران دم‌بخت می‌ریزد تا آنها با استفاده‌ی از طلاهای سانتاکلوز برای خود جهیزیه تهیه کنند و به خانه‌ی بخت بروند. در عین حال پژوهشگران معتقدند افسانه‌ی «بابازمستان» یا «بابانوئل» از اعصار بسیار کهن در خاور زمین رواج داشته است. در میان ارمنی‌های اعصار کهن نیز در جشن «ناواسارد» و عید "بون باری گندان" پخش‌کردن هدیه میان مردم و دادن جایزه وزدن نقاب بر چهره متداول بوده است که می‌تواند اشاره‌هایی نمادین به «بابا زمستان» یا «بابانوئل» امروزی باشد. گذشته از این افسانه‌ی «بارتو bartev» که شباهت بسیار زیادی به بابا‌نوئل دارد در میان ارمنی‌ها شایع بوده است. بارتو شخصیت محبوب کودکان ارمنی بوده که با کلاه بوقی و ریش سفید و چوبدست و کیسه‌های پر از هدایا میان کودکان شادی قسمت می‌کرد.

‌عکس‌ها از: آروین ایلبیگی
Author: Ahmad Nourizadeh
دی‌ماه 88

مدرسه‌سازی در انزلی

دم خروس!

«شصت‌و‌هفت مدرسه‌ی آسیب دیده از برف شدید دی ماه پارسال در این شهرستان هنوز بازسازی نشده اند... این تعداد مدارس بین بیست تا صد‌درصد آسیب دیده اند... از این تعداد پنجاه و سه واحد دچار ترکیدگی لوله ها و تأسیسات‌، خرابی ناودان، سایه‌بان و پارکینگ، سیزده واحد علاوه بر موارد یاد شده دچار قوس چوبهای پوشش سقف و سربندی ساختمان و چهار واحد علاوه بر موارد بالا دچار ریزش سقف و ایمن‌نبودن فضای مدرسه برای حضور دانش‌آموزان شده اند.»
(فرازی از گزارش وضعیت فیزیکی مدارس شهرستان، تهیه شده توسط اداره آموزش و پرورش انزلی)

«به همت سازمان نوسازی مدارس گیلان امسال با تحویل پروژه های مدرسه‌ی راهنمایی اسدآبادی، دبیرستان دخترانه‌ی نرجس آبکنار و دبیرستان شهید فرامرزی، که تا یک ماه آینده آماده‌ی بهره‌برداری خواهند بود، تعداد مدارس تخریبی بندرانزلی کاهش خواهد یافت... تا پارسال چهل درصد مدارس بندر انزلی تخریبی بودند که امسال با تحویل پروژه های ذکر شده این میزان کاهش خواهد یافت... این حق دانش‌آموزان با استعداد انزلی است که از یک فضای آموزشی استاندارد و مطلوب برخوردار باشند.»
(اسماعیل بشارتی -رئیس اداره ی آموزش و پرورش بندر انزلی- هفدهم آذرماه هشتاد‌و‌هفت)

این که مسئولان و متولیان امر فرهنگ و مقوله‌ی پراهمیّت آموزش و پرورش دغدغه‌ی محیط زیست ِ تحصیلی فرزندان این آب و خاک را دارند و غمش را می خورند جای بسی مسرّت و خوشحالی ست؛ تا آن جا که آدم دلش می‌خواهد به نشانه‌ی شادی -به قول یکی از دوستان - کلاهش را از سر بگیرد و با همه ی توان، تا بالاترین ارتفاع ممکنه از سطح زمین بیندازدش بالا!
باور بفرمایید اذعان و اقرار آقایان به محق‌بودن دانش آموزان مستعد این سامان به بهره گیری از حداقل امکانات ِ نه فقط آموزشی، که حیاتی! یعنی داشتن سرپناه و به تبع آن تأمین جانی، چیز کمی و رخداد کوچکی نیست که بشود به همین سادگی ها از کنارش گذشت. با این حال طبیعی ست که شنیدن این نکته‌ی بدیع که «انزلی از سابقه‌ی درخشانی در عرصه‌ی علم و تحصیل بر خوردار بوده و از جمله اولین شهرهای ایران است که در آن مدرسه ساخته شده است» (اسماعیل بشارتی- همان) یا این جمله‌ی حکیمانه که «در صورت حل برخی مشکلات آموزشی و حمایت های مسئولان، می‌توانند در عرصه‌های مختلف علمی، فرهنگی و ورزشی افتخار بیافرینند» (اسماعیل بشارتی- همان) آدم را حالی به حالی کند و اشک شوق را در چشمانش جاری و ساری. که البته تجربه ی تاریخی نشانمان داده که این شادکامی و به‌روزی غالباً دوام و قوام چندانی نداشته و نخواهد داشت . کافیست پس از استماع بیانات پر مغز و گهربار آقایان، سیری کنید در شهر و چشمی بچرخانید و دیدی بیاندازید بر پیکر نحیف و بیجان و شرحه‌شرحه‌اش تا حساب کار بیاید دستتان. آن موقع است که در یک چرخش یکصد و هشتاد درجه‌ای ِمزاج‌، تحول ِ حالی رخ می دهد در احوالاتتان و اختلال مفاهیم و تعارضات شدید شخصیّتی می‌آید به سراغتان. تا جایی که می خواهد دلتان که در اولین فرصت ممکنه از مرتفع‌ترین جای این سرزمین، نه کلاهتان که خودتان را، پرت بفرمایید پایین! این گونه است که در همین زمان، یک سوم شخص مفرد، از ناکجای وجودتان می زند بیرون و در حالی که سرش را به نشانه‌ی تعجب آمیخته با تأسف به چپ و راست تکان می‌دهد می‌پرسد: «بالاخره فهممان نشد قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را !؟».
دم خروس کجاست؟
وقتی چند سال پیش دبستان ابتدایی آزادگان تخریب شد به بهانه‌ی نوسازی، و حتّی آن زمان که تابلوی «محل احداث دبیرستان شهید فرامرزی» نصب شد روبروی ساختمان مخروبه‌ی مدرسه، نه من -که هم درس خوانده بودم و هم درس داده بودم آن جا- که به گمانم هیچ کس دیگر مخالفتی نداشت (نه به دل و نه به زبان) با اجرای طرح احداث واحد آموزشی جدید در آن مکان . اما اقدام عجیب، غیر موجه، غیر اخلاقی و به زعم بنده غیر قانونی ِ اداره فخیمه‌ی آموزش و پرورش شهرستان انزلی در پایین کشیدن تابلوی معرّف بنای مذکور به عنوان «دبیرستان شهید فرامرزی» بلافاصله پس از افتتاح پروژه و انتصاب تابلویی بر سر در ساختمان تازه تأسیس با عنوان «اداره ی آموزش و پرورش شهرستان بندر انزلی» که مبین تغییر کاربری آن واحد است امری بود غریب که با توجه به افاضات پیش گفته‌ی متولیان امر در خصوص مصایب شدید و مشکلات مالی و اعتباری عدیده بر سر راه تجهیز و نوسازی اماکن آموزشی ِ در حال تخریب و دارای مخاطرات جدی ِ جانی برای محصلان، شبهه‌برانگیز و غیر‌قابل فهم است. در هر حال، اساساً رفع ابهام از این داستان و استفهام نقادان و پرسش‌کنندگان با توجه به مسبوق به سابقه بودن این چنین اقدامات شگفت‌انگیز و شوک‌آفرین در عرصه‌ی مدیریت کلان شهری -در حوزه های مختلف عمرانی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی...- و رشادت و پایمردی مسئولان امر در اجرای تام و تمام و بی‌چون و چرای طرح‌هایی این چنین فاقد توجیهات شرعی و عقلی! که اصولاً مورد انتظار نبوده و نیست، امّا برای خالی نبودن عریضه، به خصوص تخلیه‌ی هیجانات ناشی از اصابت وقایعی اینچنین مفاجات وغیر مترقبه و این که بعد ها نگویند که نگفتید! نکات ذیل - البته فقط به جهت تنویر و تهییج افکار عمومی- تقریر می‌گردد:
1- آیا تغییر کاربری یک واحد آموزشی به ساختمانی اداری،همیشه و در همه‌ی دنیا این قدر مشکوک، رازآلود، بی‌مقدمه و شعبده‌گون صورت می‌گیرد؟
2- اساساً برای انتقال و استقرار واحد‌های اداری و ستادی آموزش و پرورش در یک شهرستان، تنها گزینه‌ی پیش رو و نقطه ی هدف، واحدهای آموزشی موجود -آن هم فقط از نوع تازه تأسیس و آفتاب مهتاب ندیده‌اش- است؟
3- در این وانفسای کمبود فضاهای آموزشی استاندارد -به زعم خود آقایان- و وفور سازه‌های پرخطر و غیرایمن تحت عنوان مدرسه، محروم‌نمودن فرزندان این سامان از حداقل حقوق حقه‌شان یعنی بهره‌گیری از محیطی آرام و امن توجیه‌پذیر است؟
4- این که ساختمانی را تحت عنوان مدرسه بسازند و تحت همین نام افتتاحش کنند و در هنگام ارایه‌ی بیلان و عملکرد فعالیت‌ها جزو افتخارات و دلاوری‌هاشان به حساب بیاورند و بعد آن را کسر کنند از تعداد بناهای آموزشی غیر قابل استفاده و تخریبی، و سپس دوباره همان را در ملأ عام و با رندی تمام مفتوح کنند به عنوان ساختمانی اداری و ستادی، خداوکیلی شرعی و عقلی ست؟
5- اصولاً کسی از مسئولان تاکنون تأمل و تعقّلی کرده است بر هزینه‌های تحمیلی حاصل از این تغییر کاربری؟ این که ساختمانی را با لحاظ کلیه مؤلفه‌ها و نیازمندی‌های یک واحد آموزشی بسازند و هنوز رنگ ِروی دیوارهایش خشک نشده بخواهند بدلش کنند به ساختمانی اداری یقیناً هزینه‌ساز و هزینه‌زاست. تصوّرش را بفرمایید؛ چه خواهد شد سرنوشت آن همه میز و نیمکت و صندلی و تیر و تخته، و چه باید بیاورند بر سر اتاق‌هایی که تحقیقاً به شکل و شمایل کلاس های درس و مدرسه ساخته شده؛ نه محل کاری برای کارمند های یک اداره؟!
6- این که اعتبارات احداث ساختمان کذایی مذکور از کدامین محل تأمین شده مساله‌ی دیگری ست که قابلیت تأمل دارد. اگر بهره گرفته باشد از منابع مالی و اعتبارات خیرین ِمدرسه‌ساز که گیر ِشرعی دارد و حساب عاملین این عمل افتاده است با کرام الکاتبین. اما اگر به واقع طبق اظهارات مسئولین امر تأمین اعتبار از محل سازمان نوسازی مدارس محقق شده است حالا که کلاس درس و مدرسه ای در کار نیست تخلّف ِصورت‌گرفته هم بدیهی ست و حساب و کتاب ش هم قاعدتاً با قانون است، البته اگر که عاملش خواب نباشد!
7- از همه‌ی این ها گذشته، تکلیف نوستالژی چه می شود؟ چه کسی پاسخ می دهد به خاطراتی که گم می شوند و شده‌اند پشت دیوارهای بلندی که آقایان دور‌تا‌دورشان کشیده‌اند و می‌کشند. اصولاً آدم‌های گذشته چه باید بگویند به آدم‌های آینده وقتی که بپرسند از ایشان که کودکی‌ات را چگونه و کجا گذراندی؟ قبول بفرمایید حالا دیگر سخت شده است حرف زدن از گذشته. سخت می شود نشان دادن «فردوسی» و «شهدا» و «بوزرجمهر» و «فرامرزی» و «آزادگان»... از پشت این دیوارهای سخت و سنگی و بی‌روح که تدارک دیده‌اند برایمان‌. باید قبول بفرمایند آقایان که تخریب مکان و تغییر ِ نام ونشان یک مدرسه، تغییر و تخریب نیم ِبیشتر گذشته‌ی آدم هاست . یک جور دستکاری هویتشان... بازی با هویت آدم‌ها هم که اساساً خطرناک است. خطرناک...این دیگر شوخی نیست. این را که دست‌کم باید قبول بفرمایند آقایان. راستی قبول می‌فرمایید آقایان؟!...


Author: Amin Haghrah

خاطره انزلی قديم

خاطراتی از سالهای دور

هرگز دلم نخواسته است که بدانم چند میلیارد یا چند میلیون بچّه در این جهان سرشار و غنی با معادن زیر زمینی و روی زمینی شب ها با شکم گرسنه روی زمین شکنجه می شوند. بعضی از همین ها را که شبیه کودکی های خودم هستند در پیاده روهای شهر کنونی ِخودم تهران دیده ام و از سر کنجکاوی جویای چند و چون آمدن شان به این دنیای رها در رنج و شکوه شده ام. جواب همه یا یکسان است که از طرف باند های استخدام و تولید و توزیع گدایان شهر به شان دیکته شده است ویا تقدیر و پیشینه ای همانند دارند: "...پدرم توی تصادف مرد. من، برادرم و مادرم توی راه آهن یه اتاق اجاره کردیم که ماهی هفتاد هزار تومان اجاره می دهیم. یه جوری باید اجاره رو سر ماه بدیم دیگه" می پرسم برادرت چه کار می کند؟ آب دماغ را بالا می کشد و مف آویخته از سوراخ بینی را روی سنگ های پیاده رو پمپاژ می کند. می گوید: "...کارتن و پلاستیک از آشغالدونی ها جمع می کنه و می فروشه ... زمستون از سرما عاجز هستیم تابستون هم از گرما خفه می شیم...". بعد از این مکالمه های دردناک توی پیاده روهای شهر بالای 10 میلیونی که به میدان تاخت و تاز موتور سوارها و "زانتیا "ران های جوان و دلیر از قرص های اکستازی(!) و نمی دانم چه و چه به خانه می‌آیم و می نشینم و به فکر فرو می شوم...

کردمحله در غازیان بندر انزلی با دریا پانصد-ششصد متر فاصله داشت. شب‌های بی‌خوابی و شکم دردهای گرسنگی من با هیاهوها و همهمه‌ها و تپش‌های موج‌های دریای توفنده عجین شده بود. تابستان‌ها که جماعت برای شنا در آب دریا به این شهر می‌آمدند مادر‌بزرگ‌ها را هم می‌آوردند که کلّه سحر پیش از رفتنشان به دریا برای آب تنی‌، در تدارک سوروسات ناهار باشند و بعد از خرید از بازار محله هم بچه‌های یکی دو ساله را در خانه ترو خشک کنند و هم برای ناهارشان غذا بپزند. یادم هست که صبح زود می رفتم بازار محله و جلوی قصابی "باقر" و سبزی فروشی "‌عسگر فلستین‌" نوبت می‌گرفتم تا زنبیل‌های پرو پیمان خرید مادر بزرگ های روس و ارمنی و آشوری و فارس را کول کنم و هن و هن کنان یک جوری به هر جان کندنی که شده برسانم در منزل شان و یکی دو قران کاسبی کنم. تابستان را این گونه سپری می کردم و با شروع پاییز پدرم یک دفتر ده برگ و مداد یک ریالی می خرید و دستم را می گرفت و می برد مدرسه ی سر کوچه که "سنایی" نام داشت و بعد روزگار مشق شب و چوب فلک فرا می رسید تا بدانیم که نور خورشید در هشت دقیقه و چند ثانیه به زمین می رسد و عریانی فقر ما را گرم می کند.
اما وای و هزار وای از زمستان‌. کار ما کول کردن و آوردن زغال از زغال فروشی مشهدی "‌شوکور‌" که حتما اسمش "‌شکرالله‌" بوده به خانه بود و راه انداختن منقل‌. هنوز اوضاع اقتصادی خانواده رخصت مالی برای راه انداختن کرسی را نمی‌داد. باران های سیل آسای ساحلی و برف های گاهگیر کشنده را به عشق لباس عیدی تاب می‌آوردیم. درست انگار همین دیروز بود. حتّی پیش از آن که از روی آتش چهارشنبه‌سوری بپریم و شهد این سنت کهن ایرانی را که ریشه در کیش پرستش آتش و مهر پرستی ما ایرانی ها دارد ، شادمانه سر بکشیم. توی ایوان خانه که یک فضای باز محدود دو – سه متری بود و به تنها اتاق کاهگلی ساخته شده از چپرونی‌های اطراف رودخانه‌ها و مرداب انزلی منتهی می‌شد می‌نشستم و یک ضرب ور می زدم که لباس تازه می خواهم. بیچاره پدرم که کارگر آتش نشانی شرکت شیلات انزلی بود و نمی دانم آتش چند خانه ی فروشده در کام حریق را فرو نشانده بود‌، اما می‌دانم که زندگی‌ام را چنان سخاوتمندانه در کام آتش خموشی‌ناپذیر حیات خاکی اش غرقه کرد که من هنوز هم شعله های غوغا‌گر بر‌شونده بر آسمانش را با چشم دیروزم به روشنی می‌بینم. حتماً او در این کار مقصر نبود. تأمین معیشتی یک خانواده‌ی پر عده از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست.
وقتی چسناله‌های بچه گانه ی من امانش را می‌برید و طفلک عاصی می‌شد سر سفره‌ی فقر سرخوش، با وقار و خوشدلی سخی‌ترین و غنی‌ترین مرد دنیا لبخنده ای بر لب می نشاند که شادی جان کودکانه‌ی مرا مژده می‌داد و در اثیر به جولانم می کشاند، می گفت "‌بسه دیگه گریه نکن. می گم فردا شربت اوغلی یه دست کت وشلوار برات بیاره... مادرت هم می‌ره از عزت شوهر سکینه برات یه پیرهن می‌خره. دیگه گریه نکن..." نه تنها دیگر گریه نمی‌کردم و چسناله‌های بی‌خیالی و کودکی را چون زهر هلاهل در کام پدرم که انسان شریف و زحمتکشی بود و در اوج فقر و نداری هیچگاه به حرمت انسانی‌اش پشت پا نزد نمی‌پاشاندم. بلکه چون او سرخوش در رؤیاهای کودکانه پرواز می‌کردم. شربت اوغلی به نظر من تنها کسی بود که اسم و کارش به هم می‌آمد. پیرمرد را مدام در کوچه پس کوچه‌های غازیان می‌دیدی که چندین دست کت و شلوار روی شانه‌های فقرش نهاده و پرسه می‌زند تا بچّه‌ای مثل من عاشق کت و شلوار چهارخانه یا راه راه افتاده بر شانه های او بشود وبا ور‌ور‌زدن‌های بچّه‌گانه‌اش پدر و مادرش را عاجز کند تا یک دست از آن ها را برایش بخرند. عزت و سکینه هم کارشان این بود که می آمدند تهران و لباس های مستعمل را که امروز به آنها میان عامه مردم واژه‌هایی مثل "‌تاناکورا‌" و "‌استوکی‌" اطلاق می‌شود، بار کیسه‌ها و چمدان‌های زهوار در رفته‌شان می‌کردند و می‌آوردند انزلی و خیلی ارزان می‌فروختند. عزت و سکینه و لباس‌های "‌تاناکورایی‌" وقتی به محله می‌رسیدند همه‌ي زن هایی که مثل من زاده فقر بودند و با شرف می زیستند خبر‌دار می‌شدند و آن روزها در غیاب تلفن و موبایل و فاکس از بالای دیوارها و چپرها خبر را به یکدیگر مخابره می‌کردند و به یکباره جلوی در خانه‌ی عزت و سکینه غلغله بر پا می‌شد...
بعد از کیفوری‌های چند روزه کت و شلوار را بالای سرم به میخی که در دیوار گلی فرو می‌کردم می‌آویختم و مادرم روی یک میز چوبی مربعی سفره پهن می‌کرد و شیرینی‌خوری‌ها را که به آنها "‌واز‌" می‌گفت می چید. بعد‌ها دانستم که واژه‌ی "‌واز‌" در زبان انگلیسی به گلدان اطلاق می‌شود و معلوم شد که مثل بسیاری دیگر از واژه های انگلیسی و روسی به دلیل مراوده و دوستی با اقوام مجاور و توریستها وارد زبان محاوره‌ای آذری ما شده است. مادرم در کودکی با خانواده‌اش به باکو مهاجرت کرده بود و خواهرش هم که خاله‌ی من بود و نزاکت نام داشت و من هرگز ندیدمش در باکو در گذشت. حتماً این واژه ها از همان طریق وارد زبان آذری مادرم شده بود. خلاصه شب قبل از عید در اتاق کاهگلی زیر کت و شلوار آویخته از میخ با رویای اثیری عید و کت و شلوار تازه زیر لحاف مندرس دراز می‌کشیدم و در رؤیاها فرو می‌شدم و گهگاه ناخنکی هم به شیرینی‌های توی "واز"ها که از قنادی "فرد" یعنی از "اصغر بدری" خریده بودیم می زدم و با کام شیرین در اوج رویاها غوطه می‌خوردم. حتّی به این که چند روز دیگر آش همان است و کاسه همان و باز من خواهم ماند و درد نداری و دشواری زندگی، هیچ فکر نمی‌کردم.
روز اول عید وقتی با شادمانی و تبختر بچّه گانه لباس های تازه خریده از شربت اوغلی را می پوشیدم و به کوچه می زدم تا هم بازی و شیطنت کنم و هم به قول معروف با لباس های تازه پز بدهم‌، یک باره می دیدم پسر لندهور جعفر جنی پیدایش می شد و با گفتن تمسخر آمیز "...کت و شلوار تازه ات همینه؟ مثل انچوچک شدی.." حالم را می گرفت و توی ذوق می زد. من کاری نمی توانستم بکنم جز این که در جوابش بگویم "حقش بود نصیبه خله پدرتو زیر چرخ های کامیون نفله می کرد تا تو شب عید لباس عزا تنت می کردی..." این تنها حربه ی من برای انتقام از پسر جعفر جنی بود. نصیبه‌خله یک زن یل بود که با آن قد و قواره‌ی مردانه‌اش که کت وشلوار مردانه هم می‌پوشید توی محله جولان می‌داد و باج می‌گرفت. یک روز وقت باج‌خواهی نصیبه خله توی حیاط گاراژ که کامیون ها و تریلرهای حامل سنگ سرب و عدل‌های پنبه در آن توقف می‌کردند، جعفر جنی با نصیبه‌خله که رفته بود گاراژ تا راننده‌ها را تلکه کند درگیر می‌شود و نصیبه با زور و بازوی پهلوانی اش جعفر جنی را بر زمین می‌افکند و زیر چرخ های کامیون ها و تریلرها بادبروتش را می‌خواباند...
پنج دهه از آن روزگار گذشته است و من اینک در پایانه‌های زندگی در انتظار حادثه‌ی آخرین هستم‌، امّا هرگز آن روزها و آن سالها و آن زندگی را که در جان جهان من خلیده و تنیده از یاد نخواهم برد. چرا که در سال‌های جوانی و اوج با همان محله و کوچه‌ها و آدم‌ها زندگی کرده‌ام و با بوی اقاقی‌ها که در بهار کوچه‌های محله را عطرناک می کردند، زیسته‌ام.
من به اقتضای کارم امکان داشته‌ام که برای سخنرانی به خیلی از کشورهای جهان مانند فرانسه، آلمان، اتریش، کانادا، سوریه، لبنان، روسیه، ارمنستان، و ... سفر کنم و خاطره‌های بسیاری از انسان در جهان داشته باشم و فقر و نداری و ستم اجتماعی را در بسیاری از کشورهای جهان ببینم و شاهد باشم اما چیزی که در جان و خیال من لانه کرده است عید و بهار کودکی‌های من در کوچه‌های کرد محله‌ی غازیان است و چهره‌های آدم هایی که در کودکی با آن ها زیسته ام و در کنارشان لحظه های اثیری را سپری کرده ام.
آی آدم‌های کودکی و گذشته‌ی من و آی همه‌ی آدم‌ها به هر چهره هر کجای جهان هستید، زندگی در کامتان خوش باد...

Author: Ahmad Nourizadeh

گوش شهرداری



گوش شهرداری



اگر هنوز در میان شما كسی هست كه معتقد باشد انزلی جزو شهرهای متفاوت ایران است و مردمانش چیزهایی به چشم می بینند كه نزد دیگران غریبه است، با او موافقم! اینجا انزلی ست؛ شهری كه یاد نمی‌گیرد چگونه از نهادهای مدنی‌اش استفاده كند و دو شهردار پیدا می‌كند!! شهری كه اعضای شورایش برای مخالفت با دیگری، جلسه‌ها را از رسمیت می‌اندازند تا برای مدّتها نه جلسه‌ای باشد و نه مصوّبه‌ای! شهری كه نمی‌تواند حتّی چندمتر زمین خالی معرّفی كند تا حكومت برایش استادیوم جدید بسازد!... بگذارید با طولانی كردن این لیست، خاطرات تلخ و جفنگ زندگی در این شهر را برایتان زنده نكنم. برای خندیدن به وضعیت ِجفنگ ِ این بندر ِ«خفته در خواب» فقط كافی ست در میدان انزلی بایستید و تصویری را كه شهرداری از آینده بشارت داده است تماشا كنید. بله اینجا تنها نقطه‌ی ایران است كه طراحی و مشاوره‌ی مهمترین پروژه‌ی «طراحی شهری» یعنی طراحی میدان اصلی شهر را به یك شركت تبلیغاتی محوّل می‌كنند. شاید وقتی برایتان بگویم آن شركت تبلیغاتی چه سابقه‌ای دارد و پیشتر چه زخمی بر تن شهرتان زده است، حتّی نتوانید بخندید.

***
مثالی برای گوش: دو سال پیش، شهردار محبوب ِدومین شورای شهر انزلی (حكیمی‌نژاد) مجوّز ساخت یك اتاقك استوانه‌ای ِآجری را در لبه‌ی ساحلی بلوار انزلی صادر كرد. این بنای بی‌هویّت ظاهراً برای استفاده‌ی پرسنل یكی از از تعاونی‌های قایق‌سواری مستقر در بلوار ساخته شد امّا اندازه و حجمش طوری ست كه نمی‌توان برایش هیچ مصرفی جز خلق آلودگی بصری در برابر چشم‌انداز خلیج انزلی برشمرد. حالا دیگر از نمای رهاشده و درب ِهمیشه بسته‌اش پیداست كه خود اعضای تعاونی هم توجیهی برای استفاده از این زگیل بزرگ نمی‌بینند؛ امّا مدّتها پیش كه تازه از ساختش گذشته بود، تصمیم گرفتم در یك عصر شلوغ، چند ساعت روی نیمكت روبرویی بنشینم و به حرفهای مردمی كه برای اوّلین بار با آن روبرو می‌شدند، گوش دهم. سعی كردم از هیچكدام از شهروندان مستقیم سؤال نكنم و فقط گوش تیز كنم تا واكنشهای رهگذران را بشنوم. نتیجه جالب بود: هیچكس از دیدن آن بنا حس رضایتمندی نداشت. بعضی‌ها چهره درهم كشیدند یا با تعجّب نگاه كردند و خیلی‌ها با غرولند یا فحش و ناسزا به بانیان ِقضیه، واكنش نشان دادند.
می شود گفت آدمها تا حدّی درك مشترك از زیبایی و زشتی دارند و دستكم برآیندشان از تصاویر و پدیده‌های زشت گریزان است. امّا سؤال اینجاست كه اگر شهرداری هیچ مكانیزمی برای نظرخواهی و علاقه سنجی ِمردم نسبت به طرح‌های خود ندارد، حتّی نمی‌تواند یكی از كارمندانش را چند ساعت گوشه‌ای بگمارد تا حرفهای مردم را بشنوند؟ چرا شهرداری اغلب اوقات «گوش» ندارد یا شنوایی‌اش تا حدّ ناامیدكننده‌ای دچار مشكل است؟ چرا مرتّب از مردم و منتقدان و تشكلهای غیردولتی می‌شنویم كه شهرداری و شورای شهر گوش نمی‌دهد؟ چه اتفاقی می‌افتد كه ما مدام آدم‌هایی را برای شورای شهر برمی‌گزینیم كه می‌دانیم صدایمان را خوب نمی‌شنوند؟

***
وقتی شهرداری انزلی – عجولانه و بی‌تحقیق- قسمت مركزی میدان را با رؤیای «ساختن» تخریب كرد و برایمان كابوس جدیدی ساخت، به همراهی همفكران، نامه‌ای تنظیم كردیم و نوشتیم و هشدار دادیم كه بازسازی ِ«قلب شهر» بدونِ نظرخواهی و اطلاع‌رسانی، آنهم توسط افرادی غیر از معماران و هنرمندان شهیر، راهی جز شكست نخواهد داشت. هشدار ما با اعتراض تشكلهایی مثل انجمن توسعه همراه شد تا شهرداری برخلاف معمول، گیرنده‌های شنوایی‌اش اندكی كار كند. درنتیجه پس از مدّتی موقتاً عملیات متوقف شد و چند هفته بعدتر بنـر ِبسیار بزرگی در پیشانی میدان نصب گردید كه نشان می‌داد هدف از تخریب سازه‌های نازیبای قبلی چه بوده و چه خواهد شد. متن شهرداری این است:
«پروژه ميدان امام خميني (ره) بندرانزلي – طرح آبشار كلمات و فواره موزيكال – كارفرما: شوراي اسلامي شهر و شهرداري انزلي – مشاور و مجري طرح: كانون تبليغاتي تنديس»


اگرچه اعلان جدید با مصاحبه شهردار جوانش (بدرالدین بدری) در تضاد است امّا چنان حیرت‌انگیز است كه نیازی به صحبت از تناقض‌های آن نباشد. حیرت اینجاست كه اگر بخواهیم هركدام از بندهای این پروژه را با تساهل و بی‌خیالی بپذیریم، به خطای بدتری می‌رسیم. فرض می‌كنیم انزلی یك شهر جدیدالاحداث باشد و هیچ تاریخ و گذشته و هویتی ندارد كه در میدان اصلی‌اش، نمادی برگرفته از آنها بگذارند! آنوقت باید فرض كنیم در شهرمان هوّیت‌سازی هم لازم نیست تا بتوانیم در نمادی‌ترین نقطه‌ی شهر «فوّاره» بگذاریم! حال فرض كنیم مدیران شهر از هوّیت مستقل هم گریزان باشند و به فوّاره بسنده كنند، آن وقت بدیهی‌ترین اقدام این است كه از معماران و هنرمندان طراز اوّل كمك بگیرند. تازه با همه‌ی اینها اگر علاقه ای هم به برگزاری «مناقصه و انتخاب مشاور» یا برگزاری «مسابقه رسمی طراحی شهری»، نداشته باشند، به مغز هیچكدامشان نمی‌رسد به جای استخدام یك شركت معتبر، به سراغ یك «كانون تبلیغاتی» بروند!!! یقین دارم هیچكدام از كارشناسان معماری و شهرسازی نخواهند فهمید چرا بدرالدین بدری و شورای شهر انزلی، یك «كانون تبلیغاتی» را برای طراحی و مشاوره در حیثیتی‌ترین پروژه‌ی طراحی شهری انزلی انتخاب كرده‌اند! امّا ایكاش موضوع در همین حد بود. قضیه وقتی از كمدی می‌گذرد و به تراژدی می‌رسد كه بدانیم آن «كانون تبلیغاتی» كذایی (ظاهراً شیوه‌ی انتخابش نیز به هیچكس مربوط نیست!!) همان شركتی ست كه تابلوی سه‌گوش عظیم‌الجثه‌ی حاشیه میدان را طراحی و نصب كرده!! و چون خاری در چشم‌انداز مناره و میدان، سالهاست خودآگاه و ناخود‌آگاه ِشهروندان را رنجانده است؛ بیلبورد بزرگی كه به «ننگ» ِمدیریت شهردار سابق (جوادپور) معروف است و هیچكس نفهمید با آن اندازه چرا در میدان نصب شد و چرا با وجود اعتراض همه، هرسال قراردادش تمدید می‌شود! حالا طراح و سازنده‌ی آن «ننگ» می‌خواهد مركز میدان را نیز به دست بگیرد و قلب شهر را برایمان طراحی كند و بسازد!!
وضعیت ما و شهرداری انزلی در این پروژه مثل آن است كه شما دوستی داشته باشید كه برهنه در انظار ظاهر می‌شود و آنگاه كه هزاربار آگاهی‌اش دادید و به لباس دعوتش كردید، بپذیرد اشتباه كرده است و برود جامه‌ای بر خود بدوزد. امّا وقتی برگشت ببینید فقط یك جفت جوراب لنگه به لنگه پوشیده و جز آن هیچ ندارد! آیا آنچنان دوستی واقعاً گوش دارد و حرفتان را شنیده است؟

Author: Arvin Ilbeygi

درباره احمد نوری زاده



" او در قلب ملت ارمنی به جاودانگی تاریخ خواهد پیوست."
(سرکیس گراگوسیان - شاعر و نویسنده ی ارمنی تبار لبنانی )

"او با آثار خود برای ارمنی ها غرور ملی کسب می کند و ما وظیفه داریم که ارزش های این انسان بزرگ و شاعر و مترجم ارزنده را بستاییم و آرزو کنیم که قلم پرتوان او همیشه پربار و پایدار باشد"
(توروس تورانیان - نویستده و منتقد ارمنی تبار سوری)

"ایشان بزرگترین مترجم ادبیات ارمنی در جهان است که با آثار خود ملت ارمنی را با شگفتی مواجه کرده است. من به جرات می توانم بگویم در تاریخ ادبیات ارمنی هرگز چنین پدیده ای رخ ننموده است..."
(هراچیا ماتئوسیان - نویسنده ی نامدار ارمنستانی)




پروفسور احمد نوری زاده - ادیب، مترجم، پژوهشگر، بنیانگذار ارمنی شناسی فارسی و تنها شاعر غیرارمنی جهان که به همین زبان نیز شعر می گوید- به سال 1330 در خانواده ای پر جمعیت، درغازیان بندرانزلی به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده ی شرکت آتش نشانی ِ انزلی بود و کردمحله - زادگاه او- به گفته خودش، در آن زمان محله ای کثیرالمله و انترناسیونالیستی با قومیت ها، فرهنگ ها و خرده فرهنگ های مختلف از ارمنی ها، روس ها، آشوری ها، گیلک ه ، آذری ها، فارس ها بود که همین امر بعلاوه مصاحبت و مراودت ِ مداوم او به خصوص با ارامنه - از دوران کودکی- هم چنین به دلیل سکونت خانوارهای ارمنی در همسایه گی خانه ی محقر ِ پدری ، سبب ساز آشنایی و قرابت او با زبان شفاهی ارمنی گردید.
با گذر زمان، علی رغم ِ دغدغه ی فراوان تأمین معاش وغم بی حساب نان، ذوق هنری و طبع لطیفش او را به حوزه ی ادبیات - به خصوص مطبوعات ادبی - کشاند. این گونه شد که علاوه بر فعالیت در عرصه ی روزنامه نگاری، سرودن شعر به زبان پارسی را نیز به طور جدی آغاز کرد. آشنایی او به زبان شفاهی ارمنی وعلاقه شدیدش به ترجمه ی متون ادبی خارجی، او را به فراگیری زبان نوشتاری ارمنی ترغیب نمود. از این رو به مدت 4- 5 ماه نزد مرحوم "آرشی بابایان" شاعره ی معروف ارمنی، الفبای این زبان را آموخت. سپس با جدیت و ممارست، از طریق کتب خودآموز، زبان نوشتاری ارمنی را نیز فرا گرفت.از آن پس به طور جدی به ترجمه و معرفی ادبیات معاصر و متون کهن ارمنی در مطبوعات فارسی زبان ایران همت گماشت.
با گسترش دامنه ی فعالیت ها در حوزه ی ادبیات ارمنی، فراگیری مبنایی و ریشه ای زبان کهن ارمنی -گرابار- دغدغه ی اصلی ش شد و به همین دلیل با عزیمت به اصفهان، نزد مرحوم خاژاک درگریگوریان- رییس دانشکده ی ارمنی شناسی دانشگاه اصفهان- مدّتی را به آموختن این زبان گذراند. احمد نوری زاده در سال های 1349-1348 کار ترجمه و معرفی آثار شاعران ارمنی را آغاز نمود که البته در گام اول، از همکاری دوستان ارمنی ش برای انتخاب اثر و ترجمه ی تحت الفظی اشعار بهره می گرفت. اما با فراگیری کامل زبان مورد علاقه اش، از سال 1350 به طور کاملا مستقل، کار ترجمه ی ادبیات ارمنی و چاپ و نشر آثار شاعران و نویسندگان ارمنی زبان را آغاز نمود.
اولین کتابی که از وی به طور مستقل انتشار یافت، مجموعه ی شعری از "گالوست خانتس" شاعر نامدار ارمنی تبار ایرانی بود که با نام " قدرت معجزه گر" از سوی انتشارات گوتنبرگ به بازار عرضه شد. سال بعد مجموعه ی دیگری از این شاعر، با نام " سلام بر تو ای انسان" را آماده ی چاپ کرده که توسط انتشارات دنیا به بازار کتاب عرضه شد. بعدها به مرور آثاری از "هومانس تومانیان" ، شاعر و نویسنده ی نامدار ارمنی ، " یقیشه چارنتس"، "آکسل باگونتس"، "هراچیا کوچار" و دیگران را ترجمه نمود که با نامهای "آی وطن! آی وطن!" ، " سروده های سرخ" ، " 26 کمیسر" و " تسولاک" به خوانندگان پارسی زبان عرضه شدند.
در حال حاضر احمد نوری زاده تنها شاعر غیر ارمنی جهان است که به زبان ارمنی شعر می سراید و برای خوانندگان ارمنی زبان در جمهوری ارمنستان و دیگر کشورهای دارای جوامع ارمنی یک چهره ی شناخته شده و محبوب است به حدی که برنامه ریزان آموزشی جمهوری ارمنستان، بخش هایی از منظومه ی " ماسیس کوه نیست" اثر ماندگار وی را به همراه زندگینامه ی این شاعر ایرانی به عنوان یک درس در کتاب درسی دانش آموزان مقطع دوم راهنمایی مدارس ارمنی زبان گنجانده اند که دانش آموزان ارمنی تبار آن را در کتاب ادبیات خود می آموزند و امتحان خواهند داد. نوری زاده تا کنون با انتشار بیش از ده ها جلد کتاب و صدها مصاحبه ی مطبوعاتی و رادیویی و تلویزیونی کوشش های ارزنده ی بسیاری را در راستای شناساندن تاریخ و فرهنگ ارمنی به جهانیان به عمل آورده است و به همین جهت در ارمنستان به او "فرزند پارسی گوی ملت ارمنی" لقب داده اند.




به یقین مهمترین و ماندگار ترین اثر ادبی نوری زاده تاکنون، کتاب منحصر به فرد "صد سال شعر ارمنی" ست که در سال 1369 توسط انتشارات چشمه به دوست داران آثارش عرضه گردید. چاپ اول این کتاب پس از چندسال نایاب شد و در بازار سیاه کتاب به 10 برابر قیمت روی جلد به فروش رسید. صد سال شعر ارمنی در برگیرنده ی ترجمه ی 500 شعر و منظومه از 72 شاعر نامدار ارمنی جهان است و خواننده با مطالعه ی پیشگفتار 150 صفحه ای کتاب با برخی جنبه های تاریخ و فرهنگ هزاران ساله ی ارمنستان آشنا خواهد شد.
احمد نوری زاده به پاس 40 سال تلاش بی وقفه در زمینه ی شناساندن فرهنگ و ادب ارمنی جوایز و عناوین جهانی بسیاری را نیز کسب نموده است که از جمله مهمترین آنها می توان به:
- جایزه ی جهانی ِ فرهنگی ِ " گارپیس پاپازیان" به جهت یک عمر فعالیت ادبی از کشور اتریش. سال 2000میلادی.
- جایزه ی عالی ترین نشان فرهنگی جمهوری ارمنستان به نام " موسس خورناتسی " از روبرت کوچاریان، رییس جمهوری ارمنستان. سال 2001 میلادی.
- جایزه ی بزرگ انجمن نویسندگان ارمنستان با نام " گانتق ". سال 2005 میلادی.
- و دريافت مدرک پروفسوری از دانشگاه شمالی ایروان، سال 2001 میلادی اشاره نمود.
همان طور که پیشتر گفته شد، نوری زاده علاوه بر ترجمه و چاپ آثار نویسندگان و شاعران ارمنی در روزنامه ها و مجلات ادبی، تا کنون بیش از 30 جلد کتاب منتشر نموده که این خود موید تاثیر گذاری و جریان سازی او در حوزه ی ادبیات ارمنی و حتی فارسی ست.
وی در حال حاضر مشغول نگارش رمان بلند 3 جلدی " گذرگاه رنج " است. رمانی که خودش درباره ی انگیزه ی خلق آن می گوید "آن چه من را به نوشتن این رمان مجبور کرد، تجربه های مستقیمی بود که از کودکی با کار شروع شد و در جوانی با نوشتن و روزنامه نگاری گره خورد و سر از وقایع تاریخی دهه های اخیر درآورد ... اگر زندگی فرصت بدهد و من بتوانم هر سه جلد رمان را که دارای دوره بندی های ویژه ی خود هستند به پایان ببرم، دست کم دخترم و همسرم خواهند توانست شناختی از زندگی گذشته ی من کسب کنند و در عین حال داستان جالبی را بخوانند!".

پی نوشت :
تعدادی از آثار منتشر شده ی احمد نوری زاده:
" 26 کمیسر" یا " کمون باکو" از " هراچیا کوچار"
" سرودهای سرخ " مجموعه ی شعر اثر" یقیشه چارنتس"
" آی وطن! آی وطن!" مجموعه ی شعر و قصه از "هوهانس تومانیان"
" تسولاک" یک داستان بلند از " آکسل باگونتس"
" صد سال شعر ارمنی" نمونه های شعر بیش از هفتاد شاعر ارمنی با پیشگفتار 148 صفحه ای درباره ی تاریخ و فرهنگ ارمنی
کتاب پژوهشی " تاریخ و فرهنگ ارمنستان"
"باغ سیب ، باغ ِ باران و چند داستان دیگر": بیست داستان کوتاه و بلند از 15 نویسنده ی نامدار ارمنی
"سلام بر شما ارمنی ها": مجموعه شعرهای ارمنی نوری زاده
"در شب تنهایی و رویاها ": مجموعه شعر های ارمنی نوری زاده
" رازقی ها بگذار عطر بفشانند": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" در شب تنهایی و زمستان جهان": مجموعه شعر های فارسی نوری زاده
" پتر اول " اثر "آلکسی تولستوی".

Author: Amin Haghrah

گروه فرهنگی «کاسپینو» تصمیم دارد در آینده ی نزدیک، بزرگداشت پروفسور احمد نوری زاده را در زادگاهشان بندرانزلی برگزار نماید. از دوستان و علاقه مندانی که مایلند در این راه کمک رسان ما باشند، خواهشمندیم برای گفتگوی بیشتر با ما تماس بگیرند. ایمیل های ما:
Caspino.org@gmail.com
Mojeno.anzali@gmail.com

هنر قايق رانی

سالكان ِپارو به دست

در روزگاری كه تالاب انزلی آرام آرام به مرگ نزدیك می شود و گاه به گاه از پشت تریبونهای خاموش ِعدّه ای می شنویم: «بگذار بمیرد»! و حتّی انزلیچی ها (كه این تالاب قلبشان بود) به سهل انگاری و بی تفاوتی مبتلایند،‌ آدم هایی عجیب –دور از هیاهوی جهان- در خلوت ِغریبانه و دالانهای «نی پوشیده»اش می زیند. آدمهایی ساكت و عمیق كه سخن ِآب را خوب می فهمند و انگار برای هیچ آبزی و مرغ ِهوایی غریبه نیستند. اگر صبح ِیك روز سرد زمستانی بر بلندی پلهای غازیان بایستی، می بینی روی آب شناورند تا از دروازه های تالاب به خانه ی محبوبشان وارد شوند. آن وقت مثل تماشای پرنده های مهاجری كه سبكبال رو به ابدیت می روند، به لحظه های دست نیافتنی ِآنها حسادت می كنی امّا نمی توانی درست بفهمی دردهای تن در آن سرمای سخت چگونه از یادشان رفته است.




اگر صبح یك روز گرم تابستان همانجا باشی و هُرّ گرما صورتت را بسوزاند؛ اگر هم پلكهایت از نمك بسوزد و نتوانی درست دورها را ببینی، باز آنها همانجا روی آب شناورند. در حالی كه آفتاب با انعكاس آب، بر آنان بیشتر می تابد و پوست صورت و دستهایشان هرلحظه گرم تر می شود. محال است بتوانی از دوردست بفهمی چه عشقی این دختران و پسران را از جهان كنده و به سوی تالاب می برد. این چه طریقت ِعجیبی ست كه پاروزدن فقط برای پاروزدن را به آنها آموخته؟ پسران، شبیه سربازان آفتاب سوخته ای هستند كه جنگیدن برای نجنگیدن را فراگرفته باشند. تمام ِابزار رزمشان در یك قایق و یك پارو خلاصه می شود. دختران، مثل كمانگیران ِسفیدپوش، از پارو، هنر طلب می كنند. برایشان انگار «پاروزدن»، فراموش كردن ِ «پارو» و «پاروزدن» می شود. مثل نوازنده ای آرام و تودار كه ویولنسل بزرگی به بر دارد و با جلو رفتن ِآهنگ، ساز را از یاد می برد. این قوم ِقایقران كه ما انزلیچی ها فقط ردّ مدالهایشان را روی پرده های رنگی شهر دنبال كرده ایم (چه حقیر است این شناخت)، طریقتی مخصوص به خود دارند كه ما درست نشناخته ایم. این دختران و پسران ِپاروكش كه اغلب ِروزهای سال، ساعتها روی آب زندگی كرده اند، نگاهی دیگرگون به جهان، زندگی روزمره و عادات اجتماعی ما دارند... گاهی كه در تالاب صدای آزاردهنده ی موتور ِقایقی عجول، آسمان و آب را پریشان می كند، به خودم می گویم این تالاب دوست دارد فقط فرزندان پاروزنش به سراغ بیایند. می دانم مام تالاب وقتی زورق باریك یك دختر قایقران را از خود عبور می دهد، شادمان به یاد می آورد سالهای گم شده در تاریخ را كه پدران تنومند و بلندآوازه ی او تمام ِ عرصه ی تجارت و سفر را به مدد بازوان و قایقهایشان می چرخاندند. مردان ِخارق العاده ای كه بارها در سفرنامه ی مستشرقان ِ سفركرده به انزلی، با شگفتی و حیرت یاد شده اند و خیلی ها معتقدند پیشگامی ِ سالها بعد ِ انزلیچی ها در ورزش، از سلامت تن و بازوی ستبر آنها ریشه گرفته است. حالا میراث داران ِآن قوم ِقایق بان، دختران و پسران قایق رانند. زمانی مایحتاج و نیاز مردم شهر به دست آنها بود و امروز به غفلت فكر می كنیم به فرزندان ِ «بی چشمداشت»شان بی نیازیم. با شتاب و پرصدا، سوار بر قایقهای زشت موتوری از كنارشان می گذریم تا فقط آیین ِپاروكشی را برهم زده باشیم. مجرای بزرگ لوله های فاضلاب شهر را كنار تمرینگاهشان ول می كنیم تا از خودخواهی ما تنشان به امراض پوستی مبتلا شود. اگر آنها مثل راهبه های پاكدامن، جهان را رها كرده اند تا جوانی شان در تنهایی و سردی و گرمی ِسخت، از یاد رود؛ اگر بی هیچ مزد و منّت برای مابقی ِمردم شهر افتخار و سربلندی می خرند (با مدالهایشان)، اگر هیچ نیندوخته اند و آینده ای ندارند، عین خیالمان نیست! برای ما مهم نیست چون بلد نیستیم دوستشان داشته باشیم. چون نمی توانیم بفهمیم طریقت آنها چیست. ما مثل ِ آوارگان ِجزیره ی سرگردانی، از تالاب و رهروان ِقایق رانش جدا افتاده ایم. فقط از دور تماشایشان می كنیم تا یكروز در افق ناپدید شوند.

عكس: سايت قايقران كوچك

Author: Arvin Ilbeygi